خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت ده

رمان پرنسس/پارت ده

با بی حوصلگی کوله را روی میز کنارم گذاشتم و گفتم: _سیمین امروزم نیومد؟ نگار با قیچی پارچه گلبهی را برش داد و گفت:
_بچه ش مریضه بردش دکتر. مادر پشت میز چرخ نشست و مشغول شد. اخم هایم در هم رفت. آهی کشیدم و با حرص لبهایم را روی هم فشردم! نزدیک ظهر بود، دخترها کار را تعطیل کردند. فاطمه زودتر از بقیه دست از چرخ کاری برداشت و بلند شد و در حالیکه روسری اش را مرتب می کرد، گفت: _بچه ها خسته نباشید. خداحافظ تا ساعت سه!
” دختر خوب و مهربانی بود. تازه وارد بود. چند ماهی می شد که مادر کارگاه خیاطی اش را بسط داده و دونفر دیگر هم اضافه کرده بود. خداروشکر اوضاعمان بهتر شد و با گرفتن، سفارش های لباسهای مجلسی تقریبا کار و بارمان داشت، سکه می شد. ”
با عصبانیت در حیاط را به هم کوبیدم! _یواش دختر! با شتاب از پله ها بالا رفتم و کوله ام را گوشه ای در اتاقم پرت کردم. _هیچ معلوم هست چته؟ طلبکارانه دست به سینه روبرویش ایستادم.
_پس بالاخره این زنیکه رو دیدیم! مادر چادرش را تا کرد. _درست حرف بزن دختر! تو تربیت نداری؟ داد زدم: _نه ندارم. واسه این زنیکه شارلاتان، تفم جلوش بندازم زیاد!
مادر سری از روی تاسف تکان داد و به آشپزخانه رفت. دنبالش رفتم. _مگه من نگفتم، با این پدرسوخته، دیگه حرف نزن؛ بهش بگو جوابت منفیه؟ مادر قابلمه برنج را برداشت و روی گاز گذاشت.
_الله اکبر! آخه دختر این خانم سبحانی بنده خدا چه هیزم تری بتو فروخته، که باهاش لجی؟ دندانهایم را روی هم فشردم. با حرص چند بارچهار انگشت دست راستم را در کف دست دیگرم کوبیدم و شمرده گفتم: _مادر من … این … آدم … یه ریگی به کفشش هست. اصلا … داد میزنه، واست تور پهن کرده! مادر سر تکان داد و بشقاب ها را از کابینت بالا برداشت.
_آخه تور چیه؟ چرا الکی نفوذ بد می زنی؟ اون بنده خدا میگه، شریک بشیم، پیشنهادشم خوبه. بَدِ تو کارم پیشرفت کنم، چهل نفر زیر دستم کار کنن؟ یه جای بهتر کارگاه بزنیم؟
” چرا نمی خواهد، چشمانش را باز کند؟! ” _نخیر، اینا بد نیست! اما این پیشنهادی که داده، بو میده! من بهش اعتماد ندارم. حالا هی شما حرف خودت رو بزن! سفره را پهن کرد و غذا را کشید. شایان از مدرسه آمد. از صدای توپ پلاستیکی که به در و دیوار حیاط می خورد، سمت پنجره رو به حیاط رفتم. پرده توری را کنار زدم و پنجره راباز کردم و از همان جا با صدای بلند گفتم: _شایان بیا ناهار! شایان کیفش را کنار حوض رها کرده بود و توپ بازی می کرد.
_سلام! _علیک سلام! باز تو شوارت رو گِلی کردی؟ بیخیال با ذوق گفت: _با بچه ها یه دست گل کوچیک زدیم. سه هیچ بردیم. آی حال داد! خندیدم و به اتاقم برگشتم.

ساعت نزدیک هشت شب بود که از شرکت بیرون آمدم. پوریا با ابرو اشاره ای به پریسا زد. پریسا در حالیکه سعی می کرد، خنده اش را جمع کند، گفت: _پس کی با مامانت حرف می زنی دلان؟ دل داداشم آب شد.
سرخ شدم و زیرزیرکی نگاهی به پوریا می انداختم. او هم با لبخند شیرینی برلب سرش را از روی خجالت پایین انداخته بود. گلویم را صاف کردم و با چشم ابرو برای پریسا خط و نشان کشیدم. پوریا خنده ی صدا داری کرد و سمت ماشینش رفت.
نیشگونی از بازوی پریسا گرفتم. _خیلی بدجنسی پریسا! پریسا خنده دلفریبی سر داد. بازویش را مالید.
_اِ …. بمن چه!؟ به پوریا بگو از صبح کچلم کرده، که بهت بگم کی بیایم خواستگاری؟ لبم را از روی شیطنت گاز گرفتم و درحالیکه قند در دلم آب می شد، سرخوش با کوله ام ضربه ای به باسن پریسا زدم. _حالا حالاها باید صبر کنه. و پا به فرار گذاشتم. پریسا جیغی کشید و دنبالم دوید. از پشت طوری مقنعه ام را کشید که تا گردنم پایین آمد. البته که دکتر شاهین آرمان از دور چپ چپ نگاهمان می کرد! بعد از سه هفته جنگ اعصاب با مادر، بالاخره آب پاکی را روی دستم ریخت! _تو دخالت نکن دختر! امروزم مغازه رو تحویل می دم، می ریم، زیرزمینی که خانم سبحانی اجاره کرده!
از عصبانیت می خواستم، منفجر شوم. زنگ خانه به صدا در آمد. به حیاط رفتم و همین که در را باز کردم، مبهوت به دو مرد و یک زن روبرویم زل زدم!
_منزل خانم شهلا صبوری اینجاست؟ لب زدم. _بله! نگاهم در صورت مردی در لباس پلیس گیر کرده بود!
_صداشون کنین بیان دم در! مادر آمد. کم کم صداها مبهم شدند! _شهلا صبوری من هستم. امرتون؟ _شما به جرم … ” چی؟! ” نفسم بند آمد و به یکباره از فرق سر تا نوک پا یخ زدم دیدم! دیدم، زنی را که همراهشان بود و به دور دستان مادرم دستبند زد! دیدم لبهای مادر تکان می خوردند. زانوهای لرزانم تاب نیاوردند. دیدم که همسایه ها دورم جمع شدند. کنار در سُر خوردم و شوکه سر جا بی حرکت نشستم. دیدم که مادر را با همان چادر گل دار ارغوانی به زور سوار ماشین پلیس کردند! و دیگر چیزی ندیدم؛ زیرا پلکهایم بی اختیار روی هم افتادند و از هوش رفتم.

یادآوری گذشته حالم را دگرگون می کند! دستی به صورت خیس از اشکم می کشم و از روی صندلی بلند می‌شوم. ساندویچ نیم خورده ام را در سطل آشغال می اندازم.
هوا تاریک شده است. خسته و کوفته از خانه ی مادربزرگ برمی گردم. شایان سراغ مادر را می گرفت و به شدت دلتنگ است! دلم نیامد، از صورت رنگ پریده و خط های عمیق دور لب های مادر برایش بگویم. فقط گفتم، حالش خوب است و گفته تا بازگشتش پیش مادربزرگ بماند! سریع لباسی که شهربانو برایم آورده، را می پوشم و به اتاق بهجت خانم می‌روم. محمد کنار تخت نشسته و سر به سر بهجت خانم می‌گذارد. _سلام. سر می چرخاند، نگاهی به سر تا پایم می اندازد و ابرویش بالا می‌رود. لبخند می‌زند و به گرمی جوابم را می‌دهد! کنار تخت بهجت خانم می‌روم و دستش را می‌بوسم. _سلام بهجت خانم. خوبین؟ خوش اخلاق به نظر می‌رسد! _سلام دختر جون مرخصی خوش گذشت؟ زهرخندی می‌زنم. _ای … بد نبود! محمد بشقاب غذا را در سینی می‌گذارد و می‌پرسد:
_شام خوردی؟ _اشتها ندارم. روی صورتم دقیق می‌شود. _به نظر بی حال میای! نهار چی خوردی؟ قرص بعد از غذای بهجت خانم را با یک لیوان آب سمتش می گیرم. _یکم ساندویچ سوسیس! _خب نظرت چیه، بریم، یه کوبیده مَشتی بزنیم؟
از لحنش خنده ام می‌گیرد. می‌خواهم، جوابش را بدهم که شاهین به همراه مردی حدودا سی و سه ساله وارد می‌شوند.
_بفرما! اینم مامان بهجت! به شاهین و مرد جوان و جذاب سلام می‌کنم. شاهین با اخم نگاهی به محمد می‌کند و زیر لب جواب سلامم را می‌دهد. از نگاه های مرد جوان تمام تنم سوزن سوزن می‌شود. محمد حالم را می‌فهمد. رو به من می‌گوید: _معرفی می‌کنم، برادرم علی! وبه علی می‌گوید: _ایشونم دلان خانم، پرستار خاله بهجت!
علی با بی انصافی چشم از صورتم بر نمی دارد. _از دیدنتون خیلی خوشبختم خانم زیبا!
از تعریفش گر می‌گیرم و زیر نگاه های سه مرد لبو می‌شوم و سر به زیر می‌گویم: _ممنون شما لطف دارین! علی نزدیک تخت می‌رود و اتفاقا سلام و احوالپرسی گرمی می‌کند. _سلام. احوال خاله خانم؟ از آخرین باری که دیدمت، خیلی بهتری خداروشکر. بهجت خانم هم با سرحالی جوابش را می‌دهد.
بی حوصله مشغول مرتب کردن، کشوی داروها می‌شوم. همچنان متوجه نگاه ذره‌بینی علی هستم. حس می‌کنم، سر تا پایم را برانداز می‌کند و رفتارم را زیر نظر دارد. صدایی درونم فریاد می‌زند، ” فرار کن! برو! برو بیرون! ”

به محمد و اخم بین دو ابرویش نگاه می‌کنم. لحظه ای به علی و بعد به من نگاهی می اندازد و سمت در اشاره می‌کند، بیرون بروم!
” گیر افتاده ام! می‌ترسم، اگر الان بروم، شاهین بگذارد، روی حساب از زیر کار در رفتنم!
اما ظاهرا تیزبینی شاهین به دادم می‌رسد و با سیاست توجه علی را به خودش می گیرد.
_خب، امشب پیش ما می مونی؟
علی در حالیکه دوباره لحظه ای روی من متفکرانه فوکوس می‌کند، با جدیت می گوید:
_البته!
از طرز آخرین نگاه و لحنش دلم زیر و رو می‌شود! حس دلشوره، عجیب حالم را داغون می‌کند. زیر لب به شاهین که مطمئنا متوجه نگاههای آزاردهنده علی شده است، با اجازه‌ای می‌گویم. شاهین در تایید سرش را تکان می‌دهد و به اتاقم پناه می‌برم.
حوله را دور موهای خیسم می پیچانم و به آشپزخانه می‌روم. ساعت شش و نیم صبح است و شهربانو قبل از همه بیدار شده و چای دم کرده و برای خرید نان بیرون رفته است. کمی مربای بهارنارنج و کره روی نان تست می مالم و همینکه نزدیک دهانم می‌برم با شنیدن جمله ی:
_پیشنهاد می‌کنم ترکش کنی!
از جا می پرم و سرم را بالا می‌گیرم.
علی دست به سینه در آستانه در ایستاده است و لبخند بر لب نظاره ام می‌کند. تی شرت و گرمکن ورزشی مشکی مارکدار شیکی برتن دارد. موهای مدل تیفوسی اش کمی بهم ریخته و از رد خیسی حاصل از عرق قسمت سینه اش که روی تی شرت نمایان است، می فهمم، از ورزش صبحگاهی برمی گردد. نان در دستم را روی میز می گذارم و با گیجی می‌گویم:
_ببخشید!؟
جلو می آید و بطری خالی آب معدنی اش را درون سطل زباله می اندازد.
_مربارو میگم! بهتره نخوریش.
برمی گردد و نگاهی گذرا به سرتا پایم می اندازد.
_هیکلت رو بهم می ریزه!

” اینجا تهران است. تعجیل مردم در رفت و آمدهایشان می گوید؛ هر کسی به نحوی درگیر و شاید درحال دست و پنجه نرم کردن، با پیچ و خم زندگی ست. چه کسی از دل دیگری خبردار است؟ و فکرش را هم نمی توانی، از ذهن بگذرانی که زندگی چه خوابی برایت دیده است، که تا به اینجا آمده ای! نهار خوردن کنار محمدِ امروز، برایم رنگی تازه داشت. گاهی بی اختیار محمد را با پوریا مقایسه می کردم.
آهی از روی حسرت می کشم!
اگر خانواده پوریا تا این حد متعصب نبودند، شاید خیلی چیزها تغییر می کرد. مطمئنا امروزم را با پوریا می‌بودم و دیگر سنگینی بار مشکلات را به تنهایی به دوش نمی کشیدم. ”
_بهجت خانم الان راحتین؟
بهجت خانم چینی بر بینی اش می اندازد و می گوید:
_پیری و هزار درد. تو برو به شامت برس.
ملحفه را رویش می کشم.
_می خواین یه پتو نازک بیارم؟ شب هوا سردتر میشه ها!
چشمانش را می بندد و پشتش را به من می کند.
_نه دختر جون. همینجوری خوبه. سرمایی نیستم.
ضربه ای به در می خورد و شاهین وارد می شود.
_دلان بیا بالا کارت دارم. بهجت خانم در همان حالت با عتاب قبل از من جوابش را می دهد.
_این بچه هنوز شام از گلوش پایین نرفته. می خوای، بِکِشونیش بالا که چی؟ خب کارت رو همینجا بگو و برو.
من و شاهین یک لحظه از پشتیبانی بهجت خانم هنگ می کنیم. شاهین خنده بی صدایی می کند و چشمک ریزی به من می زند. _اینجا نمیشه مادر؛ کارم خصوصیه باید بیاد بالا.
از شیطنت شاهین خنده ام می گیرد. دستم را جلوی دهانم می گذارم که مبادا لو بروم. بهجت خانم اینبار برمی گردد و با جدیت می گوید._برو پسر خجالت بکش. مرد گنده. حیا هم خوب چیزیه.
از معنای حرفش به جای شاهین، شرمسار می‌شوم و ناگهان تمام صورتم داغ می شود، می دانم، گونه هایم رنگ گرفته اند. خودم را جمع و جور می کنم و به آرامی طوری از اتاق پا به فرار می‌گذارم که قهقه شاهین بلند می شود. شامم که تمام می شود، می خواهم از پله ها بالا بروم که محمد سر راهم سبز می شود.
_چطوری دخترو؟
از اینکه این موقع شب اینجا چه می کند، ابروهایم بالا می‌رود!
_چیه خب اومدم گوشیم رو بردارم.
بعد گوشی را در دستش تکانی می دهد و با لبخند معنی داری می گوید:
_رو تخت تو بودا!
” امشب همه بازیشان گرفته است.” با اخم نگاهش می کنم.
_پررو.
بلند می خندد.
_به من چه که تو منحرفی.
و پله ها را دو تا یکی می کند و بالا می‌رود.

” خواستم بگویم، به شما چه مربوط؟! ” که از آشپزخانه بیرون می‌رود. از وقاحت و رک گویی اش ماتم می‌برد! ” چقدر پررو! ”
بی توجه به حرفش با حرص کمی دیگر از مربا را روی نان می کشم و با اشتها می‌بلعم.
شهربانو آمد. بوی نان سنگک دو رو خشخاشی بطور تحریک آمیزی فضای آشپزخانه را تحت شعاع قرار داده است. تکه ای بزرگ از نان برشته را در خامه عسلی می‌زنم و در دهانم می چپانم. از این حرکتم خنده اش می‌گیرد.
_یواش خوشگل خانم الان خفه میشی! بعدم به شوخی ضربه آرامی به شکمم می‌زند. _همینطوری پیش بری؛ چاق میشیا! جفت ابروهایم بالا می‌روند!
” چرا امروز همه گیر دادن، به هیکل من؟! ”
نگاهی به بیرون از آشپزخانه می اندازم، تا مطمئن شوم، کسی دور و بر نباشد. _شهربانو؟ _جان دلم؟ کمکش می‌کنم، صبحانه را آماده کند. _میگم؛ این علی چرا اینجوری؟ به نظر یه جوری میاد!
غش غش می‌خندد. _امان از دست تو دختر. بنده خدا علی آقا پسر خیلی خوبی، کاری به کار کسی نداره، که میگی یه جوری!
تکه های پنیر را داخل بشقاب ها می‌گذارم.
_آخه یه جوری نگاه می‌کنه، انگار می خواد، درسته قورتت بده!
تک خنده ای می‌کند و سرش را تکان می‌دهد.
_آهان حالا فهمیدم. می دونی چرا؟ حتما بخاطر شغلش.
_مگه شغلش چیه؟ به لباسهایم نگاه می‌کند و دنبال کلمات می‌گردد:
_شغلش … چیز! اسم خوبی داشتا. صبر کن یادم بیاد!
کمی پیشانی اش را می مالد. منتظر چشم به دهانش می دوزم. _من طراح لباسم! هین بلندی می‌گویم و چاقو از دستم می افتد.
” اینکه باز اینجاست! تمام مدت علی پشت سرم ایستاده بود و به حرفهایمان گوش می‌داده! ” از خجالت سرخ می‌شوم و سرم را پایین می‌گیرم. می‌خندد. _معذرت می خوام، ترسوندمت! اومدم، بگم، خاله خانم باهات کار داره. بعد رو به شهربانو می‌گوید: _سلام شهربانو. چطوری؟ _سلام علی آقای گل. خوبم خداروشکر. آخه پسر تو که این دختر رو زَهره تَرَک کردی! علی خم می‌شود و چاقو را از زمین برمی دارد.
_واقعا متاسفم! می خوای، برات آب بیارم؟ شرمنده از روی صندلی بلند می‌شوم و زیرلب می‌گویم:
_نه ممنون! با گفتن ببخشید، از کنارش رد می‌شوم و بیرون می‌روم. بعد از صبحانه به اتاقم می‌روم. ضربه ای به در می‌خورد.
_بفرمائید تو! در به آهستگی باز می‌شود. از دیدن، چهره نفس گیر علی بی اختیار لب پایینم را گاز می‌گیرم. _می تونم، بیام تو؟ ” چقدر مودب! ”
خجالت زده، بابت حرفهایی که پشت سرش زدم، به دستانم خیره می‌شوم و لبم را تر می‌کنم. _خواهش می‌کنم! نزدیک می آید. توجهم به دوربین عکاسی بزرگ و حرفه ای در دستش کشیده می‌شود. _ام … فکر کنم، باید از اول خودم رو بهت معرفی می‌کردم! منظورم اینکه درباره حرفه م بهتر بود، توضیح می‌دادم.

نگاهش می‌کنم، روبرویم ایستاده است. حالا که دقت می‌کنم، کمی از موهای شقیقه اش سفید شده و چشمان نافذ قهوه ایش شبیه چشمان محمد است. پوستش را برنزه و موهایش را زیتونی تیره کرده و چند سانت هم از ریشه های مشکی اش درآمده است. خط لب هایش به طرز شگفت انگیزی طراحی شده و قدش کمی کوتاه تر از محمد است! اما هیکل ورزشی و ورزیده ای دارد.
تعارف می‌کنم، روی صندلی نزدیک سه کنج دیوار بنشیند. می نشیند و می‌گوید:
_خب راستش تخصص من طراحی لباسای مردونه ست. کت، شلوار، تی شرت و …
بی تفاوت فقط نگاهش می‌کنم. تک خنده آرومی می‌کند.
_و دستیار یکی از بزرگترین طراحان لباس دنیای مد هستم.
دوربینش را روی میز می‌گذارد و کمی خم می‌شود. ساق دستانش را روی زانوانش می‌گذارد و مستقیم نگاهم می‌کند.
_البته از نوع زنونه ش.
به نظرم مسخره می آید. از سر اجبار لبخند می‌زنم، تا عبوس به نظر نیایم.
_جالبه!
احتمالا فهمیده، نظر واقعی ام این نیست. بلند بلند می‌خندد. انقدر که سرخ می‌شود!
_معلومه اصلا به دنیای مد علاقه ای نداری.
شانه ای بالا می اندازم. با لبخندی اجباری، جواب می‌دهم:
_نظری ندارم.
صاف می نشیند و پاهایش را روی هم می اندازد و چانه اش را می خاراند.
_تو درباره خودت بگو؟
” طراح مد فوضول! زندگی شخصی من، به چه دردش می خورد؟!
کمی خودم را لبه ی تخت جابجا می‌کنم. سعی می کنم، همان لبخند مسخره را حفظ کنم!
_چیز خاصی وجود نداره. من پرستار بهجت خانمم همین!
_چند وقته؟
_هنوز یک ماه نشده.
دهانش باز می‌ماند! کمی سرش را کج می‌کند.
_و قبلش؟
علاقه ای به دادنِ اطلاعات، آن همه به یک غریبه تازه از راه رسیده ندارم. تصمیم می‌گیرم، به این بیست سوالی خاتمه دهم.
_قبلش دانشجوی حسابداری بودم. بلافاصله بلند می‌شوم.
_ببخشید، من باید به بهجت خانم سر بزنم.
همراه با من بلند می‌شود و دوربین گُنده اش را برمی دارد.
_آ … می دونم، مزاحمت شدم! اما می خواستم، اگه اجازه بدی … و در حالیکه دوربینش را نشان می‌دهد و کمی بالا می آورد، ادامه می‌دهد:
_چند تا عکس ازت بگیرم.
” چی؟! ”

ارشیو پایانی:

 

می‌شود یک دروغ ساده گفت و ده نفر برایت دست بزنند ، می‌شود یک حقیقت تلخ گفت و هشت نفر به تو تهمت بزنند ولی دو نفر فکر کنند !

👤 برتراند راسل

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت هفده

سامان به کنارم می آید. _اگه می خوای، می تونی لباسات رو توی رختکن اون …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *