خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت بیستو دو

رمان پرنسس/پارت بیستو دو

تکانی به دست و پای خشکم می دهم و به طرف در بزرگ ورودی سالن می روم و دستگیره را می کشم. قفل است.
باورم نمی شود. دوباره و چندباره پشت سر هم دستگیره را می کشم.
با مشت به در می کوبم و فریاد زنان کمک می خواهم.
_کمک! یکی در رو باز کنه من اینجام!
پژواک صدایم در سالن می پیچد.
” گیر افتاده ام. ”
اشک در چشمانم جمع می شود. مایوس نمی شوم و دست از تلاش بر نمی دارم.
دنبال راه فرار دور تا دور سالن را جستجو می کنم و دست از پا درازتر دوباره سر جای اولم باز می گردم.
مشت های سرمازده و بی جانم را به در می کوبم و با صدای بلند داد می زنم:
_تورو خدا یکی بیاد من اینجام!
از پیچیدن صدایم در سالن تاریک ترس بر جانم رخنه می کند. قلب کوچکم تندتر و تندتر سینه ام را به چالش می کشد.
اشک هایم روی گونه سر می خورند و با درماندگی همان جا کنار در چمباتمه می زنم.
فکر و اوهام خوفناک به سمتم یورش می آورند.
گریه ام شدت می گیرد و دوباره به در می کوبم و تقریبا التماسهایم به جیغ تبدیل می شود.
انقدر به در کوبیده ام که مچ دستانم درد می کند اما هیچ کس به دادم نرسید. از طرفی از جیغ هایم حنجره ام به طرز دردناکی می سوزد.
” رسما زندانی شده ام. علی مرا از یاد برده یا شاید از آوردنم با خود به لندن پشیمان و خسته شده و بی خیال رهایم کرده.
من با بدخلقی و زبان درازی ام آزارش دادم و او دم نزد. دست آخرم که با مطرح کردن مستقل شدنم اعصابش را به بازی گرفتم. حق دارد اینگونه رهایم کند. ”
مستأصل اشک می ریزم و در خود مچاله می شوم.
” خدایا داری تنبیهم می کنی؟ می دانم بخاطر انتخاب اشتباهم، دارم تاوان پس می دهم. ”
دماغم را بالا می کشم و لب می زنم:
_خدایا کمکم کن! خیلی می ترسم. کمکم کن!
سرم را به در تکیه می دهم و به گذشته ام می اندیشم.
به پدرم… به مادرم… به بحث و جنجال هایی که بیشتر از خاطرات شیرین برایم نقش بسته.
به آخرین روزی که بازهم با دعوا خانه را ترک کردم و به شاهین!
آه سوزناکم با نفسم آمیخته می شود. با درد زمزمه می کنم:
_شاهین!
داغم تازه می شود. علی مرا از شاهین برای همیشه جدا کرد. ”
صدایی توجهم را جلب می‌کند. چند لحظه گوشم را روی در می گذارم و کف دستانم را به در می چسبانم و برای تمرکز بیشتر چشمانم را می بندم.
هیچ! خیالاتی شده ام. هیچ صدایی جز نفس های خودم نمی شنوم.
ناامید سر جایم کنار در سُر می خورم که دوباره همان صدا ولی واضح تر، انگار صدای قدم هایی به گوش می رسد.

ناامید سر جایم کنار در سُر می خورم که دوباره همان صدا ولی واضح تر، انگار صدای قدم هایی به گوش می رسد.
از جا می پرم و با مشت و لگد به جان در می افتم و با تمام نیرو هوار می کشم و صدای مردی از پشت در می آید و بدنبالش کلید در قفل می چرخد. در باز می شود.
” برایم معجزه است. ”
اینبار نمی دانم از سربیچارگی و مظلومی یا از شوق اشک می ریزم و با دیدگان تار به مرد جاافتاده روبرویم در لباس فرم نگهبانی که نور چراغ قوه اش را تقریبا در صورتم انداخته چشم می دوزم.
نگاهش دقیق می شود و بُهت زده می گوید:
_تو دیگه کی هستی؟
کف دستانم را روی صورت و چشمان سوزناکم می کشم.
_خدای من تو همونی هستی که صبح…
به تندی سر تکان می دهم و حرفش را تایید می کنم.
***
پتو را بیشتر دور خود می پیچم و ماگ قهوه را بین دستانم می گیرم.
_میشه برام یه تاکسی بگیرین تا هتل کورینتیا من رو برسونه؟
_نمی خوای با آقای فِرا تماس بگیرم؟
سرم را به نفی تکان می دهم.
_نیازی نیست. لطفا کسی چیزی نفهمه.
لحظه ای نگاه مستقیمش را در صورت پژمرده ام می اندازد و به آرامی می‌گوید:
_خیالت راحت.
سعی می‌کنم با لبخند کم جانم از لطفش تشکر کنم.
یادم می افتد هیچ پولی برای کرایه تاکسی ندارم. دهان باز می‌کنم و بگویم، که مرد جوانی وارد اتاق می‌شود و تا می گوید:
_تِد من…
لحظه ای نگاهمان در هم گره می‌خورد و حرف در دهانش می ماسد.
به سرعت نگاه از چشمان نافذ خاکستری اش می دزدم.
سرم را پایین می‌گیرم و خودم را مشغول خوردن قهوه ام نشان می دهم. تِد رو به او برمی گردد.
_شب بخیر آقای بِل.
_شب بخیر! کلید اتاقم رو جا گذاشتم اگر ممکنه با کلید یدک قفلش کن.
_حتما.
لحظه ای سکوت و بعد صدای آقای بل را می شنوم. کاملا مشخص است حس کنجکاوی اش را برانگیخته ام.
_آ… نمی خوای این خانم زیبارو معرفی کنی؟
هراسان سرم را بالا می گیرم و به تِد زل می زنم.
” آخر حتی نامم را هم نمی داند. ”
مِن مِن کنان لب می زند که خودم زودتر به سمت آقای بل سر می چرخانم و می گویم:
_دِلان! من دلان هستم.
گوشه ی ابرویش بالا می رود و زمزمه ای روی لبش نقش می بندد:
_دِلان.
با لبخند جلو می آید و دستش را سمتم دراز می کند.
_ویلیام! مدیر داخلی و طراح ارشد فِرا.
نگاهی به دستش می اندازم و بالاجبار با او دست می دهم.
میخ چشمانم با همان لبخند ملیح لحظه ای دست لرزانم را در دستش نگه می دارد.
معذب به چهره دلنشینش مخصوصا به خاکستری های براقش نگاه می کنم و بالا رفتن بیجای ضربان قلبم عصبی ام می کند.
زیر لب به تندی می گویم:
_خوشبختم.
و خودم دستم را می کشم که باعث می‌شود از حرکت ناگهانی ام متعجب شود.

خودم دستم را می کشم که باعث می‌شود از حرکت ناگهانی ام متعجب شود.
انگشتانش را جمع می‌کند و می گوید:
_ظاهرا اهل اینجا نیستی؟ تا حالام توی فِرا ندیدمت.
دیگر تحمل ندارم و بی اختیار قلبم را مشت می کنم و زیر نگاه هایش کاملا داغ می شوم.
از این همه واکنش به این مرد از خودم متنفر می شوم و فقط یادآوری چهره ی شاهین است که آرامش را جایگزین تلاطم قلبم می کند.
موهایم را پشت گوشم می زنم و نگاهم را به سمت تد می چرخانم.
_نه من تازه واردم.
و به سرعت برای خلاصی از شرش رو به تِد می گویم:
_میشه لطفا برام تاکسی بگیرین؟
ویلیام چانه اش را می خاراند و با دو دلی می گوید:
_می تونم بپرسم مقصدت کجاست؟
” نمی دانم باید جوابش را بدهم یا نه؟ ”
نگاه سوالی ام را به تد می اندازم. تد با سر تایید می کند و با مکث می گویم:
_میرم هتل کورینتیا.
سری تکان می دهد و رو به در دستش را دراز می کند و با چاپلوسی می گوید:
_افتخار همراهی می دین مادموازل؟
جا می خورم. قلبم دوباره کوبش های بی وقفه اش را از سر می‌گیرد.
” دلم می خواهد جیغ بکشم تا دست از سرم بردارد و تا آخر عمر نبینمش .
می خواهم بگویم نه من بهت اعتماد ندارم و تو یه غریبه ای و از تنها بودن با غریبه ها در کشور غریب می ترسم! ”
اما تِد زودتر می گوید:
_خیلی لطف می کنید آقای بل.
در عمل انجام شده قرار می گیرم و پشیمانم که با علی تماس نگرفتم.
نفسم حبس می شود و بدن خسته ام را تکان می دهم و به سمت ویلیامی می روم که کنار در منتظرم ایستاده و کاملا برایم مبهم است و حتی نمی دانم سالم به مقصد می رسم یا نه؟
از تد تشکر می کنم و همین که پا از در بیرون می گذارم می بینم که ویلیام چشمکی برای تد می زند و شب بخیر می گوید.
از حرکتش دهانم خشک می‌شود و می ترسم!
” نکند برایم نقشه ای کشیده باشد؟ ” اما دیگر دیر شده.
_راستی بیرون خیلی سرده پالتو یا کت همراهت نیست؟
با یادآوری اینکه پالتوام را صبح به دختر جوانی تحویل داده ام آه از نهادم بلند می شود و فقط می گویم:
_ندارم!
در کمال ناباوری می بینم که پالتویش را در می آورد.
کت و شلوار سورمه ای شیک و مرتبش که به زیبایی بر قامت بلند و هیکل چهارشانه اش نشسته نمایان می شود.
می خواهد پالتو را روی شانه ام بیاندازد. خودم را عقب می کشم.
_نه نیازی نیست!
بی توجه به حرفم پالتو را روی شانه ام می اندازد و با لحن خاصی می گوید:
_خواهش می کنم دلان!

بی توجه به حرفم پالتو را روی شانه ام می اندازد و با لحن خاصی می گوید:
_خواهش می کنم دلان!
موهای بلندم را از زیر پالتو بیرون می کشد و تمام تنم به یکباره مورمور می شود.
پنجه هایم را مشت می کنم و تشکرم فقط از روی احترام است.
ویلیام در جلوی ماشینش را برایم باز می‌کند.
با بی میلی سوار می شوم. همزمان با حرکت ماشین نفس هایم سنگین و تنگ تر می شود.
حتی پخش موسیقی بی کلام پیانو هم از التهابم نمی کاهد.
خودم هم نمی دانم چرا از نزدیکی به ویلیام می ترسم.
_اگر اشتباه نکنم باید اهل ایتالیا باشی یا دورگه. درسته؟
زبانم را روی لبم می کشم و به نیم رخش نگاه می کنم.
_نه ایرانیم.
صورتش را کامل سمتم می چرخاند و خیلی رُک می گوید:
_همه ی دخترای ایرونی انقدر خوشگلن؟
از تعریفش خوشم نمی آید. خشک و جدی جواب می دهم:
_لندن که پر از دخترای ایرونیه می تونین برین جواب سوالتون رو بگیرین.
پق زیرخنده می زند و میان خنده اش می گوید:
_زبون درازیشون چی؟ اونم برم توی خیابونای لندن ببینم؟
با یادآوری توصیه های سارا شرم زده ناخن شستم را روی لب پایینم می کشم و جلوی زبانم را می گیرم.
_همراه داری؟ منظورم توی هتله.
” فرنگیه فضول! ”
لب روی هم می فشارم و چشمانم را ریز می کنم.
_چطور؟
_خب آخه بنظر تنهایی.
” دلم می خواهد هرطور شده دُمش را بچینم تا زبانش کوتاه شود. ”
خیلی راحت می گویم:
_آره… با عشقم.
و نگاه بی تفاوتم را سمتش پرتاب می کنم که می بینم رسما لال می شود و فرمان را محکم تر مشت می کند.
از اینکه تیرم به هدف می خورد در دل هورای پیروزمندانه ای می کشم و با خیال راحت به پشتی صندلی ماشین که حس پرواز را درونم القا می کند، تکیه می دهم.
جلوی هتل ترمز می کند و می گوید:
_رسیدیم.
تشکر می کنم و باهم از ماشینش پیاده می شویم. نم نم برف که به سختی به چشم می آید روی دستانم می نشیند.
پالتو را از شانه ام برمی دارم که مانعم می شود.
_چیکار می کنی؟ الان یخ می‌زنی!
ماشین را دور می زند.
_تا دم در همراهیت می کنم.
” اوف! انگار دست بردار نیست! می دانم که احتمالا مخالفتم کارساز نیست. فقط خوشحالم که دیگر دیداری بین ما اتفاق نخواهد افتاد. ”
شانه به شانه تا لابی هتل همراهم می آید و دست آخر می گوید:
_فقط نمی تونم درک کنم که چرا عشقت به خودش زحمت نداد و می خواستی با تاکسی برگردی هتل!
از کنایه اش با فک منقبض می گویم:
_عشقمه. سایه م که نیست همه جا دنبالم باشه.

_عشقمه! سایه م که نیست همه جا دنبالم باشه.
پوزخندی می زند و سری تکان می دهد.
_از آشناییت خوشحال شدم دلان.
پالتو را دستش می دهم و دوباره تشکر می کنم.
بعد از رفتنش با خیال راحت نفسی می‌کشم و به دنبال آسانسور دور خودم می چرخم که با علی چشم در چشم می‌شوم.
پنداری همچون شیری زخمی کمین کرده. کمی دورتر روی مبل چرمی نشسته.
اخم بین دو ابرویش اصلا نشانه ی خوبی نیست. روزنامه ی دستش را تقریبا مچاله می کند و محکم روی میز می کوبد.
از دیدن صورت عصبانی اش رنگ از رخم می دود.
اما ناگهان بدتر از او من می شوم که چیزی تا انفجار بمب درونم باقی نمانده.
همین که از جایش بلند می شود با یادآوری لحظاتی که در سالن کت واک پشت سر گذاشته ام، با قهر طلبکارانه به علی پشت می کنم.
با قدم های بلند خودم را به آسانسور می رسانم و تنها چند قدم مانده که علی به من برسد دکمه را می زنم و خیره در نگاه های عصبی و پرخشم یکدیگر درهای آسانسور به هم می رسند و دوباره قلبم ضربان می گیرد و با حرص می گویم
” خیلی پررویی که هم تا الان توی سالن تنهام گذاشتی و هم طلب داری! دارم برات علی آقا… دارم برات! ”
با عجله خودم را به در اتاقم می رسانم و با انگشتان لرزان دکمه رمز در اتاقم را می زنم و از دور علی را می بینم که با دو به طرفم می آید و همزمان با رسیدنش خودم را به داخل پرت می کنم و به سرعت در را می بندم که علی پایش را لای در می گذارد و با یک حرکت چنان در را هول می دهد که به پشت روی زمین پرت می شوم و علی وارد می شود.
نفس نفس می زند و قدم به قدم نزدیک می شود.
انقدر از چشمان برافروخته اش می ترسم که بی‌خیال دردی که در کمرم حس می کنم می شوم و ناخودآگاه خودم را عقب می کشم.
واضح است صدایش را پایین نگه می دارد.
_هیچ معلوم هست تا الان کدوم گوری بودی؟ بخاطر تو چهار ساعت تموم از کار و زندگی خودم رو انداختم کل شهر رو زیر و رو کردم. نگو داشتی با اون مردیکه می چرخیدی و دل می دادی و قلوه می گرفتی!
از تهمتش خونم به جوش می آید و صدای ضربان کر کننده قلبم در سرم می پیچد.
خم می شود و یقه ام را مشت می کند و داد می زند:

_چرا لال شدی جواب بده!
شیر می شوم و با عصبانیت مچ دستش را می گیرم و محکم پسش می زنم و بی خیال احترامش می شوم و کلمات به تندی پشت هم ردیف می شوند.
_خودت کجا بودی؟ اون مردیکه اسم داره. اسمشم ویلیامه. خیلی هم با معرفت و آدمه و در حقم لطف کرد که…
یکدفعه صدای زنگ تلفنش بلند می شود. صفحه اش را سمتم نشان می‌دهد و می غرد.
_بفرما! چهار ساعته کلی ادم علاف و نگران تو یه الف بچه شدیم. اون برادر احمق منم اون بر دنیا ده بار تا حالا زنگ زده که ببینه تورو پیدا کردم یا نه؟
گوشی اش همچنان زنگ می خورد.
_بیا بهش بگو! خیالش رو راحت کن که تا حالا بهت بد نگذشته و از راه نرسیده رُل جدید جور کردی!
” می سوزم! انگشت اتهامش مرا هدف گرفته و حتی یادش نمی آید که خودش مرا اسیر کرده و ساعت ها منتظر گذاشته! ”
بالاخره گوشی اش را جواب می دهد:
_اینجاس!
_
_نخیر فقط بلده بلبل زبونی کنه!
_
پوفی می کشد و چپ چپ نگاهم می‌کند و چند قدم سمتم می آید و گوشی را دستم می دهد:
_بگیر باهات کار داره!
حوصله جواب پس دادن به محمد را ندارم اما به ناچار گوشی را می گیرم.
_سلام.
صدای گرفته اش در گوشی می پیچد.
_سلام عزیزم. خوبی؟
_اوهوم… خوبم. تو خوبی؟
از پوزخند صدادار علی حرصم می گیرد و از طرفی دیگر آه عمیق محمد قلبم را چنگ می زند.
_من؟!
سکوت می کند و ادامه می‌دهد:
_پس بالاخره رفتی؟

به دسته ی مبل تکیه می دهم و به آرامی لب می‌زنم:
_اینجوری بهتر بود.
زهر خندی می زند و با لحن مغمومی می پرسد:
_می خوای بمن بگی کجا بودی؟
زیر نگاه های خیره علی برای اینکه با محمد راحت حرف بزنم می گویم:
_یه لحظه گوشی.
و با وجود سوز شدیدی که تنم را می لرزاند به تراس می روم و همین که می خواهم در را ببندم علی مانعم می شود و با کلافگی می گوید:
_بیا تو صحبت کن سرما می خوری! من می رم بیرون.
با لجبازی شانه ام را عقب می کشم.
_نمی خوام اصلا دوست دارم همین جا یخ بزنم.
با عصبانیت مشتی به در می کوبد و داد می زند:
_به درک!
و به بیرون می‌رود و در اتاقم را می کوبد.
با رفتنش به اتاق برمی گردم و گوشی را کنار گوشم می گذارم.
_الو… محمد؟
_اوه… اوه معلومه خیلی از دستت عصبانیه!
به زیر پتو می خزم و زانوهایم را بغل می گیرم.
_بیخود!
با بغض برایش سیر تا پیاز ماجرا را تعریف می‌کنم.
محمد پوفی می کشد و می گوید:
_باشه ناراحت نباش من باهاش صحبت می کنم.
صدایم را صاف می کنم.
_نمی خواد خودم از پسش برمیام.
با صدای بلند می خندد.
_فقط داداش من رو دیوونه نکنی!
با خیال راحت دور از چشم علی لبم را می جوم.
_اون دیوونه خدایی هست.
شاکی شماتتم می کند.
_دلان!؟ داری درباره داداش من حرف می زنیا!
_خیلی خب بابا! فعلا که من دارم از دست شما دوتا برادر روانی می شم.
خنده ی کوتاهی می کند.
_قول بده هروقت پشیمون شدی و خواستی برگردی بهم بگی تا خودم بیام ببرمت!
_منکه عمرا برگردم ولی خب!
ضربه آرامی به در می خورد. دستم را جلوی دهانه گوشی می گیرم و به آرامی می گویم:
_رئیس بزرگ اومد. فعلا خداحافظ.

_رئیس بزرگ اومد. فعلا خداحافظ.
با عجله گوشی را قطع می‌کنم و روی پاتختی می گذارم.
در روی پاشنه می چرخد و علی سرش را داخل می آورد.
_تموم نشد؟
با اخم رو برمی گردانم. می آید و کنارم می نشیند و گوشی را برمی دارد.
_حرص من رو درنیار بچه. هر کی دیگه جای من بود تا حالا…
_تا حالا چی؟ دلان بدبخت بی پدر رو ول کردی توی اون سالن کت واک مسخره ت پی دَدَر دودورت با اون لیزا جونت اون‌وقت بازخواستم می کنی و طل…
خنده ی حرص دربیاری می زند و وسط حرفم می پرد.
_پس بگو خانم از کجا می سوزه!
سرش را جلو می آورد و با همان لبخند مستهزء گوشه لبش، گردن کج می کند و می گوید:
_حسودیت شد آره؟
” حسودی؟ چرا نمی فهمد که من فقط نمی خواهم حامی ام را با کسی تقسیم کنم. ”
با حرص دست روی سینه اش می گذارم و هولش می دهم و پوزخند می زنم.
_هه! من به اون حسودی کنم؟! بیشتر دلم براش می سوزه آخه می دونی اون از علاقه چندش آورت از سلیقه ی حال بهم زنت نسبت به پیرزنا خبر نداره که!
بدجوری روی اعصابش راه می روم.
داد می زند.
_این فوضولیا به تو نیومده بچه!
_پس منم مجبور نیستم بهت جواب پس بدم!
از آن طرف تخت پایین می روم که مچ دستم را می گیرد.
_کجا؟ تا جواب من رو ندی حق نداری پات رو از اتاق بیرون بذاری!
از تهدیدش دندان قروچه ای می کنم.
_ولم کن گشنمه از صبح تا حالا هیچی کوفت نکردم.
با تاسف سرتکان می دهد و پوزخند می زند.
_ویلیام شامم مهمونت نکرد؟
دستم را می کشم و سمت چمدانم می روم و لباس هایم را بیرون می ریزم.
_ویلیام فقط من رو از فِرا رسوند هتل. همین.
_نریز بیرون الان می رم پذیرش هتل… برای تسویه و تحویل.
چشمانم چراغانی می شود.
_به همین زودی برام خونه گرفتی؟
برمی خیزد و به طرف در می رود. با همان خونسردی همیشگی اش می گوید:
_نه! می ریم خونه ی من تا وقتی که بلیط برگشتت به ایران اوکی بشه.
شوکه وا می روم و وقتی به خودم می آیم از اتاق بیرون رفته.
با دو از اتاقم بیرون می زنم و می بینم مشغول گرفتن شماره تلفن است.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *