خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت بیستو چهار

رمان پرنسس/پارت بیستو چهار

_باشه پس می ریم نهار.
از اینکه هیچ پولی ندارم ته دلم فرو می ریزد و بخاطر حفظ آبرویم می گویم:
_نه… نه من گرسنه م نیست. فقط منظورم این بود که الان ممکنه…
با شیطنت دستم را می کشد و با لحن زیبایی می گوید:
_بیا دیگه تعارف نکن! مهمون من.
از خدا خواسته معده ی تحریک شده ام پا در می آورد و با دو دنبالش می رود.
لیزا گاز بزرگی از ساندویچش می زند و بعد از سر کشیدن ته قوطی نوشابه اش می گوید:
_بخور دیگه. اینجا بِرگراش معرکه س.
با اینکه طعم بی نظیرش وسوسه ام می کند اما باقی اش را درون بشقاب روی میز می گذارم.
_نه ممنون می ترسم چاق بشم. همین الانم اگه الک بفهمه کوک خوردم کلی دعوام می کنه.
با دستمال دور لبش را پاک می کند و غش غش می خندد.
_الک که باید دکتر تغذیه می شد. بیخیال! اگه قرار باشه به حرفای الک توجه کنی هیچی از خوردن نمی فهمی.
بشقابم را سمتم سُر می دهد و می‌گوید:
_از این به بعد با خیال راحت هر چی دلت می خواد بخور یه راهکار برات دارم که هیچ وقت چاق نمی شی.
لبهایم آویزان می شود.
_منظورت ورزشه؟
قوطی نوشابه ی دیگری را باز می‌کند و دستم می دهد و می خندد.
_حتی می تونی روزی دو تا از این کوک بخوری و چاق نشی اما…
سرم را کج می‌کنم و منتظر ادامه ی حرفش چشم بر لبهای زیبایش می دوزم.
_ورزش که نه اما الک مخالفه و میگه ورزش بهتره. برای همین نذار بفهمه.
از حرف هایش گیج می شوم.
_چی رو نباید بفهمه؟ پس ورزش نیست چیه؟
یک قوطی استوانه ای کوچک از کیفش بیرون می آورد و درش را باز می‌کند و یک کپسول کف دستش می اندازد و با کمی آب می خورد.
_اینه. قرص لاغری. گیاهی و بدون عوارض.
با خوشحالی دستم را دراز می‌کنم و قوطی را بررسی می کنم و می‌گویم:
_میشه منم یکی بردارم.
_آره حتما. امروز برات یه بسته می گیرم.
با ولع باقی برگر را می خورم و نوشابه دوم را سر می کشم. در آخر هم کپسول را می خورم و از لیزا بابت نهار تشکر می کنم.
انقدر خورده ام که سنگین شده ام و با زور از روی صندلی بلند می شوم و از رستوران بیرون می رویم.
چند ساعتی در مال ها می چرخیم. لیزا از رگال لباس ها یک کت تمام خز خاکستری بسیار شیک بیرون می آورد و جلوی بالا تنه ام می گیرد و یک قدم عقب می رود و از دور نگاهم می‌کند.
_خیلی بهت میاد.
از تعریفش با خجالت تشکر می کنم.
_امتحانش کن!
چشمانم گرد می‌شود.
_نه من کلی لباس زمستونی و کت و پالتو دارم.
با مهربانی تقریبا سمت اتاق پرو هولم می دهد.
_یالا دیگه این یه هدیه س از طرف من.
” لحظه به لحظه بیشتر شرمنده اش می شوم و پشت بندش لعنتی برخود می فرستم که چرا اینگونه قضاوتش کردم. ”
کت را می پوشم و جلوی آیینه قدی به اندامم نگاه می کنم و می شنوم لیزا با علی تلفنی حرف می زند.
پرده ی اتاقک پرو را کنار می زنم و روبروی لیزا می ایستم.
گوشی به دست از دیدنم با دهان باز ذوق می کند و نوک انگشت شست و اشاره اش را به معنی عالی به هم می چسباند.
و برای علی از پشت گوشی بوس می فرستد و با عجله خداحافظی می کند و بعد با هیجان درآغوشم می کشد.
_محشر شدی عزیزم.
کاپ کیک بدست کیفم را باز می‌کنم و نیم نگاهی به صفحه گوشی ام می اندازم و اس ام اس علی را باز می کنم.
_ساعت هشت برای شام توی هتل می بینمت.
همین که نگاهم به ساعت هفت می افتد استرس تمام خوشی های از صبح تا به حالم را بر دلم زهر می کند.

کاپ کیک را درون پاکتش می گذارم. انقدر از صبح هله هوله خورده ام که دیگر جایی برای شام باقی نمانده و مطمئنم اگر علی بویی ببرد تنبیه خواهم شد.
پاکت های خرید را از صندوق عقب ماشین لیزا برمی دارم و گونه اش را می بوسم و بعد از تشکر و خداحافظی به هتل باز می گردم.
” از خستگی دلم یک خواب عمیق می خواهد. ”
به محض ورود به اتاقم با پا در را می بندم و نیم بوت ها را دم در از پا می کَنم و پاکت ها را گوشه ی مبل می گذارم.
با ته مانده ی نیرویم لباس هایم را با لباس راحتی عوض و موهایم را از بند کش آزاد می کنم و به تخت خواب می روم.
مست خواب از صدای مکرر زنگ اتاقم پاهایم را از تخت آویزان می کنم و چشم بسته سمت در می روم و بدون نگاه از چشمی در را باز می کنم و مستقیم به سرویس می روم.
صدای علی را از پشت سر می شنوم.
_چه استقبال گرمی!
خواب آلود خمیازه ای می کشم و سلام می کنم.
_خواب بودی؟
_اوهوم.
سعی می‌کنم با آبی که به صورتم می زنم کمی سرحال شوم.
حوله به دست بیرون می آیم و علی را می بینم که داخل پاکت ها را یکی یکی نگاه می کند.
_خریدم که کردی. پس بی خود نیست تحویل نمی گیری! با لیزا بهت خوش گذشته.
لبخند دندان نمایی می زنم. ناخودآگاه از یادآوری محتویات یکی از پاکت ها عین فنر سمتش می پرم و دقیقا همان پاکت آبی را چنگ می‌زنم.
_اِ… اینارو چیکار داری؟
متعجب نگاهم می کند.
_خوشم میاد خریدای بقیه رو چک کنم. چرا اینجوری می کنی؟ نمی خورمش که!
خودم را به خونسردی می زنم.
_خیلی خب نگاه کن.
نگاه مشکوک علی به پاکت دستم گره می خورد و لبخند بدجنسی می زند:
_توش چی داره؟
با خجالت لب می گزم.
_هر چی!
بعد به سرعت سمت چمدانم که تمام لباس هایش بیرون ریخته می روم که علی از بالای سرم پاکت را از دستم می قاپد.
جیغ می کشم و سمتش شیرجه می زنم.
_خیلی پررویی بدش به من اون رو!
خنده ی بلندی می زند و پشت مبل می رود.
_نوچ! اول بازرسی.
” می دانم زور کارساز نیست شاید مظلوم نمایی مقابل علی بهتر جواب دهد. ”
_علی!
سرش را کج می‌کند و لبخند شیطانی می زند.
_جوون؟
همچون دختر بچه ای لب برمی چینم و معصومانه با ناز می گویم:
_بده!
نیشش بازتر می‌شود و با خباثت به علامت نفی چند بار پشت هم ابرو بالا می اندازد.
_التماس کن!

با خباثت به علامت نفی چند بار پشت هم ابرو بالا می اندازد.
_التماس کن!
کفرم در می آید. لب روی هم می فشارم و همچون شکارچی دنبالش می روم و می خواهم از دستش چنگ بزنم که دستش را بالا می برد.
_اگه می تونی بگیر.
در جا می پرم و داد می زنم:
_بدش پررو!
از حرص دادنم لذت می برد و مستانه می خندد و پاکت را دست به دست می کند.
_دختر کوچولو نمی خوای برام تعریف کنی با لیزا کجا رفتی؟
دندان روی هم می سایم و مشتی به تخت سینه اش می کوبم.
_نخیرم. باهات قهرم.
یکدفعه خنده اش قطع می‌شود و پاکت را سمتم می گیرد.
_چرا؟ بیا داشتم باهات شوخی می کردم.
پاکت را می گیرم.
_بخاطر این نیست.
_پس چیه؟
کنار مبل می نشینم و در حالیکه لباسهایم را جمع می کنم با دلخوری می گویم:
_امروز کلی پیش لیزا خجالت کشیدم. از اول تا آخر اون کارت می کشید و حساب می کرد منم عین ماست نگاش می کردم.
به آرامی می خندد و کنارم می نشیند.
_به چی می خندی؟
_لیزا به حساب من برات خرید می کرده بچه.
بدون حرکت سر مردمک هایم سمتش می چرخد و لب به دندان می گیرم و بادم خالی می شود. با شرم می گویم:
_ولی اون که گفت هدیه س!
_آره خب تا قبل اینکه تلفنی باهاش حرف بزنم هر چی هزینه کرد از خودش بود. بعدش گفتم هر چی لازم داری به حساب من برات بخره.
متعجب نگاهش می‌کنم. باز هم لبخند مغرورانه ی معروفش را به رخم می کشد.
_بریم شام؟
گوشه ی لبم کج می شود.
انگشتانم درهم می پیچد و مِن مِن کنان می گویم:
_من خیلی خسته م. یعنی گرسنه م نیست.
در یک چشم بر هم زدن نگاهش تغییر می کند. اخمی ببین ابروانش می نشاند و مشکوک نگاهم می‌کند.
_نهار چی خوردی؟
آب دهانم را قورت می دهم و زیر لب شُل و وارفته می گویم:
_بِرگر.
چپ چپ نگاهم می‌کند و می‌گوید:
_وَ…؟
نوک پایم را به پایه عسلی کنارم می کوبم و سکوتم دستم را رو می کند. خشک و جدی بودنش ته دلم را می هراساند.
_لیست غذاهای ممنوعه رو نام ببر!
” پشیمانم! ”
زبانم را روی لبم می کشم:
_من می‌دونم که…
داد می زند:
_خب پس اگه می دونی چرا داری با دستای خودت همه چیز رو خراب می کنی؟
از فریادش تنم می لرزد. آمرانه می گوید:
_بلندشو!
از دسته مبل می گیرم و می ایستم.
_بچرخ روبه من!
می چرخم.
دستش روی شکمم می نشیند.
_یه نگاه به شکم باد کرده ت بنداز!
انقدر از روی بی فکری خوردی که داری می ترکی!
دلان قبلأم بهت گفتم مدل چاق و شکم گنده نیاز ندارم!
” از نگاه سرخ و عصبی اش فراری ام. شاید بهتر باشد موضوع قرص های لاغری را بگویم تا خیالش راحت شود. ”
_اما لیزا…
با شماتت حرفم را قطع می‌کند و انگشت تهدید سمت صورتم می گیرد.
_اشتباه خودت رو گردن لیزا ننداز!
دلم می شکند.
” نمی گذارد حرف بزنم! ”
برمی خیزد و کتش را از روی تخت برمی دارد و می پوشد و درحالیکه یقه اش را مرتب می کند می گوید:
_سه روز تنبیه برای اینکه یاد بگیری تحت هیچ شرایطی قوانین رو زیر پا نمی ذاری.

_سه روز تنبیه برای اینکه یاد بگیری تحت هیچ شرایطی قوانین رو زیر پا نمی ذاری.
بغض می کنم. تیک عصبی به جان پایم می افتد و زانویم را تند و بی وقفه تکان می‌دهم.
_آخر هفته یه مهمونی دعوتیم بنظرم بهت کمک می کنه به خودت بیای.
” دلم می خواهد این سه روز را قهر کنم و کلامی حرف نزنم اما کنجکاوی زبانم را باز می کند. ”
_مگه چجور مهمونیه؟
کیف اداری اش را باز می‌کند و شارژری بیرون می آورد و روی عسلی می‌گذارد و نگاه مستقیمش را در چشمانم می دوزد.
از سرمای نگاهش قلبم منجمد می شود.
_شارژر گوشیت.
و بدون اینکه جوابم را بدهد بیرون می‌رود.
به یکباره سر درد عجیبی به سراغم می آید. نفس های عصبی ام سینه ام را به شدت بالا پایین می برد.
با خشم شارژر را برمی دارم و به زمین می کوبم و داد می زنم:
_نمی خوامش!
کاملا به هم ریخته ام و دستانم می لرزند.
راه گلویم بسته شده و الان است که نفسم بند بیاید با این حال حاضرم از این بغض خفه شوم اما با اشک و زاری ضعیف نباشم.
به حمام می روم و با لباسهای تنم زیر دوش آب سرد می لرزم و مقاومت می کنم.
ذهنم از اینهمه سختگیری های بیخود علی داغون است و تحملم رو به اتمام.
کمی بعد حوله ام را می پوشم و برای اینکه خیالم راحت شود که بخاطر زیاده روی ام تا فردا اضافه وزن نمی گیرم و موقع وزن کردنم علی را ضایع کنم، یک کپسول لاغری دیگر می خورم و می خوابم.
***
ماسک صورتم را با حوله ی نم دار پاک می کنم و نیم نگاهم به صورت زیبای لیزا می افتد.
_دلان تو با اَلک مشکلی داری؟
” می دانم که سردی ام با علی را فهمیده اما ظاهرم را حفظ می کنم. ”
_نه. مثل همیشه. چطور؟
سری تکان می دهد و لباس مینی طلایی رنگ تا بالای رانش را می پوشد و کمی دکلته اش را جابجا می‌کند.
_احساس کردم جواب سربالا بهش دادی.
” درواقع تمام این چند روز آنقدر از علی فاصله گرفته ام که جواب سربالا پیشش هیچ است. ”
برمی خیزم و موهایش را کنار می زنم و بند پشت لباسش را محکم می کشم و گره می زنم.
_من فقط خسته م. همین.
لیزا حاضر و آماده با صورت میک آپ شده و موهای اتو کشیده روی صندلی منتظرم می نشیند و من همچنان دور خودم می چرخم.
به صفحه گوشی اش نگاه می کند.
_زودباش فقط یه ساعت وقت داری هنوز موهاتم درست نکردی.
” برای چندمین بار سعی می‌کنم از زیر زبانش بیرون بکشم و مناسبت مهمانی امشب را بفهمم. ”
لب روی هم می فشارم و با لاقیدی می گویم:

_مهم نیست. اگر دیر شد نهایتش من نمیام.
با چشمان گرد شده از جایش بلند می‌شود و رو برویم می ایستد.
_نمیای؟! می دونی امشب چه فرصت بزرگی نصیبت شده؟ می تونی کلی سلبریتی های برندهای بزرگ و سوپر مدل های معروف رو از نزدیک ببینی.
یکدفعه طوریکه انگار چیزی یادش آمده باشد روی دهنش می کوبد.
_وای الک گفته بود چیزی درباره امشب نگم!
قهقهه پیروزمندانه ای می زنم که باعث می شوم با عصبانیت به فرانسوی جمله ای بگوید و از اتاق بیرون بزند.
دوباره باصدای بلند زیر خنده می زنم و ته خنده هایم را درحالیکه کمد لباسها را زیرورو می کنم ادامه می‌دهم.
دستی به آستین بلند مخملی پوشیده ترین پیراهن مشکی که بلندی اش تا بالای زانویم می رسد می کشم و روبروی آیینه می ایستم و پیراهن را جلوی خودم می گیرم.
” می دانم که علی آنرا برای یک سوپرمدل معروف طراحی کرده اما بخاطر فوت آن دختر، هیچوقت پوشیده نشد. ”
با جسارت می پوشمش. یقه ایستاده قیطان دوزی اش فوق‌العاده طراحی شده. طلایی هایش روی زمینه مشکی پیراهن جلوه خاصی پیدا کرده و کمربندی که با یقه سِت می شود.
زمان به سرعت می گذرد. جوراب شلواری را بالا می کشم و فقط کمی با اتوی مو پایین موهایم را حالت می دهم و فرق کج باز می کنم و چند دقیقه باقی مانده را به آرایش کم رنگ صورتم می‌ پردازم.
با صدای زنگ خانه ام کیف کوچک مشکی ام را برمی دارم و از اتاقم بیرون می روم.
صدای صحبت علی و لیزا را از پذیرایی می شنوم. از صدای پاشنه های نه سانتی کفش های ورنی براقم بر روی پارکت، هر دو سرمی چرخانند.
بلوز مردانه سفید علی با کراوات سورمه ای سیر و شلوار مشکی همه بر هیکل عضلانی اش از او مردی جذاب ساخته.
دست در جیب شلوارش کرده و با لیزا کنار در ایستاده‌اند.
نگاهش از کفش هایم تا چشمانم بالا کشیده می‌شود و طولی نمی کشد که اخم یا تعجبش به نگاهی از سر رضایت مبدل می شود.
اما انگار اخم لیزا پررنگ تر می شود و جملاتی نامفهوم رو به علی می گوید و مشت کردن کیف گران قیمتش برایم جای تعجب دارد و نمی فهمم دلخوری اش از بابت چیست!
_من آماده م.
لیزا جلوتر از همه می رود و من سر به زیر با قدم های بلند به طرف علی می روم.
_از خونه ت راضی هستی؟
چشم به صورتش می دوزم.
_ممنون اما اینجا برای من زیادی بزرگه. یه اتاق خوابم کافی بود.
لبهایش به خنده باز می شود.
_مطمئنم بعدا خودت خیلی بزرگتر و لوکس تر از اینجارو می خری.
.
عقب گرد می کنم و به طرف اتاقم برمی گردم. صدای بلندش را می شنوم.
_کجا می ری؟ دیر شد.
مانند خودش تن صدایم بالا می رود.
_پالتوم.
دنبال یک پالتوی مشکی یکی یکی لباس های آویزان در کمد را کنار می زنم.
_نه سلیقه ت خوبه.
از شنیدن صدایش پشت سرم از جا می پرم و درحالیکه هین بلندی می کشم دستم را روی قلب ضربان گرفته ام می گذارم. می خندد.
_تو که اینقدر ترسویی چجوری توی این خونه تنها زندگی می کنی؟
” عین جن یهو ظاهر می شود بعد انتظار واکنش پسر شجاع را دارد! ”
بی توجه به حرفش پالتو را بیرون می کشم. زیر چشمی تحت نظرش می گیرم. چرخی در اتاق می زند.
_منم اولین بار همین اتاق رو انتخاب کردم. معلومه سلیقه مون شبیه همه.
از فکر اینکه اینجا قبلا اتاق خواب علی بوده، همینطور که نگاهم سمت تخت دونفره ای که چند شبی ست روی آن می خوابم، کشیده می‌شود با دو دلی فکر منحرفم را بر زبان می آورم.
_یعنی تو و لیزا… اینجا…؟
تک خنده ی مردانه ای می کند و سری از روی تاسف تکان می دهد.
_معلومه که نه! اون موقع من رفته بودم خونه ی لیزا و هم خونه ش شده بودم.
می آید و مقابلم می ایستد و یک طرف موهایم را پشت گوشم می زند.
با خجالت چشم در چشمش می دوزم.
_بعدم من تمام وسایل خونه رو عوض کردم. معلوم نیست؟
از سوتی و فکر خرابم سریع بحث را عوض می کنم:
_چرا به لیزا گفتی درباره سوپرمدلایی که میان مهمونی چیزی بهم نگه؟
دستش را روی گودی کمرم می‌گذارد و با هم بیرون می رویم.
_می خواستم خودت باشی. الانم می گم امشب توی مهمونی خودت باش و سعی نکن ادای کسی رو دربیاری. هر سوپر مدلی استایل خودش رو داره.
***
استرس و هیجان درهم آمیخته می شود و بر سلول به سلول وجودم غالب می شود.
افراد خاص. بیلیونرهایی که هر کدام صاحب برندهای جهانی هستند.
رنگ به رنگ، مدل به مدل دخترپسرهایی که در این سالن عظیم زیر نورهای رنگی می درخشند.
عکس هایی که پشت هم گرفته می شوند و صدا و نور فلش هایی که یکی پس از دیگری فضا را پر می کند و ژست هایی که مختص به هر سوپر مدل است.
بعضی سرخوشانه جام هایشان را به هم می کوبند و خنده هایی که در میان موسیقی پیچیده در سالن، گم می شود.
و من زیر سنگینی نگاه های خیره حاضرین گُر می‌گیرم و سعی می‌کنم خود را پشت علی پنهان کنم.
لیزا به همراه دوستانش آن طرف سالن مشغول صحبت هستند. من و علی گوشه ای ایستاده ایم.

من و علی گوشه ای ایستاده ایم. علی نیم نگاهی در صورتم می اندازد.
_حالت خوبه؟
به تندی سرم را به علامت مثبت بالا پایین می کنم.
_اون دختررو می بینی؟ همونی که لباس ماکسی نقره ای پوشیده.
با چشم جستجویش می کنم.
_آره. همون که داره می ره انتهای سالن؟
علی ته مانده جامش را سر می کشد و می گوید:
_اوهوم. اون سه سال پیش توی ویکتوریا سِکرت به عنوان سوپرمدل برتر شناخته شد.
تعریف علی باعث می‌شود با دقت روی حرکاتش متمرکز شوم.
لباس پشت بازش پوست برنزه ی فوق العاده اش را به زیبایی به رخ می کشد.
موهای دو رنگش را شینیون کرده و گوشواره های بلند تا سرشانه اش را به نمایش گذاشته.
” واقعا هم سوپرمدلی برازنده اش است. دیدن چندین سوپرمدل برتر دختر و پسر یکجا هیجان انگیز است. ”
بدنبال لیزا سر می چرخانم و با ویلیام چشم در چشم می شوم.
شاید گوشه لبهایش به لبخندی نامحسوس تکان می خورد و خیره با حرکت آرام سر از دور سلام می کند و من هم متقابلا مانند خودش پاسخ می دهم.
_اون کیه؟
علی رد نگاهم را می گیرد.
_کی؟
با سر اشاره می زنم.
_همون پیرمرد قدبلنده که شش ساعته دارن ازش عکس میگیرن و دخترا دوره ش کردن.
تا متوجه منظورم می شود جفت ابرویش به شوخی بالا می رود و لب می زند:
_پیرمرد؟
تک خنده ی ملایمی می کند و می گوید:
_جرأت داری این رو به خودش بگو!
ایش کشدارم را با لب های کج می گویم و نگاه از پیرمرد می گیرم و با کنایه رو به علی می گویم:
_حالا کی هست این جوان چهارده ساله؟
دوباره لبهایش به خنده باز می‌شود.
_به نفعته هیچوقت بهش نزدیک نشی چون اتفاقا اینجاست که استعداد جدید کشف کنه و احتمالا یکی از گزینه های انتخابیش تو باشی.
به تلافی این چند روز که با کم محلی هایش دلم را سوزانده لبخند مغرورانه ای می زنم و به خودم می بالم و تای ابرویم را بالا می اندازم.
_خب ایرادش چیه؟ به‌هرحال وقتی قراردادم باهات تموم بشه باید با یه برند معروف کار کنم. چی بهتر از این؟
از انقباض درجای فکش و برجستگی رگ گردنش ته دلم هورای بلندی می کشم و قلبم سرخوشانه بالا پایین می پرد که بدجوری عاصی اش کرده ام.
نفسش را بیرون می فرستد و نگاه سخت سنگی اش را در چشمانم می دوزد.
_ایرادی که نداره انتخاب خودته. فقط هَری بنیانگذار یکی از بزرگترین برندهای لباس زیر زنونه ست.
اتفاقا خیلیا آرزو دارن مدل تبلیغاتیش بشن…
گردن کج می کند و میخ چشمانم ادامه حرفش را لب می زند.
_چون اینجوری بهتر دیده می شن!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/فصل دو پارت پانزده

  لباشو از روی لبام جدا کرد و پیشونیش و‌چسبوند به پیشونیم. با نفس نفس …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *