خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت بیستوشش

رمان پرنسس/پارت بیستوشش

هنوز به اتاقش نرسیده ایم که لیزا با مردی میانسال و قد بلند و لاغر به طرف ما می آید.
علی با روی باز از او استقبال می کند.
_هی جَک!
صمیمانه یکدیگر را در آغوش می کشند و علی مرا به جک معرفی می کند:
_دلان اواخر کارآموزیش رو می گذرونه و مستعد سوپرمدل شدنه.
چشمهای آبی هیزش را دوست ندارم اما از طرز معرفی علی بادی به غبغب می اندازم و مطابق سفارشات گذشته علی مودبانه سلام می کنم و با جک دست می دهم.
نگاه خریدارانه اش را روی سرتاپایم می گرداند و تای ابرویش را بالا می اندازد.
ناگهان از حس حال بهمزن به نمایش گذاشتنم مانند یک کالای وارداتی درونم درهم می پیچد.
_اوم… مثل همیشه غافلگیرم کردی.
چند قدم جابجا می شود تا بهتر بررسی ام کند و رو به من می‌گوید:
_اجازه هست؟
ماتم می برد. تصورش هم از ذهنم نمی گذرد که هدفش چه می تواند باشد.
با پررویی دستش را روی شانه ام می‌گذارد و از پشت تا روی باسنم به گردش درمی آورد.
از این حرکتش به یکباره تمام بدنم منقبض می شود و عقب می کشم.
برقی از چشمانش می گذرد و تک خنده ی کوتاهی می کند.
_استایل بدنش فوق العاده س.
” فقط خدا می داند چقدر از خودم… از علی… از این پست فطرت و از زندگی ام بیزار می شوم. ”
دستانم را مشت می کنم. علی می خندد و با بی خیالی می گوید:
_می دونی که؛ من وقتم رو الکی تلف نمی کنم.
پلک روی هم می فشارم و زبانم را گاز می‌گیرم تا با فریادم بر سر علی، شرکتش را روی سرش آوار نکنم.
با فک منقبض عذرخواهی سرسری می کنم و با عصبانیت به طرف آسانسور می روم و بدون در نظر گرفتن ویلیام که وارد آسانسور می شود خود را داخل می اندازم و درها بسته می‌شود.
کنار ویلیام می ایستم و با خشم چشمانم را محکم می بندم و با یادآوری صحنه ی چرخیدن دست کثیف جک روی بدنم، اشک تا پشت پلک هایم می آید و به خود می لرزم.
” علی چطور می تونه تا این حد بی غیرت باشه؟ من به اعتماد کی اینجام؟
کم کم دستگیرم می شود که مدل شدن چه پیامدهایی می تواند داشته باشد! ”
صدای ویلیام ذهنم را به هم می ریزد.
_دلان؟ می خواستم بگم…
عصبی حرفش را قطع می‌کنم و با خشم و سنگدلی می گویم:
_من با شما حرفی ندارم ویلیام!
انگار متوجه عصبانیتم می شود.
_می دونم الان وقتش نیست اما من با الک…
داد می زنم:
_الک بره به جهنم! همه تون برین به جهنم!
همزمان با باز شدن درها انگشت تهدیدم را جلوی صورتش می گیرم.
_دیگه سمت من نیا! می فهمی؟ این یه اخطاره!
چشم از صورت وا رفته و مأیوسش می گیرم و با آتشی که درونم برپا شده قدم های بلند و محکمم را بر زمین می کوبم و زیر نگاه های متعجب بقیه با عجله از فِرا خارج می‌شوم.

چشم از صورت وا رفته و مأیوسش می گیرم و با آتشی که درونم برپا شده قدم های بلند و محکمم را بر زمین می کوبم و زیر نگاه های متعجب بقیه با عجله از فِرا خارج می‌شوم.
حال زار و نذارم هوش از سرم می پراند. طوری که حتی نمی فهمم چطور از خیابان عبور می کنم.
یکدفعه از صدای بلندی که داد می زند:
_مواظب باش!
و دستانی که دور شانه و کمرم می پیچد و در یک چشم برهم زدم از زمین کَنده می شوم و بدنبالش صدای بوق بلند و ممتد به همراه کشیده شدن لاستیک های ماشینی که به سرعت روی ترمز می زند شوکه می شوم و نفس نفس زنان خود را در آغوش ویلیام می بینم.
_دیوونه شدی یا واقعا می خوای خودکشی کنی؟
” تازه می فهمم ویلیام مرا از مرگ حتمی نجات داده. ”
به سرعت تمام بدنم از ترسی که وجودم را فرا گرفته، خیس عرق می شود و گنگ و گیج دستانم بند بازوانش می شود و به آرامی خود را از بغلش جدا می کنم و تشکری که از ته گلوی گرفته ام خارج می‌شود.
هر دو در سکوت بهم زل می زنیم و بالاخره بعد از مکث کوتاهی مسیر نامعلومم را کنار تایمز پیش می گیرم. سد راهم می شود.
_صبر کن! نمی ذارم اینجوری بری! تو حالت خوب نیست!
هنوز در شوک به سر می برم و اختیاری از رفتارم ندارم.
چشم در صورتش می چرخانم و دوباره شاهینم را می بینم.
بغضم را به همراه آب دهانم فرو می دهم و گوشه لبم زهرخندی می نشیند.
_شاهین!
” چرا باید شاهین همه جا حضور داشته باشد؟ می ترسم جنونم رسوایم کند! ”
از نگاه عجیب ویلیام چیزی نمی توانم بخوانم.
” دلم می خواهد صورتش را لمس کنم. چیزی که بارها آرزویش از قلبم گذشت و شاید محجوب بودن گذشته ام مانعم شده بود تا صورت چشم گرگی ام را قاب نگیرم. ”
اما حالا با جسارت دست پیش می برم و جرأت می کنم و انگشتانم روی صورت ویلیام می لغزند و به فارسی حرف های دلم را همان ها که آرزو دارم به چشم گرگی بگویم و می دانم دیگر فرصتش نصیبم نخواهد شد را با بغض نابهنگامم لب می زنم:
_شاهین! عشق چشم گرگی ِمن. کاش من رو بجای کلاریس انتخاب می کردی!
چشمان متحیر ویلیام مردمک های لرزانم را می کاود و دم نمی زند.
اولین دانه ی زلال اشک از چشمم روی گونه سُر می خورد و به فکم می رسد و تا زیر گلویم راه می گیرد. چانه ام می لرزد.
_کاش من رو جای کلاریس دوست داشتی!
آه می کشم و دانه ی دیگری از چشمم فرود می آید. می نالم:
_اگر اون روز دنبال کلاریس نرفته بودی… هیچ‌وقت ویلا رو ترک نمی کردم و الان توی این فلاکت دست و پا نمی زدم.
هق می زنم و در کمال تعجب به اشک های ویلیام چشم می دوزم.
و تنها سوالی که در ذهن مخدوشم نقش می بندد:
” ویلیام که فارسی نمی فهمد پس دلش بابت چه می سوزد و اینگونه پا به پایم اشک می ریزد؟! ”

بدون حرف انگشتان یخ زده ام را از صورتش جدا می کند و خیلی ناگهانی داغی لبهایش از دستانم به بندبند وجودم سرایت می کند.
طوریکه تنم کوره ای از آتش می شود و بی اختیار دستم را پایین می کشم و یک قدم عقب می روم.
ویلیام دستش را سمتم دراز می کند:
_خودت رو بمن بسپار دلان! خواهش می‌کنم.
با عجز لب پایینم را به دهان می کشم و با کف دستانم خیسی صورتم را می گیرم و لب می زنم:
_نه! این امکان نداره!
به سرعت نگاه از چشمان منتظرش می گیرم و غرق در گذشته ام از ویلیام فرار می کنم.
از پشت سر صدایش را می شنوم.
_دلان!
بی توجه سرعتم را بیشتر می کنم تا هرچه زودتر دور شوم.
***
گوشی ام زنگ می خورد و بی تفاوت فقط خاموشش می کنم.
دستانم را در جیب های کاپشن قرمز کوتاهم مشت می کنم و در سرمای استخوان سوز با اینکه دندان هایم بشدت به هم می خورد و انگشتان پایم کاملا بی حس شده، ساعت ها مسیر طولانی را راه می روم.
هجوم افکار درهم تنیده مانعم می شود تا ذهنم را معطوف کنم و همین باعث سردرگمی ام می شود.
” گاهی زیر لب به خود بد و بیراه می گویم و گاهی علی را در دلم لعنت می کنم.
یقه اش را مشت می کنم و با تمام وجودم بر سرش فریاد می زنم و حرصم را خالی می کنم.
در ذهنم لحظه ی لمس شدنم توسط جک را بیاد می آورم و تصور می کنم سیلی محکمی در صورتش می کوبم.
و چقدر حالم آشفته و پریشان است و هنوز روی پاهایم بند هستم! ”
آنقدر از این کوچه به آن خیابان می زنم تا اینکه با حالی خراب در حالیکه دیگر جانی در پاهایم باقی نمانده به یک رستوران کوچک می رسم.
از بوی خوش غذا شکمم مالش می رود و مقاوتم را تضعیف می کند.
با این همه استرس متعجبم که اشتهایم شاید هزار برابر شده.
” اما مگر نه اینکه از ناراحتی نباید غذا از گلویم پایین رود؟! چرا همه چیز درموردم برعکس شده! ”
کیفم را روی سرشانه بالا می کشم و به داخل می روم.
گرم است و دلنشین. فضای دنجش آرامش را به تنم سرازیر می کند.
چند میز چوبی انگشت شمار و تعدادی مشتری.
کنار شومینه دستانم را بهم می مالم و گرم می کنم و کمی بعد یکی از صندلی های کنار پنجره را پیش می کشم و پشت میز کوچک مستطیلی می نشینم و به مِنو نگاهی می اندازم.
آه از نهادم بلند می شود وقتی می بینم که تمام غذاها به زبانی که حتی نمی توانم بخوانم نوشته شده.
گارسون می آید و می فهمم به رستوران ایتالیایی آمده ام.
برای خودم پاستا با سس مخصوص سفارش می دهم و تا آماده شدن غذا گوشی ام را از کیفم بیرون می آورم و روشنش می کنم.
پوزخند صداداری می زنم.
” خالی است! بدون هیچ زنگ و پیامی! ”
آه عمیقم را با بازدمم بیرون می فرستم و حس می‌کنم چقدر بی کس و تنهایم.
پاستایم را با اشتها می خورم و با احساس گرسنگی یک پرس دیگر سفارش می دهم و میان غذا خوردن فکر می کنم
” علی با من وارد تجارت شده! گفت وقتش رو الکی تلف نمی کنه. یعنی تا وقتی براش سودی داشته باشم حمایتم می کنه. ”
چنگالم را در ظرف می چرخانم.
” اگه به دردش نخورم تکلیف من چی میشه؟
من رو از خونه ش بیرون می کنه یا دوباره میشم همون دلان بدبخت و دست از پا درازتر توی ایران در به در کار توی شرکتا می شم! ”
دستم را زیر چانه می گذارم.
” لیزا برای علی مهمه؛ چون پولداره. چون سهامدار فِراست. از همه مهم تر اینکه عشقشه!
اما من چه نفعی برای علی دارم جز اینکه… ”

” لیزا برای علی مهمه؛ چون پولداره. چون سهامدار فِراست. از همه مهم تر اینکه عشقشه! اما من چه نفعی برای علی دارم جز اینکه… ”
بدون اینکه متوجه شوم غذایم را تمام و کمال تا ته می خورم.
اما هنوز بشدت از گرسنگی ضعف می کنم. نمی توانم خودم را کنترل کنم.
زیپ کیفم را می کشم و وقتی از همراه داشتن کپسول های لاغری مطمئن می شوم یک ظرف بزرگ سالاد جوانه و آواکادو می خورم و با احساس سنگینی فقط کپسول را به ضرب آب فرو می دهم و به گارسون اشاره می زنم صورت حساب را بیاورد.
کنارم می ایستد و گردن کج می‌کند و با خوشروئی می گوید:
_قبلا حساب شده خانم.
چشمانم گرد می‌شود.
_مطمئنین؟! کی حساب کرده؟
برمی گردد و به پشت اشاره می زند.
_اون آقایی ک…
یکدفعه متعجب به آرامی می‌گوید:
_الان اینجا بود!
نیم خیز می‌شوم و به دنبال مردی آشنا چشم می چرخانم.
” کسی نیست! ”
_شما مطمئنین حساب من پرداخت شده؟ شاید منظور…
_نه… نه… صد در صد اطمینان دارم.
ته دلم فرو می ریزد و بی نتیجه رستوران را ترک می کنم.
به شدت فکرم مشغول می‌شود. وحشت زده هرازگاهی برمی گردم و دوروبرم را می پایم و با فکری که از سرم می گذرد به سرعت میان جمعیت وارد فروشگاه لباس بزرگی می شوم و خود را داخل یکی از اتاق های پرو می اندازم.
با عجله دم اسبی موهایم را باز و پریشان دورم رها می کنم و خوشحال از اینکه کاپشنم دو طرفه است به سرعت آنرا پشت و رو می کنم و حالا با یک کاپشن سبز تیره از فروشگاه خارج می شوم.
اما همچنان انقدر می ترسم که سوار اولین تاکسی می شوم و به سمت خانه می روم.
در طول مسیر مدام به عقب برمی گردم تا مطمئن شوم کسی تعقیبم نمی کند.
به محض توقف تاکسی، ماشین علی هم می رسد.
خداروشکر می کنم و پول تاکسی را حساب می کنم و پیاده می شوم.
آنقدر هراسانم که مهلت حرف زدن را از علی می گیرم و ناغافل محکم در آغوشش می کشم.
متوجه حال زار و نزارم می شود. نگرانی از صدایش می بارد.
_چی شده؟ داری می لرزی!
پریشان و متوحش عقب می کشم و تند و یک نفس می گویم:
_یه نفر دنبالمه. از رستوران همش تعقیبم می کنه. من خیلی می ترسم.
بازوانم را می گیرد.
_چیزی نیست. آروم باش دِلان کسی اذیتت نمی کنه!
نمی دانم متوجه نمی شود یا نمی خواهد باور کند. پافشاری می‌کنم.
_اما اون توی رستوران پول غذا رو حساب کرد. مطمئنم یکی هست.
سرتکان می دهد و خنده ی کوتاهی می کند.
با حرص پا بر زمین می کوبم.
_باور کن راست می گم.
بلندتر می خندد و انگشتش را روی گوشی کنار گوشش می گذارد و می گوید:
_مَت بیا اینجا!
با گیجی، مسکوت نگاهش می کنم.

_مَت بیا اینجا!
با گیجی، مسکوت نگاهش می کنم. بلافاصله ماشینی کنارمان توقف می کند و مردی حدود چهل و پنج سال با چهره ای جدی، هیکلی و درشت اندام و سرتا پا سیاه پوش از ماشین پیاده می شود.
سر تکان می دهد.
_آقای فِرا!
_دِلان! مَت محافظ شخصی تو هست.
گنگ و متعجب اول به علی نگاه می کنم و بعد به مت سلام می دهم و رو به علی به فارسی با اخم می گویم:
_برام بپا گذاشتی؟ واقعا که!
دست به سینه پوزخند می زنم.
_هه! محافظ!
با تاسف سر تکان می دهد و گوشی اش را از جیب کنار کتش بیرون می آورد و صفحه اش را نشانم می دهد.
_اینجارو ببین! همه جا دارن درباره چهره ی جدید فِرا حرف می زنن.
گوشی را از دستش می قاپم و با چشمان گشاد به عکس های تکی و دونفره من و علی که کاملا مشخص است پنهانی گرفته شده اند، نگاه می‌کنم.
باورم نمی شود تا این حد خبرساز شده باشم. برایم شبیه یک خیال ناممکن است.
نگاه بُهت آمیزم را به صورت علی می اندازم و دوباره عکس ها را مرور می کنم و یکی از تیترها را زیر لب طوری که علی هم می شنود می خوانم:
_اَلک فِرا صاحب برند معروف فِرا، بالاخره از چهره جدید مدل تبلیغاتی اش پرده برداشت!
سرم را بالا می‌گیرم و نگاه مات زده ام به چشمان مغرور علی متصل می شود.
تقریبا زبانم بند آمده.
_این… این یعنی اینکه من…
لبخند متکبرانه ای می زند.
_یعنی اینکه معروف شدی. بهت گفته بودم که جلسه امروز سرنوشت سازه!
” اصلا سر در نمی آورم و هزاران چرای بی پاسخ در ذهنم جولان می اندازد. ”
دستش را دور شانه ام می اندازد و به طرف در خانه هم قدم می شویم.
_خب محافظ دیگه برای چی؟
در را باز می‌کند و درحالیکه با هم وارد خانه می شویم می گوید:
_بخاطر یه سری مسائل. نیازی نیست خودت رو درگیر کنی.
کیفم را روی کاناپه می اندازم.
_مگه نمیگی اونی که بیرون وایساده محافظ منه؟ خب پس حق دارم بدونم که چرا من محافظت نیاز دارم، تو نداری؟ یا چرا لیزا نداره؟
علی کتش را در می آورد و آویزان می کند.
_منم دارم. لیزا هم داره. خیالت راحت شد؟
و به طرف آشپزخانه می رود و با صدای بلند می گوید:
_رابطه ت با لیزا چطور پیش میره؟
شانه ای بالا می اندازم و از ظرف روی میز یک سیب برمی دارم و گاز می زنم و به طرف آشپزخانه می روم.
_هیچی! از اون شب مهمونی فقط یبار دیدمش اونم امروز صبح بود.
می آید و آرنج هایش را روی کانتر تکیه گاه چانه اش می کند.
_ازت می خوام فقط در حد پیشرفتت توی مادلینگ باهاش ارتباط داشته باشی نه بیشتر.
گاز کوچکی به سیب می زنم و نیم جویده قورت می دهم.
_خودت گفتی باهاش دوست بشم و چه گل بی عیبیه و اینا.
همینطور که به طرف گاز می رود و چای را دم می کند می گوید:
_فقط رفاقت کاری سالم اونم بخاطر تجربه ی فوق‌العاده لیزا توی حرفه ی مادلینگی.
مشکوک از تاکیدش فکرم درگیر می شود.
سینی و ظرف توت خشک را برمی دارد.
_راستش اصلا فکر نمی کردم حتی باهاش هم صحبت بشی چه برسه به دوست. ولی الان تاکید می کنم فعلا بهتره همین یه دوست گل رو داشته باشی.
زیر لب تکرار می کنم:
_دوست گل؟
مردمک هایم بالا می رود و فکر می‌کنم منظورش از ” همین یه دوست گل ” کیه؟
که خودش لبخند مغرورانه ای می زند:
_فکر کردن نداره که! خب منم دیگه نابغه.

لبخند مغرورانه ای می زند:
_فکر کردن نداره که! خب منم دیگه نابغه.
از خودشیفتگی اش حرصم می گیرد و بلافاصله سوئیچ ماشینش را از روی کانتر برمی دارم و سمتش پرتاب می کنم و لب روی هم می فشارم و داد می زنم:
_ای خجسته ی از خودراضی! معلوم نیست می خواد بابام باشه یا دوستم؟!
جا خالی می دهد و پق زیر خنده می زند. طوری که سینی و ظرف توت از دستش رها می شود و به هوا می رود.
میان خنده می گوید:
_تو فکر کن هر دو. یه پدر خوب باید قبل از هر چیز یه دوست خوب باشه.
چپ چپ به افتضاحی که کف آشپزخانه بار آورده خیره می شوم و خسته و بی حال خودم را روی کاناپه تک نفره ولو می کنم و با کنایه می گویم:
_جارو خاک انداز توی تراسه.
از شنیدن ” باشه ای ” که می گوید برمی گردم و از پشت به قامت ورزیده اش می نگرم که به طرف تراس می رود.
به در پررویی می زنم و طوری که بشنود صدایم را بلند می کنم.
_قربون دستت همون صندلیای تراس رو هم جابجا کن یه گوشه! برف و بارون خرابش نکنه.
بی حرف دستش را به علامت اوکی بالا می برد که ریزریز می خندم.
” برایم جالب است که برخلاف من علی اهل غر زدن نیست. ”
در همین بین صدای زنگ گوشی علی بلند می‌شود. برمی خیزم و تلفنش را از روی میز پایه بلند کنار دیوار برمی دارم تا برایش ببرم.
صفحه اش را نگاه می کنم که ناگهان از دیدن اسم شاهین نفس در سینه ام سنگین می شود و صدای قلب به تکاپو افتاده ام در سرم چنان می پیچد که گویی تمام تنم قلب شده.
وقتی کد ایران را می بینم شَکم به یقین تبدیل می شود و سرمای خون یخ بسته در عروقم به دستانم منتقل می شود.
گردن می کشم و نیم نگاهی به علی می اندازم که فقط دو صندلی دیگر مانده تا جابجا کند.
فاصله ام از کیفم زیاد است و می ترسم تا پیدا کردن گوشی ام شاید آخرین شانسم برای داشتن شماره شاهین را از دست بدهم.
نفس نفس زنان سعی می کنم شماره را به خاطر بسپارم. با استرس چند بار شماره را زیر لب تکرار می کنم.
کم مانده گریه ام بگیرد. ” خدایا چرا مغزم یاری نمی کند؟! ”
همین که صدای باز و بسته شدن در تراس را می شنوم از جا می پرم و زنگ گوشی هم قطع و شماره شاهین از جلوی چشمان نم دارم محو می شود.
با دستان لرزان و عرق کرده به سرعت گوشی را سر جایش می‌گذارم و تیز روی کاناپه سر جای اولم می نشینم.
چشمانم را می بندم و شماره را در ذهنم مرور می کنم.
_صدای زنگ گوشی من بود؟
از ترس سر جا بدنم لرز کوچکی می گیرد و پلک هایم باز می شود.
هنوز قلبم آرام و قرار نگرفته. آب دهانم را قورت می دهم.
_آره. فکر کردم شنیدی خودت نیومدی.
” لعنت بر صدایی که بی موقع می لرزد. ”
از میان چشمان باریک شده اش با اخمی از روی دقت روی صورتم زوم می کند.
_رنگت چرا پریده؟!

_رنگت چرا پریده؟!
به یکباره سرتا پا داغ می شوم.
_حالت خوبه؟
” آرام باش دِلان! نباید پیش چشمان تیز بین علی لو بروی! ”
_نه خوبم چیزیم نیست که.
سر تکان می دهد.
_پاشو کاپشنت رو دربیار! از وقتی مستقل شدی داری تنبل می شیا.
زیر لب غر می زنم.
_اوف! دو دقیقه نمیشه ازش تعریف کرد. باز گیر داد.
اسمم را با شماتت صدا می زند:
_دلان!
_چه گوشاشم تیزه!
از بالا پایین رفتن مکرر سینه اش مشخص است بی صدا می خندد. گوشی اش را چک می کند.
_دلان تو چجوری دو پُرس پاستا و یه خروار سالاد رو یه جا خوردی و نترکیدی!؟
از اینکه بین سه رقم آخر شماره شاهین شک دارم و از ذهنم پاک شده عصبی می شوم و حرصم را سر علی خالی می کنم.
_پس محافظ جونتون، بی بی سی هم تشریف دارن! به اون چه مربوط که من چقدر غذا می خورم؟ می خواست عین جاسوسا حساب نکنه! کی پولش رو خواست؟
دوباره صدای قهقهه اش بلند می شود.
_من ازش خواستم حساب کنه. فقط می خواستم یه کم سربه سرت بذارم.
نگاه خصمانه ام را در صورتش می دوزم.
_هِرهِرهِر… خنده داره؟! زهره ترک شدم!
خنده اش را جمع می‌کند و جلوی پایم زانو می زند و کاپشن را از تنم در می آورد و با ملایمت انگشتانش را شانه وار میان موهایم می کشد.
_امروز جَک خیلی ازت خوشش اومد و می خواد باهات قرارداد ببنده.
دستم روی دستش می نشیند تا متوقفش کند.
ناگهان یاد امروز می افتم و بمب، درونم را منفجر می کند. داد می زنم:
_همون مردیکه کثافت هرزه رو می گی؟ حالم ازش بهم می خوره!
یکه می خورد و صورتش غرق در تعجب می شود.
_این پرت و پلاها چیه می بافی؟
خونم به جوش می آید. دستش را کنار می زنم و برمی خیزم و با خشم کاپشنم را روی زمین پرت می کنم.
مغزم داغ می شود و بلندتر فریاد می زنم:
_تو هم بی تقصیر نیستی! فکر نمی کردم انقدر بی بخار باشی که عین ماست نگاه کنی اون آشغال من رو دستمالی کنه و بعد با افتخار بگی…
در حالیکه ادایش را درمی آورم و سر تکان می‌دهم. دست به کمر ادامه می‌دهم:
_من وقتم رو الکی تلف نمی کنم!
زبانش بند می آید. قدمی سمتم برمی دارد و فقط مبهوت می گوید:
_دلان!
جیغ می کشم.
_انقدر دلان دلان نکن! امروز با تمام وجودم ازت متنفر شدم.
چشمانش تا آخرین حد گرد می‌شود و در کسری از ثانیه صورتش به سرخی می زند.
_حالم از خودم بهم خورد. تو فقط ادعات میشه من رو دختر خودت می دونی. کدوم پدری با دخترش همچین رفتار بی شرمانه ای می کنه؟
بهت در صورت و لب های آویزانش بیداد می کند.
_من واقعا فکر نمی کردم تو ناراحت بشی. آخه جک کلا آدم لمسی هست.
اصلام قصد و نیت بدی که تو فکر می کنی نداشته. قبلشم که ازت اجازه گرفت.
جیغ می کشم.
_اجازه ش بخوره توی سرش! من از کجا می دونستم چه غلطی می خواد بکنه؟
_بسه دیگه! تو داری بزرگش می کنی. این چیزا اینجا عادیه.
پوزخند صدادارم را بلندتر از حد معمول می زنم و هوار می کشم.
_ولی برای من و خط قرمزام این چیزا عادی نیست!

پوزخند صدادارم را بلندتر از حد معمول می زنم و هوار می کشم.
_ولی برای من و خط قرمزام این چیزا عادی نیست! انقدرم برام دلیل و توجیه نیار!
کیفم را از کنار کاناپه چنگ می زنم و درحالیکه به طرف اتاقم می روم زیر لب غرغرکنان حرف هایش را تکرار می کنم:
_جک آدم لمسیه! مردیکه عوضی! این چیزا اینجا عادیه! انگار سر بچه می خواد کلاه بذاره!
قبل از اینکه دستگیره در اتاقم را بکشم، بدون اینکه سر بچرخانم با خشم می گویم:
_می خوام یه مدت تنها باشم. امیدوارم بفهمی!
هنوز پایم به اتاقم نرسیده که خیلی ناگهانی بازویم از پشت کشیده می‌شود و به شدت مرا سمت خودش می چرخاند.
از چشمان سرخی که کوهی از آتش شده وحشت می کنم.
از میان دندان های کلید شده می غرد:
_خوب گوشات رو وا کن بچه! من صبرم خیلی زیاده خیلی! اما تو داری تمومش می کنی.
از ترس آب دهانم را قورت می دهم و سرم را عقب می کشم.
فشار دستش روی بازویم لحظه به لحظه بیشتر می‌شود.
_بهت اجازه دادم مستقل بشی. تا حالام هر جور خواستی واسم گربه رقصوندی…
یکهو از هوارش پرده ی گوشم سوت می کشد:
_اما از این به بعد تنهایی نداریم! خودسری ممنوعه! یه قرارداد امضا زدی و باید تا آخرش بی چون و چرا پاش وایسی!
” چهره ی جدیدی که تا به امروز از علی ندیده بودم و همین الان با ناباوری پیش رویم است.
مگر چیز زیادی خواستم که اینگونه خشمگینش کرده؟! ”
چانه ام… دست و پایم… و مردمک هایم به یکباره به رعشه می افتند و از درد بازویم ناله ی خفه ای می کنم و لب به دندان می گیرم و صورتم جمع می شود.
_آی دستم! دستم رو شکوندی!
انگار تازه متوجه بازوی نحیفم که اسیر پنجه اش شده می شود و به آرامی رهایش می کند.
نفس های ممتد عصبی اش کم کم رو به خاموشی می رود.
به سرعت نگاهش رنگ پشیمانی می گیرد و خیره در چشم های ترسیده ام معذرت خواهی می کند.
اما نمی توانم راحت بی خیال تندی و آزارش شوم و فقط با بغض می گویم:
_تنهام بذار!

و پیش صورت نادمش با عصبانیت در را محکم پشت سرم می کوبم.
کیفم را روی تخت پرت می کنم و بازوی نبض گرفته ام را می مالم.
احساس حقارت نفسم را تنگ می کند.
” علی اسیر گرفته و صاحبم شده. ”
قبل از هر چیز فکر فرار از سرم می گذرد.
بی طاقت طول و عرض اتاقم را با قدم های بلند بالا پایین می کنم و دیگر حتی یک ثانیه هم نمی خواهم اینجا بمانم و مصمم برای رفتن هزاران نقشه تصور می کنم که همه پوچ و بی اساس هستند.
امیدم فقط به یک چیز است و در انتظار فرصت مناسب برای تماس با شاهین لحظه شماری می کنم.
دقایقی بعد صدای علی را پشت در بسته ی اتاقم می شنوم.
_من دارم می رم. کاری داشتی زنگ بزن!
به پرده های کشیده اتاق تاریکم زل می زنم و خشمم را کنترل می کنم تا نگویم
” برو به درک! ”
سردرد… گلودرد و از همه بدتر سینه ام سنگین است و احساس خفقان به گلویم فشار می آورد.
چشم بسته در راهی قدم گذاشته ام که فقط اسمش را شنیده بودم.
وقتی علی گفت این چیزها اینجا عادی است به معنی واقعی کلمه ته دلم فرو ریخت و چشمانم باز شد که خدا می داند چه چیزهای دیگری در این حرفه عادی باشد و قطعا انتظارم را می کشد.
شاید دلیل اصلی تصمیم اشتباهم فرار از خانواده ام… گذشته ی پردرد و تلخی هایی که بدون پدرم پشت سر گذاشتم بود.
و در کنار تمام اینها تلاشم برای از خاطر بردن شاهین، وادارم کرد به علی پناه بیاورم.
اما حالا همه چیز را مثل آهنربا به خودم جذب می کنم.
سختی ها و تنهایی هایم چندبرابر شده… از همه بدتر ویلیام یاد و خاطرات شاهین را در قلبم از نو زنده کرده.
انگار شاهین همه جا هست و هر لحظه بیش از پیش کمبودش داغونم می کند.
گوشی را از کیفم بیرون می کشم و شماره ای که احتمال می دهم درست باشد را می گیرم.
با اولین بوق آزاد گلویم خشک می شود و قلبم در ضربان هایش تعجیل می کند.
چند بوق آزاد دیگر و بالاخره صدای مردی که در گوشی می پیچد بند دلم را پاره می‌کند.
_بله؟

صدای مردی که در گوشی می پیچد بند دلم را پاره می‌کند.
_بله؟
تارهای صوتی ام بدتر از دستانم مرتعش می شود.
_الو شاهین!
بدون مکث جواب می دهد.
_اشتباه س خانم.
آه از نهادم بلند می شود.
وا رفته ” ببخشیدی ” زیر لب می گویم و مخاطبم قبل از من گوشی را قطع می کند.
ناامید نمی شوم. چند شماره دیگر را امتحان می کنم و بازهم اشتباه از آب در می آید.
با خشم نعره می زنم و تلفن را محکم به تخت می کوبم.
شانه هایم می لرزند. موهایم را می کشم و با تمام وجودم زجه می زنم.
_شاهین!
شوری اشک در دهانم منتشر می شود. اشک ریزان به بخت سیاهم لعنت می فرستم و حس خلاء درونم را فرا می‌گیرد.
” ته قلبم می خواهم پیش شاهین بازگردم و دوباره شانسم را امتحان کنم اما آن قرارداد لعنتی و قول و قرارهایم با علی بدجوری دست و پایم را بسته!
کاش می شد جایی بروم که فقط خودم باشم و خودم.
کاش می شد هفته ها تنها باشم و تکلیفم را با خودم معلوم کنم. ”
***
” خسته ام. دو روز است تک و تنها در این چهاردیواری خود را محبوس کرده ام و ارتباطم را با دنیای بیرون قطع.
زانو بغل گرفتم و شب را صبح کردم و صبحم را شب. بدون هیچ فعالیتی!
اما بازهم به شدت خسته ام. ”
از کشوی پاتختی ته مانده بسته ی بیسکویت را خارج می کنم و تکه ای از آنرا در دهان می گذارم و تلخی گلویم را فرو می دهم.
بی اعتنا به صدای زنگ در خانه از میان پرده ای که چند سانت گوشه اش کنار رفته و نور ضعیفی به داخل هدایت می کند آخرین لحظات از بازتاب سرخ غروب خورشید را می نگرم و نیم رخم را روی زانو تکیه می دهم.
صدای علی را از پذیرایی می شنوم که از همان دور صدایم می زند.
ته دلم پوزخند می زنم.
” روش جدید علی برای اینکه نترسم! ”
چند ضربه ی کوتاه به درمی خورد.
_دِلان!؟ می خوام بیام تو.
مکث می‌کند. منتظر پاسخی است که هیچوقت جوابش را نخواهد شنید.
دوباره همان ضربه و دوباره همان جمله اینبار کمی رساتر و بدنبالش در به آرامی باز می‌شود.
بدون تغییر در حالتم پلک روی هم می گذارم و خداروشکر می کنم پشتم به در است.
ملاحظه ام را می کند.
_دلان؟ خوابی؟
تخت را دور می زند. وقتی کنارم می نشیند سایه اش روی صورتم می افتد و خنکی عطرش مخاط بینی ام را قلقلک می دهد.
خنده ی ضعیفی از گلویش می شنوم.
_می دونم بیداری مژه هات تکون خورد.
به محض باز کردن چشمان بی رمقم به سرعت سرم را میان دستانش می گیرد و صورتم را کامل سمت خودش می چرخاند.
نگرانی و تعجب از لحنش پیداست.
_خدایا دلان چیکار کردی با خودت دختر؟ چند ساعته نخوابیدی که قد یه بند انگشت پای چشات گود افتاده؟
آنقدر دلخورم که نگاه در صورتش را بر چشمانم حرام می کنم.
مچ دستانش را پایین می کشم و با انزجار هولش می دهم .
با اینکه چشمانم سیاهی می رود می خواهم از علی بیشترین فاصله را بگیرم.
اما تا می خواهم از آن طرف تخت پایین روم کمرم را می چسبد و مرا به طرف خود می کشد.
کلافه و آشفته حال است.
_قهر نکن! هر چی بگی حق داری.
بی حرف تکانی می خورم تا کمرم را از حصار دستان قدرتمندش آزاد کنم.
به راحتی با یک دست مرا بی حرکت نگه می دارد و دست دیگرش چانه ام را محصور می کند و صورتش را جلو می آورد.
_ببین من رو!
نگاه مغمومم به آرامی از دستان مشت شده ام تا چشمان ملتمسش بالا کشیده می‌شود.
فاصله را آنقدر کم می کند که نفس هایش روی صورتم پخش می شود.
میخ مردمک های هیپنوتیزم شده ام زمزمه می کند.
_ببخشید که اذیتت کردم.
” نمی دانم چرا با اینکه که دوباره علیِ آرام و مهربان بازگشته؛
باز هم غم عالم در دلم سرازیر می‌شود! ”
و قبل از تکان لب هایم به سرعت در آغوشش گم می شوم.
_ببخشید فرشته کوچولوی من! معذرت می خوام!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت هشتاد

انگار بعد از مدتها بالاخره آن روی واقعی محمد را می بینم. از یادآوری سوتی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *