خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان مهاجر/پارت یازده

رمان مهاجر/پارت یازده

_می خوام هرچیزی که بین تو و بهنام اتفاق افتاده، و تو به من نگفتی رو بگی! با این حرفم، رها که مشغول خوردن شیک بود، خیلی سریع سرش را بالا آورد و متعجب به من زل زد.
نگاهش پر از حرص و کلافگی بود! تا آمد لب باز کند، خیلی سریع میان حرفش پریدم و گفتم: _تا نگی بیخیال نمی شم. رها متعجب و با دهان باز به من زل زده بود. لبخندی دندان نما زدم. رها پوفی کشید و گفت: _باشه! ولی هرچی که می گم همینجا می مونه و کسی نباید با خبر بشه! تند تند سرم رو بالا و پایین کردم گفتم: _باشه.
رها آهی کشید و شروع به تعریف کرد. با هرقسمت از حرف هایش، تعجبم بیشتر از قبل می شد. چطور می توانست این همه سختی را تحمل کند؟! تمام این ۹سال با وجود اینکه دوستش داشتم و به فکرش بودم، اما مدام قضاوتش می کردم. آهی کشیدم و به صورت سرخ شده اش نگاه کردم. نمی دانم از خشم بود یا از اشک ریختنش جلوگیری می کرد. کاش نمی پرسیدم! رهایم در این ۹ سال رها شده بود و سختی هایِ زیادی کشیده بود. رها کم کم صدایش آهسته تر می شد. ترسیده از اینکه از زور نگه داشتن بغضش خفه شود، به سمت پسر برگشتم و بلند گفتم:
_یه لیوان آب بیارید لطفاً!
پسر که درحالِ نوشتن سفارش هایِ میز بغلی بود، سری تکان داد و به سمت آشپزخانه رفت.همانطور به رها زل زده بودم؛ سرش پایین بود و بالا نمی آورد. در سکوت به میز خیره شده بود. پسر که آب را آورد، فوری آب را گرفتم و با سر اشاره کردم که برود. آب را باز کردم و به سمتِ رها گرفتم؛ رها کمی مکث کرد اما بعدش کم
کم دست هایش جلو آمد و آب را گرفت. کمی این دست و آن دست کرد تا در آخرچند قلپ از آب نوشید. بعد از نوشیدن آب، بطری را رویِ میز قرار داد و نفسی عمیق کشید.

دلم به حالِ رهایم سوخت. همانطور به او زل زده بودم که صدایش مرا متوجه خودش ساخت:
_از ترحم بدم میاد! خواستم اعتراض کنم، که سوال را نپرسیده خودش پاسخ داد:
_به من ترحم نکن! متعجب ابرویی بالا انداختم و در همان حالت که خیرهی چشمانش بودم، گفتم:
_منظورت از ترحم چیه؟ من به هیچ وجه ترحم نکردم! من…
کف دستش را به سمتم گرفت و مانع ادامهی حرفم شد. همانطور که خیره ام بود، دست هایش را جلو آورد. خیلی آرام، با دو دستش شیک را به سمتم هول داد. دستش را درون کیفش برد و کمی پول بیرون آورد و به سمتم گرفت. بدون هیچ حرفی خیره یِ حرکاتِ او بودم، که بلند شد و گفت:
_این پول شیک شکلاتی بود که واسم خریدی…مطمئن باش پول عمل رو هم به زودی میدم به آرزو که بهت بده . کیفش را برداشت و درهمان حال که سعی داشت صندلی را کنار بزند تا به راحتی رد شود، گفت:
_بیا دیگه همدیگه رو نبینیم. متعجب به او خیره شده بودم.
من هم ایستادم و با همان حالتم پرسیدم: _یعنی چی؟! رها دم عمیقی گرفت. کمی بعد به سقف نگاه کرد؛ چشم هایش را بست و گفت: _ببین آرمان، من خیلی وقت بود که حتی بهت فکر هم نمی کردم؛ تا اینکه تو اومدی! تو اومدی… لب باز کردم و گفتم: _من اومدم…؟خب بقیهش؟!

رها درحالی که چانه اش می لرزید، گفت: _هیچی! فقط بدون من الان یه زنه مطلقه هستم و یه بچه کوچیک دارم؛ و به هیچکس جز دخترم نمی خوام فکر کنم. پس خواهش می کنم دیگه مزاحمم نشو!
این را گفت و فوری از پشت میز بیرون آمد؛ خواست به سمتِ ورودی برود که سریع به خودم آمدم و به سمتش دویدم. همانطور به سمتش می رفتم که کسی جلویم قرار گرفت. کلافه نگاهم را به کسی که جلویم بود دوختم که با پسر گارسون روبرو شدم. قبل از اینکه چیزی بگوید، گفتم:
_چهقدر می شه؟!
پسر مبلغ مورد نظر را گفت و من هم بعد از دادن پول، فوری از کافه بیرون زدم. باران شدید بود. در حالی که چشم هایم را تنگ کرده بودم تا قطرات باران درون چشمم نرود، مدام به دور خودم می چرخیدم. آنقدر چرخیدم تا بالاخره چشمم به زنی خورد که کیفش را رویِ سرش گرفته بود، می دوید. بدون هیچ وقفه ای به سمتش دویدم. مطمئناً رهایم بود. او نمیتوانست به همین راحتی رهایم کند؛ او خودش خوب می دانست من بدون او نمی توانم زندگی کنم! آنقدر دویدم تا بالاخره به رها رسیدم؛ بلند فریاد زدم:
_رها؟!
با فریادم، زنی که رو به رویم بود، برگشت؛ اما رها نبود! درحالی که نفس نفس می زدم، به زن خیره شده بودم. زن هم همانطور متعجب بود. درحالی که سعی در کنترل نفس هایِ پی در پی ام داشتم، بعد از قورت دادن بزاق دهانم گفتم:
_شرمنده، اشتباه گرفتم. زن تنها سری تکان داد و برگشت. دستی به سرم کشیدم.باران هرلحظه شدیدتر از قبل می شد؛ طوری که حتی نمی توانستم جلوی خودم را هم ببینم! چون چشم هایم از برخورد قطرات باران هر لحظه بسته تر می شد. نا امید، به سختی از میان باران گذشتم و به سمت ماشینم رفتم. فوری سوار شدم و حرکت کردم.

خیس شده بودم، اما به هیچ وجه احساس سرما نمی کردم؛ چون از درون می سوختم! گویا قلبم آتش گرفته بود و هیچ چیزِ سردی نمی توانست خاموشش کند! مدام حرف هایِ رها در ذهنم اکو می شد. چرا باز همانند ۹ سال پیش شده بود؟! بهنام که میگفت رها تمام این چند سال را به فکر من بوده و نتوانسته از فکر من بیرون بیاید! پس حرف هایِ امروزش چه بود؟! مدام حرف هایِ رها در گوشم می پیچید؛ آنقدر پیچید که عصبی شدم و با فریاد مشتی به

فرمان ماشین زدم. یک بار،دوبار،سه بار،چهار بار…مشت هایم را پی در پی به فرمان می کوبیدم و هیچ اهمیتی به درد دست هایم نمیدادم . درمانده و نالان فریاد زدم:
_بسه خدایا، بسه!به خدا دیگه طاقت ندارم؛ دیگه نمی تونم! کم کم اشک در چشم هایم جمع شد؛ همه جا را تار می دیدم. با صدایِ بوق یکسره یِ ماشینی، متوجه
شدم بد رانندگی می کنم؛ اما درحالی نبودم که بفهمم چه می کنم! همانند دیوانه ها شده بودم. شخصی که پشت سرم بود، باز هم بوق زد و این من را عصبی می کرد. من هم لج کردم و اهمیتی به بوق هایش ندادم. باران پی در پی می بارید و دیدم را تار میکرد؛ اما عادت داشتم! چون خیلی چیز ها در زندگی ام تار و بی رنگ بود؛ همانند خوشبختی !… دوباره صدایِ بوق آمد. صدای ناهنجارش عصبی ام کرده بود؛ برای همین کنار ایستادم تا رد شود. سرم را به فرمان ماشین تکیه دادم. صدایِ تقه ای که به پنجره خورد مرا متوجه خود کرد؛ سرم را از رویِ فرمان برداشتم و به مردی که روبه رویم خیره شدم. پوزخندی زدم و اهمیتی ندادم و دوباره سرم را رویِ فرمان گذاشتم. دوباره صدایِ تقه ای که به شیشه میخورد، آمد. کلافه بدون اینکه سرم را از رویِ فرمان بردارم، شیشه را پایین آوردم. همانطور سرم را به فرمان تکیه داده بودم،صدایِ مردی به گوشم رسید:
_د آخه مگه من بهت چراغ نمی دم بزن کنار؟حتما باید باعث شی تصادف شه! مردم مگه مچل توان؟!
نمی توانستم چیزی بگویم؛ توانش را نداشتم. حتی توان اینکه سرم را بالا بیاورم نداشتم. مرد بعد از کمی غر و نصیحت، بالاخره رفت. سرم را از رویِ فرمان برداشتم و در را باز کردم. باران همچنان میبارید. توان ایستادن نداشتم؛ همانجا روی زمین نشستم. دوست داشتم زیر باران بمانم، بلکه آتش درونم خاموش شود. سرم را پایین انداختم و خیره یِ زمین شدم؛ زمینی که با قطرات باران خیس شده بود. نگاهم را از زمین گرفتم و به آسمان که حسابی قرمز شده بود، خیره شدم. آهی کشیدم و به سرمی که قطره قطره چکه می کرد، چشم دوختم.من به سرم چشم دوخته بودم و مهران مدام زیر گوشم حرف می زد که برای من بی شباهت به وز وز مگس نبود! چهطور رها چنین حرف زده بود؟! چرا منِ امیدوار را اینگونه نا امید کرده بود؟! چرا نمی خواست بفهمد؟! من بدون او نصفه میماندم ! با صدایِ بلند مهران که اسمم را صدا می زد، به سمتش برگشتم؛ با ابروهایی که در هم گره خورده بود و به من زل زده بود. چشم چرخاندم و در همان حال گفتم:
_داد نزن!

مهران گوش نداد و دوباره فریاد زد.
باز هم خیلی آرام تکرار کردم:
_داد نزن!
با داد بعدی که زد، نتوانستم خودم را کنترل کنم و با فریادی که حتی خودم هم ترسیدم، گفتم:
_می گم داد نزن؛می فهمی؟!
مهران متحیر و متعجب به من زل زده بود. حالت جنون به من دست داده بود.دستم را رویِ گوشم قرار دادم و با فریاد گفتم:
_لعنتی دادنزن! می گم داد نزن! مهران که اینحالم را دید، سریع به سمتم آمد دست هایم را از رویِ گوشم کنار زد و گفت: _آ…آرومباش آرمان! چیشده پسر؟!
دیگر نمی توانستم تحمل کنم،بغض مجال حرف زدن نداد… غرور مردانه ام را سیل غمهایم به همراه خود برده بود.بغض گلویم را سفت فشرده بود.سرم پایین بود. آنقدر در آن حالت ماندم که بی هوا در آغوش کسی فرو رفتم.بویِ عطرش که می گفت مهران است.خودم را در آغوشش پنهان کردم و گفتم:
_مهران، رفت! با صدایی گرفته که به خاطر بغضِ گلویم بود،ادامه دادم: _اینبار واقعاً رفت! بغض گلوبم آنقدر سنگین بود که به نفس نفس افتاده بودم دوباره با همان صدایِ گرفته به سختی ادامه دادم: _رهام من رو رها کرد و رفت!
همانطور در آغوش مهران بودم؛ شبیه کودکی که مادرش رهایش کرده بود. وقتی آرام تر شدم، خودم را از آغوش مهران جدا کردم.سرم را بلند کردم با دیدنِ صورتِ غمگینش، خجالت کشیدم.سرم را پایین انداختم و با صدایی آرام گفتم:
_ببخشید من قصد ناراحت کردنت رو نداشتم.
مهران لبخندی کج زد و سرش را به چپ و راست تکان داد و دستش را به سمتِ صورتش برد؛درحالی که سعی داشت خودش را خونسرد نشان دهد، گفت:
_نه…نه…بابت این نیست. سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم.

سکوتم را که دید درحالی که از در بیرون می رفت، گفت:
_نگران نباش! من بابت این ناراحت نشدم. آهی کشید و در حالی که می خواست در را ببندد گفت:
_خوب استراحت کن.
این را گفت و رفت. با صدایِ تق تقی چشم هایم را به آرامی باز کردم. نگاهی به اطرافم کردم؛ با دیدن بیمارستان، کلافه رویِ تخت دراز کشیدم و دستم را رویِ سرم گذاشتم. باز هم همان صدای تق تق به گوشم رسید. تازه متوجه شدم که کسی در می زند! کلافه و به آرامی گفتم:
_بله؟! صدایی نیامد. اهمیتی ندادم؛ آنقدر بیکار نبودم که به این موارد هم فکر کنم. کمی بعد، در باز شد. با دیدنِ
پرستار پوفی گفتم و نفسی عمیق کشیدم؛ با همان صدایِ آرامم گفتم: _چیکار داری؟ پرستار لبخندی کوچکی زد و گفت: _وقته داروهاتونه آقایِ دکتر.
به دستش نگاه کردم که داروها را سفت گرفته بود. کامل وارد شد و آن ها را رویِ میز قرار داد. سرم را کج کردم و به وسایلی که بغلِ تختم قرار داشت، نگاه کردم با دیدن آمپول ها آه از نهادم بلند شد. این چند روز از بس آمپول زده بودم و دارو خورده بودم که از هرچه بیمارستان و بیماری بدم آمده بود. آخر یک تب و لرز ساده که چیزی نبود! بیخیال فکر کردن شدم؛ چشم چرخاندم و به پرستار که در حالِ آماده کردنِ آمپول بود، زل زدم. کلافه دستی به موهایم کشیدم و درحالی که به رو به رویم زل زده بودم، گفتم:
_نمی خواد من خوب شدم!
پرستار بدون توجه به حرفم مشغول انجام کارش شد. خواستم لبم را تر کنم، اما دهانم خشک بود و از انجام این کار عاجز ماندم. دستی به شقیقه ام کشیدم و ادامه دادم:
_مگه نشنیدی چی گفتم؟! پرستار آمپولِ در دستش را کنار گذاشت؛ به سمت من برگشت و گفت:
_آقایِ دکتر گفتن حتما این آمپول هارو تزریق کنم؛ من هم… وسطِ حرفش پریدم و با صدایی که معلوم بود سعی در کنترل خشمم دارم، گفتم: _پس به آقایِ دکترتون بگو بیاد… پرستار بدون اینکه اعتراض کند، پر حرص گفت: _باشه.
از اتاق بیرون رفت و در را به هم کوبید. نمی خواستم اینگونه رفتار کنم، اما بسیار عصبی بودم؛ و همین باعثِ چنین برخورد تندی شد. نفسی عمیق کشیدم و منتظر ماندم تا خود مهران بیاید. ده دقیقه ای می شد که به دیوار رو به رویم زل زده بودم و انتظار مهران را می کشیدم؛ اما هنوز نیامده بود! کلافه سرم را سفت در بالش فرو بردم…با صدایِ تقه یِ در با همان صدایِ آرامم گفتم:
_بله؟! در باز شد و مهران وارد شد. سرش را به چپ و راست تکان داد و درحالی که خودکارش را درون جیبش می
گذاشت، گفت: _چی کار کردی که این دختره اینجوری شاکی بود؟
چشم غره ای رفتم و از او رو برگرداندم به دیوارِ روبرویم زل زدم.دوست داشتم ساعت ها بنشینم و به این دیوار زل بزنم. کاش می شد این دیوار باز میشد و رها میآمد! به فکرم پوزخندی زدم.این روزها افکارم هم بچگانه شده بود! شبیه بچه هایِ هفت ساله فکر می کردم! هفت سال؟! هه بهار هم هفت سالش بود، اما دیگر نمی توانستم ببینمش! دیگر نمی توانستم عمو عمو گفتنش را بشنوم. آهی کشیدم و نگاهم را از دیوار گرفتم.

دکمه یِ آخر پیراهنم را هم بستم. بار دیگر به سمتِ آینه رفتم؛ با دیدنِ چشم هایِ گود افتاده ام، عصبی به سمت آب رفتم و چندین بار به صورتم زدم. گویا قصد داشتم اینگونه خودم را آرام کنم و گودی سیاه رنگ زیرِ چشمم که بر اثر بی خوابی به وجود آمده را، رفع کنم. کلافه دستی به چشم هایم کشیدم و لبم را به دندان گرفتم.با صدایِ شر شر آب، تازه متوجه شدم که آب هنوز باز است و من اینگونه با خیال راحت به آینه خیره شده ام! آب را بستم و بعد از پوشیدن پیراهن سفیدم، از اتاقم خارج شدم. مهران گفت یک هفته ای را در خانه بمانم؛ اما من با اصرار هایِ مکرر خواستم که خودم در بیمارستان بمانم. اولاً آنقدر هم احوالم بد نبود که پنج روز در بیمارستان بخوابم و یک هفته یِ دیگر در خانه! دوماً هر قدر تنها می ماندم، بیشتر به رها فکر می کردم؛ و همین باعث می شد به مرز جنون و دیوانگی برسم!
نفسی عمیق کشیدم و با گام هایِ تند به سمتِ پرستار رفتم و درباره یِ بیماران و وضعیتشان پرسیدم. دفتر را برداشتم و خواستم بروم به بیماران سر بزنم، که کسی نامم را صدا زد. متعجب برگشتم که با پدر رها چشم در چشم شدم! پوفی گفتم؛ مثل اینکه جایز نبود من یک روزِ خوش داشته باشم! تا می آمدم خودم را سرگرم کنم، اتفاقی پیش می آمد و باعث می شد فکرم به هم بریزد! گوشه یِ لبم را به دندان گرفتم؛ دست را رویِ شقیقه ام قرار دادم و با صدایی آرام و به زور سلام دادم. پدر رها هم سلامی داد با همان صدایِ خش دارم پرسیدم:
_کاری داشتید؟!

پدر رها سری تکان داد و به پرستارهایی اشاره کرد که با کنجکاوی به ما زل زده بودند و در گفت گوهایمان دقیق شده بودند تا ببیند چه می گوییم! کلافه به یکی از پرستار ها گفتم که مهران را خبر کنند و بگویند که مهمان دارم! بیچاره مهران که تمامی زحمت ها به گردنِ او افتاده بود! به سمت اتاقم چرخیدم و خیلی آرام گفتم:
_همراهم بیاید لطفاً. به سمت اتاقم راه افتادم. با صدایِ قدم هایش، متوجه آمدنش شدم. به اتاقم که رسیدم، دستگیره را فشردم و
در را باز کردم؛ عقب گرد کردم و گفتم: _بفرمایید.
پدر رها اول نگاهِ متعجبش را به من دوخت، اما کمی بعد به خودش آمد و به سمت اتاق رفت. نفسم را نگه داشتم و دقایقی بعد بیرون دادم. وارد اتاقم شدم.نمی دانستم پدر رها برایِ چه اینجاست، اما این را خوب می

دانستم که هر چه باشد، موضوع مهمی است؛ پدر رها بیخودی به اینجا نمی آمد. ***
از سردردِ زیادی کلافه شده بودم. نگاهم از تلوزیون گرفتم و به سمتِ آشپرخانه رفتم؛ کشویِ آخرِ قهوه ای رنگِ کابینت را کشیدم و بعد از کلی گشتن، یک مُسَکِن پیدا کردم. یک قرص از آن جدا کردم و به سمتِ ظرفشویی رفتم؛ لیوانی که رویِ کابینت بود را برداشتم و پر از آب کردم. قرصی که کفِ دستم بود را در دهانم انداختم و با آب خیلی فوری قورتش دادم. همیشه از قرص خوردن فراری بودم.ولی حالا به کجا رسیده بودم که قرص می خوردم؛ آن هم مُسَکِن! لیوان را آب کشیدم و روی ظرفشویی گذاشتم. لحظه ای سرم گیج رفت؛ دستم را رویِ سینک قرار دادم تا از هرگونه افتادن جلوگیری کنم. خب معلوم بود که اینطور می شد! کسی که چند شب پشت هم گریه کند به این روز می افتد. چشم هایم را بستم و کمی از بزاق دهانم را قورت دادم. همانطور چشم هایم بسته بودم که صدای بهار آمد. هر لحظه نزدیک تر می شد.فوری چشم هایم را باز کردم؛ بهارم را دیدم که با برگه یِ در دستش جلویِ من رژه می رفت. لبخندی زدم؛ اما با دیدنِ آتلِ گردنش لبخند از رویِ لبم کنار رفت. دخترکم حتی نمی توانست گردنش را تکان دهد! بغضی برگلویم نشست. مگر یک زن، یا یک مادر چقدر می توانست طاقت داشته باشد؟! گاهی اوقات آدم به جایی نامعلوم می رسد که می گوید”بیخیال همه چیز!” اما حالا که من به همانجایِ نامعلوم رسیدم، نمی توانم آن را بگویم؛ چون دختر دارم! یک دخترکِ هفت ساله که از جانم هم برایم عزیزتر است.لبخندی تلخ زدم. با تکان هایِ مداوم کسی، از فکر بیرون آمدم و دوباره خیره یِ بهارکم شدم که مدام مرا تکان می داد.خم شدم و با لبخند گفتم:
_جانم؟!
بهار اخمی ساختگی کرد و گفت:
_تا الان حواست کجا بود؟!
حتی دخترکم هم فهمیده بود که حواسم پرت است! برایِ تغییر دادنِ موضوع، لبخندی زدم و پشت بندِ آن چشمکی زدم و گفتم:
_از بس خوشگلی حواسم رو پرت کردی دیگه!
با این حرفم، بهار با ذوق خندید و دست هایش را به هم زد. همیشه همین بود؛ وقتی از او تعریف می کردم، ذوق می کرد. بهار کاغذ در دستش را جلو آورد و به من نشان داد. لبخندی زدم و قبل از آنکه نقاشی را ببینم، گفتم؛

_خب خانم هنرمند چی کشیدی؟!
بهار لبخندی زد و با ذوق گفت:
_خودت ببین.
تک خنده ای کردم و سرم را پایین آوردم؛ عکسِ زن و مردی کنار هم و کودکی که بینشان بود، مرد به زن گل می داد! متعجب سرم را بالا آوردم و گفتم:
_اینا کی ان؟! بهار باهمان لبخند و ذوقش گفت: _تو، من و عمو آرمان.
متعجب بار دیگر به نقاشی خیره شدم. دخترکم به شدت اصرار داشت من و آرمان را کنار هم قرار دهد؛ اما او که نمی دانست من نمی توانم با او باشم.گاهی اوقات مجبور می شوی دست بکشی از چیز هایی که دوستش داری؛ چون می دانی رسیدن به آن بسیار سخت و حتی امکان ناپذیر است!تنها در جوابش لبخندی زدم و دستم را به حالت نوازش گر به موهایش کشیدم موهایِ چربش توجهم را به خودش جلب کرد دخترکم حتی از حمام رفتن هم هراس داشتم.به دنبال نقشه ای بودم که او را به حمام ببرم و موهایش را بشورم.با فکری که به سرم زد بشکنی زدم همین باعث شد بهار متعجب به سمتم برگرد،لبخندی دندان نما زدم که بهار متعجب خیره یِ من شد.حق هم داشت؛ من اصلاً تا به حال از این رفتار ها نداشتم و حالا اینگونه رفتار می کردم! برایِ اینکه بحث را عوض کنم، با لبخند رو به بهار گفتم:
_می دونی امروز چه روزیه؟!
بهار سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
_نه، نمی دونم چه روزیه!
دوباره باهمان لبخند گفتم:
_روزیه که به تمیز ها جایزه میدن.
بهار شگفت زده گفت: _منظورت چیه مامانی؟!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *