خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت بیستو نه

رمان پرنسس/پارت بیستو نه

آخرین گوجه را خرد می کنم که صدای موسیقی در فضا منتشر می‌شود.
انقدر غرق کارم بودم که متوجه رفتن ویلیام نشدم. گردن می کشم و دنبالش می گردم.
با حلقه شدن ناگهانی دستانش از پشت به دور شکمم قلبم می ایستد و هین بلندی می کشم.
چاقو را از دستم می گیرد و روی تخته می گذارد و صدایش را بیخ گوشم می شنوم.
_بقیه ش باشه برای بعد.
تکاپوی قلبم کنتور می اندازد. با ملایمت مرا سمت خود می چرخاند.
_دستام گوجه ایه. الآن لباست کثیف میشه.
با کاری که می کند نفسم بند می رود. اغواگرانه تک به تک نوک انگشتانم را می مکد.
شوکه می‌شوم. حس خیسی و گرمی زبانش روی سرانگشتانم انقباض عضلات درونی ام را در پی دارد و احساس جدیدی را در تنم منعکس می کند.
نمی دانم چه عکس العملی دربرابرش نشان دهم. معترضانه می نالم.
_ویلیام!
_هیش حالا تمیز شدن. بیا عزیزم!
مچ دستم را می گیرد و به سالن نسبتا بزرگ قایق می رویم.
روبرویم با فاصله می ایستد و دستش را سمتم دراز می‌کند.
_لیدی؟ با من می رقصی؟
نگاهم بین دست و چشمانی که سرخوشانه برق می زند درگردش است.
ویلیام خوب بلدِ کار است و منِ بی تجربه را هرلحظه غافلگیر می کند.
به تته پته می افتم.
_راستش من… می ترسم پات رو لگد کنم. آخه بلد نیستم!
به گرمی لب های زیبایش کش می آید.
_فقط دستت رو توی دستم بذار و بقیه ش رو به من بسپار!
نامطمئن دستم را در دستش می گذارم که خیلی ناگهانی با یه حرکت مرا سمت خود می کشد و درآغوشش جا می گیرم.
البته که ماهرانه مرا همراه خود می کند و هیجان وجودم به اوج خود می رسد.
به یک باره کمرم را می چسبد و از زمین کنده می شوم.
چنان می چرخاندم که نمی توانم جیغ و خنده هایم را کنترل کنم.
تا اینکه دوباره میان بازوان قدرتمندش اسیر می شوم و گرمای تنش سلول به سلولم را درگیر می کند.
هر دو بی صدا چشم در چشم هم زل می زنیم و به نرمی حرکت می کنیم.
کم کم مخمور لب هایم روی صورتم خم می شود و خوشبختانه قبل از حرکت بعدی اش دستش را می خوانم.
به نفی سرتکان می دهم. بی توجه نزدیک و نزدیکتر می شود. مضطرب سرم را عقب می کشم.
” تا این حد زیاده روی را نمی پسندم. ”
چیزی تا خاتمه ی فاصله ی لبهایمان باقی نمانده که لبخند بدجنسی می زند و نوک بینی ام را می بوسد و به سرعت مرا می چرخاند و حالا پشت به او چسبیده به هم هستیم.
تا می خواهم نفس آسوده ای بکشم ساعدش جایی زیر سینه ام قرار می گیرد و پنجه هایش میان انگشتان ظریفم گیر می کند و دوباره با ریتم آهنگ همراه می شویم.
کنار گوشم آرام و شمرده نجوا می کند.
_خیلی وقت بود که هیچ دختری اینطوری توی دلم پا نذاشته بود. هیچ جوره نمی تونم ازت بگذرم.

_خیلی وقت بود که هیچ دختری اینطوری توی دلم پا نذاشته بود. هیچ جوره نمی تونم ازت بگذرم.
زنگ خطر حرفهایش در مغزم به صدا در می آید. عقب می کشم و می پرسم.
_اون چی شد؟ منظورم عشق گذشتته.
پوزخند دردناکی می زند.
_میگم برات. فعلا بریم شام.
سرمیز شام جام را از نوشیدنی پر می کند و می خواهد کنار دستم بگذارد.
_ممنون من مشروب نمی خورم.
بطری را سمتم می گیرد.
_بخون فقط یه نوشیدنی گازدار ساده ست. منم اهل مشروب نیستم.
برای اینکه خیالم راحت شود نوشته های برچسب روی بطری را می خوانم.
_یعنی باور کنم تا حالا لب به الکل نزدی؟
جام خودش را هم پر می کند.
_چرا. مدتها قبل زیاد می خوردم. اما یه روز اتفاقی برام پیش اومد که برای همیشه دور مشروب رو خط کشیدم.
انگشتانم را در هم قفل می کنم و خودم را جلو می کشم و دستانم را روی میز می گذارم.
_چه اتفاقی؟
چنگالش را در بشقاب می گذارد و با دستمال دور لبش را تمیز می کند و به پشتی صندلی اش تکیه می زند.
_موضوع مال خیلی وقت پیشه. شبی که انقدر مست بودم که حتی نفهمیدم چطور تمام دارائیم رو از چنگم دراوردن.
لب به دندان می گیرم و متعجب می گویم:
_چطور یه غریبه ی کلاهبردار همچین بلایی سرت اورد؟ بهت نمیاد انقدر راحت گول بخوری.
قهقهه می زند.
_غریبه نبود. دقیقا معشوقه م بود که کلاهبردار از آب دراومد.
متعجب وا می روم. با چشم های گشاد لب می زنم.
_یعنی می خوای بگی عشقت یه…
تک خنده ای می‌کند.
_آره یه دختر پست که قرار بود باهاش ازدواج کنم. اما شب قبل عروسیمون تمام من رو با خاک یکسان کرد و ناپدید شد.
از لحن تلخش حس می کنم هنوز هم به عشقش فکر می کند.
_دوستش داشتی؟
_خیلی.
نامطمئن می پرسم.
_هنوزم اون رو…
اخم می کند و نگاه مستقیمش را از صورتم می گیرد و به میز می دوزد.
_همون شب وقتی فهمیدم با چه حیوون پستی طرف بودم برای همیشه از قلبم پاکش کردم.
” یاد حرف های علی می افتم. بنظرم افسردگی ویلیام مربوط به عشقش بوده و خیانتش خیلی براش گرون تموم شده که به این حال و روز افتاده. ”
_تو از خودت برام بگو؟
برمی خیزم و بشقاب ها را داخل سینک می گذارم.
_چی بگم؟
باقی میز را جمع می کند.
_از خودت. از خانواده ت.
مغموم نگاهم را می دزدم و سرم را پایین می‌گیرم.
_من خانواده م رو ترک کردم و اینجا اومدم.
نزدیکم می آید و کمرش را به کابینت تکیه می دهد.
_چرا؟ یعنی دیگه باهاشون تماس نداری؟ مادرت بنظر زن خوبی…
عصبی با بغض وسط حرفش می پرم.
_اون مادر من نیست.

_اون مادر من نیست.
جرأت می کنم و چشم های نم دارم را در نگاه پرسوالش می دوزم. بین دو ابرویش گره افتاده.
_تا این حد ازش متنفری؟
کنج لب هایم به پایین خم می‌شود.
” نمی دانم درست است یا نه اما سینه ام انقدر سنگین است که اگر امشب درد و دل نکنم حتما قلبم خواهد ایستاد. ”
_بحث تنفر نیست. موضوع اینه که اون مادر واقعیم نیست. مادرم…
کف دستم را روی چشمانم می کشم و اشک هایم را پس می زنم. دستش را نوازش وار روی پشتم می کشد.
_هی هی آروم باش! می خوای دیگه ادامه ندیم؟
انگار بیشتر دلم می سوزد. شانه هایم تکان می خورد.
_نه می خوام حرف بزنم.
به آرامی مرا سمت خود می کشاند و در حالیکه دستش دورم حلقه می شود بی اختیار همراهش تا نشیمن می روم و روی کاناپه کنار خودش می نشاندم.
_حالا بهترشد. می شنوم.
سکوت می کنم. دستم سمت گلویم می‌رود و آب دهانم را قورت می دهم.
_وقتی سه سالم بود مادرم فوت کرد و یه سال بعد پدرم با خاله م ازدواج می کنه.
لرزش تارهای صوتی ام را حس می‌کنم.
_با اینکه خاله م زن بابام شده بود اما هیچ وقت من رو مثل بچه خودش نپذیرفت و همیشه طردم می کرد.
دستم را می فشارد.
_اما از بچگی بزرگت کرد. مگه نه؟
لبم را گاز می گیرم و کمی مکث می کنم تا آرام بگیرم.
_خیلی سعی کردم بهش نزدیک بشم اما نشد. منم درعوض اون سالهایی که بزرگم کرد رو جبران کردم و بدهیم رو باهاش صاف کردم و آخرین شانسم برای درست کردن رابطه مون رو امتحان کردم.
وقتی خواستم از خونه برم مادرم هیچ تلاشی نکرد مانعم بشه.
فهمیدم انگار نبودنم رو ترجیح می ده. منم برای همیشه ترکشون کردم.
دسته ای از موهایم را پشت گوشم می زند و به نرمی موهایم را به بازی می گیرد.
_چجوری اون همه سال رو جبران کردی؟
آه می کشم و نگاه سرد و پردردم را به روبرو می دوزم.
_با مدل شدنم.
احساسات و دل شکسته ام بر قلبم چیره می شوند.
مقاوت در برابر اشک هایی که دیدم را تار می کند بیهوده است. سرم را به سینه اش می گیرد.
_لازم نیست ادامه بدی. بهش فکر نکن!
دستش از روی سرم تا تیره ی پشتم در رفت و آمد است.
چشم هایم را می بندم. سکوت و آرامش عجیبی بین ما حاکم می شود.
***
در قوطی قرص هایم را باز می‌کنم و از دیدن دو کپسول باقی مانده آه از نهادم بلند می‌شود.
به اتاق لیزا می روم. دو ضربه ی آرام به در می زنم.
_بیا تو!
_عصر بخیر لیزا.
پشت میزش نشسته. از این فاصله می بینم که مشغول طراحی لباس است.
با دیدنم لبخند گرمی می زند و برمی خیزد و به طرفم می آید و دستم را می فشارد.
_دلان. به موقع رسیدی. بیا اینارو ببین و نظرت رو بگو!
دستم را می گیرد و این منم که با گیجی دنبالش می روم.

دستم را می گیرد و این منم که با گیجی دنبالش می روم.
_بشین راحت باش.
پشت میزش می نشینم و به ده ها طرح فوق‌العاده خاص از لباسهایی که ماهرانه طراحی شده با ذوق نگاه می کنم. یکی از کاغذها را برمی دارم.
_وای این خیلی قشنگه.
لبخند پرغرور اما مهربانش را بیشتر در چشمان زیبایش می یابم تا روی لبهای سرخ ماتش.
_ممنونم. چه حسی از این مدل و رنگ لباس داری؟
روی طرح پیراهن بلند و دنباله دار دقیق می شوم. با تامل می گویم:
_اوم. خب بنظر بهاره میاد و یه کم خنک. چون یاسی رنگه.
مدلشم متفاوته. مخصوصا آستیناش. اما تور دوزیاش اگه اشتباه نکنم اونارو دوست دارم و اون کمربند باریک سفید من ترجیح می دم بجاش پهن و استیل باشه.
فشار ملایمی به سرشانه ام می آورد.
_عالی بود. بنظرم تو باید توی گروه تحلیل طراحی اولیه بیای.
از تعریفش هیجان زده لبخند پهنی می زنم.
_واقعا؟
روی میز خم می‌شود و دست دراز می‌کند تا کاغذی سفید بردارد.
عطرش هوش از سرم می برد. با این حرکتش از میان یقه ی بازش سینه هایش را سخاوتمندانه در معرض دید می گذارد و چشمکی می زند. با شرم نگاه از بدن سفیدش می گیرم.
_خب چطور شد یادی از من کردی؟
به کل دلیل آمدنم را فراموش کرده بودم.
_آهان. اومدم بگم که کپسولای لاغریم تموم شده. یعنی فقط دوتا مونده. اگه میشه برام یکی دو قوطی دیگه بگیر.
راست می ایستد و متعجب با ابروهای بالارفته می گوید:
_کپسولا تموم شده!؟ تو چجوری به این سرعت صدتا کپسول رو تموم کردی؟!
تکیه می دهم و سرم را بالا می گیرم.
_بعضی روزا مجبور شدم دو تا بخورم.
خودش را از لبه ی میز بالا می کشد و نصفه نیمه می نشیند.
_خب اشتباه کردی. فعلا باید صبر کنی. کپسولای خودمم یه هفته پیش تموم شد.
اما ظاهرا فروشش ممنوع شده و کلا جمع کردن.
سیلی آرامی به صورتم می زنم و لب می گزم.
” لعنتی! آخر بدشانسی! ”
مضطرب می شوم.
_ممنوع کردن؟ یعنی عوارض داشته؟
سعی می کند آرام و متقاعدم کند.
_معلومه که نه. من خیلی وقته دارم استفاده می کنم و می بینی که هیچ مشکلی نداره.
ممنوع کردنشم شاید بخاطر اینه که احتمالا یه جایگزین بهتر قراره بجاش بیارن.
_حالا نمیشه یه قرص لاغری دیگه برام بخری؟ البته مطمئن و بدون عوارض باشه.
از روی میز پایین می آید و از فلاسک دو فنجان قهوه می ریزد.
_گفتم که فعلا باید صبر کنی.
و به شوخی ادامه می‌دهد.
_و کمتر بخوری.
بدجوری به قرص ها وابسته شده ام و حتی تصور نخوردن آنها برایم غیرممکن است.
ناآرام روی صندلی جابجا می شوم. دلم ضعف می رود.
سابقه نداشته شش ساعت چیزی نخورم. حتی نهار هم نخوردم و از گرسنگی احساس حالت تهوع می کنم.
ویلیام سرمی چرخاند و با ابروهای گره خورده نگاهم می کند.
_حالت خوبه؟
نمی خواهم تا شب لب به غذا بزنم.
_آره.
پشت چراغ قرمز روی ترمز می زند.
_پس چرا اینقدر وول می خوری؟ مشکلی داری؟…

پشت چراغ قرمز روی ترمز می زند.
_پس چرا اینقدر وول می خوری؟ مشکلی داری؟
خودم را روی صندلی بالا می کشم.
_نه خوبم.
نگاهی گذرا از صورت تا پایین تنه ام می کند.
_دیر شد. فکر نکنم به موقع برسیم.
دستی به پیشانی خیسم می کشم.
_مگه کجا می ریم؟
تک بوقی می زند و راه می افتد.
_یکی از برندهای معروف رنگ مو قراره امروز آگهی تبلیغاتی بسازه.
اتفاقا میرانا سومین سوپرمدل تبلیغاتی برندهای آرایشی رو انتخاب کردن.
قیمتشم بالای یک و نیم میلیون دلار براشون آب خورده.
با چشم های گشاد خیره به نیم رخش می گویم:
_این خیلی پول میشه!
تک خنده ی مردانه اش میان نوای ملایم موسیقی گم می شود.
_آره. الک گفت ببرمت از نزدیک با محیط کار و البته میرانا آشنا بشی.
رفت و آمدها و محیط شلوغ سالن تبلیغات برایم هیجان انگیز است. اینکه هر کسی مشغول انجام وظیفه است و همه چیز با برنامه و بسیار منظم پیش می رود چیزی است که شاید فقط در لندن دیده باشم.
ویلیام دستم را می گیرد. نگاهش می کنم. با اخم چشم در صورتم می چرخاند.
_چقدر سردی! دستات یخ کرده. مطمئنی حالت خوبه؟
لبخندی تظاهری می زنم.
_آره فقط یکم هیجان زده م.
مهربان می خندد و در حین مرتب کردن موهایم انگشتش را به آرامی از لاله ی گوشم تا پایین روی پوست گردنم می کشد.
بی اختیار ریزریز می خندم.
_نکن! قلقلکم میاد.
نگاه خمار و تبدارش را روی گردنم ثابت می کند و لب می زند:
_می دونی چی دلم می خواد؟
یکدفعه خنده روی لبم می ماسد.
” هر چه باشد مطمئنا برای من خوشایند نخواهد بود. ”
در سکوت نگاهم را می دزدم. دستش روی گونه ام می نشیند.
انگشت شستش را روی لب پایینم می کشد. از لمس تحریک آمیزش لرزش خفیفی از لبم می گذرد و بی هوا لبم را به دندان می گیرم.
لحن کلامش مو بر تنم سیخ می کند.
_پس می دونی!
روی صورتم خم می شود. نفس در سینه ام حبس و چشمانم بسته می شود.
لب های گرمش به گوشم می چسبد و سقوط قطعی قلبم پایان ماجراست.
نجوا می کند:
_تا وقتی تو نخوای…
_ویلیام؟!
با شنیدن صدای نازک و دخترانه ای ویلیام سمت صدا سر می چرخاند.
با عقب کشیدن ویلیام نفسم برمی گردد.
_دختری با موهای صاف و بلند های لایت شده زیتونی و چهره ای شیرین جلو می آید.
انگار ویلیام هم از دیدنش ذوق می کند.
_کیت!
کیت بسیار متشخص با ویلیام دست می دهد و با هم روبوسی می کنند.
_فکر می کردم نیویورک باشی. خیلی وقته ندیدمت.
کیت می خندد و چال گونه اش چهره اش را خواستنی تر می کند.
_خب درسم تموم شد و الان دستیار پاپا هستم.
” وای خدا! پاپا! یادم باشه دفعه بعد که علی برام ادعای پدری کرد پاپا صداش کنم. ”
شانس آورده ام دل ضعفه ام مانع ترکیدنم از خنده می شود.
نگاهی به من می اندازد.
_معرفی نمی کنی؟
ویلیام دستش را دور کمرم می اندازد و مرا به خود می چسباند.
_آ… البته. دوست دخترم دلان.
] _آ… البته. دوست دخترم دلان.
جا می خورم. دلم می خواهد جیغ بکشم.
” توهم زدی؟! آخه من کی دوست دخترت شدم که خودم خبر ندارم؟! ”
” لعنت بهت علی! لعنت به دل ساده و مهربونم که اینجوری ازش سواستفاده می شه! ”
با حرص نیشگونی از پهلوی ویلیام می گیرم. تکانی می خورد و با لبخند معنی داری گونه ام را می بوسد و زیر لب طوری که فقط من بشنوم می گوید:
_خودت شروع کردی.
و محکم تر مرا به خود می چسباند. و فقط یک دختر می تواند نگاه خاص مملوء از یأس و غم یک دختر دیگر را بخواند.
_هی خیلی برات خوشحالم که بالاخره برای خودت دوست دختر گرفتی.
ته دلم به دروغ بزرگ کیت، به حسادتی که در چشمانش موج مکزیکی می رود می خندم و همچون خودش با خنده تشکر می‌کنم.
” از طرفی دلم برایش می سوزد و اگر نسبت به ویلیام احساسی داشته باشد نمی خواهم مانعش باشم. ”
میان هم همه و شلوغی مردی عصبی در حالیکه طول و عرض سالن را طی می کند با صدای بلند باتلفنش حرف می زند.
برای لحظه ای همه جا در سکوت فرو می رود و نگاه ها سمت مرد کشیده می‌شود.
به نظر شخص مهمی می آید. دستی در موهای جو گندمی اش می کشد و کراواتش را شل می کند.
صورت سرخ و سفیدش از عصبانیت به کبودی می زند. کیت سمت مرد می رود.
_پاپا آروم باش! موضوع چیه؟
با رفتن کیت کمرم را از دست ویلیام آزاد می کنم و درحالیکه آتشفشان درونم رو به فوران است با فک منقبض تشر می زنم.
_ویلیام!
لبخند حرص دربیارش کفری ترم می کند.
_بله عزیزم؟
_که دوست دخترتم آره؟
بی خیال می خندد.
_حرص نخور عزیزم. من فقط آخرش رو اول گفتم.
مشتی به بازوی سفت و عضلانی اش می زنم.
_خیلی پررویی. و دیوونه.
لپم را گاز می گیرد و باعث می‌شود موهایش را بکشم.
_آی… دیوونه ی وحشی. الان ردش می مونه.
قهقهه می زند.
_عه لپت ساعتی شد! بیا برات بوس کنم خوب بشه!
صورتم را جمع می کنم و به فارسی برو بابایی می گویم و با قهر روی تک صندلی پایه بلند انتهای سالن زیر نورهای روشن پروژکتور می نشینم.
قبل از اینکه از ویلیام رو برگردانم برایم بوسی می فرستد و به طرف کیت و پدرش می رود.
” با برنامه های متنوعی که علی هر روز برایم تدارک می بیند تمام نقشه هایم برای خلاصی از شر ویلیام بر باد می رود. ”
ظاهرا پدر کیت و ویلیام با هم صمیمی هستند. کمی بعد نگاه خیره ی پدر کیت را روی خودم می بینم. با اخم به آرامی به طرفم می آید.
” ای داد بدبخت شدم! عجب غلطی کردم روی صندلی مدلشون نشستم! ”
صورتم داغ شده طوری که انگار در کوره ای از آتش می سوزد و تپش های قلبم در سرم اکو می شود.
خودم را آماده می کنم تا مورد شماتت قرار گیرم.
آب دهانم را قورت می دهم و به آرامی از روی صندلی برمی خیزم.

آب دهانم را قورت می دهم و به آرامی از روی صندلی برمی خیزم. با دست اشاره می زند از جایم تکان نخورم.
نیم نگاهی به ویلیام می اندازم. گرم صحبت با کیت است. با هر قدمی که پدر کیت سمتم بر می دارد قلبم از جا کنده می شود و دستانم یخ می زند.
_خانم جوان!
” نباید وقت را تلف کنم. شاید با عذرخواهی کوتاه بیاید. ”
_من… معذرت می خوام. واقعا نمی دونستم…
بالاخره ویلیام متوجه ما می شود و به طرف ما می آید.
_بیل با دلان آشنا شدی؟ دلان مدل جدید فِراست و البته باید بگم که…
تک سرفه ای می زنم و چشمانم را ریز می کنم تا دوباره مرا دوست دختر خودش معرفی نکند.
با حالت خاصی سرش را کج می‌کند و گوشه ی ابرویش را بالا می دهد.
در حالیکه لبخندش را حفظ می کند می گوید:
_خیلی با استعداده.
بعد رو به من می گوید:
_آقای بیل گلد صاحب بزرگ برند آرایشی گلد.
دست مرتعشم را سمت بیل دراز می کنم.
_خوشوقتم آقای گلد.
_ منم از آشناییت خوشحالم دلان.
کم کم ضربان قلبم آرام می گیرد. گویا خطر رفع شده. بیل مصرانه میخ صورتم باقی می‌ماند و رو به ویلیام می گوید:
_ویلیام لطفا با من بیا!
با رفتنشان به سرعت از روی صندلی بلند می‌شوم و گوشه ای منتظر می ایستم.
دقایقی بعد ویلیام تنها برمی گردد. چشمانش برق می زند. هیجان را در صورتش تشخیص می دهم.
_دلان باید بریم طبقه بالا.
دستش را روی گودی کمرم می‌گذارد تا هدایتم کند.
_چی شده ویلیام؟ بیل باهات چکار داشت؟
_میگم برات. فعلا وقت نداریم.
قبل از اینکه به آسانسور برسیم زنی دورگه با صورتی جدی به ما نزدیک می شود.
_دلان من لارا هستم. لطفا از این طرف!
هنوز ویلیام قدم اول را بر نداشته که لارا رو به ویلیام می گوید:
_نیازی به اومدن شما نیست.
هول می‌شوم. استرس بر جانم می افتد. نگاه ملتمسانه ای در خاکستری های ویلیام می کنم.
_ویلیام!
نگاهم را می خواند. بی معطلی به لارا می گوید:
_من منیجیر دلان هستم و باید همراهش باشم. قبلا با آقای گلد هماهنگ شده.
حرکت سر لارا به علامت مثبت باعث می شود برای اولین بار از حضور ویلیام در کنارم احساس آرامش و امنیت کنم و خوشحال شوم.
انگشتانم میان موهای ابریشمی ام می لغزند. چقدر رنگ ماهاگونی تیره اش را دوست دارم.
البته که آرایش لایت و ملایمم زیبایی ام را بیشتر جلوه می دهد.
” بیشتر از دو ساعت است که تیم میک آپ شرکت گلد دوره ام کرده اند و هر چه در چنته داشته اند به کار گرفتند.
بیل تاکید کرد که نمی خواهد زیبایی ذاتی چهره ام زیر گریم سنگین گم شود و بیشترین زمان صرف کوتاهی و رنگ کردن موهایم شد.
بخت تا این حد با من یار بود که میرانا بخاطر یک موضوع مسخره و پیش و پا افتاده درباره جواهراتی که قرار بود امشب استفاده کند قهر کرد و با اینکه مبلغ هنگفتی متضرر شد پا روی قرار داد امشبش گذاشت و نیامد و باعث شد امشب من به جایش انتخاب شوم. ”
بالاخره لحظه ی موعود می رسد و کارگردان تبلیغاتی برایم توضیح می دهد دقیقا باید چه حرکاتی انجام دهم و همزمان فیلم تبلیغاتی رنگ مو و رژ لب مات که روی لبهایم به زیبایی نشسته تهیه می شود.

لباسهایم را عوض می کنم و کمی عطر به خودم می زنم. ناگهان چنان معده ام تیر می کشد که از درد خم می شوم.
ضربه آرامی به در می خورد و ویلیام داخل می آید.
_دلان! چی شده؟
نگرانی در صدایش مشهود است. به سمتم پا تند می کند و بازویم را می‌گیرد.
_دلان! من رو نگاه کن! حالت بده؟ هان؟
با تکان سر تایید می کنم.
_دل درد داری؟
نفسم را حبس می کنم و می نالم.
_آره.
نمی توانم کمر راست کنم. زیر بغلم را می‌گیرد.
_بیا اینجا بشین! الان پالتوت رو میارم بریم دکتر.
مچ دستش را می چسبم.
_نه. دکتر نمی خواد.
اشک از گوشه چشمم می چکد.
_پس چیکار کنم عزیزم؟ بخواب ماساژ بدم!
چشمانم گرد می‌شود.
_نمی خوام. خوب می شم.
_عزیزم رنگت پریده. لجبازی نکن بیا بریم دکتر!
مسکوت لب به دندان می گیرم و کم کم درد معده ام رو به خاموشی می رود.
_گوش کن اگر هر ماه اینجوری درد می کشی باید بریم دکتر.
” هر ماه؟ ”
کمی فکر می کنم. در ذهنم جمله اش را حلاجی می کنم و چیزی نمانده از خجالت آب شوم. سر به زیر می اندازم و زمزمه می کنم.
_من فقط از گرسنگی معده م درد گرفته.
_یعنی می خوای بگی دل دردت بخاطر ماهانه ت نیست!
سکوت می کنم.
_آخرین وعده غذاییت کی بود؟
گرمم شده. قطرات عرق از گردنم روی تیره ی پشتم سر می خورند.
_امروز صبح فقط یه فنجون قهوه خوردم.
_خدای من! تو چجوری این همه وقت خودت رو گرسنه نگه داشتی؟ می دونی چقدر خطرناکه؟ ممکنه زخم معده بگیری! باید هر چه زودتر غذا بخوری.
برایم غذا سفارش می دهد. با خوردن اولین لقمه غذا، معده ام به شدت به سوزش می افتد و صورتم از درد جمع می‌شود.
ویلیام موشکافانه صورتم را از نظر می گذراند.
_خوبی؟
لقمه بعدی را آرام و با احتیاط فرو می دهم.
_اوهوم.
مجبورم می کند تمام غذایم را بطور کامل بخورم. به محض اینکه سیر می شوم احساس عذاب وجدان دیوانه کننده ای ذهنم را هدف می گیرد.
” این چه کاری بود من کردم؟ چطور تونستم اون همه غذا رو بخورم؟ حالا که قرص ندارم باید سعی کنم غذا نخورم تا لاغر بمونم. وگرنه تا برگشتن علی انقدر چاق می شم که دیگه نمی تونم مدل بمونم. ”
با این افکار به سرویس بهداشتی می روم و انگشتم را انتهای حلقم می زنم و با تحریکش عمدا سعی می کنم هر چه خورده ام بالا بیاورم تا معده ام تخلیه شود.
به طرز دردناکی عق می زنم و با بی حالی کنار دیوار سرویس بهداشتی سر می خورم و روی زمین می نشینم و چشمانم را می بندم.
از ضربه های مکرری که به در می خورد بی رمق دستم را از زمین می گیرم تا تکانی به تنم بدهم.
_دلان!؟ جواب بده! حالت خوبه؟

_دلان!؟ جواب بده! حالت خوبه؟
به نفس نفس می افتم و با وجود سرگیجه روی پا می ایستم و چند مشت آب به صورتم می زنم و در را باز می‌کنم و بیرون می روم و با چشمان دلواپس ویلیام مواجه می شوم.
_من خوبم. صورتم رو شستم بهتر شدم.
_فکر کردم حالت بهم خورده.
نای حرف زدن ندارم.
_نه. الان خیلی خوبم. برم بخوابم بهترم می شم.
فاصله را کم می کند. کف دستانش را دو طرف صورتم می گذارد.
” چطور می تواند انقدر با احساس چشمانم را بکاود؟! ”
_دلان اگه بخوای من می تونم امشب روی اون کاناپه بخوابم و هر وقت چیزی احتیاج داشتی صدام کنی.
تصور اینکه ویلیام شبش را در خانه ی من صبح کند محال است.
_ممنون ترجیح می دم تنها باشم.
لحظه ای صامت به چهره ام می نگرد و خم می شود و به نرمی لبهای گرمش را به پیشانی ام می چسباند.
_فهمیدم. قسم می خورم اعتمادتم جلب کنم.
با رفتن ویلیام به سرعت به لپ تاپ علی یورش می برم و به دنبال روش های لاغری جستجو می کنم.
” انواع ورزش ها، قرص های لاغری متنوع و در نهایت با مطالب و عکس هایی عجیب مواجه می‌شوم.
روشی که نمی توانم قبول کنم و از انجامش وحشت دارم اما شاید یکبار برای همیشه کارساز باشد. ”
سه روز گذشته و هنوز از لیزا قرصی دریافت نکرده ام.
_بفرمائید خانم دلان تموم شد.
نگاهی به طراحی جدید ناخن هایم می اندازم.
” چرا لرزش دستانم را نمی توانم کنترل کنم؟! ”
_مشکلی پیش اومده؟ دقیقا همون طرحیه که خودتون سفارش دادین.
به سرعت دست هایم را مشت می‌کنم تا مانیکوریست متوجه نقطه ضعفم نشود.
_خیلی قشنگه ممنون.
با ناز دستی به موهای سشوار کشیده و خوش حالتم می کشم و درحالیکه صدای پچ پچ بقیه به گوشم می رسد که درموردم می گویند:
” _این همون مدل جدید فراست.
_وای خیلی خوشگل و خوش هیکله. چطور می تونه خودش رو لاغر نگه داره؟
_نمی دونم. حتما یه رازه.
_می گن عکساش روی صفحه اول مجله های تاپ لندن رفته… ”
با غرور سالن میک آپ فِرا را ترک می کنم و در اتاق ویلیام منتظرش می مانم تا جلسه اش تمام شود و مثل هرروز به خانه برویم.
هیستریک در قوطی قرص هایم را باز و بسته می کنم.
تعاریف بقیه درمورد لاغری ام را به یاد می آورم و حاضرم هر کاری کنم تا ذره ای به معروفیتم خدشه ای وارد نشود.
با آمدن ویلیام به سرعت قوطی را در کیفم می اندازم.
چشمکی می زند.
_اون چی بود شیطون؟
می خندم و از جایم برمی خیزم.
_چیزی نیست. ویتامینه.
دستش دور کمرم می پیچد.
_خیلی ضعیف شدی. اما مکمل تنها کافی نیست.

انگار چیزی یادش می آید و به طرف میز کارش می رود.
_راستی! چند تا طرح مختص تو اِتُد زدم. باید ببینی.
با هیجان پوشه ای از کشوی میزش بیرون می آورد و به طرفم می آید.
_نظرت چیه؟
نگاهی کلی به طرح هایش می اندازم و پوشه را می بندم و دستش می دهم.
_افتضاحه.
مات و متحیر خیره ام می شود.
_داری دستم می ندازی؟
کیفم را برمی دارم و درحالیکه به طرف در می روم با جدیت می گویم:
_نه. من حاضر نیستم هیچ کدوم از اونارو بپوشم.
به سرعت سد راهم می شود.
_صبر کن… صبر کن!
ابرویی بالا می اندازم و سر تکان می دهم.
_هوم؟
_یه دلیل بیار که قانعم کنه.
دست دراز می‌کنم و پوشه را از دستش می گیرم و تک تک طرح ها را موشکافانه آنالیز می کنم.
_زیادی عجق وجقه. مخصوصا اون تاج گلایی که برای روی سر طراحی کردی. من ساده پسندم. اما اینا…
صورتم را جمع می کنم.
_با اون جیبای بزرگ… و اون پاپیونای… هیچیش با سلیقه من همخونی نداره.
_بسیار خب پس خودت بشین اینجا و اینارو اصلاح کن!
دستش را پشتم می گذارد و یک صندلی کنار میزش می گذارد.
_بشین و هرچی به قول خودت افتضاحه اصلاح کن!
وسایلش را جلوی دستم می گذارد. با چشم حرکات دستش را دنبال می کنم.
_اینم مداد و راپید و بقیه وسایل.
خودش هم کنارم می نشیند. دست به سینه و منتظر.
_خب شروع کن!
ماتم می برد.
_تو حالت خوبه؟ من چیکار کنم اینارو؟ افتضاح رو تو به بار اوردی، من جمعش کنم؟
پوزخند می زنم.
_زده به سرت؟
صندلی را عقب می کشم و بلند می شوم. هنوز نیم خیز نشده ام که مچ دستم را می گیرد.
_بشین!
از صدای بلندش جا می خورم. متعجب به صورتش زل می زنم.
_با هم انجامش می دیم.
ضربه ی آرامی به در می خورد و در اتاقش باز می شود.
_ویلیام.
ادوارد یکی از مدل های قدیمی فِرا وارد می شود. لحظه ای به ما نگاه می کند و ظاهرا از دیدنم خوشحالم می شود.
_دلان! خیلی وقت بود ندیدمت.
از دیدنش لبخند می زنم و سلام می کنم. ویلیام برمی خیزد و به طرف کیفش می رود.
_به موقع اومدی.
به ادوارد نگاه می کنم که سمتم می آید.
” جدا از تیپ و قیافه منحصر به فردش، رفتار و ادب و منش این مرد جوان تمام دخترهای فرا را به خود جلب کرده. اما من همیشه با خجالت از او فاصله می گیرم. ”
جلو می آید و دستش را سمتم دراز می‌کند. با هم دست می دهیم. نگاهی به طرح های جلوی دستم می اندازد.
_اینا کار خودته؟
هول می شوم.
_نه. نه! ویلیام طرح زده.
ویلیام دست در جیب به طرفمان می آید.
_اما دلان قراره یکم تغییرشون بده.
لب روی هم می فشارم.
_دست بردار ویلیام. آخه من که بلد نیستم.
ادوارد میز را دور می زند و در کمال تعجب می بینم صندلی را به صندلی من می چسباند.
_کاری نداره که الان بهت کمک می کنم.
شروع به توضیح دادن می کند. حتی با هم سر زیباتر شدن یکی از طرح ها بحث می کنیم.
انقدر گرم و صمیمی توضیح می دهد که کم کم احساس می کنم من هم به طراحی لباس علاقمند شدم.
یکدفعه ویلیام میان حرفمان می دود و دست ادوارد را می گیرد و تقریبا فلش را کف دستش می کوبد.
_کافیه دیگه! اینم فلش. می تونی بری.
از رفتار عصبی ویلیام گیج می شوم. ادوارد بی حرف سرتکان می دهد و تشکر می کند و رو به من می گوید:
_بقیه ش باشه برای بعد، دلان.
ویلیام با صدای بلند جواب می دهد.
_نیازی به بقیه ش نیست. اگه لازم باشه خودم بهش یاد می دم.
بخاطر رفتار عجیب ویلیام شرمنده می شوم. حس می کنم باید چیزی بگویم. انگار صدایم از ته چاه بلند می شود.
_ممنونم ادوارد. خیلی خوب توضیح دادی.
به صورت گرفته و رگ های برجسته گردن ویلیام نیم نگاهی می اندازم و دلیل عکس العملش برایم غیرقابل درک است.

به صورت گرفته و رگ های برجسته گردن ویلیام نیم نگاهی می اندازم و دلیل عکس العملش برایم غیرقابل درک است.
منتظر می شوم ادوارد در را پشت سرش ببندد.
_معلوم هست چته؟
بی‌خیال کیفش را برمی دارد و می گوید:
_اون به چیزی که متعلق به منه چشم داشت. منم باهاش برخورد کردم.
ابرویم بالا می‌رود.
_چیزی که متعلق به تو!
جلو می آید.
_درسته.
حسادت را در چشمانش می توانم ببینم.
_بنظر من تو خیلی خودخواهی.
سرم را میان انگشتانش می گیرد.
_اینجا، توی این کله ی کوچولوت فقط یه چیز می تونه بگذره. اونم اینه که به من فکر کنی.
بعد نوک انگشتش را از روی شقیقه به پایین می کشد. از گردنم رد می شود تا به قفسه سینه ام درست روی قلبم می رسد و ثابت می شود.
_و اینجا فقط باید برای من بتپه. اون وقت، وقتی فکر و دلت متعلق به من باشه یعنی تو متعلق به منی. یعنی تمام تو متعلق به منه.
منم عادت ندارم چیزی که مال من هست رو با کسی قسمت کنم.
سری از روی تاسف تکان می‌دهم.
_تو توهم زدی. شاید قبولش برات سخت باشه اما قلب من خیلی وقته تسلیم یکی دیگه شده.
ضربتی می خندد.
_لابد شاهین؟ کسی که هیچ شانسی در مقابل من نداره.
از صراحتش، از لحن کلامش، از حقیقت نهفته در حرف هایش بیزارم.
از چیزی که ترس نداشتن شاهین را یادآوری ام می کند متنفرم. حتی یک لحظه هم نمی خواهم کنارش بمانم.
نفس های بریده و عصبی ام تیزتر می شود. مچ دستش را می گیرم و با ضرب از سینه ام جدا و به پایین پرت می کنم و شمرده و حرص زده می گویم:
_دست… از… سرم… بردار!
بدون نگاه در صورتش کیفم را برمی دارم و به طرف در پا تند می‌کنم.
_دلان صبر کن!
بی توجه در اتاقش را باز می‌کنم و به طرف آسانسور می روم. دنبالم می آید. منشی اش از دیدن ما متعجب از جایش بلند می‌شود.
_دلان؟!
محلش نمی دهم و سرعتم را تندتر می کنم. نگاه بقیه را روی خودم حس می کنم.
بند کیفم از پشت کشیده می شود و بی اختیار به عقب می چرخم.
_ولم کن!
بین خودش و آسانسور گیرم می اندازد.
_بس کن لطفا! دارن نگاهمون می کنن ویلیام.
_برام مهم نیست. تو قول دادی!
سعی می‌کنم آرام باشم ولی تمام تنم می لرزد. لاغر و ضعیفم اما پاهایم تحمل وزنم را ندارند.
لحظه ای کوتاه چشم روی هم می فشارم و تن صدایم را پایین می آورم.
_من بهت هیچ قولی ندادم. اینا همه نتیجه خیال بافی خودته. دیگه حاضر نیستم به این بازی ادامه بدم.
بیخ گوشم لب می زند:
_تو قول دادی!
بدنبابش لاله ی گوشم را به دندان می گیرد. نفس های منقطعم سنگین می شوند.
ناله می زنم.
_با من کاری نداشته باش!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خان زاده/پارت بیستو چهار

اما وقتی از حالمو مشکلاتی که دارم بهش گفتم نا امیدانه گفت یه آزمایش برات …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *