خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت بیستو یک

رمان پرنسس/پارت بیستو یک

برایم کسل کننده است و تازه متوجه راننده جوان می شوم. دستم را زیر چانه ام می گذارم و ترجیح می دهم به زیبایی های بی نظیر لندن نگاه کنم.
” آنقدر شگفت انگیز و تماشایی ست که واقعا احساس می کنم یک جفت چشم برایم کافی نیست!
گردنم را بالا می کشم و از دیدن چرخ و فلک عظیم پیش رویم در قلب لندن دهانم باز می ماند. ”
علی دستم را می گیرد و باعث می‌شود سرم را سمتش بچرخانم.
می بینم که لیزا سر گرم گوشی اش است که علی بالاخره ازش دل کنده.
علی لبخند معنی داری می زند و می گوید:
_خیلی قشنگه نه؟
با انگشت به بیرون اشاره می کند.
_اون چرخ و فلک رو می بینی؟ بهش میگن چشم لندن. معروفه به چرخ هزاره ها. ارتفاعش ۱۳۵متره!
فکم می افتد! نگاهم را از صورت علی می گیرم و با دقت بیشتری غرق چرخ و فلک و مناظر پیش رویم می شوم که علی دوباره می گوید:
_اینم رودخونه ی تایمزه.
اینبار صدایش نزدیکتر است و باعث می‌شود ناخودآگاه برگردم و در همین حین نوک بینی ام به بینی علی کشیده ‌شود و در جا از خجالت سرخ می شوم و شانس می اورم لیزا سرش پایین است.
” عجب گندی زدم! ”
به سرعت خودم را عقب می کشم و ببخشید زیر لبی می گویم.
علی لبخند می زند و با خونسردی می گوید:
_طوری نیست. چیزی نشد.
نگاهم را می دزدم و مثلا خود را مشغول تماشای زیبایی های خارق العاده ی رودخانه نشان می دهم.
” درحالیکه بخاطر این اتفاق خودم را لعنت می کنم که چرا صندلی دیگری برای نشستن انتخاب نکرده ام و فکر می کنم بهتر است بالاخره بعد از مدتها مستقل شوم و انقدر به علی نچسبم. ”
به هوای مرتب کردن شالم دستم را از دست علی بیرون می کشم.
_دِلان؟
” فکرم مشغول شروع یک زندگی جدید و جبران کمبودهای گذشته ام است. ”
_گوشِت با منه؟
حداقل مغزم فرمان می دهد با احتیاط برگردم.
_بله؟
دستش شالم را لمس می کند.
_اینجا دیگه به این نیازی نداری. درش بیار!
با گیجی در چشمانش چشم می دوزم. اول متوجه منظورش نمی شوم و برایم غیرقابل هضم است اما بعد با خودم می گویم؛
” منکه این همه وقت پیش علی سرلخت چرخیدم چه فرقی می کنه یه نفر یا چند میلیون نفر! ”

به ارامی شال را از سرم پایین می‌کشد و دستش روی موهای برق گرفته ام می لغزد.
_حالا بهتر شد! اگه همه چی طبق برنامه پیش بره یه روز حتما کل لندن رو بهت نشون میدم.
” هوم! برنامه. برنامه های علی مرا بیشتر یاد پادگان نظامی و بیدارباش و قدم رو می اندازد.
هرچند وقتی برای مدل شدن به پایش افتادم، پیه سخت گیری هایش را به تن مالیدم. ”
زبانم را روی لبم می کشم و مِن مِن کنان می گویم:
_چیزه.
پرسشگرانه نگاهم می‌کند.
_چیزه؟
بعد لبخند معنی داری می زند.
” ای بیشرف! ”
سریع جدی می شوم.
_کجا می ریم؟
از سوالم جا می خورد.
_کجا می ریم؟ یعنی چی که کجا می ریم؟ خب می ریم خونه دیگه!
” حدس می زدم باز هم قصد دارد مرا هم خانه اش کند. ”
_ولی من می خوام مستقل زندگی کنم.
نگاهش تغییر می کند و در کسری از ثانیه صورتش سرخ می شود.
_چی می گی دلان؟ مستقل بشی اونم اینجا؟! کشور غریب؟ اصلا تو اینجا جایی رو بلدی؟ با قوانین اینجا آشنایی؟ تو واقعا چی فکر کردی که…
کلامش را قطع می کنم.
_تمام حرفای شما درست. اما توی قرار داد ذکر کردین که خونه ی مستقل…
با کلافگی لحظه ای چشمانش را می‌بندد و به تندی می گوید:
_بله خونه مستقلم برات می گیرم اما نه اینکه از راه نرسیده! اینجا دست راست و چپت رو گم می کنی اونم با زبان دست و پا شکسته ای که تو بلدی. بذار یه‌کم بگذره بعد خودم برات خونه مستقل می گیرم.
_من زبانم دست و پا شکسته س؟!
عصبی دستش را روی صورتش می کشد و می گوید:
_باشه بلدی قبول اما جوابم منفیه.
با قهر به تله کابین که از روی رودخانه می گذرد چشم می دوزم و احساس پرنده ای بال بسته را دارم.
هزار فکر و خیال از سرم می گذرد.
” می دانم حق با علی است اما واقعا نیاز دارم تنها باشم. ”
طولی نمی کشد که پف صدادار علی را از فاصله ی دورتری می شنوم و متعاقبش صحبت تلفنی اش البته اینبار به انگلیسی.
از حرف هایش می فهمم دنبال رزرو اتاق برای یک نفر در هتل است.
” برای کی می خواد اتاق بگیره؟ ”
کمی به مغزم فشار می آورم و از خوشی ته دلم فرو می ریزد وقتی احتمال می دهم آن شخص من باشم.
همچنان در پوسته ی عبوسم باقی می‌مانم تا اینکه تلفنش زنگ می خورد و لحظه ای بعد به راننده می گوید به سمت هتل کورینتیا تغییر مسیر دهد.

_بمن نگاه کن!
برمی گردم و از سرمای نگاهش یکه می خورم.
_یکی دو روز هتل می مونی تا برات سوئیت بگیرم.
لبخند پیروزمندانه ای می زنم و می خواهم تشکر کنم که انگشت اشاره اش را جلوی صورتم می گیرد و با حرفش دهانم را قفل می کند:
_حواسم بهت هست! طبق برنامه روزانه ت… مو به مو… دونه به دونه پیش می ری. بخوای زیر آبی بری و دو دره بازی دربیاری و خلاف قرار داد رفتار کنی سه سوت می فرستمت ایران!
با دهان خشک، از ترس تهدیدش که می دانم شوخی در کار نیست حتی جرات ندارم پلک بزنم و میخ چشمانش نفس هایم یکی درمیان می شود.
باور نمی کنم ظرف چند دقیقه از علی چهره ای سنگی می بینم.
ریشه ی شادی از راه نرسیده ام را می خشکاند.
_شنیدی چی گفتم؟ سه سوت!
سرم را به تایید بالا پایین می کنم و بی صدا زیر نگاه های پرسشگرانه ی لیزا رو برمی گردانم.
احساس حقارت می کنم و چانه ام می لرزد و سعی می کنم نفس عمیق بکشم و قوی بنظر بیایم.
صدای لیزا با آن زبان مسخره ی حرص دربیارش اعصابم را داغون می کند و از همه بدتر خنده ها و شوخی های علی و جیغ و خنده ی کوتاه لیزا!
ثانیه شماری می کنم تا زودتر به هتل برسیم و حداقل برای یک شب تنها شوم.
***
با یک کلید چراغ های فانوسی دور تا دور پایین نرده ی تراس روشن می شوند.
نرده را تکیه گاه دستانم می کنم و با ناباوری سر می چرخانم و حیرت زده به چشم انداز پیش رویم چشم می دوزم.
” نمای فوق العاده ای از انعکاس نورهای رنگی مختلف در تایمز، در کنار چرخ و فلک معروف لندن که درست در تیررس نگاهم قرار گرفته و البته بزرگترین برج ساعت دنیا، بیگ بن!
همگی در یک قاب، یکی از رویایی ترین کارت پستال های زندگی ام را ساخته.
از حق نمی توان گذشت. پا گذاشتنم در لندن و تمامی چیزهایی که حتی در خواب هم نمی دیدم، مِن جمله اقامتم در این هتل لوکس پنج ستاره.
بودنم در این لحظه در اینجا را مدیون علی هستم. نفس عمیق می کشم اینجا هوا بوی امید می دهد.
بوی آینده ای روشن و پژواک صدای قدم های بلند پیش به سوی تحقق رویاها.
اینجا باید معنای واقعی زندگی را لمس کرد. من آینده ام را در این شهر خواهم ساخت.
من یکی از بزرگترین و معروف ترین مدل های این شهر خواهم شد. ”

سوز هوای خشک و سرد به صورتم می کوبد و لرز به اندامم می اندازد.
با این حال از رو نمی روم و صندلی حصیری را پیش می کشم.
پتو را دورم می پیچانم و برای تماشای غروب دل انگیز خورشید می نشینم. انقدر که تقریبا چشمانم گرم می شود و به خودم فشار می آورم تا داخل بروم.
***
از صدای آلارم گوشی ام در تخت گرم و راحتم تکانی می خورم.
به سرم می زند بعد از هفته ها بیدارباش صبحگاهی، یک ساعت بیشتر بخوابم و بی خیال تهدیدهای علی شوم.
هنوز چند دقیقه نگذشته که زنگ در اتاقم بلند می شود.
” بر خرمگس معرکه لعنت! عجب آدمای بی فرهنگینا… عمرا اگه در رو باز کنم ”
تنم را می کشم و سرم را روی بالشت پَر جابجا می کنم.
دو زنگ پشت سر هم دیگر و متعاقبش ضربه های آرامی که به در می خورد و دقیقا مخم را هدف می گیرد.
ابرو در هم می کشم. موهایم را چنگ می زنم و با یک غلت در جایم از تخت پایین می افتم و ناله ی خفه ای از گلویم خارج می‌شود.
پتو در دست و پایم پیچیده درحالیکه زیر لب بد و بیراه می گویم، خودم را خلاص می کنم و وقتی تمام قد می ایستم خود را در یک تاب و شورت کوتاه می بینم.
از زنگ های ممتد و ضربات محکم تر در، استرس بر جانم می افتد و به تندی رو تختی را روی دوشم می اندازم و خودم را می پوشانم و با دو اتاق بزرگ و دلبازم را ترک می کنم و وارد اتاق دیگری می شوم.
” قسم می خورم پیش خدمتی پشت در است که علی برای از خواب بی خواب کردنم اجیر کرده! ”
از چشمی در نگاه می‌کنم چیزی پیدا نیست. بالاخره در را با احتیاط باز می کنم. تنه ام را پشت در پنهان و از لای در نگاه می‌کنم.
با عصبانیت چشمانم را ریز می کنم و نفس های خوی وحشی ام قصد چنگ انداختن در صورتش را تقویت می کند.
لبخند دندان نمایش کفرم را بیشتر درمی آورد.
_صبح بخیر. سلامت کو؟
در را با یه حرکت باز می کند و وارد می شود.
در حالیکه چرخی در اتاق ها می زند می گوید:
_نه… جات خوبه. طراحیش عالیه. نوستالوژیک و آرامش بخش.
دنبالش می روم. در تراس را باز می‌کند و سوتی می کشد.
_دختر تو دیشب توی سرما اینجا بودی؟
لب روی هم می فشارم و رو تختی را محکم تر می چسبم و نگاهم سمت پتویی می رود که از دیشب روی صندلی تراس جا مانده.

با کلافگی سر تکان می دهم و دو زانو کنار چمدانم می نشینم و بلوز شلوار راحتی بیرون می کشم.
می آید و کنارم می نشیند.
می دانم علی کبریت بی خطر است اما از این همه نزدیکی اش بخاطر وضعیت نامناسبم قلبم واکنش می دهد و بی اختیار پاهایم به هم می چسبد.
_چیه؟ چرا حرف نمی زنی؟ زبونت رو موش خورده؟
با کلافگی زیپ چمدان را می بندم و می خواهم بلند شوم که دستم کشیده می شود و سر جایم می افتم و رو تختی از روی پایم کنار می رود.
درجا خشکم می زند و مغزم قادر به فرمان دهی نیست که چه عکس العملی باید داشته باشم؟!
” لعنت بر من که تا این حد وقیح شده ام ودیگر چیزی از نجابتم باقی نمانده! تحویل بگیر دلان ببین تازه این اولش است وای به حال بعدش! ”
لحظه ای چشم علی به پایین روی ران های لختم کشیده می شود و به سرعت در چشمانم زل می زند.
بدون ذره ای تغییر در رنگ نگاه بی تفاوتش می گوید:
_بخاطر دیشب متاسفم.
از شرم طاقت نگاهش را ندارم. به ارامی پایم را می پوشانم و بلوز شلوارم را مشت می کنم.
به شدت از دست خودم عصبانی ام و نمی توانم آرام بگیرم.
_بذارش به حساب نگرانی و احساسی که قبلام بهت گفتم. الان مسئولیتت با منه. از تنها بودنت می ترسم. نمی خوام اتفاقی برات بیفته که…
نمی دانم شاید می خواهم حرصم را جور دیگری خالی کنم.
به تندی جبهه می گیرم و میان حرفش می دوم:
_اما دیشب بحث، سرِ از زیر حکومت شما در رفتن و خلاف مقررات پادگان کج رفتن بود که!
می خندد بلند و بی پروا. موهایم را پشت گوشم می زند و صورتم را قاب می گیرد.
_گربه ی چموش.
از این حرکتش بیشتر حالم از خودم بهم می خورد.
اخم می کنم و از کوره در می روم و جیغ می کشم:
_میشه تنهام بذاری؟
ماتش می برد. مردمک هایش در چشمانم دودو می زند.
اما باز هم عقب نمی کشد و زهرخند کم جانی کنج لبهایش می نشاند و نرمیه لبهایی که پیشانی ام را می سوزاند باعث می‌شود صورتم را آزاد کنم و به حمام بروم.
” حالا بیشتر به خودم حق می دهم که دیگر نباید با علی هم خانه شوم. ”
دستانم می لرزد. پاهایم می لرزد. قلبم می لرزد اما چانه ام بیشتر و تنها به خود نهیب می زنم باید یاد بگیرم محکم باشم.

” خودم هم نمی دانم چرا اینقدر برای چنین مسئله ای اول صبحم را زهر می کنم.
چرا! می دانم و نمی خواهم قبول کنم که از آینده می ترسم و پشیمانم که به علی قول داده ام حرف روی حرفش نزنم. ”
به محض پوشیدن شلوارم ضربه ی آرامی به در می زند.
_زود بیای که کار داریما.
دستم را جلوی دهانم می گیرم تا هق هقم را خفه کنم.
درحالیکه تاب را درمی آورم و بافت یقه اسکی آستین بلندم را می پوشم با صدایی گرفته بلند می گویم:
_دارم لباس عوض می کنم.
کمی دیگر می مانم تا حالم مساعد شود. آبی به دست و صورتم می زنم و در را باز می‌کنم و می بینم علی روی مبل راحتی کلاسیک لم داده و چشمانش را بسته.
از صدای پایم صاف می نشیند و در حالیکه با نگاهش تعقیبم می کند می گوید:
_برنامه عوض شده.
سر به زیر نگاهم را می دزدم و سری تکان می دهم و خودم را مشغول مرتب کردن تخت نشان می دهم.
_نمی پرسی چی؟
حال و حوصله ندارم اما لب می زنم:
_چی؟
سنگینی نگاهش را حس می کنم. سکوت می کند. انتظار می کشد.
” اما من سخت تر از این حرفهایم که میان جنگ درونم سرخوشی کنم. ”
بالاخره بازدمش را رها می کند و می گوید:
_هیچی. لباس گرم بپوش بیا پایین صبحونه بخوریم.
***
صبحانه که تمام می شود علی با دستمال دور لبش را تمیز می کند.
_بسه دیگه… اینجوری پیش بری چاق میشیا!
گازی به توت فرنگی خوش رنگ می زنم و می گویم:
_اوف چقدر سخت می گیرین علی اقا. منکه چیزی نخوردم.
دستمال را کنار می گذارد و با چشم و ابرو اشاره ای به بشقاب خالی ام می زند.
_ماشالا بزنم به تخته اشتهاتم که خوبه. پس اون بشقاب خالی مال کیه؟ نصف نون تست منم که خوردی.
دستم سمت لیوان آب پرتقال می رود.
_نمی خوریشا! همین الانم کلی باید ورزش کنی کالری بسوزونی.
نگاهمان بین لیوان و چشمانمان در گردش است و هر دو برای حرکت بعدی حریف کمین می کنیم.
با این حرفش عمدا لیوان را به سرعت نور برمی دارم و در یک چشم بهم زدن تا آخرین قطره یک نفس، سر می کشم.
آخیش با لذتی می گویم و زبانم را دور لبم می کشم و ته مانده اب پرتقال کنار لبم را تمیز می کنم.
خنده ی چشمانش قابل پنهان نیست. می خندم.
_منکه قراره امروز پدر جدم بیاد جلو چشام. گفتم اینم بخورم که یهو همه کالریارو با هم بسوزونم.

خنده اش را جمع می کند و سری از روی تاسف تکان می دهد.
_لیزا ازت خوشش اومده.
برایم مهم نیست اما متظاهر می گویم:
_جدی؟
_آره. گفت حاضره روت سرمایه گذاری کنه.
احساس کالایی که دست به دست می چرخد کامم را به تلخی می کشاند.
طعنه می زنم:
_الان باید خوشحال باشم که من رو به قیمت بالاتری می فروشین؟ حتما بعدش یکی از راه می رسه و بیشتر…
تکیه اش را از پشتی صندلی اش می گیرد و آرنجش را روی میز گرد دونفره می گذارد و کمی خودش را به جلو می کشد:
_این حرف رو نزن! لیزا خیلی دختر مهربون و خوش قلبیه. من خوب می شناسمش.
به تبعیت از او صورتم را جلو می برم و تن صدایم را پایین می آورم.
_آدما می تونن محل کارشون شخصیت دیگه ای نشون بدن.
نامحسوس دستم سمت ظرف توت فرنگی ها می رود که علی ظرف را سمت خودش می کشد و چشم غره ای می رود.
_من لیزارو بیشتر از محدوده کاریم می شناسم. ما یه مدت هم خونه بودیم.
یک تای ابروم بالا می رود. موضوع برایم جالب می شود.
” پس برای همین آن گونه تاپ تاپ ماچ و بوسه هایش را روی سر و صورت علی می چسباند.
حتما هوس کرده پیش علی برگردد. اما بیچاره از سلیقه ی علی درباره ی کشش بیش از حدش به زنان سن بالا خبر ندارد! ”
وقتی می بینم مایل نیست مضاف بر این توضیح دهد بحث را عوض می کنم.
_برنامه جدید چیه؟
انگار چیزی یادش می آید. بشکنی در هوا می زند و در حالیکه از جایش بلند می‌شود می گوید:
_بریم تا برات بگم.
***
از هوای ابری لندن دلم می گیرد. ابرهای تیره آسمان را پوشانده و به محض اینکه پایم از ماشین علی بیرون می رود باران شدید شروع به باریدن می کند.
علی چتر را باز می کند و بالای سرمان می گیرد. دستش را دور کمرم می اندازد و مرا به خود نزدیک می کند.
شانه به شانه با قدم های بلند تا جلوی برج شیشه ای قدم برمی داریم. سرم را بالا می گیرم.
روی ساختمان با حروف بزرگ انگلیسی نوشته شده ” FERA ”

دستانش گرم و پر انرژی است. احساس خوشایندی درونم را فرا می گیرد.
خودم را معرفی می کنم. یکدفعه لیزا از پشت سر علی را غافلگیر می کند و دستانش را دور شکمش حلقه می کند و باعث می شود علی برگردد.
با تعجب می گوید:
_لیزا؟!
یکدیگر را بغل می کنند و می بوسند. از رفتار مبالغه آمیز لیزا با انزجار سر می چرخانم و از دیدن چند پسر فوق‌العاده خوش هیکل و جذاب چشمانم گرد می شود.
” شرط می بندم قد بالای یک و نود دارند. حتی زیبایی دو سه نفرشان از بعضی دخترهای گروه بیشتر است و احتمالا زیر سن قانونی باشند. ”
سارا مرا راهنمایی می کند و زیر نگاه های دخترپسرهای گروه با خجالت کنار یکی از دخترها می نشینم.
زیر چشمی به علی و لیزا نگاه می کنم که گرم صحبت هستند.
سارا از ما فاصله می گیرد و دو بار تند و بی وقفه دست می زند و اشاره می کند:
_خیلی خب! تازه واردا اون طرف بشینن لطفا!
مردد به سمت جایی که اشاره می‌کند می روم و خوشحالم که تنها نیستم و دو دختر و یک پسر کنارم می نشینند.
سارا شروع به توضیح می کند:
_یک مدل همیشه و هرلحظه تمام حرکاتش زیر ذره بینه.
از غذا خوردن و ورزش کردنش تا کلمه به کلمه حرفایی که از دهنش بیرون میاد.
تمام فعالیتهای اجتماعی و مراوده های معمول و غیر معمول. اینکه چطوری راه می ره.
مثلا فرض کنید شما یه مدل معروف هستین و دارین توی خیابون راه می رین و یکی از طرفداراتون شمارو می شناسه.
سارا بدنش را سست و کرخت جلوه می دهد و دست به سینه ادای راه رفتن در می آورد.
طوریکه همه زیر خنده می زنند و من تمام حواسم پیش علی و لیزاست که سالن را ترک می کنند.
دوباره همه بلند تر می خندد و این منم که فقط لبخند می زنم.
_فکر می کنین طرفدارتون با خودش چی میگه؟ اون با خودش میگه
” اوه خدای من! من طرفدار یه مدل قوز کرده و ژولیده بودم؟ ”
دوباره سالن منفجر می شود. یک دستش را در جیب شلوار پارچه ای سفیدش می برد و با طمانینه قدم هایش را روی خط قرمز مستقیم پشت سرهم برمی دارد.
_باید عادت کنید حتی توی خونه مثل یک گربه روی یک خط مستقیم راه برین.
” خدایا تاحالا به راه رفتن گربه توجه نکرده بودم. ”
بعد سعی می کند باز باز راه برود.
_نه مثل گوساله ی تازه زاییده شده!
سرها از خنده عقب می روند و انقدر ذهنم درگیر است که هیچ کدام از حرف های سارا برایم خنده دار نیست.

تن صدایش را پایین می آورد و می گوید:
_حتی طرز خندیدن یک مدل معروف در شرایط مختلف باید حساب شده باشه.
به آرامی سمتم قدم برمی دارد. نگاهش روی من زوم می شود.
می دانم متوجه حواس پرتی ام شده.
” خداخدا می کنم روز اولی آبرویم پیش بقیه حفظ شود و سوژه ی خنده ی بعدی نشوم. ”
در فاصله دو قدمی ام می ایستد. از استرس نفسم حبس می شود و چشم به دهانش می دوزم.
شمرده می گوید:
_دقیقا… مثل… این دختر زیبای ایرونی با لبخندهای خاص و فوق‌العاده ش!
از تعریفش جا می خورم. تمام سرها سمتم می چرخد و بالاخره نفسم را از سر آسودگی نامحسوس آزاد می کنم.
اینبار از خجالت گونه هایم داغ می شود و تشکری زیر لبی بر زبانم جاری می کنم.
همه یکی یکی روی همان خط قرمز راه می رویم و سارا با صبر و حوصله از حالت سرشانه ها تا قوس کمر را روی ما تنظیم می کند.
” مهربان است. دوستش دارم. شاید بیشتر بخاطر انرژی و تعریفش از من که در هر تمرین بهتر از بقیه ظاهر می شوم. ”
کلاس کت واک تمام می شود. همه سالن را ترک می کنند. از سارا می پرسم:
_من باید کجا برم؟ میشه از علی بپرسین؟
با گیجی نگاهم می کند:
_علی؟!
” اوف لعنتی! ”
_منظورم الک. با علی تماس می‌گیرد؟
گوشی اش را برمی دارد و شماره علی را می گیرد.
_جواب نمیده.
نفسم را با کلافگی بیرون می فرستم و گوشه ی لبم را کج می‌کنم.
درحالیکه دوباره تماس می گیرد از من دور می شود و به زن جوانی چیزی می گوید.
ظاهرا باز هم گوشی اش را جواب نداده.
منتظر کمی قدم می زنم و به طرف در خروجی می روم که سارا صدایم می زند.
برمی گردم و لبخند می زنم.
_توی سالن منتظر بمون اَلِک میاد دنبالت.
تشکر می کنم و تک و تنها روی یکی از صندلی های انتهای سالن، جایی دور از نورهای مستقیم ولو می شوم.
نزدیک نیم ساعت می گذرد ولی علی نیامد.
خودم را جمع می کنم و تصمیم می گیرم تا آمدنش کمی چُرت بزنم.
مردمک هایم از لای چشمان نیمه بازم موقعیتم را می سنجد. سرد است و تاریک.
” من کجا هستم؟! ”
هراسان از جایم می پرم. قلبم به تکاپو می افتد. ذهنم همه چیز را آنالیز می کند و به یاد می آورم منتظر علی بودم که خوابم برد.
فضای خنک سالن تنم را مرتعش می کند.
تکانی به دست و پای خشکم می دهم و به طرف در بزرگ ورودی سالن می روم و دستگیره را می کشم. قفل است.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *