خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت بیستو سه

رمان پرنسس/پارت بیستو سه

با دو از اتاقم بیرون می زنم و می بینم مشغول گرفتن شماره تلفن است.
” احساس می‌کنم، دارم آخرین فرصت اینجا ماندنم را از دست می دهم. ”
_آخه مگه من چیکار کردم؟ تقصیر من چیه؟ منکه همون کاری که گفتی رو کردم.
این شما بودی که بی خیالم شدی و من رو توی اون سالن تاریک و یخبندون تا شب تنها گذاشتی.
نگاهش رنگ تعجب می گیرد.
بغض می کنم و با دستان باز و حرکت سر، ادا اطوارگونه می گویم:
_حتما الان می گی وای ببخشید انقدر گرفتار بودم که کلا یادم رفت تو هم هستی!
با ناباوری سرتکان می دهد.
_چی می گی؟!
بغضم را در گلو خفه می کنم.
_امروز من رو از سرت وا کردی و رفتی. بعد میگی چی میگی؟ داشتم توی اون سالن تا الان قبرم رو می کَندم. خیالت راحت شد؟
حالا بُهت هم به صورتش اضافه می‌شود.
_بگو! بگو که پشیمونی که من اینجام و این اولین قدم برای خلاصی از شَرَم بود.
_این چرت و پرتا چیه می گی؟ درست حرف بزن ببینم چی می گی؟ اخه تو… تو تا شب توی سالن چیکار می کردی؟
_خودت گفتی بمونم توی سالن تا بیام حتما اینم یادت نمیاد.
گوشی را در جیبش می گذارد و به طرفم می آید.
_من؟ تو حالت خوب نیستا. من کی همچین چیزی گفتم؟
لحظه ای طبق عادت همیشگی اش چشمانش را ریز می کند و موشکافانه صورتم را بررسی می کند.
_داری دورم می زنی!
با حرص پا روی زمین می کوبم.
” دلم می خواهد موهایش را بکَنم. ” اما در عوض موهای خودم را می کشم و عصبی جیغ می زنم.
_امروز به سارا گفتی… سارا بهت زنگ زد.
مچ دستانم را می گیرد.
_باشه آروم باش فقط!
سمت مبل هدایتم می کند و وادارم می کند بنشینم. خودش هم کنارم می نشیند و می گوید:
_ از اولش بگو!
نفس پر حرصم را آزاد می کنم تا کمی بر خشمم مسلط شوم.
_خب سارا بهت زنگ زد و اینا… بعدشم که من خوابم برد. ابروهایش بالا می رود.
_خوابت برد!
مبهوت و منتظر نگاهم می‌کند.
_اوهوم. بعد بیدار شدم و دیدم همه جا تاریکه.
” انقدر سخت گذشته بود که از یادآوریش اشک در چشمانم جمع می شود. ”
میخ چشمانم می گوید:
_بعدش؟
گوشه لب هایم به پایین کج می شوند.
_ترسیدم. هم سرد بود هم تاریک. در بسته بود. یعنی قفل بود. زندانی شده بودم.
دستانش روی شانه هایم می نشیند.
_بعد تِد اومد.
اشک هایم می چکد.
_باشه… باشه گریه نکن! من رو ببین!
نفس می گیرم و با صدای گرفته و مبهم عین بچه ها حرف خودم را می گویم:
_تو من رو یادت رفت!
دلم شکسته. سر در گریبان فرو می برم و نمی توانم جلوی اشک های سمج را بگیرم.

سر در گریبان فرو می برم و نمی توانم جلوی اشک های سمج را بگیرم.
دستش به چانه ام بند می شود و صورتم را مقابل صورتش می گیرد.
_نه! نه! باور کن سارا اصلا به من زنگ نزد. منم امروز جلسه هام تا چهار بعد از ظهر طول کشید.
بینش چند بار فرستادم دنبالت بیارنت بالا اما نبودی.
” ذهنم توانایی تفکیک حرف هایش را ندارد. ”
در حالیکه مظلومانه به صورتش زل می زنم برای یک لحظه سکوت می کند و بعد آرام مرا به آغوش می کشد و موهایم را نوازش و پایین گوشم نجوا می کند:
_دختر کوچولوی قُدّ و کله شق! کاش از اول می گفتی چی شده تا انقدر…
حرفش را نیمه رها می‌کند و قفسه سینه اش به طور عمیقی بالا پایین می رود و بازدمش را پر صدا بیرون می فرستد.
سعی می‌کنم آخرین هق هقم را خفه کنم که صدای قاروقور شکمم بلند می‌شود.
تنش از خنده ی بی صدایش تکان می خورد. با خجالت عقب می کشم.
بوسه ای بر گوشه چشمم می زند و با خنده کوتاهی می گوید:
_پاشو بریم یه چیزی بزنیم بر بدن که معده هر دومون سوراخ شد. منم شام نخوردم.
بعدا ته توش رو در میارم تا ببینم کی باعث شد این دختر کوچولوی نق نقوی لجباز اینجوری گریه کنه!
اخم می کنم و میان اشک و لبخند محوم می گویم:
_من بچه نیستم.
می خندد و دوباره بغلم می کند و آرام لب می زند:
_هستی. برای من هستی.
***
دویدن کنار تایمز درحالیکه طلوع تماشایی خورشید انعکاس خیره کننده ای ایجاد کرده بعد از یک روز پر ماجرا حس و حالم را بهبود می بخشد.
به هتل بازمی گردم. بدنم خیس عرق شده. گرم کن صورتی را در می آورم و کش موهایم را باز می‌کنم و در حمام مرمری دوش می گیرم و به سرعت موهایم را خشک می کنم و سعی می‌کنم هر چه در چنته دارم بکار گیرم تا لباسهایم را بدون کمک علی و با سلیقه خودم ست کنم.
یک بافت با خط های سیاه سفید کوتاه تنم می کنم و دکمه های مشکی یک طرفه ی شلوار کتان فاق بلند سفیدم را می بندم.
بالاخره با وسواس کاپشن چرم مشکی که بلندی اش تا کمرم می رسد انتخاب می کنم.
همینطور که تلاش می کنم جلوی آینه قدی موهایم را بالای سرم ببندم به ذهنم می رسد که شالگردن قرمزم را دور گردنم به زیبایی گره بزنم دقیقا همانگونه که علی برایم می بست.
نیم بوت های چرم ساق کوتاه پاشنه بلندم را می پوشم و به لابی می روم و وقتی نگاهم به ساعت می افتد با خیال راحت نیم ساعت باقی مانده را سر میز صبحانه می نشینم.
_صبح بخیر.
ناخودآگاه سرم را بالا می‌گیرم و از دیدن ویلیام شوکه می‌شوم.
” باورم نمی شود. احساس می‌کنم دچار توهم شده ام. ”

ناخودآگاه سرم را بالا می‌گیرم و از دیدن ویلیام شوکه می‌شوم.
” باورم نمی شود. احساس می‌کنم دچار توهم شده ام. کاملا نفس کشیدن فراموشم می شود و متحیر صورت و لبخند محو و برق خاص چشمان شیشه ایش به زحمت لب هایم تکان می خورد و سلام می کنم.
تک خنده کوتاهی می کند.
_معذرت می خوام. مزاحم شدم؟
به تندی سرم را به نفی تکان می‌دهم.
_نه… نه!
لبخند زورکی مصنوعی تحویلش می دهم و در ادامه می گویم:
_فقط غافلگیر شدم.
به صندلی روبرویم اشاره می‌کند.
_اجازه هست؟
بالاخره راه تنفسم باز می شود و نامحسوس از راه دهان بازدمم را آزاد می کنم و از سر اجبار می گویم:
_البته. بفرمائید.
برای خودش چای سفارش می دهد. همین که دستش به فنجان می رسد زیر چشمی بررسی اش می کنم.
” کت و شلوار طوسی به همراه بلوز سفید کراوات زده و بافت سورمه ای یقه هفتی که روی آن پوشیده بسیار خوش تیپش کرده. ”
خیره در چشمانم کمی از چایی اش را می نوشد. با خجالت نگاهم را به زیر می اندازم و دنبال راه فرار می گردم.
_انتظار نداشتم تنها ببینمت.
جا می خورم و نگاهش می‌کنم.
حتی هنگام گذاشتن فنجانش در نعلبکی هم حاضر نیست لحظه ای نگاهش را از چشمانم بگیرد.
مشت هایم عرق کرده. عقب نمی کشم و ابرویی بالا می اندازم.
_منم انتظار نداشتم شما رو اینجا ببینم.
گوشه چشمانش چین می خورد.
_حاضر جوابی جذاب ترت می کنه…
و با مکث کوتاهی با حفظ همان لبخند خاصش ادامه جمله اش را با محکم ادا کردن نامم تمام می کند.
_دِلان!
از صراحتش جبهه می گیرم و کفری می گویم:
_تا جایی که یادم میاد شما دیشب از هتل بیرون رفتین.
با پررویی دستش را دراز می کند و تنها نان تست باقی مانده را برمی دارد و درحالیکه با کارد کره را روی آن پخش می کند می گوید:
_نمی تونم بگم داشتم اتفاقی از اینجا رد می شدم که گفتم بهت یه سری بزنم. نه!
من کنجکاو شدم و تصمیم گرفتم و اومدم فقط همین.
کمی سرم را بالا می برم.
_کنجکاو شدین؟
_اوهوم. در ضمن شال قرمز انتخاب خوبیه. و باید بگم که خیلی…
_دلان؟!
هر دو سمت صدا سرمی چرخانیم.
” در دل خداروشکر می کنم ”
و از دیدن علی با خوشحالی از جایم بلند می‌شوم و برای اولین بار آنقدر ناگهانی خودم برای درآغوش کشیدنش پا پیش می گذارم که جا می خورد و لحظه ای بی حرکت می ماند.

برای اولین بار آنقدر ناگهانی خودم برای درآغوش کشیدنش پا پیش می گذارم که جا می خورد و لحظه ای بی حرکت می ماند.
گویا متوجه تظاهرم می شود دستش پشتم می نشیند و گونه ام را می بوسد و فاصله بین دو ابرویش را کم می کند و به فارسی می گوید:
_اول صبح چه خبره؟
از آغوشش جدا می شوم. مردمک هایم در چشمانش دودو می زند و لب می فشارم.
_می بینی که مهمون ناخونده دارم.
با ویلیام دست می دهد و بهم صبح بخیر می گویند.
برای لحظه کوتاهی چهره ی وا رفته ی ویلیام تماشایی ست. حالا دیگر با خیال آسوده کنار علی می ایستم. علی رو به ویلیام می گوید:
_جالبه فکر کردم اشتباه دیدم. اما حالا که دیدمت…
ویلیام نیم نگاهی به دستم که بی اختیار دور بازوی علی می پیچد می اندازد و پوزخندی می زند:
_آره همینطوره نیم ساعت پیش با دوستم فردریک مدیر داخلی هتل ملاقات داشتم. می شناسیش که؟
بعد نگاه خیره و معنی دارش را در چشمان متعجب و هراسانم می دوزد.
_می شناسمش. اتفاقا فردریک برای دِلان اتاق رزرو کرد.
آه از نهادم بلند می شود. بدنم در جا یخ می زند و از چشمانش می خوانم که همه چیز را درموردم می داند و دستم پیشش رو شده.
دستم از دور بازوی علی شل می شود و پایین می افتد.
با خجالت نگاهم به زمین کشیده می شود.
” بی خیال! چه فرقی می کند که ویلیام مرا یک قدیسه راستگو بداند یا یک دروغگو…؟ طرف حساب من علی است و بس. ”
بی رحمانه ناخن هایم را در گوشت کف دستم فرو می کنم.
بشدت از دست خود عصبی می شوم و هرچه تلاش می کنم، نسبت به اینکه
” حالا پیش چشم ویلیام یک دروغگو هستم ”
بی تفاوت باشم، بی نتیجه است.
انقدر ذهنم متلاشی می شود که حتی ادامه صحبت های علی و ویلیام را نمی شنوم.
تا اینکه علی می گوید:
_توی شرکت می بینمت ویلیام. فعلا.
بعد دست علی دور کمرم حلقه می شود و می گوید:
_بریم!
با شرم خداحافظی نصفه نیمه ای به ویلیام که حتی روی نگاه در چشمانش را ندارم، می گویم و با علی همراه می شوم.
_فکر کنم الان بتونی توضیح بدی که اون اینجا چیکار داره؟
تن صدایش عصبی نیست اما حس خوبی از سوالش ندارم.
قبل از باز کردن در ماشین می گویم:
_من از کجا باید بدونم چرا هوس کرده بیاد اینجا؟ دیدی که گفت با دوستش کار داشته قبلشم فقط گفت کنجکاو شده.

_دیدی که گفت با دوستش کار داشته قبلشم فقط گفت کنجکاو شده.
یکدفعه دستش روی در خشک می شود و نگاهم می کند.
بعد با تاسف سر تکان می دهد و می نشیند. همین که کنار علی می نشینم با اضطراب می پرسم:
_چی شده؟ چرا سر تکون می دی؟
بی حرف ماشین را روشن می‌کند و راه می افتد.
_خب چرا حرف نمی زنی؟ من نباید بدونم؟
باز هم سکوت می کند و همین باعث می‌شود کامل سمتش بچرخم و با نگرانی بگویم:
_این ویلیام کیه؟ داری من رو می ترسونی!
با جدیت تشر می زند:
_کمربندت رو ببند!
صاف می‌نشینم و با دلشوره کمربندم را می بندم. بعد از چند دقیقه بالاخره سکوت را می شکند.
_دلان تو به ویلیام گفتی ما با هم رابطه داریم؟
برق از سرم می پرد. ناخودآگاه اولین کلمه ای که از ذهنم می گذرد با صدای بلند به زبان می آورم.
_چی؟! این دیگه چه حرفیه؟
_ولی توی هتل پیش ویلی داشتی اینجوری وانمود می کردی درسته؟
” حالا که دقت می‌کنم دقیقا هدفم این بود علی را معشوقه خود جلوه دهم تا هر طور شده ویلیام را دست به سر کنم. از حماقتم بر خود لعنت می فرستم. ”
مثل یک موش در خودم فرو می روم و سربه زیر با آرام ترین صدایی که از خود سراغ دارم با پشیمانی لب می زنم:
_ببخشید اصلا نمی دونم چرا اینکار رو کردم. اون لحظه تنها کاری که به ذهنم رسید برای خلاصی از…
ماشین را متوقف می کند و می گوید:
_عیب نداره. لازم نیست خودت رو ناراحت کنی. بقیه ش رو بسپار بمن.
وارد فِرا می شویم و یادم می آید که دیروز پالتوی گران قیمتم را اینجا جا گذاشته ام.
دوباره همان دختر جوان دیروز سمتم می آید. کمک می کند کاپشنم را در بیاورم.
_ببخشید پالتومم از دیروز…
لبخندش باعث می شود باقی حرفم را با خجالت زیر زبان بگویم.
_اینجا… موند…ه!
گوشه ی لبم بطرز مسخره ای کش می آید و دستی به موهایم می کشم و با علی هم قدم می شوم.
_راستی معلوم شد سارا با کی تماس گرفته بوده.
توجهم را روی حرف های علی متمرکز می کنم و با هم وارد آسانسور می شویم.
_خب کی بود؟
کت زغالی اش را کنار می زند و دست در جیب بغلش می کند و یک گوشی سفید بیرون می آورد و سمتم می گیرد.
_بیا مال تو شماره هایی که لازمت میشه رو برات سیو کردم. به هیچ عنوانم خاموشش نمی کنی!
از دیدن آیفون خوشحال می شوم و با هیجان تشکر می کنم.
_نگفتی کی بود؟
سرش را کج می کند و دکمه ی آسانسور را می زند و با خونسردی می گوید:
_لیزا.

سرش را کج می کند و دکمه ی آسانسور را می زند و با خونسردی می گوید:
_لیزا.
و با قدم های بلند از آسانسور بیرون می رود. رو به انفجار هستم. دنبالش می روم.
” دختره ی عوضی! دلم می خواهد با دستان خودم خفه اش کنم! ”
_کار اون…
دهان باز می کنم چند فحش درشت و آبدار نثارش کنم که یاد علاقه علی به لیزا باعث می‌شود درجا دهانم را درز بگیرم.
از نفس پرحرصم علی خنده ی کوتاهی می کند و می گوید:
_عمدی نبوده سارا اشتباه متوجه منظور لیزا شده و همش یه سوتفاهم بوده.
” دلم می خواهد جیغ بکشم. ”
لبم را گاز می گیرم و با عصبانیت می گویم:
_واقعا باور کردی؟
منشی جلو می اید و صبح بخیر می گوید و با لبخند نیم نگاهی به من می اندازد.
علی در اتاقش را باز می‌کند و شماتت بار می گوید:
_کافیه گفتم که همش یه سوتفاهم بود!
از طرفداری اش از لیزا و اینکه انقدر راحت از کنار چنین مسئله ای می گذرد، قلبم می گیرد و می دانم که اصرارم بی فایده است.
با فک منقبض خودم را کنترل می کنم و نگاهم را در فضای دفتر بزرگ و نورگیر با پنجره های قدی اش می چرخانم و می بینم علی درِ دیگری را باز می‌کند و داخل می رود و از شنیدن صدای آب متوجه می شوم باید سرویس باشد.
پشت میز اداری بزرگ و قهوه ای سوخته می نشینم و با صندلی گردانش در جا بازی می کنم و می چرخم.
همین که علی برمی گردد نگاهش تغییر می کند و در حالیکه می آید و لبه ی میز تکیه می دهد و دستانش را در سینه گره می زند می گوید:
_می دونی هیچکس جرأت نداره پشت میز من بشینه؟ همه ی کارمندام می دونن چقدر روی صندلیم حساسم.
گوشه ی ابرویم را با ناز بالا می فرستم و فکر می کنم
” حداقل کمی از حرصم را سرش خالی کنم و تا امروز روی اعصابش راه نروم آرام نمی گیرم. ”
با بی خیالی شانه ای بالا می اندازم.
_خب که چی؟ اگر منظورت اینه که بلند شم باید بگم که از این به بعد جای من اینجاست.
برخلاف تصورم چنان زیر خنده می زند که متعجب می شوم. برمی خیزم.
_نه بشین اتفاقا ریاست بهت میاد.
برای اینکه ضایعش کنم از پشت میز کنار می آیم و درحالیکه صدای پاشنه هایم در فضای بزرگ اتاقش اکو می شود باخونسردی می گویم:
_می خوام برم سرویس.
ته خنده ی آخرش را می زند و سنگینی نگاهش را از پشت سر حس می کنم و راهم را پیش می گیرم و وقتی در آیینه به صورتم نگاه می کنم از خود می پرسم:
_من چرا امروز آرایش نکردم؟
بی خیالش می شوم و کش موهایم را سفت می کنم و با شنیدن صدای لیزا گوش هایم تیز می شود.
” ای مارمولک پس فقط پیش من فرانسوی حرف می زنی که… ”
می شنوم که مشغول دلبری است برای همین ناگهان در را باز می‌کنم و درست لحظه نزدیک شدن لب هایشان به هم مچشان را می گیرم و تک سرفه ای می زنم و باعث می شوم لیزا از جا بپرد.

ناگهان در را باز می‌کنم و درست لحظه نزدیک شدن لب هایشان به هم مچشان را می گیرم و تک سرفه ای می زنم و باعث می شوم لیزا از جا بپرد.
هر دو وسط دفتر ایستاده اند و دستهای سفید و زیبای لیزا پشت گردن علی گره خورده.
اول از صورت متحیرش ته دلم کیفور می شوم و خیلی عادی با لبخند تصنعی سلام می کنم.
اما لیزا با حالت صمیمی سمتم می آید و درآغوشم می کشد.
_اوه دلان متاسفم بخاطر دیروز. دختر کوچولوی ناز حتما خیلی ترسیده بودی!
خودم را جدا و تک خنده ای می کنم.
_نه! اصلا مهم نیست.
و نیم نگاه سردم را از چشمان علی می گیرم و می روم و پشت میزش می نشینم.
لحظه ای که از این حرکتم چشمان لیزا گرد می شود و تقریبا با اخم رو به علی چیزی می گوید دیدنی است.
بی توجه کیفم را باز می‌کنم و می خواهم گوشی را درونش بگذارم که از دیدن رژ لب قرمز لبخند بدجنسی روی لبم می نشیند و رو به علی خودم را مظلوم می گیرم و می گویم:
_میشه این رو برام بزنی اَلِک؟
عمدا ” اَلِک ” را با عشوه و لحن خنده داری ادا می کنم که باعث می شوم علی چشمانش را ریز کند و با لبخند سمتم بیاید.
” مگر می شود از نگاه های خیره ی لیزا بگذرم؟ ”
علی روی صورتم خم می‌شود و از چانه ام می گیرد و درحالیکه رژ را با دقت روی لب بالایم می لغزاند، به آرامی لب می زند:
_می دونم داری چیکار می کنی بچه!
دستم را پشت گردنش می گذارم و با چشمانی بی گناه مخمور چشمانش، مانند خودش زمزمه می‌کنم:
_من فقط یادم رفته آرایش کنم.
دستش از حرکت می ایستد. آرام است. چشم در صورتم می چرخاند و بعد از سکوت کوتاهی می گوید:
_لیزا رو اذیت نکن دِلان! اون خیلی مهربون و خوش قلبه سعی کن باهاش دوست بشی و کنارش توی حرفه ی مادلینگی پخته بشی و پیشرفت کنی!
می خواهم حرفی بزنم که در اتاق باز می شود و منشی از کنار چارچوب می گوید:
_معذرت می خوام آقای فِرا… آقای بِل کار فوری دارن.
علی سر می چرخاند و بدون تغییر در حالتش می گوید:
_بیاد داخل!
_بله.
ورود ویلیام همزمان می شود با کشیدن رژ روی لب پایینم.
علی قبل از فاصله گرفتنش لپم را می کشد.
_شیطنت بسه!
دیدن قیافه های ویلیام متعجب و لیزای بنفش برایم لذت بخش ترین لحظه ی امروزم است.

دیدن قیافه های ویلیام متعجب و لیزای بنفش برایم لذت بخش ترین لحظه ی امروزم است.
اما خیلی زود به خودم می گویم
” شاید حق با علی باشد و من در مورد لیزا اشتباه می کنم و تصمیم می‌گیرم بجای ناراحت کردنش طبق خواسته علی طرح دوستی با لیزا را عملی کنم. ”
همین که لیزا می گوید:
_بهتره من دیگه برم.
برمی خیزم و با مهربانی می گویم:
_لیزا؟
نگاهم می‌کند. سعی می کنم اینبار محبت واقعی ام را نشانش دهم.
_میشه خواهش کنم… البته اگر اشکالی نداشته باشه همراهت بیام؟
با روی باز پذیرایم می شود و لحظه خروج از دفتر برای علی انگشتانم را به نشانه ی خداحافظی تکان می‌دهم که علی با لبخندی از سر رضایت انگشت شستش را به علامت اوکی نشان می دهد.
در این بین کنترل چشمانم را بدست می گیرم تا سمت ویلیام منحرف نشود.
” لحظه به لحظه کنار لیزا بیشتر به حرف های علی در مورد این دختر ایمان می آورم و از خباثتم پشیمان می شوم. ”
تا ظهر برایم کلی درباره سوپرمدل های مختلف دنیا توضیح می دهد و با هم عکس های زیادی نگاه می کنیم.
_اینم از جی جی حدید بزرگترین سوپرمدل بین المللی.
لپ تاپ را روی میز جابجا می کنم تا با دقت بیشتری آنالیزش کنم.
از زیبایی و اندام تراشیده اش دهانم باز می ماند.
_خیلی خوشگله. کجاییه؟
_دورگه س. آمریکایی_فلسطینی!
ابرویم از تعجب تا آخرین حد ممکن بالا می رود.
_واقعا؟
لیزا عکس ها را یکی یکی رد می کند.
_اوهوم. بابت هر پستی که برای تبلیغات توی صفحه شخصی اینستاگرامش می ذاره حدود سیصدهزار دلار می گیره.
فکم می افتد و با چشمانی گشاد شده دوباره عکس هایش را از نظر می گذرانم.
_وای! چه خبره مگه می خواد چیکار کنه؟ یه پست تبلیغاتی می ذاره دیگه.
لیزا صفحه اینستاگرام جی جی را باز می‌کند و می‌گوید:
_نگاه کن بالای ۳۳ میلیون نفر دنبال کننده داره.
الکی که زیباترین سوپر مدل دنیا نشده. زحمت کشیده. اینم عکس مادرش.
” زیبایی مادرش هم با وجود سن بالایش ستودنی ست. ”
_اِ… مادرشم سوپر مدل بوده.
لیزا صندلی اش را عقب می کشد و برمی خیزد. به قد و هیکل فوق‌العاده اش نگاه می‌کنم.
_قد جی جی چند؟
کمی فکر می کند و با مکث می گوید:
_فکر کنم حدود ۱۷۸ -۱۷۹ سانت. خب بریم بیرون با هم یه دوری بزنیم.
به ساعت روی گوشی ام نگاهی می اندازم.
_الان که وقت نهاره.
وسایل روی میزش را مرتب می کند و لپ تاپ را می بندد و با خوش رویی می گوید:
_باشه پس می ریم نهار.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/فصل دو پارت پانزده

  لباشو از روی لبام جدا کرد و پیشونیش و‌چسبوند به پیشونیم. با نفس نفس …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *