خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت بیستو هفت

رمان پرنسس/پارت بیستو هفت

قبل از تکان لب هایم به سرعت در آغوشش گم می شوم.
_ببخشید فرشته کوچولوی من! معذرت می خوام!
” هنوزم نمی فهمم دلیل اعتراض علی به تنهایی ام چیست!؟ ”
درحالیکه خواب از چشمانم فراری ست و برای ذره ای خواب لَه لَه می زنم با بی حالی لب می زنم:
_می خوام برگردم ایران.
می خواهد وادارم کند دراز بکشم. مقاومت می کنم.
_ولم کن! من رو برگردون ایران!
_هیس!… بخواب!
آخرین تقلایم را هم سرکوب می کند.
_اونجا کسی منتظرت نیست! الان دیگه همه کس و کارت منم.
پتو را تا چانه ام بالا می کشد.
_همه چی رو باهم درست می کنیم. باشه؟
” نای مشاجره بر سر بازگشتم را ندارم! ”
انقدر نوازشم می کند که بی اختیار پلک هایم سنگین می شود و ذره ذره به خواب می روم.
***
گرمی لبهایی روی پیشانی ام هوشیارم می کند.
عطر ناآشنایی که با نفس های داغش صورتم را پر می کند و بوسه ای که گوشه ی لبم می نشاند باعث می‌شود عین برق گرفته ها از جا بپرم.
همینکه با خاکستری های براقش مواجه می شوم، جیغ خفه ای گلوی خشکم را خراش می دهد.
وحشت زده خودم را عقب می کشم و انتهای تخت جمع می شوم.
قلب ترسیده ام تندتر از هر زمانی می کوبد. ویلیام دستانش را به تسلیم بالا می برد.
” نمی توانم تمرکز کنم ویلیام چطور اینجاست؟ ”
_متاسفم!
علی از صدای جیغم هراسان به داخل می دود.
_چه غلطی کردی؟
ویلیام در همان حالت شانه ای بالا می اندازد و قدمی عقب می رود.
_قسم می خورم اذیتش نکردم.
از ترس به خود می لرزم. علی دستانش را مشت می‌کند و می غرد:
_گفتم بهش دست نمی زنی! نمی بینی چطور رنگش پریده؟
ویلیام دستش را روی صورتش می کشد و پشیمان معذرت خواهی می کند.
علی تلفنش را روی پاتختی می گذارد و کنارم می نشیند.
مچ دستم را می گیرد و انگشت شستش را نوازش وار پشت دستم می کشد.
_نترس عزیزم. ویلیام اومده حالت رو بپرسه.
بغض می کنم و دست لرزانم را می کشم.
_علی اون من رو بوسید.
فک علی منقبض می‌شود و رگ پیشانی اش برجسته. تشر می زند:
_ویلیام!
_واقعا دست خودم نبود. نتونستم دربرابر اون همه معصومیت مقاومت کنم.
علی درحال کنترل اعصاب بهم ریخته اش است.
_برو بیرون!
همین که ویلیام بیرون می‌رود علی برمی خیزد و در را می بندد. با رفتن ویلیام کمی آرام می شوم.
_ویلیام توی خونه ی من چیکار می کنه؟
_وقتی فهمید حالت خوب نیست که شرکت نیومدی، خیلی التماس کرد ببینت.
دو دقیقه داشتم با لیزا تلفنی حرف می زدما. نفهمیدم کی اومده اتاقت.
پشت چشمی نازک می کنم.
_چقدرم که این چیزا برات مهمه!
دیگر از شکاف عمیق بین ابروانش حساب نمی برم.
_کشکه که میگن مرد ایرونی و رگ غیرتش!
” عمدا می خواهم تحریکش کنم تا با دست های خودش مرا به ایران بفرستد. ”
دندان قروچه ای می کند.
_بسه دیگه!
” بس نیست! باید به هدفم برسم. ”
_تو اصلا بویی از مردونگی نبردی که من رو با اون تنها گذاشتی!
خیره در چشمانم نزدیک می شود.
_بفهم بچه! فقط یه لحظه بود.

خیره در چشمانم نزدیک می شود.
_بفهم بچه! فقط یه لحظه بود.
داد می زنم.
_اما همه ی تجاوزا توی همین یه لحظه ها اتفاق میفته.
صورت سرخ و چشمان به خون نشسته اش نشان می دهد بدجوری اعصابش را به بازی گرفته ام.
” یالا دیگه بگو که تبعیدم می کنی! ”
با شتاب کنارم می نشیند و سعی می کند آرام بنظر برسد.
_دیوونم نکن بچه! کاری نکن بزنم به سیم آخر و برم خون دوست قدیمیم رو بریزم! تو این رو می خوای هان؟
اما کوتاه نمی آیم و صدایم را روی سرم می اندازم.
_نه من فقط می خوام برگردم همون خراب شده ای که بودم.
ماتش می برد. بعد از سکوت کوتاهی با سر انگشت شست و سبابه اش چشمانش را می مالد.
_این بحث برای همیشه همین جا چال میشه.
دستش را میان دستانم مشت می‌کنم و با التماس می گویم.
_علی توروخدا بذار برم! من اینجا می میرم.
عاصی می غرد.
_گفتم که ادامه نده!
اشک در چشمانم جمع می شود.
دستش را می بوسم.
_بخدا تا آخر عمرم شب و روز کار می کنم تا جبران خسارتت…
محکم دستم را پس می‌زند و با نگاه سنگی اش خردم می کند.
_من به پول تو احتیاجی ندارم!
به پهنای صورتم اشک می ریزم و زجه می زنم.
_اگر واقعا سرمایه‌گذاری روی من برات اهمیتی نداره و خسارت نمی خوای پس دیگه واسه چی من رو نگه داشتی لعنتی؟ بذار برم!
بازدم عصبی اش را با آه غلیظی رها می‌کند و به نرمی پیشانی اش را به پیشانی ام می چسباند.
_انقدر برم برم نکن! انقدر داغونم نکن! به وقتش دلیل اینجا بودنتم می فهمی.
لحن خسته اش دلم را به درد می آورد. احساس می‌کنم نمکِ روی زخمش شده ام.
اما من هم بریده ام و احساس افسردگی می کنم. موهایم را می بوسد.
_بیا دیگه از رفتن حرف نزنیم. باشه؟ هوم؟
دلم راضی نیست. فقط صامت نگاهش می‌کنم.
_یادته چقدر اصرار کردی همراهم بیای لندن؟ یادته قول دادی تمام ذهنت روی مدل شدنت متمرکز بشه؟ اهدافت چی شد دلان؟
به همین سادگی آرزوهات همه رفت هوا؟ اون همه سختی رو برای چی تحمل کردی هان؟
فکر می کنی برای من فرقی می کنه تو مدل بشی یا نه؟ بخدا نه!
توی این مدت دیدی که مدلای مشتاق تر از تو، توی فرا هستن اما من استعداد تورو آینده ت رو قبل هر چیزی مد نظر می گیرم.
تو الان نمی فهمی ولی یکسال دیگه کل زندگیت زیر و رو میشه.
ایران رو فراموش کن! بچسب به هدفت! من الان همون پدر دلسوزیم که باید راهنماییت کنه!
بذار با برنامه پیش بریم بهت قول می دم پشیمون نمی شی.
حرف های علی ذهنم را مشغول می کند. صداقت را از چشمانش می خوانم و می دانم صلاحم را می خواهد
” اما ایران را فراموش کنم با عشق شاهین چه کنم!؟ ”
ضربه آرامی به در می خورد. علی سرش را سمت در می چرخاند و اجازه ورود می دهد.
متعاقبش زنی بالای پنجاه سال سینی بدست وارد اتاق می‌شود.
جواب سلامش را کاملا وا رفته می دهم. متعجب از دیدنش ادامه بحثم با علی فراموشم می شود.
لحظه اول فقط با دهان باز به صورت جا افتاده با موهای خیلی کوتاه بلوندش و اندام نسبتا چاق با بلوز شلوار ساده ای که پوشیده، خیره می شوم.
انقدر که علی بیخ گوشم پچ می زند:
_اینجوری نگاهش نکن! جولیا برای کمک توی کارای خونه اینجاست. درضمن دستپختشم عالیه.
اولین چیزی که در سرم زنگ می زند را بی تامل به زبان می آورم.
_تو از کجا می دونی دستپختش چجوریه؟ نکنه با اینم…
از اخم و نگاه چپ معنی دارش ادامه حرف روی لبم می ماسد.
جولیا آباژور روی پاتختی را کنار می کشد و بشقاب سوپ را روی آن، جا می دهد. لبخند مهربانی می‌زند.
_سوپ اردک خیلی مقوی و خوشمزه س امیدوارم خوشتون بیاد.

_سوپ اردک خیلی مقوی و خوشمزه س امیدوارم خوشتون بیاد.
از گرسنگی معده ام به سوزش می افتد. علی با جدیت می گوید:
_ممنون جولیا می تونی بری!
بشقاب را روی پایم می گذارم. عطر و ظاهرش که بدک نیست. آب دهان راه افتاده ام را قورت می‌دهم و قاشق اول را امتحان می کنم.
علی چشم در صورتم، منتظر نظرم درباره طعم سوپ می ماند.
کمی چرب اما بسیار لذیذ است. با رضایت ابرویی بالا می اندازم
_اوم.
انگار از لذت من برقی از چشمانش می گذرد.
_چطوره؟
چند قاشق بعد را تند و بی وقفه پشت هم می خورم.
_عالی!
لحظاتی بعد چیزی نمانده ته ظرف را لیس بزنم. علی با خنده بشقاب را از دستم می کشد.
_تو اصلا قابل پیش بینی نیستی.
کمی از سوپ که به نوک انگشت شستم کشیده شده را می مکم و با نگاه متفکر سرم را به معنای ” چطور؟ ” تکان می‌دهم.
با دستمال دور لبم را پاک می کند.
_خودم رو آماده کرده بودم که نازت رو بکشم و به زور بهت غذا بدم اما بعدش فهمیدم شکمت به همه چی ارجعیت داره.
شانه ای بالا می اندازم.
_خب چند روزه غذای درست و حسابی نخوردم.
سینی را بیرون می برد و بازمی گردد و کنارم می نشیند.
لحظه ای در سکوت روی صورتم ثابت می شود.
_چیه؟
ملایم و با آرامش لب می زند:
_جدیدا هم بداخلاق شدی، هم زود عصبی و غیرقابل کنترل می شی.
شرمنده سر به زیر می اندازم.
” حق دارد خودم هم از رفتارهای عجیبم خسته شده ام. ”
_دلیلش چیه؟
پتو را مشت می‌کنم و پوست خشکیده ی لبم اسیر دندانم می شود. از لحن مغموم و پشیمانش دلم می گیرد.
_قبول دارم به قول خودت از پدری تا حالا فقط ادعاش رو داشتم. راستش فکر می کردم همین که از نظر مالی تامینت کنم خیلی کار بزرگی می کنم.
اما الان می دونم بیشتر باید مواظبت باشم. دارم با روحیاتت با خط قرمزات آشنا می شم.
دارم می فهمم چی اذیتت می کنه و متاسفم که تا حالا به حساسیتات آگاهی نداشتم.
_تو مجبور نیستی نقش یه پدر واقعی رو بازی کنی.
دستم را می گیرد و به آرامی نوازش می‌کند.
_هنوزم ازم متنفری؟
کمی تامل می کنم و از خود می پرسم
” چطور می توانم از تنها حامی زندگی ام در زمانیکه همه طردم کردند و فقط او ماند متنفر باشم؟ ”
_معلومه که نه! اون موقع از روی عصبانیت یه چیزی از دهنم پرید.
نگاهش می گوید خیالش آسوده شده. لبخند می زند.
_اما هنوز دلیل رفتارای اخیرت برام مبهمه! بگو چته؟ نکنه بخاطر ویلیامه؟ هوم؟
لبهایم آویزان می شود. صادقانه می گویم:
_شاید! نمی دونم. بیشتر احساس تنهایی می کنم و دلم تنگ شده.
دستش زیر چانه ام را لمس می کند و صورتم مماس با صورتش می شود.
_خودت نخواستی بیای با من زندگی کنی. هنوزم…
_نه! این تنهایی جنسش فرق داره.
خودش را کنارم جابجا می کند و تکیه می دهد و دستش از پشت گردنم رد می شود.
_به وقتش همه ی آدما به یه همدم نیاز دارن. به یه همراه. به کسی که باهاش عشق و دوست داشتن رو تجربه کنن.

_به وقتش همه ی آدما به یه همدم نیاز دارن. به یه همراه. به کسی که باهاش عشق و دوست داشتن رو تجربه کنن.
” تمام کلماتش برای من به یک نفر ختم می شود و آن هم شاهین است! ”
بی اختیار کنج لبهایم به پایین منحنی می شود.
_دلان؟
_هوم؟
_چرا به ویلیام فرصت نمی دی خودش رو بهت ثابت کنه؟
” ویلیام! هیچکس لیاقت پر کردن جای خالی چشم گرگی را ندارد. ”
بی مقدمه می پرسم.
_ویلیام دوست صمیمی و قدیمیته؟
نگاهم می‌کند لحظه ای در چشم هایم ثابت می شود و به آرامی می‌گوید:
_درسته.
_برای همین واسطه شدی و داری براش پارتی بازی می کنی؟ یا اینم جزو سکرتای زندگیت محسوب میشه؟
لحظه ای کوتاه چشم می بندد و نگاه خاصی در صورتم می چرخاند.
_من و ویلی توی این خونه، هم خونه بودیم.
ابروهایم به پس سرم می رسد.
_هم خونه؟! خب بعدش چی شد؟
برمی خیزد و به سمت پنجره می رود و درحالیکه پرده را می کشد با خونسردی می گوید:
_بعد از یه دعوای حسابی جدا شدیم.
با هیجان سرجا.صاف می نشینم.
_بزن بزن؟ سر چی؟
پرده های دیگر را هم می کشد و اتاقم کاملا روشن می شود.
_اوهوم. توی اون دعوا انقدر بینیم بد شکست که بعدش مجبور شدم عملش کنم.
البته ویلیامم یه هفته بخاطر سر و صورت باد کرده و لب جر خوردش حتی نمی تونست پاش رو از خونه بیرون بذاره!
با چشمان تا آخرین حد گشاد شده لبم را محکم به دندان می گیرم.
_آخه چرا؟
نفس عمیقی می‌کشد. می آید و دستم را می گیرد و وادارم می‌کند از جایم بلند شوم. با سستی بدنم را تکان می دهم.
_در اصل سر یه دختر.
درجا خشکم می زند. به سمت حمام هولم می دهد.
_کافیه دیگه. باید بری دوش بگیری و سرحال بشی!
از خمار ماندن در گذشته ی علی حالم گرفته می شود.
_درضمن بهتره با ویلیام یه صحبت مفصل داشته باشی.
اون فکر می کنه من ذهن تورو نسبت بهش مسموم کردم. هر چند درباره شاهینم به شدت کنجکاوه بدونه.
دم در حمام می ایستم.
_تو بهش چی گفتی؟ منظورم شاهینه.
شانه هایم را می گیرد و به داخل هولم می دهد.
_گفتم از خودت بپرسه.
در حمام را به رویم می بندد. از همان جا داد می زنم.
_اما من نمی خوام باهاش حرف بزنم. خودت ردیفش کن!
دستم به سمت شلوارم می رود که صدای علی از لای در می آید.
_مجبوری!
***
حوله را تنم می کنم و آب موهایم را می گیرم. صدای قهقهه ویلیام و علی را می شنوم.
علی میان خنده می گوید:
_دیگه آخر خط رسیده فقط شانس آورده با یه آدم حسابی طرفه وگرنه تا حالا آبروش با خاک یکسان شده بود.

_دیگه آخر خط رسیده فقط شانس آورده با یه آدم حسابی طرفه وگرنه تا حالا آبروش با خاک یکسان شده بود.
چشمانم گرد می شود. لب به دندان می گیرم و گوش هایم را تیز می کنم.
” منظورشون کیه؟ ”
ویلیام تک سرفه ای می زند و می گوید:
_خیلی دلم می خواد اون لحظه قیافه ی پلیدش رو ببینم.
_می بینی رفیق. می بینی. تو که این همه صبر کردی اینم روش.
بی صدا در را می بندم و کلید را در قفل می چرخانم تا لباسهایم را بپوشم.
” به شدت کنجکاوم از ماجرای این دو نفر سر در بیاورم. از حرف هایشان بدجوری ذهنم سردرگم می شود.
چراها و چطورها یکی پس از دیگری صفحه ی سفید مغزم را خط خطی می کنند.
اینکه بعد از آن دعوا که تا سرحد مرگ به جان هم افتاده بودن چطور دوباره اینقدر صمیمی شدن؟
مخصوصا که حالا پای یک دختر درمیان است. فکر می‌کنم یعنی اون دختر چه طور کیسی بوده که دو رفیق را به جان هم انداخته؟
از اینکه کلید حل سوالاتم در دستانم است و فقط کافی ست اراده کنم؛ لبخندی روی لب هایم می نشیند. ”
لباسهایم را می پوشم و موهایم را سشوار می‌کشم. از آینه میز توالت علی را می بینم که به چهارچوب در تکیه داده و نگاهم می کند.
_چیه؟
_بپوش!
_چی رو؟
با چشم و ابرو اشاره ای به سمتم می کند.
_لباسات رو.
با تردید نگاهی به بلوز شلوار راحتی کاملا پوشیده ام می اندازم.
خنده ی کوتاهی در گلو می کند و شمرده می گوید:
_عزیزم! لباس بپوش… قراره بریم بیرون! اوکی؟
” کوفت! ترسیدم! ”
فقط نگاهش می‌کنم و برس را روی میز می‌گذارم و از جایم بلند می‌شوم و از میان در نیمه باز اتاقم سرک می کشم و دنبال ویلیام می گردم.
_آره هست. کارش داری صداش کنم؟!
با نفرت چشمانم را باریک می‌کنم.
_اونم میاد؟
دستش را در جیب شلوارش می کند و به طرفم می آید.
_اوهوم.
خودم را روی تخت پهن می کنم.
_پس من نمیام. اصلا اون مگه کار و زندگی نداره که دوساعته اینجا لنگر انداخته؟
جلوی آیینه می ایستد و دستی در موهای پرپشتش می کشد و گوشی اش را سمتم می گیرد.
_اینارو ببین!
عکس هایی از یک ماشین مدل بالای بسیار شیک.
” اوف! لعنتی فقط خدا می دونه چند هزار دلار قیمت داره! ”
_خب که چی؟
_مدیرای تبلیغاتی آئودی دنبال چهره جدید تبلیغاتی برای رونمایی از آخرین مدل ماشین امسالشون می گشتن که ویلیام تورو معرفی کرد.
یعنی یه شروع بزرگ و بی دردسر برای تو.

_مدیرای تبلیغاتی آئودی دنبال چهره جدید تبلیغاتی برای رونمایی از آخرین مدل ماشین امسالشون می گشتن که ویلیام تورو معرفی کرد.
یعنی یه شروع بزرگ و بی دردسر برای تو. و این شروع رو مدیون کی هستی؟
لب پایینم را به دهان می کشم و با غرور سکوت می‌کنم که خودش می گوید:
_ویلیام. پس سعی کن دل به دلش بدی و انقدرم توی رویا و خیال بافی گذشته ت ول نخوری!
رُک می گویم:
_ویلیام نمی تونه جای شاهین رو توی قلبم پر کنه.
پوزخندی می زند.
_خواهیم دید.
از قاطعیت کلامش حرصم می گیرد.
” نمی خواهم فکر کنم علی چطور به این نتیجه رسیده. ”
در کمدم را باز می‌کند و لباس هایم را یکی یکی از نظر می گذراند و در نهایت پانچ، شلوار جین و بوت های تا زانوی مخمل طوسی را با هم ست می کند و در حالیکه یک بافت طوسی روشن یقه اسکی را سمتم پرت می کند و من بی معطلی در هوا می قاپمش می گوید:
اینارو بپوش تا برای آرایشت بیام!
***
با اخم نگاهی به دو پیراهن مینی بسیار کوتاه دستم می اندازم. یکی افتضاح تر از دیگری.
زیر چشمی به دختر جوان زیبایی که منتظرم ایستاده تا در پوشیدن لباس کمکم کند نگاه می‌کنم.
جلو می آید و دستش بند پانچم می شود.
_اجازه بده کمکت کنم!
شانه ام را عقب می کشم و داد می زنم:
_نه!
از حرکت غیرعادی ام جا می خورد. بالاجبار لبخند خشکی می زنم.
_یعنی نیازی نیست آخه من قلقلکی ام.
لبهای صورتی اش به خنده باز می شود و مرواریدهای یکدست سفیدش را به رخ می کشد.
_عیب نداره. منم همینجوریم. اما بلدم چجوری کمکت کنم تا راحت لباسات رو عوض کنی.
لبخند تلخ از سر استیصالم را نصفه نیمه می زنم و می گویم:
_من یه تلفن واجب باید بزنم.
به طرف کیفم فرار می کنم و گوشی ام را بیرون می کشم.
ضربه ی آرامی به در می خورد. دختر جوان در را باز می‌کند.
_دلان کارش تموم شد؟
صدای ویلیام به گوشم می رسد و سریع خود را به در می رسانم.
نگاه متعجبی به سر تا پایم می اندازد.
_چرا هنوز آماده نشدی؟
_می خوام با الک حرف بزنم.
خاکستری های براقش تا لباس های دستم سُر می خورد و دوباره به صورتم باز می گردد.
_الک نمی تونه بیاد. مشکل چیه؟
گرمم می شود و اضطراب پوشیدن لباسی که نمی خواهم، بر جانم می افتد. بی طاقت می گویم:
_اما من باهاش کار مهم دارم. لطفا بهش بگو!
با کلافگی سر تکان می‌دهد و می رود.
چند دقیقه بعد علی داخل می آید. اخم می‌کند.
_این قایم موشک بازیا چه معنی می ده؟ چرا آماده نیستی؟
از تندی اش دلم می گیرد. بدون توجه به حضور دختر شمرده شمرده می گویم:
_من… اینارو… نمی پوشم.
پوفی می کشد و رو به دختر می گوید:
_لطفا چند لحظه مارو تنها بذار!

پوفی می کشد و رو به دختر می گوید:
_لطفا چند لحظه مارو تنها بذار!
دختر سر تکان می‌دهد و بی حرف بیرون می‌رود.
_دلان ادا نیا! بپوش چهار تا عکسه بگیریم بره پی کارش. می خوای آبرو فِرا رو با این اطوارا زیر سوال ببری؟
از خودخواهی اش می سوزم. عصبی لباس را به سینه اش می کوبم.
_من آبروم رو با هیچی عوض نمی کنم.
لباس ها را بررسی می کند.
_آخه این چشه؟ هان؟ چه مرگشه؟
کفرم در می آید. با بی خیالی می گوید:
_یعنی من باید هر دفعه سر لباس با تو بجنگم؟ هان؟
لباس قرمز لمه را چنگ می زنم و یقه اش را نشان می دهم و خجالت را کنار می گذارم.
_ایناها! این از وضع یقه ش که تا نافم بازه. اونم که کلا پشت نداره و انقدر کوتاهه یه تکون بخورم تا کش شورتم معلومه.
حالا فهمیدی چه مرگشه؟ تو گفتی من حق انتخاب دارم.
کف دستم را پیش رویش می گیرم.
_کو حقم؟ خب بده.
نگاه علی از کف دستم کنده نمی شود. انگار در فکر فرو می رود. ویلیام وارد اتاق می‌شود.
_طوری شده؟ اون پایین همه منتظرن.
علی رو به ویلیام می گوید:
_اگر قرار دلان با این سر و وضع مدل بشه، من اجازه نمی دم!
از حمایت علی به شدت غافلگیر می شوم. خاکستری های ویلیام یک لحظه هم از حرکت بین من و علی نمی ایستد.
_شوخی می کنی؟
علی سخت و جدی می گوید:
_نه کاملا جدی گفتم.
ویلیام با عجله به ساعت مچی گران قیمتش نگاه می کند و در حالیکه به طرف در می رود می گوید:
_باشه الان حلش می کنم.
لبخندی از سر تشکر می زنم.
_مواظب باش همیشه انقدر خوش شانس نیستی.
چند دقیقه بعد ویلیام بازمی گردد.
_از این پوشیده تر پیدا نکردم. امیدوارم فقط سایز کاپش اندازه سینه هات باشه.
از این حرفش پیش چشمان این دو مرد که شک ندارم الان به کدام قسمت بالا تنه ام خیره شده اند، به یکباره از خجالت آب می شوم و دلم می خواهد زمین دهان باز کند و مرا ببلعد!
فقط چشمانم را به لباس می دوزم که نگاهم در صورت علی نیفتد! ظاهرا ویلیام دست بردار نیست.
_سایز سوتینت چنده؟
داغ می شوم و صورتم کوهی از آتش می شود. ” نمی دانم چطور باید حرف را عوض کنم؟ دوباره یاد حرف علی می افتم که گفت ” این چیزا اینجا عادیه! ”
در همین گیر و دار علی به دادم می رسد و لباس را از دست ویلیام چنگ می زند و دستش را روی شانه اش می گذارد.
_خیلی خب بهتره بریم.
سر به زیر لباس را می‌گیرم. ویلیام که بیرون می رود علی قبل از خروجش برمی گردد سمتم.
_فقط دو دقیقه وقت داری بپوشیش. بجنب!

_خیلی خب آخریشم تموم شد. ممنون دلان ژستات فوق العاده ست!
عکاس که آخرین عکسش را می گیرد نفس راحتی می کشم. تکیه ام را از کاپوت آئودی آبی نفتی می گیرم و به چشمکی که علی برایم می زند لبخند می زنم.
موهای نیمه فِردارم را که یک طرف شانه ام ریخته ام را به پشت می فرستم و متوجه می شوم علی همینطور که گوشی اش را جواب می دهد از در ورودی بیرون می‌رود.
سعی می‌کنم با کفش های پاشنه بلندم دنبالش ندوم اما علی را گم می کنم و دلشوره ی عجیبی قلبم را به بازی می گیرد.
از ساختمان اصلی خارج می شوم. بخاطر لباس نازک و کوتاهم هوای سرد لرز به اندامم می اندازد.
هجوم نابهنگام عکاسان و خبرنگاران شکه ام می کند.
ویلیام و مت تقریبا احاطه ام می کنند و به سرعت مرا به طرف در دیگری هدایت کرده و ویلیام مرتب تاکید می کند عکس نگیرند.
در این بین زن جوانی دوربین بدست سد راهم می شود.
_معذرت می خوام می تونم چند تا عکس برای جلد هفته نامه ی تایمز ازتون بگیرم؟
بدم نمی آید. در واقع ته دلم از پیشنهادش ذوق می کنم. اما الان وقتش نیست باید پیش علی بروم.
لبخند می زنم که ویلیام جواب می دهد.
_دلان مدل جدید فرا هستن و برای مصاحبه یا عکس باید وقت قبلی بگیرین.
نگاه منتظرم میخ در می شود تا علی برگردد.
ویلیام از جیب کتش کارت کوچکی بیرون می آورد و سمت زن جوان می گیرد.
_برای هماهنگی با منیجر دلان تماس بگیرید. روز خوش.
هم از کلاسی که برایم می گذارد کیفور می شوم و هم از دخالت بی جایش کلافه!
لب می فشارم تا عصبی نشوم. ” حالا دیگر همه جای من تصمیم می گیرند. ” شاکی ام.
_حالا یه عکس برای جلد مجله ش می گرفت چی می شد؟
با خونسردی لبخند می‌زند.
_دلان یه سوپرمدل باید دست نیافتنی بنظر بیاد.
لحظه ای اعتماد بنفس کاذبم به آستانه اش می رسد.
_اگر بدون هماهنگی قبلی با آئودی فردا عکسات روی جلد مجله می رفت مطمئن باش آئودی قرارداد امروز رو فسخ می کرد.
ابرویم بالا می رود.
_آخه چرا؟
_خب اینم بخشی از حساسیت و سیاست کاری برندهای بزرگ هست و دیدی که درای اصلی رو برای خبرنگارا باز نکردن.
با اینکه از حرفهایش چیزی سر در نمی آورم اما قیافه ی آدم های فهمیده را به خود می گیرم و سر تکان می دهم.
علی بازمی گردد. صورت گرفته و سرخی چشمانش برایم عجیب است و بر آشفتگی درونم دامن می زند. بنظر گریه کرده.
_علی حالت خوبه؟
” گول لبخندش را نمی خورم بخدا که اتفاقی افتاده! ”
_آره خوبم. خب تبریک می گم اولین موفقیتت رو باید جشن بگیریم. دوست داری کجا بریم؟
در چشمانش ریز می شوم. شک ندارم گریه کرده.

در چشمانش ریز می شوم. شک ندارم گریه کرده. ویلیام از سکوتم استفاده می‌کند.
_من یه بار خیلی باحال سراغ دارم که تازه تاسیسه. می تونیم امشب کلی اونجا خوش بگذرونیم.
علی قیافه ی سرخوشی می گیرد.
” چرا سعی می کند عادی بنظر برسد درصورتیکه برایم عین روز روشن است که دارد چیزی پنهان می کند! ”
_فکر بدی نیست. فقط شاید دلان چیز دیگه ای توی ذهنش باشه.
در همین بین دوباره گوشی اش زنگ می خورد و عذرخواهی می کند و چند قدمی از ما فاصله می گیرد و پاسخ می دهد.
تا می خواهم از مکالمه اش سر دربیاورم ویلیام می گوید:
_برو وسایلت رو بردار تا بریم!
عمدا مسیرم را سمت علی تغییر می دهم. در حین گذر از نزدیکی اش گوش هایم را تیز می کنم.
_خوبه. همون رو اوکی کن!
گوشی را قطع می‌کند. کنارش می ایستم.
_علی چی شده؟
رگ های خونی در چشمانش باز می گردد. از زهرخنده ش قلبم کنده می شود. دستش روی گونه ام می نشیند.
_طوری نیست عزیزم. امشب شب تو. پس لازم نیست نگران بشی.
بی اختیار چشمان من هم نم دار می شود.
_چرا فکر می کنی من بچه م؟ دیدمت رفتی تلفن حرف زدی و برگشتی چشمات قرمز بود! بمن بگو چی اینجوری بهمت ریخته!؟
انگشت شستش را پای چشمم می کشد.
_باشه باشه. برسیم خونه می گم. الان خودت رو ناراحت نکن. خوب نیست. دارن نگاهمون می کنن.
دستش را می‌گیرم.
_پس بریم خونه! الان!
بدنبال ویلیام سرمی چرخاند.
_ویلی کجاست؟
شانه ای بالا می اندازم.
_الان اینجا بود. خب بهش زنگ بزن!
به طرف آسانسور می روم.
_تو کجا؟
با دست به بالا اشاره می زنم.
_می رم لباسام رو عوض کنم.
به محض اینکه سوار ماشین می شوم بی طاقت می گویم:
_خب بگو؟! نمی تونم صبر کنم برسیم.
راهنما می زند و راه می افتد.
_محمد زنگ زد. می خواست باهات حرف بزنه گفتم بعدا تماس بگیره.
اولش متوجه نمی شوم.
_باشه. برو سر موضوع اصلی! دارم از دلهره می میرم.
لرزش صدایش محسوس است.
_قبلش باید قول بدی آروم باشی.
قلبم می کوبد. پوفی می کنم.
_نصفه جونم کردی علی.
بازدمش را پرصدا آزاد می کند.
_من دارم می رم ایران.
کم کم ناقوس اخبار بد از ایران در سرم به صدا در می آید.
مکث می کند. تامل در کلامش درونم را به آشوب می کشد. آب دهانش را قورت می دهد.
_متاسفانه خاله بهجت فوت کرده.
و دانه های زلالی که از چشمانش به پایین سقوط می کنند.
اولین بار است اشک علی را می بینم. شوکه بی اختیار صورتم سمتش می چرخد.
زبانم قفل می کند. بریده می پرسم:
_بهجت خانم… چی ش… شده؟
کف دستش را روی پیشانی و چشمانش می کشد.
سیل اشک دیدگانم را تار می کند. جلوی دهانم را می گیرم تا صدای ضجه هایم را خفه کنم. اما مگر می‌شود؟

جلوی دهانم را می گیرم تا صدای ضجه هایم را خفه کنم. اما مگر می‌شود؟
بهجت خانم مرده! تنها همدم و غمخوار روزهای تلخ و تنهایی هایم در ویلا دیگر نیست و من حتی نتوانستم برای آخرین بار با او وداع کنم!
زار می زنم و پر درد می نالم:
_نه…! شاید اشتباه متوجه شدی!
ماشین را متوقف می کند و دستانش را روی فرمان قفل می کند و پیشانی اش را تکیه می‌دهد. خاطراتم با بهجت خانم یک به یک جلوی چشمانم می آید و هر لحظه بی تاب تر هق می زنم.
یاد عشق و علاقه ی شاهین به مادرش می افتم. نگرانی و وحشتم هزار برابر می شود.
” وای شاهین! خدا می داند چه بلایی سرش آمده! چه کسی مرهم تسکین دل داغ دیده اش می شود؟ ”
_منم میام. سرش را بلند می کند.
صورتش خیس اشک است.
_چی می گی؟ کجا میای؟
_یعنی می خوای تنها بری؟ منم میام ایران!
پوزخندی می زند.
_دلان تو از فردا مرحله دوم اموزشای کت واکت شروع میشه. برای شوی فصل بعد انتخاب شدی. وقت نداریم. رفت و برگشتم دو هفته طول می‌کشه. اصلا معلوم نیست کی برگردم. لطفا شرایط رو درک کن!
” من الان تنها یک چیز را درک می کنم و آن اینکه شاهین نیاز به دلداری دارد. ”
_خب من زودتر برمی گردم.
از بازویش آویزان می شوم.
_توروخدا بذار منم باهات بیام.
قول می دم از تمرینام عقب نمونم.
به دانه های اشکم نگاه می کند. انگار کمی دلش نرم می شود. انگشتش روی تلفن می لغزد و شماره ای می گیرد و تلفن را روی اسپیکر می گذارد.
_بله الک؟
_رابرت امکانش هست یه بلیط دیگه برای ایران جور کنی؟
نور امید به چشمان سوزانم باز می گردد و خداخدا می کنم جواب مثبت باشد.
_چی؟ الک قبلام گفتم همین یه بلیطم شانس اوردی گیر اومد. تمام پروازا تا آخر ماه پر شده.
ماتم زده پلک هایم از سر ناامیدی روی هم می افتد و با بیچارگی لب به دندان می گیرم.
_اوکی ممنون!
تلفن را قطع می کند.
_خیالت راحت شد؟
نگاه مغمومی به صورتش می اندازم و با خود می جنگم تا قانع شوم شاهین تنها نیست و احتمالا در این شرایط کلاریس را کنار خودش داشته باشد اما ذهنم مقاومت می کند و در پی راهی دیگر برای رفتن به ایران می گردد.
***
_مطمئنی می مونی؟
به چمدان های علی نگاهی می اندازم.
” یعنی در این وضعیت هم بفکر بردن سوغاتی برای بقیه است؟ ”
تکیه ی چانه ام را از زانویم می گیرم و با دستمال به جان بینی قرمزم می افتم.
_بیام فرودگاه که چی بشه؟
زانوهایم را محکم تر بغل می گیرم و دوباره چانه ام سر جایش می رود. می آید و کنار مبل، مقابلم زانو می زند و مستقیم در چشمان بارانی ام خیره می‌شود. شاکی است اما آرام.
_اَه بسه دیگه! نکنه می خوای تا برگردم همینجا بشینی آبغوره بگیری؟ دیدی که جلو روی خودت گفت بلیط نیست.
پاسخش تنها آه عمیقی است که از گلوی متورمم خارج می شود.
_دیگه سفارش نکنم. این چند روز با ویلی کنار میای و تمریناتم انجام می دی!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خان زاده/پارت بیستو چهار

اما وقتی از حالمو مشکلاتی که دارم بهش گفتم نا امیدانه گفت یه آزمایش برات …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *