خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت بیستو هشت

رمان پرنسس/پارت بیستو هشت

_دیگه سفارش نکنم. این چند روز با ویلی کنار میای و تمریناتم انجام می دی!
” با اینکه بودن با لیزا را ترجیح می دادم اما بعد از یک بحث اساسی به علی قول دادم از ویلیام حرف شنوی داشته باشم. ”
بی حوصله چشمانم را می بندم. با جدیت تشر می زند:
_دلان!
_باشه دیگه! چقدر می گی؟
پوفی می کند و برمی خیزد و درحالیکه ساعت مچی بند فلزی اش را می بندد می گوید:
_مَت اون بیرونه. لازم نیست از چیزی بترسی. رفت و آمداتم که…
با کلافگی وسط حرفش می پرم.
_باید با ویلی برم و بیام. اینارو صد بار گفتی. برو دیگه دیرت شد!
بی هوا در آغوشم می کشد و چندین بار پشت هم گونه ام را می بوسد.
_مراقب خودت باش و دیگه م گریه نکن.
سیل اشک هایم بدتر شدت می گیرد.
” و شاید یکی از دلایلش دلتنگی ام برای علی باشد. ”
دستانم دور شانه هایش می پیچد و دلم نمی آید رهایش کنم.
” احساسی متقابل که بی شک بالاتر از عادت است. شاید همین چند ثانیه هم غنیمت باشد تا تکیه گاهم را پیش خود نگه دارم.
می ترسم! از دوری اش. از نبودنش می ترسم و از روزی که برای همیشه تنهایم بگذارد می هراسم.
اگر بنا به رفتن باشد ترجیح می دهم روزی با پای خودم بروم تا اینکه علی تنهایم بگذارد یا طردم کند. ”
بالاخره از آغوشش دل می کنم و نگاهم را می دزدم و برمی خیرم و از کشوی میزم قرآن کوچکی بیرون می آورم.
جلدش را می بوسم و جلوی در منتظر می ایستم.
بی حرف نگاهی به قرآن دستم می اندازد و نزدیکم می آید.
دستم را بالا می‌گیرم تا از زیر قرآن رد شود.
بوسه ای بر قرآن می زند و از در خارج می شود و به طرفم برمی گردد.
از صدای گرفته اش قلبم از جایش کنده می شود.
_آخرین بار خاله بهجت اون موقع که زمین گیر نشده بود با قرآن بدرقه م کرد.
باقی حرفش را با بغض ادامه می دهد.
_حالا که دارم می رم برای مراسم…
جمله اش نیمه تمام می ماند و همراه با آه عمیقش دستش را روی صورتش می کشد و خم می شود و دسته ی چمدان ها را بیرون می کشد و به طرف در خروجی قدم برمی دارد و بدون خداحافظی از در بیرون می‌رود.
شتابان خودم را به پشت پنجره ی اتاقم می رسانم.
گوشه ی پرده را کنار می زنم و اشک ریزان می بینم که قبل از اینکه سوار ماشین شود سرش را بالا می گیرد و نیم نگاهی به پنجره اتاقم می اندازد که دقیقا چشم در چشم می شویم.
از تکان لب هایش می خوانم که خداحافظی می‌کند و درحالیکه با صدایی خفه هق می زنم زمزمه وار خداحافظی اش را پاسخ می دهم.
لبم را گاز می گیرم و با نفس عمیق بغض سنگینم را فرو می دهم و به دور شدن ماشینش نگاه می کنم.

از صدای توقف ماشین مطابق این چند روز اول از پنجره نگاهی به بیرون می اندازم و وقتی از آمدن ویلیام مطمئن می شوم با سستی و خواب آلودگی کفش های اسپرتم را می پوشم و بیرون می روم.
پیاده می شود و صبح بخیر می گوید. سرحال بودنش روی اعصابم است.
قبل از اینکه در ماشین را برایم باز کند دستگیره در جلو را می کشم و بی اعتنا می نشینم.
” تیپ اسپرت امروزش بر جذابیتش افزوده.
تصور می کنم که این بافت شیک اخرایی عجیب به کهربایی های شاهینم می آید.
حس ادامه ی تفکرم را ندارم. زیرا می دانم باقی اش حسرت است و حسرت.
کسلم. انگار علی با رفتنش شادی و حوصله ی مرا هم با خود برده.
ویلیام هم احتمالا طبق خواسته ی علی سعی می کند کمتر دور و برم بپلکد و دیدارهایمان محدود می شود به همین رفت و آمدها.
حتی قبلا علی هنگام تمام تمریناتم برای تشویقم می آمد و کلی روحیه می داد.
اما ویلیام تمام تایم کاری اش فقط حواسش پی کارهایش است و بس.
برخوردهایم با لیزا هم کم رنگ و گذرا شده و دیگر مثل سابق باهم خوش و بش نداریم. ”
نگاهی به پارک بزرگ پیش رویم می اندازم.
” چرا لندن هیجان و جذابیت اوایلش را برایم از دست داده؟ یعنی این هم از عوارض نبودن علی به شمار می آید؟ ”
در همین افکارم که ویلی ماشین را پارک و در را باز می‌کند.
_پیاده شو.
_چرا اینجا نگه داشتی؟
_پیاده شو می فهمی.
حال جستجوی جواب معمایش را ندارم. بنابراین بی حرف پیاده می شوم.
نگاهم سمت دوچرخه های پارک شده کشیده می‌شود.
_از امروز بقیه راه رو با دوچرخه می ریم. هم ورزش می کنیم هم خواب از سرت می پره.
چشم هایم گشاد می شود.
_شوخیت گرفته؟ من چجوری اینهمه راه با دوچرخه بیام؟
به یکی از دوچرخه ها اشاره می زند.
_می تونیم دوترکه بگیریم. بعدم همش یه ربع تا فرا فاصله داریم.
کمی فکر می کنم.
” هوم اینجوری اون بجای منم رکاب می زنه و راحتم. ”
اما انگار به سرعت فکرم را می خواند.
_البته اگر قرار باشه تمام مدت پشتم چرت بزنی ترجیح می دم دوچرخه جدا بگیرم.
چون هدف اینه که هم ورزش روزانه ت افزایش بدی و هم صبح سرحال بیای فرا.
دست به سینه به تلخی نگاهش می کنم.
” شیطونه میگه یه تاکسی بگیر برگرد خونه تا لنگ ظهر بخواب. روی این بچه پررو کم بشه. ”
_چیه؟ نکنه بلد نیستی و می ترسی تنهایی…
دستم را به دوچرخه ی قرمز تکیه می دهم. به سردی پوزخند می زنم و گوشه ی ابرویم را بالا می برم.
_فقط مسیر رو مشخص کن تا ببینیم کی زودتر می رسه!؟

_فقط مسیر رو مشخص کن تا ببینیم کی زودتر می رسه!؟
لبخند بدجنسی می زند.
_پس داری من رو به مبارزه دعوت می کنی؟!
قدمی جلو می آید و فاصله را به حداقل می رساند.
_اون وقت جایزه برنده چیه؟
برای اینکه خودم را قوی و مطمئن جلوه دهم بی تأمل از دهنم در می رود.
_انتخاب آزاد.
روی صورتم خم می‌شود. عمدا داغی نفس هایش را روی لبهایم پخش می کند.
طوری که مو بر بدنم سیخ می شود و آرام لب می زند.
_پس از الان خودت رو برای شرایط سختم آماده کن!
آب دهانم را قورت می دهم. حس بدی ته دلم را به غلط کردن می اندازد.
نفس نفس زنان با تمام نیرو در مسیر مشخص شده رکاب می زنم و به پشت سرم نیم نگاهی می اندازم.
فاصله اندک است و احتمال برنده شدن ویلیام هر لحظه استرسم را صد چندان می کند.
خداروشکر بخاطر تمرینات ورزشی این چند ماه اخیر و قدرت بدنی بالایم کم نمی آورم و درحالیکه دانه های عرق از تیره ی پشتم به پایین سر می خورند سرعتم را بالا می برم.
ساختمان فرا از دور نمایان می شود. خوشحال از اینکه چیزی تا برنده شدنم نمانده مسیر میان بر را انتخاب می کنم.
قبل از اینکه وارد خیابان اصلی شوم سر می چرخانم و با دهن کجی رو به ویلی می گویم:
_من بردم.
هنوز لبخند به لب های ویلیام نیامده که یکدفعه چشم هایش از حدقه بیرون می زند و فریاد متوحشش بلند می شود.
_مواظب باش!
قبل از اینکه جلوی راهم را نگاه کنم برخوردم به جسم سخت باعث می‌شود بدنم به جلو پرت شود و بعد از لحظه ای تعلق بین زمین و آسمان نمی فهمم چطور روی زمین کنار یک ماشین پهن می شوم و دوباره ویلیام داد می زند:
_دلان؟! نه…!
تمام تنم کاملا داغ است و قلبم در دهانم بی وقفه می کوبد.
برای چند ثانیه هیچ صدایی جز نفس های به شماره افتاده ام نمی شنوم و نگاهم روی چرخ دوچرخه ی منهدم شده ام که آزادانه برای خودش به سرعت می چرخد، قفل می شود.
به آرامی شوکه از جایم بلند می‌شوم. ویلیام و مت به طرفم می دوند.
کاملا حضور سایه به سایه ی مت را از خاطر برده بودم. ویلیام نگهم می دارد.
_تکون نخور!
باورم نمی شود. هیچ دردی حس نمی کنم. فقط گیج و منگ به چند نفری که متعجب خیره ام شده اند می نگرم.
_میگم تکون نخور! ممکنه جاییت شکسته باشه.
بهت زده لب می زنم.
_چیزیم نیست.
مت زیر بغلم را می‌گیرد.
_سرگیجه یا حالت تهوع نداری؟
به نفی سر تکان می‌دهم.
_خیلی خب بهتره بریم یه چکاپ تا مطمئن بشیم سالمی. می تونی راه بری تا اون کنار؟
سرم را به معنای مثبت، به پایین تکان می دهم.
کم کم سوزش کف دستان، آرنج و زانویم شروع می‌شود.

کم کم سوزش کف دستان، آرنج و زانویم شروع می‌شود و از دیدن لکه های قرمز روی شلوار سفیدم چندشم می شود.
کف دستم پوستمال و خونی شده. هنوز در بُهت به سر می برم و زیر نگاه های متحیر بقیه سنگینی بدن سستم را روی هیکل ورزیده مت می اندازم.
***
لباس های خونی ام را با بلوز شلواری که ویلیام برایم آورده عوض می کنم.
پرستار از اتاق بیرون می رود. ویلیام دست پانسمان شده ام را می‌گیرد.
_درد داری؟
از روی تخت کمی خودم را پایین می کشم و می خواهم بند کفش های اسپرتم را ببندم.
_نه فقط یکم می سوزه.
ویلیام روی زانو جلوی پایم می نشیند و بند کفش هایم را می بندد.
_بذار کمکت کنم.
احساس خستگی مانع مخالفتم می شود.
_شانس اوردی. خوشبختانه توی عکسا مشکلی نبود و اثری از شکستگی نیست.
هنوز قدم اول را برنداشته ام که حلقه ی دستش دور کمرم می پیچد.
_بیا به من تکیه بده!
بدون نگاه در صورتش با ملایمت دستش را پایین می اندازم و خودم را کنار می کشم.
_نیازی نیست. خودم می تونم.
مسکوت و بی حرکت سر جا خشکش می زند.
اهمیت نمی دهم و به آرامی سمت در می روم. مت بیرون در ایستاده.
_دلان کمک نیاز داری؟
با اینکه درد چندانی ندارم اما برای اینکه حال ویلیام را بگیرم دستم را به بازوی مت بند می کنم.
_آره لطفا.
صدای نفس پر حرص ویلیام ته دلم را کیفور می‌ کند.
” حقته. تا تو باشی اول صبحی حال من رو بگیری. ”
عمدا نگاهش می کنم. شرط می بندم رو به انفجار است.
از دیدن فک منقبض و صورت قرمزش لبم را گاز می‌گیرم تا خنده ام را کنترل کنم.
دندان قروچه ای می کند و نگاه مغمومش از دستان بزرگ و قوی مت که دورم پیچیده کنده نمی شود.
سوار ماشین مت می شویم. تلفنش زنگ می زند.
_آقای فراست. بخاطر تو زنگ زده.
_چرا بهش خبر دادی؟
_من به وظیفه م عمل کردم.
گوشی اش را جواب می دهد و کمی بعد سمتم می گیرد.
تک سرفه ای می زنم و صدایم را صاف می کنم و صفحه گوشی را مقابلم می گیرم و سلام می کنم.
با دیدنش بی اختیار دلتنگی در دلم سرازیر می‌شود. سعی می کنم لبخند بزنم.
ته ریش گذاشته. دستی به موهای بهم ریخته اش می کشد. بغض را از چشمانش می خوانم.
_سلام قربونت برم. خوبی؟ سالمی؟
_خوبم می بینی که. همش یه کوفتگی و خراش جزئیه. اینا الکی شلوغش کردن.
پوفی می کند.
_آخه دختر چرا مواظب نیستی؟
هنوز سه روز نشده راهی بیمارستان شدی.

هنوز سه روز نشده راهی بیمارستان شدی. زیر چشمی نیم نگاهی به ویلیام می اندازم.
کنارم نشسته و انگار خیال ندارد خاکستری هایش را از نیم رخم بگیرد.
عمدا باقی حرف هایم را به فارسی می گویم.
_بی‌خیال. از اونجا بگو کجایی الان؟ چه خبر؟ شاهین چطوره؟ نگین؟
کمی گوشی را جابجا می کند و لحظه ای اتاق خوابش را نشان می دهد.
_می بینی که توی خونه م. شاهین و بقیه عزادارن دیگه. چطور باید باشن؟!
با دستش فاصله ی از چانه تا پایین گردنش نشان می دهد.
_شاهین ریش گذاشته انقدر.
چشمانم گشاد می‌شود.
_چی می گی؟ دروغ!
_والا پیر کرده خودش رو.
باور نمی کنم. از تصورش دلم می گیرد.
“چه بلایی سر شاهینم آمده؟ کاش می توانستم به ایران بروم. چه ساده فرصت دیدن چشم گرگی را از دست دادم. ”
_الو؟ نری هپروت!
از صدای بلندش حواسم پیش علی باز می گردد.
_چی گفتی؟
_حسابی زدی فاز عاشقیا. میگم تمرینات چطوری پیش میره؟ با سارا مشکلی نداری؟
کنج لبم کج می شود.
_نه همه چی خوبه.
_خب پس خیالم راحت باشه دیگه حالتم خوبه؟
مغموم خیره نگاهش می‌کنم.
_چیه؟
_به شاهین سلام من رو می رسونی؟ از طرفم تسلیت بگو!
نفسش را پرصدا بیرون می فرستد.
_فکر کردم چته؟ کاری نداری؟
بغض می کنم و لب برمی چینم.
_بهت نمیاد بدجنس باشی.
_من خوابم میاد. فعلا.
قبل از اینکه دهان باز کنم قطع می کند.
ویلیام تا جلوی در خانه همراهم می آید. کلید را در قفل می چرخانم و وارد می شوم. ویلیام از جلوی در تکان نمی خورد.
_منتظر چی هستی؟
من من کنان لب می زند:
_میشه بیام تو؟
به سردی می گویم:
_می خوام استراحت کنم. فردا می بینمت! روز خوش.
به تندی می خواهم در را ببندم که با التماس می گوید:
_خواهش می‌کنم! فقط چند دقیقه.
می دانم دست بردار نیست. در را باز می گذارم و خودم به طرف اتاقم می روم.
لباس هایم را عوض می کنم و موهایم را ساده بالای سرم جمع می کنم و از اتاقم بیرون می روم.
دست در جیب قاب عکس هایی که روی دیوار زده ام را نگاه می کند.
انگار از دور خوشتیپ تر از قبل به چشم می آید. می دانم که اکثر روزها از بعدازظهر به باشگاه می رود و مربی فیتنس است.
_این کیه؟
به یکی از قاب عکس ها اشاره می زند. کمی جلو می روم.
_پدرمه. بغل دستیشم داداش کوچیکمه. اون خانمم مادرمه.
عکس بعدی را برانداز می کند.
_چقدر پدرت جوون بنظر میاد.
با یادآوری خاطرات پدرم بغض می کنم و آب دهانم را قورت می دهم.
_اوهوم. این آخرین عکس خانوادگیمونه.
ابرویش بالا می رود.
_ولی اینجا انگار تو یه دختر…
کلافه حرفش را قطع می کنم.
_اون عکس قدیمیه و پدرم سالهاست فوت کرده. گفتی چند دقیقه حرفت رو می زنی و می ری!
متعجب نگاهم می‌کند.
_بخاطر پدرت متاسفم.
عصبی لحظه ای چشمانم را می بندم و نفس عمیق نامحسوسی می کشم.
سر تا پایم را برانداز می‌کند. بعد از چند ثانیه سکوت بی مقدمه می گوید:
_شاهین کیه دلان؟

_شاهین کیه دلان؟
جا می خورم. کامل سمتم می چرخد و سینه به سینه ام می ایستد. کاملا غافلگیرم کرده.
” نمی دانم چرا اما شاید بهتر باشد سوالش را جواب دهم و یکبار برای همیشه این قضیه را تمام کنم. ”
_واقعا می خوای بدونی؟
_معلومه که آره. خسته شدم از اینکه مجبورم با کسی رقابت کنم که نمی شناسمش؟
دلم می خواد از نزدیک ببینم اون کیه که تورو اینجوری جادو کرده.
باورم نمی شود تا این حد برای شاهین اهمیت دارم!
” رقابت؟! جادو؟! ویلیام خود را رقیب شاهین می داند! ”
میخ چشمانش رک می گویم:
_شاهین عشقمه.
پوزخند می زند و قدمی جلو می آید که محتاطانه من هم متقابلا قدمی عقب می روم.
_این که مشخصه. بعدش؟ خیلی دلم می خواد ببینمش.
زهرخندم تلخ تر از زهر است.
_منم خیلی دلم می خواد ببینمش.
و با افسوس به زمین خیره می‌شوم.
_کجاست؟
قلبم می سوزد. به زور لب هایم را تکان می دهم.
_ایران.
کنایه می زند.
_پس چرا عشقت کنارت نیست؟ یا تو پیشش نیستی؟
داغم تازه تر می شود. درد دوری اش همچون سمی در بدنم رو به انتشار است و تا از پا درم نیاورد بی خیالم نمی شود. چشمانم را روی هم می فشارم.
_چون…
با خفت می گویم:
_چون همسرش کلاریس رو می خواد نه من رو!
خنده ی بلند و ناگهانی اش از جا می پراندم. خنده هایش حس حقارت را بیش از پیش در وجودم القا می کند.
با پشت دست گونه ام را به نرمی لمس می کند و تا زیر چانه ام می کشد و یکدفعه صدای خنده اش خفه می شود.
اخم می کنم و سرم را عقب می کشم اما با سرانگشتانش صورتم را مقابل صورتش تنظیم می کند.
مردمک هایمان در هم قفل می شود.
_خیلی جالبه. یعنی فوق العاده ست. بهتر از این نمیشه. عاشق مردی هستی که اون طرف دنیاست و دوستت نداره؟
تو عقلت رو از دست دادی؟ عمرت رو پای عشقی که وجود نداره و نخواهد داشت می ذاری؟
حرف هایش پتکی می شود و بر فرق سرم می کوبد.
می خواهم خود را از اینهمه نزدیکی به ویلیام نجات دهم.
_نمی خوام درموردش حرف بزنم.
انگار پاهایم به زمین میخ شده اند و به سختی جابجا می شوند.
به اتاقم می روم. با هر قدمم جمله ی آخرش در سرم زنگ می زند
” عشقی که وجود نداره! ”
دنبالم می آید.
” عشقی که وجود نخواهد داشت! ”
_صبر کن! هنوز حرفم تموم نشده.
صداها در هم می پیچد و چیزی تا جنونم نمانده.
کنترلی بر رفتارم ندارم. ناگهان داد می زنم:
_چی از جون من می خوای؟ چرا دست از سرم بر نمی داری؟ هر چی خواستی فهمیدی. دیگه تنهام بذار!
فقط نگاهم می کند.

_هر چی خواستی فهمیدی. دیگه تنهام بذار!
فقط نگاهم می کند. چانه ام می لرزد.
_به چی زل زدی؟ آره من عاشق کسی هستم که من رو نمی خواد. خیالت راحت شد؟
می شکنم و احساسم می گوید حرف های ویلیام حقیقت محض است.
گرمی اشک با گونه ام عجین می شود. با احتیاط جلو می آید.
_من واقعا متاسفم. لطفا گریه نکن! نمی خواستم ناراحت…
با صدای گرفته و مرتعشم فریاد می‌زنم.
_اما ناراحتم کردی و دیگه نمی خوام تا آخر عمرم ببینمت می فهمی؟
زبانم بی اجازه عقده ی دلم را خالی می‌کند.
_تو اگر خوب بودی با همون عشق سابقت می موندی بی لیاقت! معلوم نیست که چه جونوری هستی که تا حالا هیچکس تحویلت نگرفته.
یکهو دستم را جلوی دهانم می گیرم. ” اما چه فایده آب ریخته را نمی شود جمعش کرد. ”
ناگهان رنگ نگاهش تغییر می کند. ناباورانه سر تکان می دهد و با اولین پلکی که می زند قطره اشکی از چشمش پایین می افتد.
_باشه ببخشید من لیاقت تورو ندارم. می رم تا حالت خوب بشه.
زبانم چوب می شود و بی حرکت می مانم.
قبل از اینکه به خودم بیایم اتاقم را ترک می کند. با پشیمانی موهایم را چنگ می زنم.
” خدایا من چیکار کردم؟ من دلش رو شکوندم. گناهش چی بود که ندونسته قضاوتش کردم؟ ”
نمی دانم چطور اما تا دیر نشده باید کاری کنم. دنبالش می دوم.
مستقیم به طرف در خروجی می روم و بسته شدن در را می بینم.
به سرعت در را باز می کنم و وقتی وارد راه پله ها می شوم اثری از ویلیام نیست.
شتابان از پله ها پایین می روم. فقط چند پله با هم فاصله داریم. دست دراز می کنم و از پشت بازویش را می کشم.
_صبر کن ویلیام! نرو! من رو ببخش!
روی پا گرد همین‌که برمی گردد تعادلم را از دست می دهم و در چشم بر هم زدنی در آغوشش پرت می‌شوم.
حصار دستش دور کمر باریکم می پیچد و نگهم می دارد. سفت و محکم.
سرم را بالا می گیرم و خود را عقب می کشم و نگاه نادمم را در چشمان خیسش می دوزم.
_ببخشید ویلیام!
بی صدا اشک می ریزد. پلک می زند و باز قطره پشت قطره. لبخند تلخی می زند. سعی می کنم از دلش در بیاورم.
_من فقط کنترلم رو از دست دادم.
آب دهانش را قورت می دهد و چشمان سرخش را در نگاه پشیمانم معطوف می کند.
پنجه اش پشت گردنم را در بر می گیرد و آرام روی صورتم خم می‌شود و بوسه ی نرمش روی پیشانی ام می نشیند.
بی اختیار چشمانم کامل بسته می شود.
_بخشیدی؟
دستی روی گونه ام می کشد و با شیطنت می گوید:
_شرط داره.
دلم نمی آید دوباره برنجانمش. اما با جدیت دست به سینه تای ابرویم را بالا می اندازم.
_باج می خوای؟

_باج می خوای؟
خنده ی کوتاهی می کند.
_باج نه فرصت! به من فرصت بده خودم رو بهت ثابت کنم و خود واقعیم رو بهت نشون بدم.
قسم می خورم جای تمام حسرتایی که ته قلب کوچیکت جمع کردی و با شاهین نداشتی رو جبران کنم.
” چه کنم که قلبم هیچ جوره رضایت نمی دهد و نمی توانم بی جهت امیدوارش کنم. ”
_ویلیام من…
انگشتش را روی لبم می گذارد.
_هیش! عجولانه تصمیم نگیر. قرار نیست من جای شاهین رو برات پر کنم.
تو می تونی شاهین رو یه جایی توی قلبت انقدر نگه داری تا به حقیقت برسی.
اما من عشق واقعی رو نشونت می دم تا زودتر به این نتیجه برسی.
اعتقادی به حرف هایش ندارم اما برای خلاصی از مخمصه می گویم:
_الک موافق نیست که من جز حرفه م درگیر چیز دیگه ای بشم.
با محبت دستم را می گیرد.
_نگران نباش من قبلا با ناپدریت حرف زدم. اون گفت تصمیم با خودته.
یکهو جا می خورم.
” ناپدری!؟ ته دلم از سیاست علی خنده ام می‌گیرد. حتما علی عمدا به ویلیام اینجوری گفته که فکر نکنه ما باهم رابطه داریم. ”
گیر افتاده ام. دنبال بهانه می گردم.
_من باید فکر کنم.
چشمانش چراغانی می شود و با شادی بازوانم را می چسبد.
_یعنی قبول کردی؟
” من گفتم قبوله؟! ”
کف دستم عرق می کند. دستپاچه می گویم.
_نه منظورم این نیست.
خیلی ناگهانی در آغوشم می کشد.
_ممنونم. پشیمون نمی شی. این بزرگترین شانس منه.
حتی مهلت حرف زدن نمی دهد. دستم را می کشد و از پله ها پایین می رویم.
_با من بیا!
با گیجی دنبالش می روم.
_دستم. یواش! کجا می بریم؟
به سرعت مچ دستم را می گیرد.
_متاسفم اذیت شدی. ولی یه لحظه م نمی تونم صبر کنم. باید جشن بگیریم.
غروب شده. زمان به سرعت می گذرد و کار من سخت تر می شود.
ویلیام با سرخوشی همچون کودکی بالا پایین می پرد و از هیچ کاری برای خوشحال کردنم دریغ نمی کند.
اما من بخاطر سوتفاهمی که برایش پیش آمده خود را ملامت می کنم و دنبال موقعیت مناسبی می گردم تا قبل از عمیق شدن فاجعه به آن خاتمه دهم.
ماشین را نگه می دارد و چشمبند را از داشبورد بیرون می آورد.
_می خوای چیکار کنی؟
برگرد برات سوپرایز دارم.
_شوخیت گرفته؟ می خوای چشمام رو ببندی؟
کامل سمتم می چرخد. حس خوبی نسبت به چشمبند ندارم. نمی دانم چه چیزی انتظارم را می کشد؟
_چیه؟ از چی می ترسی؟ واقعا بمن اعتماد نداری؟
” خدایا چطور برایش توضیح دهم که نمی توانم بیش از این کنارش بمانم و با احساسات و قلب شکننده اش بازی کنم؟ تمامش کن ویلیام! من بیش از این نمی کشم! ”

فلانی پسر زاس…..
اولین فرزندش پسر است
پسر پسرقند عسل
فلانی زایمان کرد….شکم اولش است؟
….دختر؟….وای دختر؟‌
وهیچ کس ندانست دختری که دیگران برای ورودش به این دنیا از واژه ی(وای)استفاده کردند

یار و یاور مادر است,اولین خمیدگی کمر پدر به چشم دختر می آید,دختر غم خوار برادر است,دختر چین و چروک های اطراف چشم مادر را از بر کرده
مادر امروز یک چین,بر گوشه ی چشمان معصومت اضافه شده است

ترس از جدایی از پدر,دوری از مادر,غم برادر وجود یک دختر را هزاران بار میلرزاند
دختر بودن کار دشواریست,اینک درک میکنی
چرا برای اولین بار برای وجود پر مهرت(وای)گفتند
چون همه میدانند که ای(وای)تحمل این همه غصه برای تو کمی بزرگ است

دختر که داشته باشی
انگار خودت را با دست خودت پرورش میدهی …
انگار مادری را از کودکی تجربه میکنی …

دختر است،
از کودکی آفریده شده برای مادری،
آن هنگام که عاشقانه موهای عروسکش را شانه میزند
و قربان صدقه های مادرانه اش را نثار عروسکش میکند،
لالایی برایش میخواند و به رویش میخندد …
دختر است،
آفریده شده تا از کودکی از عزیزانش مراقبت کند،
آن هنگام که خسته از مشغله های روزانه کنارت مینشیند و دست هایت را با دست های کوچکش نوازش میکند …

وقتی حتی نه پدر و نه همسر دردت را نمیفهمند،
به چشم هایت خیره میشود و میگوید: مامان چرا خوشحال نیستی؟!
دختر که داشته باشی باید غمت را پنهان کنی،
بغضت را فرو بری و بخندی،
راحت با غمت میشکند …
او مادر آینده است باید یاد بگیرد صبور و آرام باشد ..

هنوز بر این باورم خداوند زنی را که دوست داشته باشد تاج مادری بر سرش می گذارد،
ولی …
آن هنگام که عاشق زنی باشد به او دختر هدیه میدهد …

تقدیم به همه ی دختران

_ویلیام من خیلی خسته م. فکر می‌کنم برای امروز کافیه.
ببین از صبح تا الان با هم غذا خوردیم و کلی این بر اون بر، گشتیم و قدم زدیم. الانم که داره شب میشه.
طره ای از موهایم که روی صورتم ریخته را به بازی می‌گیرد.
_می دونم عزیزم. اما باور کن این آخریشه و مطمئنم خوشحالت می کنه. لطفا نه نیار!
با فکر اینکه مت مثل همیشه کنارم است به خود دلگرمی می دهم.
شانه‌ ای بالا می اندازم و کمی پشت به ویلیام می چرخم.
_باشه بیا ببند!
چشمبند را روی چشم هایم می بندد و از شانه هایم می گیرد و مرا به سمت خود می چرخاند و از بوسه ی سریع کنار شقیقه ام قلبم فرو می ریزد.
_خیلی خب پیش به سوی سوپرایز.
سعی می‌کنم نفس حبس شده ام را نامحسوس آزاد کنم. با پشیمانی خودخوری می کنم.
انگار ویلیام اختیار مرا در دستش گرفته و به راحتی تسلیمش می شوم.
” آخه این چه غلطی بود من کردم؟ کاش علی اینجا بود! ”
دستانم را مشت می‌کنم. کمتر از چند دقیقه بعد ماشین متوقف می‌شود.
از اینکه حس بینایی ام را ممنوع کرده کلافه هستم. دستم سمت دستگیره می رود.
_صبر کن!
لب روی هم می فشارم.
_چرا؟
از صدای باز و بسته شدن در ماشین می فهمم پیاده شده.
در سمت مرا باز می کند و از پیچیدن عطر منحصربفردش در بینی ام متوجه خم شدنش روی تنم می شوم و با انقباض همزمان عضلاتم خود را محکم به صندلی می چسبانم.
کمربندم را باز می‌کند و دستم را می گیرد.
_خب حالا می تونی پیاده بشی.
نسیم خنک صورتم را نوازش و موهایم را به عقب پریشان می کند و از صداهای اطرافم رادارهایم هوشیار می شوند که دقیقا کنار تایمز هستیم.
از آرامش حال و هوای بودن در کنار تایمز دلهره از قلبم رخت می بندد.
_خوبه همین جوری بیا!
دستش را محکم می گیرم.
_وای الان می خورم زمین. باز کنم چشمبندرو؟
می خندد.
_نه هنوز نرسیدیم.
دستم را رها نمی کند و چند قدم به آرامی همراهش می روم.
_وایسا!
حسی درونم می گوید امشب یکی از هیجان انگیزترین های زندگی ام را تجربه خواهم کرد.
ناگهان دست های قوی ویلیام دور تنم حصاری می شود و با یه حرکت از زمین کنده می شوم و بی اختیار جیغ کوتاهی می کشم و دوباره پاهایم روی زمین قرار می‌گیرد.
_چیکار می کنی قلبم ریخت!
کوتاه می خندد و بالاخره چشمبند را باز می‌کند.
ناباورانه دهانم نیمه باز مانده. هر دو در قایق لوکس تفریحی بزرگی هستیم.
تک خنده های صامتم هرلحظه بلندتر می شود.
تا به امروز پا در قایقی به این عظمت و باشکوهی نگذاشته ام.
_چطوره؟
چند قدم از ویلی فاصله می گیرم و روی عرشه راه می روم و آزادانه چرخی می زنم.
_عالیه.
اطرافمان ده ها قایق دیگر وجود دارد. چیزی تا تاریکی هوا نمانده.
انعکاس نورهای زیبا تصویر رویایی پیش رویم ساخته. کمی سرد است…

کمی سرد است. دستانم را بغل می گیرم و هیجان زده می گویم:
_میشه بریم داخلم ببینم؟
می آید و دستش را دور شانه ام می اندازد.
_البته.
به جرات می توانم بگویم یک سوئیت فوق لوکس چوبی با تمام امکانات است.
مبلمان. تلویزیون. اتاق خواب. سرویس بهداشتی. همه چیز تکمیل و زیادی بی نقص است.
_باید اجاره ش زیاد باشه!
لبخند مغرورانه ای می زند.
_مال خودمه. و البته طراحی داخلشم خودم انجام دادم.
ابرویم بالا می رود و لحظه ای مبهوت نگاهش می‌کنم. لبخند می‌زند و می رود.
گوشی ام زنگ می خورد. لب تخت می نشینم و از دیدن اسم علی لبخند می زنم.
_سلام.
جواب سلامم را با لحن خاصی می دهد.
_چیه؟ چیزی شده؟
چشمکی می زند.
_نه. زنگ زدم حالت رو بپرسم. ایرادی داره؟ چه خبر؟ کجایی؟
شاخک هایم تکان می خورد. لب می فشارم و چشمانم را ریز می کنم.
_تو که همه خبرارو از بی بی سی دریافت کردی. پس سوال کردنت واسه چیه؟
با صدای بلند زیر خنده می زند.
_خب می خواستم از خودت اعتراف بگیرم بچه.
چپ چپ نگاهش می کنم.
_حالا که می دونی من رو از دست دوستت نجات بده. شب شده ول کن نیست. من یه کلمه گفتم باید فکر کنم دارم تاوان جواب مثبت رو پس می دم.
_اوه چه دل پریم داره. مت می گفت از صبح بهتون خوش گذشته.
جیغ می کشم.
_مت غلط کرده با…
خنده حرص دربیاری می کند.
_خیلی خب. فعلا باهاش مدارا کن تا باهاش حرف بزنم.
عصبی می شوم. اما صدایم را پایین نگه می دارم.
_چرا باید باهاش کنار بیام؟
آه عمیقی می‌کشد.
_برای اینکه اون تازه یه دوره افسردگی رو پشت سر گذاشته. می فهمی؟
مات و مبهوت دستم را جلوی دهانم می گیرم.
_نه!
_اره فقط به روش نیاری تا درستش کنم.
با ذهنی درگیر بعد از رگبار سوالاتم از علی، گوشی را قطع می‌کنم.
” من مسئول حال ویلیام نیستم اما دلم نمی خواهد به او صدمه بزنم. با این‌که سعی می‌کنم حد و فاصله ام را با ویلیام حفظ کنم. اما انگار امکانش نیست و همه چیز برعکس می شود.
نمی توانم انکار کنم که از تنها بودن با ویلیام که خوب بر عطش درونش واقفم گاهی از ترس مرا تا مرز سکته می برد. ”
دنبالش می گردم.
_ویلیام؟!
صدایش رامی شنوم.
_بله عزیزم؟ اینجام.
دست به سینه به درگاه در آشپزخانه ی کوچکش تکیه می زنم. بافتش را درآورده و روی بلوز سفیدش پیش بند بسته و مشغول آشپزی است.
دیدنش در این حال برایم جالب است. جلو می‌روم.
_این گوجه ها و فلفلارو می خوای خرد کنم؟
در ماهیتابه را می گذارد.
_بلدی؟
پشت چشمی نازک می کنم.
_بشین و تماشا کن!
چاقو را دستم می دهد و با شیطنت منتظر نگاهم می‌کند.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خان زاده/پارت بیستو چهار

اما وقتی از حالمو مشکلاتی که دارم بهش گفتم نا امیدانه گفت یه آزمایش برات …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *