خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان مهاجر/پارت چهارده

رمان مهاجر/پارت چهارده

یک امروز آرمانِ دکتر نباشم! دلم میخواست یک امروز، همان آرمان ۹ سال پیش باشم؛ تنها باشم و با تنهایی خودم بسوزم و بسازم. آهی سوزناک کشیدم و کم کم چشم هایم را رویِ هم قرار دادم. نه برای اینکه بخوابم، بلکه تنهایی مزه اش به ماندن در تاریکی بود. دوست داشتم جوری همه جا تاریک باشد،که چیزی را نبینم و حالا با بستن چشمم این حس را پیدا کرده بودم.

امیدوار بودم آن حرفی که همه میزدند و میگفتند: “بعد از هر تاریکی طلوعی جدید وجود دارد”، به واقعیت تبدیل شود! همان طور چشم بسته شروع کردم به شمردن ۰ تا۰۱. کمی بعد، چشم هایم را باز کردم ولی هنوز همه جا تاریک بود! پوزخندی زدم؛ حتی امید دادن هایِ مردم هم الکی شده بود؛ هرچه که میگفتند دروغ بود؟ ! من چشمهایم را بستم و در تاریکی فرو رفتم؛ پس چرا جایی روشن نشد؟! پوزخندی به افکار بچگانه و لجوجانه ام زدم. سپس آهی کشیدم؛ دوباره سرم رو رویِ میز قرار دادم و زمزمه وار، با پوزخند گفتم: _به ماکه رسید، پوچی رسید! من همیشه همین بودم؛ حتی در گل یا پوچ هم شانس نداشتم! به هردستی که میگفتم گل است، آن دست باز میشد و پوچ بود! اما من تنها در برابر همه چی لبخند میزدم.
میگفتم غصه نخور؛ حل میشود! نامردی است الان اینجا، اینگونه بغض کنم. به یادِ بهار افتادم؛ امروز زمانی که باید عکس برداری مجدد انجام میدادم، بهار گفت:
_عمو باز من رو می برن تونل وحشت؟!
متعجب و متحیر به او زل زدم و گفتم: _کی تو رو برده تونل وحشت؟!
بهار دستی به گردنش کشید و بعد از کمی خاراندن آن، گفت: _همون جایی که الان قراره من رو ببری!
وقتی فهمیدم به ام آر آی میگوید تونل وحشت، نتوانستم خودم را کنترل کنم و زدم زیر خنده. چهقدر این بچه شیرین بود! بعد از کلی حرف هایِ شیرین، به او فهماندم آن تونلی که میگوید، جایِ بدی نیست؛ و او هم گول حرف هایم را خورد! لبخندی تلخ زدم و پلک هایم را رویِ هم قرار دادم. صدایِ باز شدن در آمد؛ اما باز هم اهمیتی ندادم و سرم را بالا نیاوردم. صدایِ آرامی که همیشه برایم آشنا بود، در گوشم پیچید. اما باز هم سرم را بالا نیاوردم؛ در که باز شد، صداهایی از بیرون آمد، اما اهمیتی ندادم. آن صدایِ آشنا صدایِ کسی نبود، جز دایی ام. اما حالا به حالی رسیده بودم که حوصله یِ صحبت با مرحم دردم را هم نداشتم! صدایِ کشیده شدن صندلیِ رو به رویم آمد؛ اما باز هم اهمیتی ندادم! در همین یک ثانیه، همه چیز برایم بی اهمیت و بی معنی شده بود! هیچ چیزی بدتر از این نبود که یک مرد نسبت به همه چیز بی اهمیت شود. همیشه یک دسته ای از افراد، میگویند:” زن ها

احساساتی هستند” حالا آن افراد کجا هستند که ببینند مردهایی هم هستند که احساسات سرشان شود. مثلاً منی که از مجنون بودن زیادی، همینم مانده بود که سر به بیابان بزنم! صدایِ دایی ام من را از فکرم دور کرد. سرم را بالا نیاوردم، اما گوش هایم را تیز کرده بودم:
_چی شده پسر خوب؟! سکوت کردم و درهمان حالت، تنها چشم هایم را رویِ هم قرار دادم. دایی که سکوتم را دید، خودش ادامه
داد:
_میدونم ناراحتی؛ اما بهتر نیست الان به من بگی چی شده؟!
باز هم سکوت کردم و چیزی نگفتم. دایی کم نیاورد و ادامه داد:
_آدمها با حرف زدن آروم میشن؛ پس حرف بزن که آروم بشی. خوب نیست تو فکرِ درگیرت که مثل دریایِ طوفانی میمونه، تنها بمونی… ممکنه غرق بشی!
بدون اینکه سرم را بالا بیاورم، گفتم: _دیگه در حالِ غرق شدنم؛ فایده ای نداره!
دایی تک خنده ای کرد که آن لحظه به نظرم بی معنی آمد! برایِ همین چیزی نگفتم. خودش سرفه ای کرد و ادامه داد:
_پس غریق نجات برایِ چیه؟! تو درحالِ غرق شدنی؛ پس مطمئن باش اون لحظه غریق نجات میاد و نجاتت میده؛ هنوز وقت داری تا غرق شی! بهتره حرفات رو بزنی؛ چون غرق شی و بمیری یه سری حرفایی که هیچوقت نگفتی، میمونه رو دلت! بهتر دیدم با دایی حرف بزنم؛ برایِ همین به زحمت سرم را بالا آوردم و به چهره یِ دایی که درست روبرویم نشسته بود، خیره شدم. کمی از بزاق دهانم را قورت دادم؛ اما آنقدر دهانم خشک بود، که یک قطره هم به زور از آن چکید! آهی کشیدم و گفتم:
_باشه، حرف میزنم.

“کار دلم به جان رسد، کارد به استخوان رسد ناله کنم، بگویدم: دم مزن آن بیام مکن”…
به سمت بهار رفتم، که بهنام گفت: _من میارمش.
اعتراض نکردم. ضربههای امشب کار ساز بود، که حتی نای راه رفتن هم نداشتم؛ چه برسد به در آغوش گرفتن بهارکم!
با قدمهای لرزان و بی جان، از خانه خارج شدم و بهنام هم پیام آمد. دزدگیر ماشین را زدم. بهنام بهار را در صندلی عقب نشاند و کمربند را بست. بهار نقی زد و گونهاش را خاراند. بهنام بوسهای روی گونهی بهار زد و در را بست .
بدون حرف، در سمت راننده را باز کردم، که بهنام گفت: _تا ۴ ماه دیگه، برای همیشه میرم آلمان… سکوت کردم. برای من نبودنِ بهنام خیلی خوب بود؛ ولی مطمئناً بهار اذیت میشد .

بهنام ادامه داد: _چند ماه یه بار میام دیدنِ بهار. مراقب بهار و خودت باش… میدونم سخته ببخشیم، ولی ببخشید؛ بهخاطر
هر لحظه از اون ۹ سال، معذرت میخوام . نمیدانستم میتوانم ببخشمش یا نه. حتی پدرم را هم نمیبخشیدم قطعاً! بدون حتی کلمهای، سوار ماشین شدم. در مقابل نگاهِ غبار گرفتهی بهنام، ماشین را روشن کردم و دور شدم . به خانه که رسیدیم، در عقب ماشین را باز کردم و دستم را به گونهی بهار کشیدم. آرام رمزمه کردم: _بهار جان، عزیزم بیدار شو.
بعد از چند دقیقه که نازش را کشیدم، چشمانش را باز کرد. کمی به اطراف نگاه کرد، ولی آنقدر مستِ خواب بود که توان سؤال پرسیدن نداشته باشد. دخترک خوابالودم را در آغوش گرفتم و از ماشین، پیادهاش کردم. زمین گذاشتمش و در ماشین را بستم. دزدگیر را زدم. سپس دست بهار را سفت گرفتم و وارد ساختمان شدیم.
به خانه که رسیدیم، بهار را به اتاقش بردم و بعد از تعویض لباسهایش، خواباندمش. انقدر خسته بود که برای اولین بار، قصه نخواست .
بعد از خوابیدن بهار، به اتاقم رفتم و روی تختم نشستم. توان عوض کردن لباسهایم را نداشتم. هم روحم، و هم جسمم، عمیقاً خسته بود. با یاد آوری حرفهای بهنام، دوباره بغضم سر باز کرد و اشک هایم از هم سبقت گرفتند. برای بار هزارم، به حال زندگیام و آرزوهایم، زار زدم. اگر امشب جان نمیدادم، هیچوقت نمیمردم!
آرمان را از دست داده بودم… بهارکم بی پدر شده بود و من نیز هم! بی شک پدرم را تا ابد نمیبخشیدم. من و دخترک معصومم، تشابه عجیبی داشتیم! صبح، با سردرد جان فرسایی از خواب بیدار شدم. گریهها و ضجههای دیشبم، کار خودشان را کرده بودند. از روی تخت بلند شدم و لباسهای چروکیدهام را عوض کردم. سردردم رفته رفته شدیدتر میشد و عذابم میداد .
به ساعت نگاه کردم. ۰۰:۱۱ ظهر را نشان میداد و من یادم نمیآمد شب، کی خوابم برد! از اتاق خارج شدم و بعد از شستن دست و صورتم، به آشپزخانه رفتم. صبحانه را آماده کردم و به اتاق بهار
رفتم. دخترکم غرق خواب بود. گویا خستگیِ دیروز، هنوز از تنش در نرفته بود !

کنارش نشستم و دستم را نوازشگر، روی موهایش کشیدم:
_بهارم، مامان جان!
با کلی نق نق، چشمانش را باز کرد. لب برچید و گفت:
_من خوابم میاد!
بوسهای روی پیشانیاش زدم و دستش را گرفتم:
_ظهر شد عزیزم… پاشو ببینم!
به زور بلندش کردم و دست و صورتش را شستم. هنوز رد رنگها، روی صورتش نمایان بود. باید حمام میکرد. به آشپزخانه رفتیم و پشت میز نشستیم.
بهار به نانها نگاه کرد و گفت:
_امروز نون بربری نداریم؟
سرم را تکان دادم:
_نه عزیزم، منم دیر بیدار شدم. فردا میخرم.
ریز خندید و مشغول خوردن شد .
بعد از تمام شدن صبحانه، سفره را جمع کردم و ظرفها را شستم. رو به بهار که بی حرف روی صندلی نشسته بود، گفتم:
_مامان جان، پاشو برو حموم.
بهار چانهاش را خاراند و گفت:
_آخه من حموم کردن بلد نیستم که!
خندیدم و گفتم:
_تو برو، منم الان میام.
از جایش بلند شد و به سمت حمام رفت. بهارک عزیزم، حرف گوش کن بود و آرام. حضور دخترکم، برای زخمهای سر باز کردهام، مرهم وار عمل میکرد .

آشپزخانه را مرتب کردم و به حمام رفتم. **
عصر بود. بهار با عروسکهایش بازی میکرد و من غرق خیاطی شده بودم. با اینکه ذهنم درگیر و قلبم شکسته بود، ولی بهخاطر دخترکم، باید کار میکردم. من حتی شانس افسرده شدن هم نداشتم !
با صدای جیغ جیغِ بهار، هراسان پارچه را رها کردم و به هال رفتم. بهار در آغوشِ آرزو بود و با ذوق جیغ میزد. نفس راحتی کشیدم و گفتم:
_سلام آرزو،خوش اومدی!
آرزو به سمت من چرخید و با خوشرویی گفت:
_من نیام تو نمیای بهم یه سر بزنی؟
خندیدم و به سمت آشپزخانه رفتم. در همان حال گفتم:
_بگم نه، ناراحت میشی؟
آرزو هم خندید و ناسزایی بارم کرد. پیشدستی و کارد برداشتم و به هال برگشتم. آرزو نگاهم کرد و گفت:
_زحمت نکش، اومدم بهار رو ببرم.
با تعجب گفتم:

_کجا ببری؟
بدون توجه به سؤالم، رو به بهار گفت:
_برو لباسهات رو بپوش، بریم.
بهار به سمت من برگشت و سؤالی نگاهم کرد. سری تکان دادم و با خوشحالی به اتاقش رفت. کنار آرزو نشستم و گفتم:
_کجا میبریش؟
دستش را روی دستم گذاشت و فشار داد:
_میبرمش پارک. آرمان پایین منتظره ما بریم، بیاد باهات حرف بزنه.
بزاق دهانم را قورت دادم و بر خلاف میلم، گفتم:
_من با ایشون حرفی ندارم.
آرزو با اخم گفت:
_لج نکن رها! برای آخرین بار به حرفهاش گوش کن.
تا آمدم چیزی بگویم، بهار سر رسید و گفت:
_من آماده ام خاله آرزو.
آرزو نگاهم کرد و دست بهار را گرفت. قبل از اینکه از خانه خارج شوند، آرزو دم گوشم زمزمه کرد:
_خواهش میکنم خبرای خوب بده بهم.
و از در بیرون رفتند .
چند دقیقه بعد، زنگ در به صدا در آمد. با استرس در را باز کردم. آرمان با آرامش سلام کرد. سری تکان دادم و کنار رفتم .
وارد هال که شدیم، آرمان گفت: _اومدم برای آخرین بار حرف بزنم… خواهشاً خوب گوش کن؛ اگه جوابت منفی بود، برای همیشه از زندگیت
میرم بیرون. **
نیمههای شب بود. از آرزو خواسته بودم بهار را به خانهی پدرم ببرد .
گوشهی اتاقم کز کرده بودم و در تاریکی، پاهایم را در آغوش کشیده بودم .
آرمان حرف زده بود و من گوش سپرده بودم به صدای من عاشق کُنَش. از مادرش گفته بود که حق دخالت در زندگیاش را ندارد. از منی گفته بود که مطلقه بودنم برایش اهمیتی ندارد. از بهارکم گفته بود که پدرانه

دوستش دارد. از داییاش گفته بود که دلیل پس زده شدن آرمان از سوی پدر و مادرم بود. از دلتنگیاش برای حضورم گفته بود. از عقدهی داشتنم در تمام این ۹ سال که عذابش میداد، گفته بود. از عشق بی پایان و ابدیاش برایم گفته بود. گفته بود زندگیِ ما، به خودمان ربط دارد و بس!
و در آخر گفته بود که اگر قبولش دارم، تا آخرین نفسش پا به پایم مو سپید خواهد کرد؛ و اگر پسش بزنم، برای همیشه راحتم میگذارد و هیچ مزاحمتی برایم ایجاد نخواهد کرد.
و من به این فکر کرده بودم که چهقدر تن صدایش را وقتی خش دار میشود، دوست دارم.
برایم تا دو روز، وقت داده بود. و من به این فکر کردم که چهقدر حضورش در زندگیام را دوست دارم. با حسِ خفگی که در گلویم ایجاد شده بود،به سمتِ آرمان برگشتم. آرمان با دیدنم ترسیده کمی جلو آمد با صدایی که لرزیدنش مشهود بود، گفت:
_خوبی؟!
نیاز به هوا داشتم؛ به سختی سرم را به چپو راست تکان دادم. آرمان که متوجه شد، خیلی سریع از جایش برخاست و به حالتِ دو به سمتِ آشپزخانه رفت. کمی بعد با لیوانی پر از آب، به سمتم آمد. با دیدنِ آب، چشم هایم برق زد. بعد از این که آب را از دستانش گرفتم، یک نفس سر کشیدم. وقتی راهِ نفس برایم باز شد، باخیالی راحت لیوانِ خالی را رویِ میز عسلی که رو به رویم بود، قرار دادم. دوباره نگاهم به سمتِ آرمان کشیده شد؛ با لبخند کوچک و شیرینِ رویِ لب هایش که کامِ تلخم را بسیار شیرین می کرد رو به رو شدم. کم کم لبخندش عمیق تر شد. متعجب دهان باز کردم و پرسیدم:
_چیزی شده؟
پشت بندِ آن دستی به صورتمکشیدم که اگر چیزی در صورتم او را به خنده وادار کرده، پاک کنم. بعد از این که کامل یک دور دستم را صورتم کشیدم، آن را پایین آوردم و نگاهی گذرا به دستهایم کردم؛ اما با دیدنِ دست هایِ تمیزم، متعجب دوباره نگاهم را به آرمانی که هنوز هم خنده رویِ لب هایش بود، دوختم. تک سرفه ای کردم و پرسیدم:
_چرا میخندی؟ آرمان که کم کم لبخند عمیقش به لبخندی محو تبدیل می شد، آهی کشید و گفت: _چون هنوزم عادت هایِ قبلت رو ترک نکردی…

مکث کرد؛ اما کمی بعد صدایش تحلیل رفته بود… صدایش همانند دریایی که یکهو صدایِ حرکت موج هایش آرام می شود، کم شده بود، گفت :
_هنوزم مثل گذشته ها آب میخوری.
با این حرفش، به یادِ گذشته ها افتادم. درست می گفت؛ همیشه آب را یک جا سر می کشیدم. با یادآوری خاطرات قدیمیام، لبخندی رویِ لب هایم نشست. به میز عسلی خیره شده بودم و در همین خاطره یِ کوچکِ گذشته ها پرسه می زدم که یکهو صدایِ آرمان مرا از آن پرسه یِ لذت بخش، دور کرد. کلافه نگاهم را به آرمانی که مسبّب قطع شدن این پرسه یِ خوبم شده بود دوختم. آرمان با این نگاهم، لبخندی کج زد و گفت:
_توام یادت اومد، نه؟ از این که اینگونه مچم را گرفته بود، حرصی شدم؛ اما خودم را نباختم و گفتم: _مگه فقط حق توئه که به گذشته ها فکر کنی؟ اون گذشته سهم منم هست! انگشتِ اشاره ام را به سمتِ خودم گرفتم و ادامه دادم: _پس منم حق دارم! آرمان که با دهانی باز به من زل زده بود، کمی بعد دهانِ باز شده از تعجبش را بست و گفت: _بله توام حق داری. ببخشید که مزاحمت شدم.

کاش می شد از صدایش یک ترانهیِ به خصوص ساخت تا هرموقع که می خواستم به آرامش برسم، این ترانه روحم را آرام می کرد. رها که مکثم را دید، برایِ دومین بار گفت:
_بله؟!
لبخندی محو زدم و گفتم:
_سلام خانم!
با این حرفم، رها لحظه ای سکوت کرد. اما کمی بعد، با تردید گفت:
_سلام آرمان، چیزی شده؟
لبخندم از این نگرانیاش، بیشتر از قبل شد؛ اما سعی کردم که در صدایم معلوم نباشد و در همان حال گفتم:
_آره…
رها نگران تر از قبل پرسید:
_چ…ی…چی…شده؟
گوشه ای از لبم را به دندان گرفتم؛ سعی کردم نخندم و تنها آهی کشیدم. رها که نگرانیاش بیش از حد شده بود، با صدایی نسبتاً بلند گفت:
_آرمان، با تواما! آرام خندیدم و گفتم: _خب راستش دل بی قرارم واست تنگ شده، همین! با این حرفم، رها آسوده نفسی عمیق کشید و کمی بعد، پر حرص گفت: _واقعاً دوست داری حرص بدی آدما رو؟ اهمی آرام گفتم و درحالی که دستی به چانهام می بردم، با صدایی متفکر گفتم:

_من کسایی رو حرص می دم که دوسشون داشته باشم.
صدایِ نفسِ عمیق رها، به طور کلی نشان می داد که خجالت کشیده است. دایی بعد از اتمام حرفم، چنان به پشت گردنم زد که با سر در میز فرو رفتم. متعجب دستی به سرم که بهخاطرِ برخورد با میز درد گرفته بود کشیدم و با صدایی تحلیل رفته، گفتم:
_آخه چرا پس گردنی؟! دایی درحالی که چپکی نگاهم می کرد گفت:
_چون حرف زدن بلد نیستی! این چه وضعشه آخه؟ اینجوری قرار بود راضیشون کنی؟! خیرسرت دکتری، به جایِ این که باملایمت رفتار کنی، اونجوری تهدیدشون کردی؟ یه دونه پس گردنی خیلی هم کمه واست. وایسا دومی رو هم بزنم خیالم راحت شه! با این حرفش، فوری از جا برخاستم و به تندی به سمتِ دیگری رفتم. دایی هم درحالی که پره هایِ بینی اش از عصبانیت باز و بسته می شد، گفت:
_وایسا بزنمت خیالم راحت شه! ترسیده خودم را به گوشه ای چسباندم و گفتم: _خودم پشیمونم ولی اگه اون حرف رو نمی زدم قبول نمی کردن خب!
دایی کلافه دستی به موهایش کشید و گفت: _امان از دست تو پسر! این را گفت و بهپشتِ میز رفت رویِ آن نشست و گفت: _اگه راضی نشن چی؟ شانه ای به معنای نمی دانم بالا انداختم و گفتم: _امیدوارم رضایت بدن… دایی باز همان چشم غره ای به من رفت و گفت: _اگه بفهمم یه بار دیگه تهدیدشون کردی، خودم میام به حسابت می رسم. نیشخندی زدم و سرم را پایین انداختم. این بار دایی با صدایی آرام تر گفت:

_خودتم خوب می دونی اونا چقدر بهت وابسته هستن، پس سعی نکن دست بذاری رو نقطه ضعفشون. گوشه ای از لبم را به دندان گرفتم؛ کمی بعد ول کردم و گفتم:
_خودمم دوست ندارم این کار رو انجام بدم؛ اما گاهی اوقات برای این که بقیه رو تحت فشار قرار بدی، بهتره دست بذاری رو نقطه ضعفشون.
با این حرفم، دایی که سرش پایین بود، خیلی سریع سرش را بالا آورد. کم کم اخم کرد و چشم هایش ریز شد. متعجب چشم چرخاندم که در دست هایش خودکار را دیدم. تازه متوجه حرکتی که قرار بود انجام دهد شدم. با پرت شدن خودکار به سمتم، فوری به سمتِ دیگری رفتم. خودکار با دیوار برخورد کرد و کمی بعد رویِ زمین افتاد. نگاهم را از خودکار آبی رنگ گرفتم و به دایی که با پوزخند به من زل زده بود، خیره شدم.
متعجب و با چشم هایی که درشت شده بود، گفتم: _چه خبره؟ دایی همانند چند دقیقه ی پیش، شانه ای بالا انداخت و گفت: _خواستم ببینم استفاده از نقطه ضعف چه حسی داره! متعجب به او زل زده بودم که گفت: _نقطه ضعف تو ترس بود؛ خواستم ببینم چه حسی داره!
تازه متوجه همه چیز شده بودم. برای همین تنها با نگاهی متعجب و حیران به دایی زل زدم و چیزی نگفتم… چیزی برای گفتن نداشتم. مهران این بار کلافه دستی به موهایش کشید و گفت:
_می شه یه بارم که شده طرف من باشی؟
ابرویی بالا انداختم: _من همیشه طرف حقم، خودتم می دونی. مهران کلافه تر از قبل، چشم غره ای رفت و گفت:
_تو عمرم یه بار به یه دختر اینجوری دل بستم ها… نمی زاری که!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/فصل دو پارت پانزده

  لباشو از روی لبام جدا کرد و پیشونیش و‌چسبوند به پیشونیم. با نفس نفس …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *