خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت بیست

رمان پرنسس/پارت بیست

گونه ام را می بوسد. طوری کلمات را ادا می کند که خودم هم لحظه ای باورم می شود.
_منکه گفتم غلط کردم.
متعجب در چشمانش، چشم می دوزم و زیر لبخند و نگاه های معنی دار پلیس سرخ می شوم.
رو به پلیس می گوید:
_دعوای زن و شوهری پیش میاد دیگه جناب سروان. ببخشید وقت شما رو هم گرفتیم.
سروان خیره در صورتم می گوید:
_حل شد خانم؟ شما مشکلی ندارین؟
سرم را پایین می اندازم و با خجالت می گویم:
_بله ممنون.
_سعی کنید مشکلاتتون رو توی خونه حل کنید. این موقع شب، توی این خیابون خلوت، حضور یه خانم تنها، درست نیست.
حصار دست علی پشت کمرم تنگ تر می شود.
_بله حق باشماست. بازم ممنون.
بعد کنار گوشم می گوید:
_برو سوار ماشین شو تا سرما نخوردی.
دوباره از سروان تشکر زیر لبی می کنم و چند قدم سمت ماشین می روم که صدایش متوقفم می کند:
_صبر کنید خانم!
قلبم از حرکت می ایستد و نفسم برنمی گردد.
” خدایا فهمید! دروغمون رو شد! ”
برمی گردم. زانوهایم به طرز محسوسی می لرزند. اما بدتر از آن صدایم است!
_بله؟
خم می شود و از کنار پیاده رو، همان جایی که نشسته بودم، چیزی از روی زمین بر می دارد.
_از زیورآلاتتون چیزی گم نکردین؟
مغزم کار نمی کند. حتی مطمئنم رنگم پریده. با گیجی می پرسم:
_بله؟!
_گردنبند یا دستبند گم نکردین؟
تازه دوزاری ام می افتد. دستم را دور مچم می گذارم و از جای خالی دستبندم بی اختیار مستأصل رو به علی می گویم:
_دستبند محمد! فیروزه بود.
رنگ نگاه علی به یک باره تغییر می کند. حداقل می توانم بگویم، بیشتر شبیه اخم است تا نگرانی.
سروان دستبند را بالا جلوی چشمانم نگه می دارد.
_بیشتر مراقب باشید!
قدم اول را برمی دارم دستبندم را بگیرم که علی زودتر از من، آنرا می گیرد و تشکر می کند و داخل جیب کتش می اندازد.

به محض اینکه سوار ماشین می شوم. دندان هایم به هم می خورد.
سرما به مغز استخوانم رسیده. علی بخاری را روشن می‌کند و راه می افتد.
_الان گرم می شی.
” برایم جای سوال دارد که چرا نظرش تغییر کرد و دنبالم آمد؟ ”
همزمان بهم نگاه می کنیم.
_شانس اوردی دختر!
_که شما رسیدین؟
لبخند مغروری می زند.
_نه! که مدارکت درست شد.
یک لحظه خون به مغزم نمی رسد. با گیجی مات نیم رخش می شوم.
خیره در چشمانم می خندد. با هیجان می گوید:
_چیه؟ آره! می ریم لندن.
هنوز در شوک بسر می برم و ناباورانه با دهان نیمه باز منتظرم با حرف هایش خیالم را راحت کند.
_شوخی می کنید!
پشت چراغ قرمز ترمز می کند و سرخوش با سر انگشتانش روی فرمان ضرب می گیرد و لبخند محوش را حفظ می کند و سر تکان می دهد.
_نه!
ته دلم از خوشی بال در می آورم. خیلی سعی می کنم آرام بنشینم و بالا پایین نپرم. دستم را جلوی صورتم می گیرم و لب می گزم.
_ولی شما که گفتی…
_برای همین می گم شانس اوردی.
جلوی یک رستوران چینی نگه می دارد اما مطمئنم از خوشحالی چیزی از گلویم پایین نمی رود.
پیاده می شود و من از جایم تکان نمی خورم. هنوز در را نبسته، خم می شود و می گوید:
_یالا دیگه! گرسنه ت نیست؟ منکه تازه اشتهام باز شده.
چشمانش چراغانی ست. انگار علی از من خوشحال تر است.
تا بحال اینقدر شنگول ندیدمش. برخلاف میلم با سستی پیاده می شوم.
متوجه لرزش گوشی در کیفم می شوم. اینبار به سرعت گوشی را از کیفم بیرون می کشم و بهت زده به صفحه اش خیره می‌شوم.
_کیه؟ اگه مامانته جواب بده. نذار نگرانت بشه.
میخ اسم شاهین بر صفحه گوشی دست و دلم می لرزد و انقدر تشنه ی شنیدن صدایش هستم که تصمیم می گیرم جواب دهم.
_بده ببینم گوشیت خودش رو کشت!
علی در کسری از ثانیه تلفنم را چنگ می زند و با اخم نیم نگاهی به صفحه و بعد به من می اندازد و رد تماس می دهد.
_اِ… چرا اینجوری می کنین؟
حریصانه می خواهم گوشی را پس بگیرم. دستش را عقب می برد.
_لازم نکرده جواب بدی. ببینم تو تکلیفت با خودت معلومه؟

دستش را عقب می برد.
_لازم نکرده جواب بدی. ببینم تو تکلیفت با خودت معلومه؟
حرصم می گیرد. حس می‌کنم آخرین فرصت شنیدن صدای چشم گرگی را از دست داده ام.
_چه ربطی داره؟ تلفن حریم شخصی منه! شما نباید…
_گوش کن باید عادت کنی که از این به بعد پیش من حریم شخصی نداری.
دلم می خواهد جیغ بزنم.
” انگار مرا تمام و کمال خریده. انگار استقلالم را صاحب شده. ”
_بیا قفل گوشیت رو باز کن!
” نمی دانم چه چیزی در سر دارد. اما می دانم اگر اطاعت نکنم هرلحظه ممکن است نظرش تغییر کند و مرا تنها بگذارد. ”
رمز را وارد می کنم. تلفن را پس می گیرد و مشغول زیر و رو کردنش می شود.
_دارین چیکار می کنین؟
بعد از لحظه ای سکوت وقتی کارش تمام می شود. تلفن را دستم می دهد.
_بلاک و پاک!
دنیا بر سرم آوار می شود. بغض می کنم و نفرتم را در لحنم می ریزم.
_کی گفت شماره آقای دکتر رو پاک کنید؟ شما خیلی بدجنسین! چرا فکر می کنین هر کار دلتون بخواد می تونین بکنین؟ از نظر شما بقیه آدم نیستن؟
حتی ذره ای خم به ابرو نمی آورد. به خشکی می گوید:
_وقتی قراره از این مملکت بری، باید با گذشته ت خداحافظی کنی. وگرنه مانع پیشرفتت میشه.
دهانم بسته می شود. اما چشمه ی اشکم بی محابا می جوشد. نگاه از صورتش می دزدم و به ماشین های در رفت و آمد می دوزم.
برایم مهم نیست چه فکری درموردم می کند. در این لحظه احساس می کنم تنها رشته ای که من و شاهین را بهم وصل می کرد به دستان علی از هم گسسته شد.
عابران پیاده رو با دلسوزی خیره ام می شوند و نگاه چپی سمت علی می اندازند و با تاسف سر تکان می دهند.
علی بی توجه به اطرافش فاصله اش را انقدر کم می کند که نگاهم مماس با زنجیر طلای سفیدش می شود.
به آرامی دست پشت گردنم می گذارد طوریکه بی اراده وادارم می کند پیشانی ام را به سینه ی عضلانی اش تکیه دهم.
شاید نفس عمیقش نشان از کلافگی یا خستگی اش باشد.
لرز خفیفی مانند جریان برق تمام تنم را ناگهان تحت الشعاع قرار می دهد زمانیکه هرم نفس هایش گوشم را نوازش می کند و نجواکنان لب می زند:
_کاری می کنم به زودی این لحظات تلخ رو فراموش کنی. برات برنامه ها دارم. قول می دم معنای واقعی خوشبختی رو با دستای خودت لمس کنی.
#مادلینگ
📗 #پارت_۸۸

پرنسس. Modeling 📚, [۰۷٫۰۵٫۱۸ ۰۲:۵۰] در حالیکه با هر هق هقم عطر منحصر به فردش را نفس می کشم لحظه ی کوتاه نزدیکی ام را پایان می دهم و سر به زیر سمت ماشین برمی گردم.
***
سرم را به شیشه ماشین تکیه می دهم و چشمان خسته ام را به آدم های بیرون می دوزم.
” از تصور اینکه قرار است برای همیشه از خانواده ام، شهر و کشورم و از همه مهم تر شاهین جدا شوم دلم سیاه می شود و قلبم سقوط می کند. ”
وقتی از ماشین پیاده می شوم از سوز هوای سرد و خشک به خود می لرزم و دستانم را زیر بغل می برم.
علی کمک می کند پاتوام را روی بافتم بپوشم و یقه هایش را به هم نزدیک می کند.
راننده چمدان ها را از صندوق عقب بیرون می آورد و علی کرایه آژانس را حساب می کند و با هم سمت سالن فرودگاه قدم برمی داریم.
” آرزو می کنم پرواز با تاخیر باشد تا برای چند ساعت برای خودم وقت بخرم و از غمی که به جان و نفس های سنگینم افتاده رها شوم و به آرامش برسم. ”
اما همه چیز برعکس می شود و خیلی سریع اتفاق می افتد و تا چشم باز می کنم خودم را روی صندلی کنار علی داخل هواپیما می بینم.
به انگلیسی می پرسد:
_خوبی؟
نگاهم روی صورت چپه تراشش می رود.
” خوبم؟ خیلی وقت است که حال خوب از یادم رفته. ”
نامطمئن سرم را به علامت مثبت بالاپایین می کنم.
طبق این چند هفته که فارسی ممنوع شده با نگاه سرزنش گرش غر می زند:
_دلان! ازت جواب کامل می خوام نه زبون اشاره!
لب روی هم می فشارم و همان طور که انتظار دارد ذهنم به سرعت جملات انگلیسی را کنار هم می چیند اما از آنجا که حال چرخاندن زبانم را ندارم،
” اوف ” غلیظی تحویلش می دهم که منجربه خنده ی کوتاهش می شود و می گوید:
_سردت نیست؟ الان میگم برات یه نسکافه گرم بیارن.
چشمانم را از چشمانش می گیرم و جوابی نمی دهم.
هنوز هم بخاطر شکافی که بین من و شاهین انداخت نبخشیدمش اما او مانند پدرهای دلسوز هوایم را دارد.
علاوه بر نسکافه برای هر دویمان پتو می گیرد و رویم می اندازد.
_ممنون.
یکدفعه برمی گردد و نگاه معنی داری سمتم می اندازد.

خوب می دانم منظورش چیست. روزهاست که برخوردم سرد و خشک شده و علی صبورانه دم نمی زند.
و حالا تشکرم برایش جای تعجب دارد. پلک هایم را روی هم می گذارم تا به این نگاه خاتمه دهم.
” نمی خواهم ادامه نگاهش را با کلامش تفهیم کند. ”
بی تفاوت از نفس عمیق و پرصدایش، سعی می کنم ذهن مخدوشم را از افکار مزاحمی که قطعا روزی مرا تا مرز جنون خواهد برد خالی کنم.
اما تلاشم بی نتیجه می ماند. طلایی های شاهین… صدای بم و نگاه سوزانش در آخرین شبی که کنارم بود، همه را از زیر چشمان بسته ام می گذرانم.
و لبم را بی رحمانه به دندان می گیرم تا از فرو ریختن اشکی که تا پس پلک هایم می آید جلوگیری کنم.
ناگهان از برخورد انگشتی که لب پایینم را آزاد می کند چشمانم باز می شود و در چشمان علی غرق می شوم.
_صد بار گفتم انقدر لب پایینت رو نخور کار خوبی نیست!
در نگاه خیسم دقیق می شود و لبهایش را به گوشم می چسباند.
_می خوای بگم چرا گریه می کنی؟
چشمانم را با درد آمیخته با قلبم می بندم و لحظه ی کوتاهی لب می گزم و کنترل دانه های زلال از چشمانم را از دست می دهم.
_فکر می کنی اونی که بخاطرش داری اشک می ریزی لیاقت تورو داره؟
درد از قلب به ریه هایم سرایت می کند و تا سرم می پیچد.
محکم تر پلک هایم را روی هم می فشارم و اشک هایم تا زیر چانه ام راه می گیرد و به هم می رسند و قطره قطره روی دستم می چکد.
_فکر می کنی با وجود کلاریس چند درصد احتمال برنده شدنت وجود داشت؟
ذهنم متمرکز حرف هایش می شود.
_حالا فرض کن کلاریسم از سر راه برمی داشتی. موضوع مادرت رو می خواستی چیکار کنی؟ یعنی فکر می‌کنی خاله بهجت قبولت می کرد؟ می دونی که چقدر روی این چیزا متعصبه!
منطق حرف هایش واقعیت را برایم روشن می کند.
_چشمات رو باز کن و بزرگ شو! سعی کن بچگی رو کنار بذاری.
نگاهش می کنم و دماغم را بالا می کشم.
دستمالی از جیب پالتویش در می آورد و به سمت بینی ام حمله ور می شود.
_نی نی کوچولو همیشه آب دماغش آویزونه.
سرم را عقب می کشم. دوباره با شوخی دستش به سرعت نزدیک صورتم می آید که باعث خنده ام می شود.

دوباره با شوخی دستش به سرعت نزدیک صورتم می آید که باعث خنده ام می شود.
می خندد و دستش را دور شانه ام می اندازد و طوری مرا سمت خودش می کشد که سرم بی اختیار روی سینه اش می افتد.
انقدر بی رمقم که حوصله جمع و جور کردن خودم را ندارم.
پتو را تا زیر چانه ام بالا می کشد و پایین گوشم نجوا می کند:
_بخواب! راه طولانی و خسته کننده س.
***
به شدت به خود می لرزم. دستان یخ زده ام را زیر بغل مشت می کنم.
به محض خروج از سالن فرودگاه ماشین مشکی مدل بالایی که از بزرگی طولش حیرت زده می شوم، جلوی پایمان ترمز می‌زند و دختر جوانی با ناز و عشوه از ماشین پیاده می شود.
زیباست. موهای کاهی رنگش را دم اسبی بالای سرش بسته.
قدبلند و خوش هیکل با چشمان آبی تیره و صورتی گیرا که با آرایشی محو خواستنی شده.
با دیدن علی لبخند پهنی می زند و تقریبا با دو سمتش می پرد و با صدای بلند می گوید:
_اَلِک!
چشمانم گرد می شود. ” اَلِک؟! ”
علی با شوق در آغوشش می کشد و گونه اش را می بوسد.
دختر شروع به بوسیدن صورت علی می کند. از حرکاتش مور مورم می شود.
یکی… دو تا… سه تا و آخرین بوسه را محکم تر از پایین چانه اش می گیرد.
علی قهقهه بلندی سر می دهد و به زبان فرانسه چیزی می گوید که بالاخره توجه دختر سمت من جلب می شود.
ابتدا بهت در صورت برفی اش نقش می بندد و بعد با روی باز لبخند می زند و دستش را سمتم دراز می کند.
به رسم ادب دستش را به گرمی می فشارم و به انگلیسی سلام و احوالپرسی می کنم.
علی معرفی اش می کند:
_دلان با لیزا آشنا شو. سهامدار فِرا ” Fera “.
لیزا لبخند پررنگی تحویلم می دهد و با لهجه ی شیرینی می گوید:
_خوش اومدم.
من و علی خنده ی بلندی می کنیم. اینطور که بنظر می رسد، علی به فرانسه من را به او معرفی می کند.
بعد توضیح می دهد که باید می گفت ” خوش اومدی ” و لیزا یه لحظه از اشتباهش دهانش باز می ماند و می خندد دوباره به فارسی با مکث می گوید:
_خوش… اومدی.
لبخند می زنم و سرم را تکان می دهم و هر سه سوار ماشین می شویم و عقب می نشینیم.
پاهای تا ران برهنه ی لیزا حواسم را پرت می کند و نمی توانم خیره نشوم.
پالتوی پوست کوتاه زیتونی تیره به همراه بوت های ورنی مشکی ساق بلند تا زیر زانو پوشیده است.
” فقط در عجبم در این هوای سرد با پاهای لخت چگونه تاب می آورد! ”
خودش را به علی می چسباند و کم مانده روی پایش بنشیند.
دوباره به فرانسه چیزاهایی بلغور می کند. تند و بی وقفه! و علی جوابش را می دهد.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *