خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت بیستو پنج

رمان پرنسس/پارت بیستو پنج

_و حالا خانم ها و آقایان… دِلان سوپرمدل جشن بعدی ویکتوریا سکرت.
و بدنبالش چشمکی برایم می زند.
همگی با شوخی اُیِ کشداری می گویند که باعث می‌شود خجالت زده دستانم را در هم قفل کنم و مودبانه با همگی سلام و احوالپرسی می کنم.
انقدر سر به سر هم می گذارند و با هم حتی من صمیمی برخورد می کنند که رفته رفته من هم همراهشان می شوم.
باز هم خدمه نوشیدنی برایمان می آورد. لیزا دو جام برمی دارد و یکی از آنها را سمتم می گیرد.
_نه ممنون نمی خورم.
یک تای ابرویش را بالا می فرستد.
_چرا؟
_الک گفته که مشروب نخورم.
نگاه هر پنج نفر متعجب روی من زوم می شود.
لیزا پوفی می کشد و جام را دستم می‌دهد و شانه ای بالا می اندازد.
_اما این درصد الکلش خیلی پایینه.
و با خنده ادامه می‌دهد.
_درواقع اصلا جزو مشروب ها به حساب نمیاد.
همگی حرفش را تایید می کنند. زیر چشمی به علی نگاهی می اندازم. پشتش به ماست.
آب دهان خشک شده ام را قورت می‌دهم و به حرف لیزا اعتماد می کنم.
همگی جام های کریستال را به هم می کوبیم و با صدای جرینگ من هم برای اولین بار کمی از محتویات بی رنگ را سرمی کشم و عطر برش های لیموی غوطه ور در آن مشامم را پر می کند و برعکس انتظارم هر چه بیشتر می نوشم بدنم بیشتر داغ می شود.
یکدفعه ریتم موسیقی عوض می شود و تند و کر کننده تر از قبل بالا رفتن آدرنالین جاری در رگ ها را در پی دارد.
برایم جالب است که دختر و پسر، پیر و جوان در هر سن و سالی همه به وسط می روند و به رقص و پایکوبی می پردازند.
حتی تغییر شگفت انگیز رنگ و رقص نورها به طرز عجیبی بر هیجان حاکم بر فضا تاثیر گذار می شود.
لیزا با ذوق دست علی را می کشد و در میان جمعیت می رقصند و کم کم از تیررس نگاهم ناپدید می شوند.
از تغییر رنگ دائمی نورهای درهم سرگیجه می گیرم.
جام خالی ام را روی میز می‌گذارم و تک و تنها به تماشای جمعیت پرهیاهو می ایستم.
بی اختیار لبخند بر لبهایم می نشیند و ذهنم چهره ی شاهین را در صورت مردی جوان که آن دور دست ها ایستاده می بیند.
هر چه در صورت مرد دقیق تر می شوم شباهتش بیشتر و بیشتر می‌شود.
لبخند می‌زند. با خجالت لب به دندان می گیرم و لبخند می زنم.
انعکاس نورهای طلایی و سرخ و آبی در صورتش مانع دیدم می شود.
گردن می کشم و قدمی به جلو می گذارم تا بهتر ببینمش و مبادا گمش کنم.
قدمی به سمتم برمی دارد. لب می زنم:
_شاهین.
ضربان قلبم بالا می رود و انقباض راه تنفسی ام نفس کشیدن را دشوار می کند.
بی طاقت پا تند می کنم و با بغض اسمش را می خوانم.
_شاهین!
عجیب است که در این شرایط پرسر و صدا به راحتی صدایش را می شنوم که او هم نامم را با زیباترین آهنگی که تا بحال شنیده ام صدا می زند.

عجیب است که در این شرایط پرسر و صدا به راحتی صدایش را می شنوم که او هم نامم را با زیباترین آهنگی که تا بحال شنیده ام صدا می زند.
حس خواستن وجودم را به آتش می کشد. نفس نفس زنان هر دو جمعیت را کنار می زنیم و لحظه ای که به هم می رسیم با دیدن ویلیام که حالا روبرویم ایستاده یکه می خورم.
دستم سمت گلویم می رود و می خواهم یقه ایستاده را بِدَرم تا نفسم جا بیاید. خشکم می زند.
به محض اینکه مغزم برسرم فریاد می کشد
” ای احمق… توهم زدی. اینکه ویلیامه! ازش فاصله بگیر! ”
به سرعت در آغوشم می کشد و تنم را به خودش می فشارد و اجازه هر حرکتی را ازم می گیرد.
انگشتانش از پشت سرم میان موهایم می لغزد و بی معطل گردنم را می بوسد و پایین گوشم مرتب اسمم را تکرار می کند و داغیه لبهایش را تا زیر گلویم می کشد.
شوکه می شوم. انگار کاملا فلج شده ام.
” چرا نمی توانم بدنم را تکان دهم؟ ”
چیزی نمانده از عطر تنش بالا بیاورم. با هر بوسه اش به خود می لرزم.
تناقض درهم پیچیدن عضلات درونی ام و به آتش کشیده شدن وجودم با دانه های اشکی که بی مهابا از چشمانم سقوط می کنند مغزم را سفید نگه می دارد و همچنان بی حرکت می مانم.
ذهنم فقط دنبال توجیه یک چیز است و با خود می گویم:
” شاهین بود… شاهین بود که لبخند زد مطمئنم خودش بود! ”
بالاخره به خودم می آیم. دستان چوب شده آویزانم را از دو طرف تکان می‌دهم و به تقلا می افتم تا از حصار بازوان قدرتمندش خلاص شوم.
طوفان خشم جایگزین تمام حس های ناشناخته ام می شود و لب هایم تکان می خورد.
_ولم کن… تو شاهین نیستی! لعنتی تو شاهین نیستی ولم کن!
ناگهان از حرکت می ایستد و سرش را عقب می برد و متحیر صورتم را می کاود و مردمک هایش در چشمانم دودو می زند.
_شاهین!؟
حالا که دقت می کنم جدا از خاکستری های متعجبش، متوجه شباهت بی نظیر و باورنکردنی این غریبه به شاهین می شوم.
” الان می فهمم آن تپش ها و از خود بیخود شدن های اولین دیدار بی دلیل نبوده! نمی دانم چرا؟ اما دلم برایش می سوزد. ”
اشک را از چشمان خیسم پس می زنم و سر تکان می دهم و لب هایم را به دهان می کشم.
_متأسفم!
و از چشمانی که تعجب جایش را به غم باخته می گریزم و سالن را ترک می کنم و لحظه ای که خود را روبروی آینه ی روشویی می یابم با صدای بلند زار می زنم و بریده و نامفهوم جملاتی از گلویم خارج می‌شود:
_نه… شاهین… من… من نمی… دونستم…
شانس می آورم کسی اینجا نیست و آسوده می توانم خود را خالی کنم.
در با ضرب باز می شود و علی داخل می آید.
_دلان!

در با ضرب باز می شود و علی داخل می آید.
_دلان!
دستش پیش می آید تا درآغوشم بکشد. بلافاصله گارد می گیرم و عقب می روم. جیغ می کشم.
_بمن دست نزن!
شکاف بین دو ابرویش عمیق می شود و با احتیاط قدم دیگری سمتم برمی دارد.
_دلان!
چانه ام می لرزد و به نفی سرتکان می دهم.
_الان نه!
ماتش می برد. با آرامش نفس عمیقش را پرصدا بیرون می فرستد و لبش را تر می کند.
_باشه. برمی گردیم خونه.
” می دانم که اگر الان به خانه برگردم، از فکر درد دوری از شاهین و هجوم غم هایم تا صبح دوام نمی آورم. ”
شیر آب را باز می‌کند.
_بیا صورتت رو بشور!
مشت مشت آب به صورتم می پاشم و التهاب چشمان و بینی سرخم فروکش می کند.
دستمال کاغذی را از علی می گیرم و دست و صورتم را خشک می کنم.
هنوز هق هقم بند نیامده. علی دستمال دیگری جدا می کند و روی صورتم خم می‌شود.
_به بالا نگاه کن!
سیاهی پای چشمانم را می‌گیرد. اما اشک بی اختیار راه خودش را از سر می گیرد.
_بسه دیگه! اگه همینطور گریه کنی تا فردا باید توی هوای معطر اینجا بمونیم و سیاهی پای چشمات رو پاک کنم.
بی اختیار خنده ام می‌گیرد. ادامه می دهد:
_بعد دستمال کم میاریم. مجبوریم بریم یه دورم توی دستشویی آقایون از دستمال اونجا بهره ببریم. بقیه ش رو بگم یا بلدی؟
دماغم را بالا می کشم و اخم تصنعی می کنم و ریزریز می خندم.
نگاه کوتاهش روی لبهایم می چرخد و دست دیگرش با ملایمت پشت گردنم می نشیند و کم کم پیشانی ام را به سینه ی ستبرش می چسباند و آه می‌کشد.
_دخترکوچولوی من!
به شدت کمبود پدرم را احساس می‌کنم. و ناچارا به تنها حامی و مرد زندگی ام پناه می برم.
با بی تابی دوباره اشک هایم جاری می شود. محکم بغلش می کنم و لباسش را چنگ می زنم و پردرد می نالم.
_اون خیلی شبیه شاهینه.
نوازشم می کند. موهایم را… کتفم را و نفس عمیقی می‌کشد و می گوید:
_درسته اما دلیل نمیشه انتخابش کنی.
هق می‌زنم.
_من انتخابش نکردم.
بیخ گوشم زمزمه می‌کند:
_ولی توی بغلش بودی و باهات…
نمی گذارم حرفش را تمام کند. بدون اینکه دستانم را جدا کنم عقب می کشم و شرم زده لب به دندان می گیرم.
_نه من نمی خواستم. همش یه سوتفاهم بود. یعنی اصلا بهم مهلت نداد.
با فک منقبض چشمانش را در صورتم می چرخاند.
_باشه. بهتره امشب بریم خونه ی من یا می تونم ببرمت خونه لیزا شاید با اون راحت تر…
_نه خونه خودم می رم. اما الان دلم می خواد برم بیرون قدم بزنم. دارم خفه می شم.
هنوز از آغوشش جدا نشده ام که نگاهم روی لیزا که دقیقا کنار در ایستاده، خشک می‌شود.
هول می‌شوم و بی اختیار علی را پس می‌زنم و باعث می شوم علی رد نگاهم را دنبال کند.
لیزا با خشم و نفرت نگاهش را از من و علی می گیرد و جمله ی آخرش را با حرص زیر لب ادا می کند و می رود.
” حتی نفهمیدم چه گفت! ”
با دهان باز به علی نگاه می کنم که بی معطل دنبالش می رود و نرسیده به در برمی گردد و عصبی چنگی به موهایش می زند و با عجله می گوید:
_توی سالن منتظرم باش! فهمیدی؟

_توی سالن منتظرم باش! فهمیدی؟
به تندی سرم را بالا پایین تکان می دهم و به محض خروجش می شنوم که لیزا را صدا می زند.
ذهنم درگیر رفتار غیر منتظره ی لیزا ست و سعی در تحلیلش دارد و تازه به عمق فاجعه پی می برم.
” باورم نمی‌شود که لیزا درباره من و علی چنین فکری کرده باشد! ”
سلانه سلانه به سالن می روم و ناخودآگاه چشمانم ویلیام را جستجو می کنند تا دورترین نقطه از او را برای نشستن انتخاب کنم.
جمعیت کمتری مشغول رقص اند. خوشبختانه اثری از ویلیام پیدا نیست.
دلم نمی خواهد با این سر و وضع کنار سوپر مدل های مشهور دنیا بنشینم.
تنها یک میز با چند صندلی خالی انتهای سالن می یابم. چشمانم برق می زند و همین که نزدیکش می رسم با احساس ویبره گوشی ام کیفم را باز می‌کنم و نگاهی به صفحه روشن گوشی می اندازم. علی است.
_بله؟
_یه ماشین بیرون منتظرته برو خونه!
” بدترین زمان را برای تنها گذاشتنم انتخاب کرده. ”
مستأصل می گویم:
_مگه نمیای؟ آخه من الان…
صدای عصبی اش در گوشم منتشر می‌شود.
_با من بحث نکن دلان! انتظار نداری که توی این شرایط لیزا رو تنها بذارم؟ من امشب پیشش می مونم پس حرف گوش کن و برو خونه!
و بدون اینکه منتظر جوابم شود قطع می‌کند.
با غضب به گوشی نگاه می کنم. برای لحظه ای حس حسادت نسبت به لیزا قلبم را فرا می گیرد.
” پس چه کسی بر دل بیچاره من مرهم بگذارد؟ ”
دندان قروچه ای می کنم و برمی خیزم. از دم در خروجی می بینم که ماشین منتظرم ایستاده.
دکمه های پالتویم را می بندم. قلب سنگینم خانه را نمی خواهد سرکشانه پا برزمین می کوبد و فریاد می زند:
_حالا که تنهات گذاشت مجبور نیستی از فرمانش اطاعت کنی.
به محض اینکه راهم را کج می‌کنم چشمم به ویلیام می افتد که در این سرمای طاقت فرسا آن طرف خیابان کنار ماشینش ایستاده.
تا متوجه من می شود می خواهد از خیابان رد شود و به سمتم بیاید.
هراسان سمت ماشین پا تند می‌کنم. انقدر هولم که میانه ی راه پاشنه ی کفشم سُر می خورد و طوری پاهایم به هوا می رود که روح از تنم جدا می شود و فاتحه ی خودم را خوانده فرض می کنم و در این بین از خجالت اموات ویلیام هم در می آیم و چشمانم را محکم می بندم و آماده می شوم روی زمین سخت پهن شوم که یکدفعه خود را در جایی گرم و نرم می یابم.
پلک هایم باز می شود و با دو چشم تیره مردانه مواجه می شوم.
_حالتون خوبه؟
مبهوت سر می چرخانم. الان است که ویلیام برسد. چیزی نمانده تا قلبم در دهانم بیاید.
به شدت خودم را از چنگال این مرد آزاد می کنم.
_خوبم ولم کن دیگه!
طوری نگاهم می‌کند که شک ندارم مرا دیوانه خطاب کرده!
بدن مرتعشم را به ماشین می رسانم و با عجله می‌گویم که زودتر حرکت کند.
موهای ریخته در صورتم را پشت گوشم می زنم و برمی گردم و از شیشه عقب می‌بینم که از ویلیام که وسط خیابان است و نگاهش به ماشین ما خشک شده، دور و دورتر می شویم.
چشمانم را می بندم و بازدم عمیقم را از سر راحتی فوت می کنم.
_مشکلی پیش اومده؟
نگاهم به آیینه جلو کشیده می‌شود. چشم در چشمان منتظر راننده می گویم:
_نه چیز مهمی نیست.

چشم در چشمان منتظر راننده می گویم:
_نه چیز مهمی نیست.
” زندگی در لندن شهر پر زرق و برق آرزوهایم چندان هم آسان نیست!
من حاضر به هم خانه شدن با علی در ویلای تجملی اش نشدم و به اصرار مستقل شده ام و در خانه ی قدیمی اش به تنهایی زندگی می کنم.
اما از همین حالا پشیمانم و ترس از تنهایی پا گذاشتن در آن خانه ی بزرگ و اوهام اینکه شاید ویلیام امشب بی خیالم نشود و سراغم بیاید، در قلبم رسوخ می کند. ”
***
غرق در خواب از صدای شکستن چیزی بطور ناگهانی پلک هایم باز می‌شود و تمام تمرکزم را در گوشهایم جمع می‌کنم.
جرینگ… جرینگ… جرینگ!
می توانم به وضوح صدایش را بشنوم. هراسانم. لرزش بی وقفه قلب ترسیده ام تمام بدنم را تحت الشعاع قرار می دهد و خون در رگ هایم منجمد می شود.
” خدایا دزد آمده یا…؟ ”
” از فکر اینکه ویلیام خانه ام را پیدا کرده واین موقع شب سراغم آمده؛ دلم می خواهد زیر گریه بزنم. ”
تن یخ زده ام را به سمت در نیمه باز اتاقم حرکت می دهم و ناگهان به یاد می آورم که قبل از خواب در اتاق را بسته بودم.
و این یعنی حتی بالای سرم هم آمده! مستأصل صورتم را چنگ می زنم و مردمک های گشاد شده ام را در تاریکی مخوف سالن پذیرایی می چرخانم و نزدیک ترین جسم سخت کنار دستم، گلدان کریستال را از روی میز پایه بلند کنار دیوار برمی دارم و با دهان خشک پاورچین پاورچین به سمت مرکز صدا قدم برمی دارم.
وحشت زده از صدای قدم هایش قلبم تند و تندتر می زند و صدای تنفسم از راه دهان، گوشم را پر می کند.
آب دهانم را قورت می دهم و با احتیاط خود را به کنار دیوار آشپزخانه می رسانم که روشن شدن ناگهانی برق ها همزمان می شود با جیغ بلند و از ته دلم و بی اختیار گلدان را سمت علی پرتاب می کنم که از برخوردش با زمین به هزاران تکه تبدیل می‌شود.

کف دستانم را دو طرف سرم می گذارم و آنقدر جیغ می کشم که تارهای صوتی ام به سوزش می افتد.
سعی بر آرام کردنم دارد. داد می زند:
_منم. نترس! منم دِلان.
” چقدر بدبخت و درمانده شده ام! ”
در حالیکه اشک های گرمم سرازیر می شود سرجایم روی دو زانو می افتم و مستأصل جلوی دهانم را می گیرم و زار می‌زنم.
حصار بازوانش شانه های نحیف و لرزانم را در بر می گیرد و هزاران بوسه بر سر و صورت و چشمانم می کارد.
_ببخشید… گریه نکن! ببخشید که ترسوندمت!
هق می‌زنم و عصبی می نالم:
_برای چی اومدی؟
سرم را به سینه ی ستبر و عضلانی اش می فشارد و پایین گوشم زمزمه می‌کند:
_می دونم تقصیر من بود که ترسوندمت آروم باش!
حرصم می گیرد. با مشت به پشتش می کوبم.
_کی گفت این موقع بی اجازه بیای اینجا؟
بی حرف فقط نوازشم می کند. مشت دیگرم بر کمرش فرود می آید.
_میگم اینجا چیکار داری؟
قفل دستانش را محکم تر می کند و همچون گهواره ای با ملایمت مرا همراه خود حرکت می دهد.
_هیس… گوشیت رو جواب ندادی.
اومدم مطمئن بشم که خوبی.
دماغم را بالا می کشم.
_لیزا چی شد؟
آه سوزناکی می کشد.
_نمی دونم. اما اصلا خوب نیست!
سرم را بالا می گیرم و موهای پریشانم را از روی صورتم کنار می زنم.
مستقیم در صورتش می نگرم.
_بخاطر من ناراحته؟
خیره به روبرو می گوید:
_بهش گفتم که احساسم بهت حس یک پدر به دخترشه. اونم قبول کرد.
تکانی می خورم. حلقه دستانش شل می شود و خود را آزاد می کنم.
_خب پس چرا خوب نیست؟
از جایش بلند می شود و درحالیکه به آشپزخانه می رود می گوید:
_مربوط به گذشته می شه.

_مربوط به گذشته می شه.
ابروهایم بالا می پرد.
” دلم می خواهد از گذشته اش برایم بگوید. اما می دانم علی از سرک کشیدن در زندگی خصوصی اش بیزار است. ”
خرده شیشه ها را جارو می کند و می گوید:
_پس اینجوری به استقبال دزدا می ری؟
با بی حالی لبخند ملایمی می زنم و خمیازه می کشم و قصد رفتن به اتاقم را می کنم.
قبل از اینکه دستم به دستگیره برسد می گویم:
_قبل از رفتن، کلیدارو بذار روی کانتر!
خرده شیشه ها را داخل خاک انداز می ریزد و از دور می گوید:
_نمیشه بچه! حالا که قراره تنها زندگی کنی بهتره با ترسات کنار بیای!
شانه ای بالا می اندازم.
_پس منم قفلارو عوض می کنم.
دستش ثابت می شود و کلافه پوفی می کشد.
_من هر بار از اون سر شهر نمی کوبم بیام اینجا که تو تلفنت رو جواب ندی و منم بدون کلید پشت در ازت بی خبر بمونم!
امشبم اگر تلفنت رو جواب می دادی الان اینجوری داستان دزد و پلیس بازی نداشتیم.
” حوصله ندارم بگویم چون دلخور بودم جواب تلفنش را ندادم. ”
_دقیقا زنگ در خونه برای این طراحی شده که مجبور نشی دزدکی بیای.
نگاه عمیقی در صورتم می اندازد.
_نه برای کسی که کلید داره.
از طرز نگاهش می هراسم.
” نمی خواهم بحثم منجربه قهری دیگر شود. همین حالا هم تنهام. ”
لپ راستم را باد می کنم و جوابی که آماده در آستین دارم را در دهانم خفه می کنم و شب بخیر می گویم.
***
برای پنجمین بار به گوشی علی زنگ می زنم و رد تماس می دهد.
با حرص گوشی را در دستم می فشارم و دکمه آسانسور را می زنم و قلب به تکاپو افتاده ام لحظه ای آرام نمی گیرد.
مستقیم به طرف منشی علی می روم. قبل از من صبح بخیر می گوید.
طی این چند روز رفت و آمدم با علی تقریبا تمام کارمندان فِرا به خوبی با من آشنا شده اند.
” امروز اولین روزی است که به تنهایی به فرا می آیم و ظاهرا با یک ربع تاخیر بدجوری گند زده ام. ”
دستی به صورت ملتهبم می کشم و سعی می کنم با لبخندی ملایم خود را آرام جلوه دهم.
_میشه برم داخل؟
متقابلا لبخندم را پاسخ می دهد و بی تعارف می گوید:
_متأسفم آقای فرا تاکید کردن که اگر از تایم هشت بگذره مانع ورودتون به جلسه بشم.
” ای عوضی حالا دیگه من رو پیش منشیت سکه یه پول می کنی؟! ”
از ضایع شدنم تقریبا از خجالت آب می شوم.
_می تونین توی سالن منتظر باشین تا جلسه تموم بشه.
” حتی روی پرسیدن اینکه چند ساعت دیگر باید منتظر بمانم را ندارم. ”

” حتی روی پرسیدن اینکه چند ساعت دیگر باید منتظر بمانم را ندارم. ”
مغموم تشکر زیر لبی می کنم و سر به زیر به طرف آسانسور می روم که ناگهان در سالن جلسات باز می‌شود و لیزا درحالیکه با گوشی اش صحبت می‌کند بیرون می آید.
با هم چشم در چشم می شویم. به ارامی سلام می کنم.
دستش را جلوی گوشی می گیرد و می گوید:
_چرا دیر اومدی؟ برو داخل!
از ترس اینکه علی داخل جلسه پیش همه ضایعم کند منتظر می مانم تا تلفن لیزا تمام شود. برمی گردد.
_اِ… ؟! تو که هنوز وایسادی! برو دیگه!
مضطرب می گویم:
_آخه الک…
دستم را می گیرد و با هم ابتدا وارد یک اتاقک کوچک و از آنجا وارد فضای تاریک سالن بسیار بزرگ جلسات می شویم.
ویلیام درحال توضیح اسلایدی است که لباسهای فصل بعد فشن شو را نشان می دهد.
بی صدا روی پنجه پا به آرامی قدم برمی دارم و یکی از صندلی ها را عقب می کشم و می نشینم و بلافاصله زیر چشمی دید می زنم.
علی را ابتدای میز مستطیلی بزرگ کنار لیزا می بینم که با اخم غلیظی روی من زوم کرده.
” آره خب بایدم این‌جوری نگام کنی. من رو جلسه راه ندادی در عوض با لیزا اومدم. راست می گن دوست خوب، بهتر از فامیله! ”
کمی فکر می کنم و می بینم که
” چقدر راحت علی را به عنوان فامیل پذیرفته ام. ”
طلبکارانه با قهر رو برمی گردانم و می خواهم توجهم را روی توضیحات ویلیام معطوف کنم که خیلی غیرمنتظره از دیدن عکس بزرگ خودم روی دیوار جا می خورم!
مات و مبهوت مردمک هایم بین علی و اسلاید و ویلیام در گردش است.
تمام حواس ها پی توضیحات ارزشمند ویلیام است و گاهی نور فلش های ممتد دوربین ها فضا را روشن می‌کند.
خیره به روبرو غرق در لذت می شوم.
” عجب عکس های فوق‌العاده ای از آب درآمده!
تمام عکس هایی که علی برای تهیه آلبوم ازم گرفته بود به اضافه آخرین عکس هایی که عکاس حرفه ایش در فِرا انداخته را در اسلایدها رد می کند.
و من هرلحظه از ژست های بی نظیرم تا طرز نگاه متفاوت و خاصم در دوربین حتی حالت لب های نیمه بازم ذوق می کنم و چیزی نمانده تا از هیجان جیغ بکشم و بگویم آره این منم که همگی محو عکس های فوق العاده اش شده اید! ”
آنقدر در رویاهای شیرینم غرق می شوم که کلمه ای از حرف های ویلیام را نمی شنوم.
مدام خود را یک سوپرمدل بین المللی معروف تصور می کنم.

مدام خود را یک سوپرمدل بین المللی معروف تصور می کنم و با روشن شدن چراغ ها و تشویق بقیه از دنیای تازه ام بیرون می آیم.
کم کم به سخت گیری های علی حق می دهم و تصمیم می گیرم هرطور شده عنوان سوپرمدل برتر جشن ویکتوریا سکرت سال بعد را از آن خود کنم.
لیزا با عجله تلفنش را جواب می دهد و بیرون می رود.
بی توجه به نگاه های خیره ویلیام سمت علی می روم و مودبانه سلام و صبح بخیر می گویم.
_معذرت می خوام دیر رسیدم حق داری تنبیهم کنی.
نگاه سردش به شدت متعجب می شود و با ابروهای بالا افتاده می گوید:
_تو حالت خوبه؟
لبخند ملیحی می زنم.
_عالی. تو خوبی؟
چشمانش را ریز می کند و به شوخی دستش روی پیشانی ام می نشیند.
_تبم که نداری! پس زبون درازت کو؟
اخم تصنعی تحویلش می دهم و هر دو زیر خنده می زنیم.
دستم را دور بازویش می اندازم و با هم سمت اتاقش می رویم.
تقریبا با چشم های گرد به دست زنجیر شده ام نگاهی می اندازد. اما خیلی زود دست دیگرش انگشتان ظریفم را احاطه می کند.
_از این به بعد می خوام بیشتر تلاش کنم و همه وقت و انرژیم رو برای مادلینگی بذارم.
لحظه ای روی صورتم ثابت می شود.
_این از کجا دراومد؟ مگه تا حالا چیکار می کردی؟
فشار ملایمی به دستم می آورد و با اخم ساختگی صورتش را جلو می آورد.
_نکنه همش زیرآبی رفتی شیطون؟
” بدم نمی آید کمی تفریح کنم. ”
قیافه مظلوم به خود می گیرم و به تایید سرم را بالاپایین می کنم.
_اوهوم. کلا تا حالا سر کار بودی.
نگاه دقیقش چشمانم را می کاود.
” البته که نمی توانم از زیر چشمان تیزبینش قِسِر در بروم. ”
_پس باید روش آموزشم رو عوض کنم. مثلا چطوره ایندفعه توی تمرینات از ویلیام کمک بگیرم؟
نوک بینی ام را می کشد.
_هوم؟ نظرت چیه؟
حرصم می گیرد و دستش را با شتاب پایین می اندازم که صدای خنده اش بلند می شود.
گرم صحبت هستیم که چندین عکس پشت سر هم از ما می گیرند.
حس خوبی وجودم را فرا می‌گیرد.
یکدفعه علی انگار چیزی کشف می کند.
_آهان بخاطر عکساته! اگر می دونستم انقدر روت تاثیر مثبت داره؛ می دادم کل در و دیوار شهر عکسات رو آویزون کنن تا زودتر عقلت سرجاش بیاد.
مشتی به بازویش می زنم.
_خودت دیوونه ای!
آخش به هوا می رود و بلندتر می خندد.
_خداروشکر! داشتم کم کم شک می کردم. گفتم نکنه اول صبح چیزی توی سرت خورده که انقدر مهربون و عاقل شدی اما الان که زبونت راه افتاد دیگه خیالم راحت شد.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

4 نظر

  1. سلام ، ببخشید چرا مدتیه که پارت گذاری پرنسس قطع شده ؟ مرسی از سایتتون واقعا اکثر رمان هایی که میزارسن جای دیگه پیدا نمیشه😁

  2. سلام پس پارت بعدی کی گذاشته میشه؟

  3. رمان خوبیه ولی عالی میشد اگه انقدر بین پارت ها وقفه نمی افتاد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *