خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت دوازده

رمان پرنسس/پارت دوازده

چشمانش توضیح بیشتری می طلبند.
_اون خیاط ماهریه.
کنارم می‌نشیند. کنجکاوانه نگاهم می‌کند.
_یعنی هم مادرت خیاطی می کنه و هم تو کمک خرج خانوادتی!؟
انعکاس بلند ضربان قلبم در سرم می پیچد. بی رحمانه ناخن انگشت سبابه ام را کنارانگشت شستم فرو می‌کنم. فشار لبهایم روی هم خطی صاف می‌سازد.
_نه!… فقط من.
دهانش باز می ماند. بعد لحظه ای سکوت محتاطانه می‌پرسد:
_پس… مادرت دیگه…
_اون دیگه خیاطی نمی کنه.
به شدت چشمانش پر از سوال می‌شود و از آن بدتر این منم که نمی خواهم، این بحث بیش از این باز شود. گلویش را صاف می‌کند.
_می تونم، درکت کنم، اگه نخوای؛ درموردش حرف بزنی.
نفس عمیقی از روی راحتی می‌کشم ” و در دلم خداروشکر می‌کنم، بالاخره کنجکاوی اش را درز گرفت. ”
زمزمه می‌کنم:
_ممنون. دیگه نمی تونم، درموردش حرف بزنم.
ضربه ای به در می خورد. شاهین اجازه ورود می دهد و از کنارم بلند می شود. در باز می‌شود و لبخندی از روی رضایت می‌زنم، وقتی می‌بینم، که دکتر سعادت یک خانم جا افتاده است.
***
شهربانو نوچ نوچی می‌کند و با ملایمت پماد را جای کوفتگی روی سرشانه و کمر و قوزک پایم می‌زند. از دیدن رد کبودیه سیاه دلم ریش ریش می‌شود. درد دوباره در تنم می پیچد. مسکن را می خورم و می خوابم.
غرق در خواب از صدای قیژقیژ در اتاقم، لای چشمانم را باز می‌کنم. نمی‌دانم، چه وقت است. اما همه جا سیاه مطلق است. پلکهایم با مقاومت روی هم می افتند. از پایین رفتنِ کنار تختم حضور کسی را حس می‌کنم. دستی روی موهای پریشانم که صورتم را پوشانده، کشیده می‌شود. قلبم ضربان کوبنده اش را از سر می‌گیرد. بویی خوش و آشنا دارد. مغزم جستجوگرانه دنبال شناسایی اش است. رمق دوباره باز کردن، چشمانم را ندارم! گذشته از آن در این تاریکی چیزی پیدا نیست. بی‌خیال می‌شوم و با نوازش هایش در خواب عمیقم فرو می‌روم.

در میان چمنزارهای سبز و باطراوت حیاط قدم می‌زنم. نفس عمیقم را محبوس می کنم. نم خاک آب پاشی شده ی باغچه مشامم را پر می‌کند. دستانم را باز و خنکای نسیم را میان انگشتانم لمس می کنم.
شهربانو و آبجی میمنت ملافه های سفید را روی طناب پهن می‌کنند و دو طرفش را می‌کشند، تا صاف شود. کمی از آنها دور می‌شوم. خیلی وقت است، دلم می‌خواهد، سری به قسمت پشتیِ ساختمان بزنم. با لذت از کنار فضای گلکاری شده و درختچه های کوچک بِه ژاپنی رد می‌شوم و چشمانم گشاد می‌شود؛ از دیدن چیزی که جلوی پایم است.
_کجا، غیبت زد دختر؟
قدم به جلو می گذارم. باورم نمی‌شود؛ این قطعا حماقت محض است.
_شهربانو این چیه؟
نزدیکم می‌شود.
_امان از دست تو دختر کنجکاو! بیا بریم! الان میمنت با خودش میگه؛ اینا چی دارن، پچ پچ می کنن!
_اینجا قبلا استخر بوده، نه؟
پوفی می‌کند. بالاخره به حرف می آید.
_آره. قبلا استخر بوده، ولی شاهین خان دستور دادن، پُرش کردن.
با تعجب نگاهم را بین جای استخر بسیار بزرگ و شهربانو می چرخانم.
_آخه چرا؟
با تاسف سر تکان می‌دهد. در کسری از ثانیه، صورتش درهم و گرفته می‌شود. آهی سوزناک از ته دلش می‌کشد.
_هی دادِ بی داد! اینجا نمیشه، بریم، توی اتاقم برات میگم.
***
با هیجان روی تختش چهارزانو می‌زنم. صدایش را پایین ترین حد ممکن می آورد.
_اینارو بهت میگم، اما دیگه نباید سوال بپرسی!
به تندی سر تکان می‌دهم و سرتا پا گوش می‌شوم.
_تا دو سال پیش همگی تو این خونه خوش و خرم زندگی می‌کردیم. بهجت خانمم سرپا بود و تو خونه خانمی می‌کرد. اون عکس توی اتاق شاهین خان یادته؟ عکس سینا پسر شاهین خان بود.
بغض می‌کند. ارتعاش صدایش دلم را می لرزاند.
_ تقریبا دو سال پیش تابستون، یه روز ظهر، مهمونی بزرگی توی ویلا بود. همه فامیل دور هم جمع شده بودن و بگو بخندی بود، که بیا و ببین! اما دو سه ساعت بعد نهار نمی‌دونم، کی در رو باز گذاشته بود و سینا چجوری رفته بود، توی حیاط؟ شاهین خان و کلاریس خانم و تمام خدمتکارا کل خونه رو دنبال سینا گشتن، تا اینکه شاهین خان جسدش رو روی آب همون استخر پیدا کرد.

بچه ی بی گناه! دلم کباب می شود. اشکهایش صورتش را می پوشاند.
_اون طفل معصوم فقط دو سالش بود. شاهین خان از غصه دیونه شده بود. کلاریس خانمم همینطور. شاهین خان، کلاریس خانم رو مقصر می دونست. از اون روز همه چی بهم ریخت. دیگه این خونه رنگ آرامش ندید. چند وقت بعدش شاهین خان به آقا صمد گفت، کارگر بیاره، استخر رو پُر کنه. نمی‌دونم، والا شاید داشت؛ از قاتل بچه ش اینجوری انتقام می‌گرفت. خدا می دونه، چه چیزایی که با چشمام ندیدم. اون اتاقی هم که طبقه بالا کنار اتاق بهجت خانم دیدی، اتاق سینا بود، اما هنوز وسایلش دست نخورده، مثل روز اول سر جاش. بارها دیدم، شاهین خان ساعت ها میره، توی اتاق و در رو روی خودش می بنده.
” پس برای همین که اکثر اوقات چشماش محزون و غم آلود است. ”
_بالاخره آقای دکتر تونست، کلاریس رو ببخشه؟ آخه همین الانم انگار رابطه شون خوب نیست!
با دستمالی صورت خیس از اشکش را پاک می کند.
_کدوم رابطه؟ والا ما که بین این دو نفر زندگی ندیدیم. اوایل صدای دعواشون تا هفت تا خونه اون برتر می رفت، اما نمی‌دونم، چی شد، که شاهین خان کلا اخلاقش عوض شد و…
صورتش را نزدیک صورتم آورد و پچ پچ کنان ادامه داد:
_بین خودمون باشه! یه روز به من و میمنت گفت؛ تمام وسایل کلاریس خانم رو از اتاقشون ببریم، یه اتاق دیگه!
” این دیگر خیلی عجیب است! یعنی تا این حد با هم مشکل داشتن؟! الان به این نتیجه رسیدم، که واقعا نمی شود، از ظاهر زندگی بقیه قضاوت کرد! راست می گویند؛ تنها پول خوشبختی نمی آورد و خیلی چیزهای دیگر باید باشد، تا آرامش را تکمیل کند. ولی هنوز ذهنم درگیرِ دلیل این همه فاصله بین شاهین و کلاریس مانده است! از ان گذشته اینها با این وضعیت اگه طلاق می‌گرفتن، که خیلی برایشان بهتر بود! ”

موهای سفید بهجت خانم را برس می کشم. بلند و پرپشت هستند. با اینکه تازه سشوار کشیدم، ولی هنوز نمناک است و حس خوبی می دهد.
_بهجت خانم؟ میگم، چرا موهاتون رو رنگ نمی کنین؟
می‌خندد. خوشحالم دوباره سرحال و سلامت است.
_دلت خوشه دخترجون! من رو چه به این قر و فرا؟
آه می‌کشد.
_دیگه از من گذشته.
سرش را می‌بوسم و از پشت بغلش می‌کنم.
_توروخدا اینجوری نگین. شما هنوزم جوونین.
بعد جلویش می پرم و با اشتیاق می‌گویم:
_اصلا امروز روز شماست. هم موهاتون رو رنگ می‌کنم، هم کوتاه! لبخند مهربانش به اخمی ملایم تبدیل می‌شود.
_مگه تو بلدی؟
با شیطنت بادی به غبغب می اندازم.
_بله که بلدم. بعد دیپلمم سه ماه تابستون رفتم، دوره آرایشری.
” راضی کردنش، کار سختی نیست. مایه اش چند تا ماچ و کمی لوس بازی و دلبری است. ”
شهربانو را برای خرید رنگ مو و وسایل مورد نیازم می فرستم و دست به کار، کوتاهی موهای ابریشمی بهجت خانم می‌شوم. ***
_بهجت خانم جان ماشاالله بزنم به تخته چقدر رنگ موهاتون بهتون میاد! انگار ده سال جوون تر شدید.
شهربانو آینه را جلوی صورت بهجت خانم می گیرد و ادامه می‌دهد:
_خودتون ببینین!
بهجت خانم لبخندی از روی رضایت می‌زند. به نظر روحیه اش تغییر کرده است.
_دستت درد نکنه، دختر جون.
شهربانو به شوخی سقلمه ای به پهلویم می‌زند.
_ای ناقلا تو اینقدر هنرمند بودی و رو نمی کردی؟
از تعریفش با خجالت سرم را کج می‌کنم و در دلم از شادی بهجت خانم خوشحالم.
نگین وارد اتاق می‌شود. دهانش باز می‌ماند.
_وای مامان! چقدر عالی شدین؟ کی میکاپ آرتیست اوردین؟
هرسه می‌خندیم، که باعث تعجب نگین می‌شویم.
_حرف بدی زدم؟
شهربانو دستش را روی شانه ام می‌گذارد و می‌گوید:
_کار این خوشگل خانم.
فک نگین به زمین می افتد!
_اوه… کارت حرف نداره، از این به بعد مشتریتم.

” روزها می‌گذرد. حالا دیگر بهجت خانم می‌تواند، با واکر راه برود. احساس می‌کنم، دیگر نیازی به پرستار سرخانه ندارد. ”
دفترچه حساب بانکی ام را نگاه می‌کنم.
” هفت میلیون و دویست و پنجاه هزار تومان! ”
ماشین حساب را برمی دارم. هزینه های دفتر و کتاب و مدرسه و پوشاک شایان را کم می‌کنم. با ناامیدی آه می کشم. ” چقدر کم دارم؟ بیشتر از چهل میلیون! ”
لپ تاپ شاهین را روی میز کوچک اتاقم جابجا می‌کنم. و دوباره مشغول ثبت اسناد می‌شوم!
” از وقتی متوجه حس غریبم نسبت به شاهین شدم، کارهای حسابداری را به اتاق خودم آوردم، تا بیشترین فاصله را حفظ کنم. از خودم می‌پرسم؛ فایده‌ای هم داشت؟ و تنها جوابی که بی تعارف از قلب سرکش و گستاخم بلند می‌شود: « نه! » ”
چشمان خسته ام را می مالم. نزدیک غروب است. عطر خاک بارون دیده، مشامم را پر می‌کند. به کنار پنجره می روم و بازش می‌کنم و بلافاصله با ذوق سمت حیاط می دوم. تا جایی که می توانم، از ساختمان دور می‌شوم. می‌خواهم؛ با خیال راحت در تنهایی ام، کودکانه کنم.
دستانم را باز می‌کنم و صورتم را رو به آسمان می‌گیرم. می چرخم. یک دور… دو دور… بازهم و بازهم… اولین باران روزهای آخر شهریور! با لذت نفس عمیقم را نگه می‌دارم. باران شدت می گیرد. از نسیم خنک می لرزم، اما بی‌خیال این حلاوت نمی شوم.

_الان سرما می خوری دختر!
صدای شاهین از خلسه بیرونم می‌کشد. از صدایش جا می خورم و با خجالت سمتش می چرخم. زمزمه می‌کنم:
_خب بارون دوست دارم.
اخم کرده است. کتش را در می آورد و روی شانه ام می اندازد.
_بارون نه! مریضی رو بیشتر دوست داری.
به طرز نا محسوسی دستش را روی گودی کمرم می‌گذارد و سمت ساختمان هدایتم می‌کند.
قلبم بیدار می‌شود و پاهایش را زمین می کوبد!
_شانس اوردی از پنجره اتاقم دیدمت؛ وگرنه تا صبح سینه پهلو می کردی.
از لحن گرفته و بدخلقی اش دلم می‌گیرد.
تا اتاقم همراهی ام می‌کند. سریع پنجره را می‌بندد. کتش را از شانه ام برمی دارم و سمتش می‌گیرم.
_ممنون.
آنرا روی تخت می‌گذارد و شال را از روی جالباسی پشت در می آورد.
_بیا، شالت خیس آبه، زود عوضش کن، تا کار دستمون ندادی.
میخکوب و بی حرکت به جای خالی حلقه اش چشم می دوزم.
_برای چی ماتت برده؟ بگیر دیگه! با گیجی سرم را بالا می‌گیرم و در چشمانش خیره می‌شوم. با کلافگی سر تکان می‌دهد و پوفی می‌کند و در کسری از ثانیه شال خیس را از سرم پایین می‌کشد و روی صندلی می اندازد. درحالیکه زیر لب غر می‌زند، شال دیگری روی سرم می پوشاند و کتش را برمی دارد و بیرون می رود.
و من حتی فرصت نمی‌کنم، دربرابرش واکنش نشان دهم. فقط به معنای جای خالی حلقه می اندیشم. وجدانم با خشم سرم فریاد می‌زند؛
” ای خودخواه! تو راضی به از هم پاشیدن، زندگی کسی دیگه هستی، به خاطر بی قراری دل خودت؟! ”

چند دقیقه بعد ضربه ای به در می خورد. در روی پاشنه می‌چرخد و محمد سرش را داخل می آورد. همان عینک معروفش را بر چشم دارد. همان که از بیست فرسخی داد می زند، محمد دکتر است!
_اجازه هست؟
خنده ام می گیرد.
_تو که نصفت اومد تو، دیگه چرا واسه بقیه ش اجازه می گیری؟
با پررویی وارد می‌شود و در را می‌بندد و درحالیکه کنارم، لبه ی تخت می نشیند، با شوخ طبعی می گوید:
_اختیار دارین! بخش اصلیش مونده بود، بیاد تو. فقط سر و کله که قبول نیست. مهم قلبه!
با انگشت سبابه قسمت سمت چپ سینه اش اشاره می کند. با لحن مؤکد می‌گوید:
_قلب!
لبهایم را جمع می‌کنم تا جدی به نظر برسم.
_اون‌وقت تو داری؟
رنگ نگاهش به معنی واقعی از این رو به آن رو می شود. از موهای بیرون آمده، زیر شالم تا چشمها و بینی و نهایتا روی لبهایم ثابت می شود.
_اگه بخوای، می تونم، نشونت بدم.
سنگینی جَو بینمان آزارم می دهد. تنگی نفس گلویم را می فشرد.
با بالش به پشتش می کوبم.
_سر به سرم نذار جوجه!
بلافاصله از جایم بلند می‌شوم و پشت لپ تاپ می نشینم. جرأت نگاه در صورتش را ندارم. سکوت طولانی عذاب آور است. نفسی می‌کشد و سمتم می آید و لپ تاپ را می‌بندد. اخم می‌کنم.
_دیونه ای؟
باخونسردی سرش را تکان می دهد.
_آره.
شالم را جلو می کشم.
_معلوم!
درست روبه رویم می ایستد. روی صورتم خم می‌شود و دستانش را به دسته های صندلی گردانم تکیه می‌دهد. از این همه نزدیکی می هراسم. راه فرار ندارم. چشم در چشمم به آرامی می‌گوید:
_باهات حرف دارم.
همچون پروانه ای در دام صیاد گیر، افتاده ام!

_بگو؟
_گفتنیارو همین الان گفتم و می خوام؛ درموردش جدی فکر کنی.
” نمی دانم، وقتی از شرایط خانواده ام آگاه شود، بازهم این گونه قرص و مصمم روی حرفش می ایستد یا نه؟ البته که نه! ”
_ما به درد هم نمی خوریم.
پوزخند صدا داری می‌زند و از من فاصله می‌گیرد.
_چرا؟ نکنه فقط مردای متاهل به دردت می خورن؟
و درحالیکه یک تای ابرویش را بالا می‌فرستد، با نیش و کنایه ادامه می‌دهد:
_که اتفاقا اسمشونم شاهین!
با عصبانیت از جا بلند می‌شوم. خشم از دستان مشت شده ام تا چشمانم بیداد می کند.
او هم دست کمی از من ندارد. به نفس نفس افتاده است. از این فاصله چند سانتی میان صورت هایمان، از داغی نفس هایش، به عمق حرصش پی می‌برم.
” این بحث باید برای همیشه همین جا چال شود. ”
عجیب، لغت به لغت کلامم را با غضب، سخت و محکم ادا می کنم.
_حرف دهنت رو بفهم! خودتم خوب می‌دونی، بین من و آقای دکتر هیچی نیست.
با نفرت کنارش می زنم. فقط چند قدم به جلو بر می دارم که زهرخند بلندی تحویلم می‌دهد و می گوید:
_آقای دکتر!
بلافاصله با تمسخر، از پشت سر، کنار گوشم زمزمه می کند:
_توی خلوتتونم، این‌قدر رسمی صداش می زنی؟
به سرعت برمی گردم و سیلی محکمی روی صورتش می‌زنم!
لحظه ای دستم در هوا خشک و بی حرکت می ماند! هر دو در بهت و مسکوت میخ هم هستیم!
قطره اشکی که روی گونه اش سُر می خورد؛ قلبم را به آتش می کشد، و تازه می فهمم، چه غلطی کرده ام و به عمق فاجعه پی می‌برم!
لبهایش را روی هم می فشارد و با صدایی که پنداری از ته چاه بلند می‌شود، لب می زند:
_جوابم رو گرفتم.
با همان نگاه مغموم و عذاب آورش، عقب عقب سمت در می رود و مرا با عذاب وجدان دیوانه کننده ام تنها می گذارد.
به معنی واقعی متلاشی می شوم! سیل اشک سد چشمانم را می شکند. پشیمانم! زار می‌زنم. خودم را روی تختم پرت و صورتم را میان بالشتم پنهان می‌کنم.
کمی بعد آرام می‌شوم و وقتی می‌خواهم، سرجایم بنشینم، از شیئی که به پایم می خورد، سرم را می چرخانم.
دستم را سمت جعبه کادوپیچ شده، کوچک دراز می‌کنم.
” حتی نفهمیدم، کِی اینجا گذاشته اش! ”
بازش می‌کنم و با دیدن دستبند طلای زنجیریِ ظریف، با چند نگین فیروزه کوچک دوباره گریه ام شدت میابد.
” او بد کرد! من چرا باهاش بی رحمانه رفتار کردم؟ ”

” صبح روز بعد با چشمانی پف کرده و سردردی عجیب بیدار می‌شوم. تعجبی هم ندارد.
تمام دیشب را اشک ریختم، تا خوابم برد.”
آبی به دست و صورتم می‌زنم و بی حال به آشپزخانه می‌روم.
شاهین مشغول چای ریختن است. برخلاف من شنگول و سرحال است!
_صبح بخیر! سحر خیزی خانم مقدم!
” حوصله یک تهمت دیگر از اطرافیانم را ندارم! ”
بدون اینکه نگاهش کنم، زیر لب سلام می‌دهم و عقب گرد می‌کنم.
صدای گذاشتنِ فنجان روی میز را می شنوم. از پشت بازویم را می‌گیرد و وادارم می‌کند، سمتش بچرخم.
_تو چته؟ حالت خوب نیست؟
دست چپش را روی پیشانی ام می گذارد.
_نکنه مریض شدی؟
تنم مورمور می شود! به سرعت سرم را عقب می کشم.
” نکند، کسی سر برسد! ”
لبم را تر می‌کنم.
_من خوبم، فقط یکم سرم درد می‌کنه.
لحظه ای خیره در صورتم متفکرانه ثابت می شود.
_حیف شد، امروز می‌خواستم، با خودم ببرمت شرکت.
اسم شرکت بند دلم را پاره می‌کند. متوجه تغییر رفتارم می‌شود.
_پوریا حکیمی و خواهرش شرکت نیستن!
مخصوصا اسم پوریا را برد. با نگرانی می‌پرسم:
_بیرونشون کردین؟
گردنش را کج می‌کند.
_چقدر خوب که هنوزم برات مهمه!
کهربایی هایش مغموم به نظر می رسند.
” کاش حسودی می‌کرد. دلم می‌خواهد، دستانم را دو طرف صورتش بگذارم و بگویم، نه به اندازه تو ”
_اون موضوع خیلی وقته، تموم شده.
دستش از بازویم شل می شود و رهایش می‌کند. زیر لب می گوید:
_می‌دونم.
بر می گردد، کنار میز وسط آشپزخانه و فنجان چای را برمی دارد. کمی می نوشد.
_ولی اگه می خوای بدونی، منتقلشون کردم، شعبه سعادت آباد. اونجا بیشتر به درد می خوردن، نیرو کم داشتم.
خیالم راحت می‌شود.
_چرا می خواین، باهاتون بیام شرکت؟
یک فنجان دیگر برمی دارد و چای می‌ریزد و دستم می‌دهد. تشکر می کنم و انگشتم را لبه ی فنجان می کشم.
_کم کم می خوام، ببرمت شرکت. دیگه واسه خودت کاربلد شدی.
از تعریفش کیفور می‌شوم. اما لذت گرفتنِ فنجان چای از دستان شاهین چیز دیگری ست.
با لبخند کمی از چای را می نوشم.
” عجیب است، اینبار طعمش متفاوت و دلپذیرتر از همیشه به نظر می‌رسد! ”

حی و حاضر، لباس پوشیده کنار در ورودی منتظر شاهین می ایستم. از دیدنم به سرعت برقی از کهربایی هایش می گذرد و ابرویش بالا می رود.
_فکر کردم، امروز نمی تونی بیای!
درحالیکه در دلم جشن می گیرم، تنها به لبخند ملیحی اکتفا می‌کنم. در را باز می‌کند، تا اول من بیرون بروم.
” از این اخلاقش خوشم می آید. ” البته که هنگام سوار شدن ماشینش هم، در را برایم باز می‌کند. تمام مسیر قلبم پاهایش را روی هم انداخته است و با لبخند نگاهم می کند.
_رسولی که یادته؟
نیم نگاهی به نیم رخش می اندازم.
_آقای رسولی معاونتون، منظورتونه؟
_آره. اونم منتقلش کردم، شعبه سعادت آباد.
وارد پارکینگ شرکت می شود.
_به جاشون کی اومده؟
با دو انگشت فرمان را ماهرانه می چرخاند و ماشینش را پارک می‌کند.
” بیست دقیقه زودتر از معمول رسیدیم. ”
قبل اینکه پیاده شود، می گوید:
_حدس بزن!
پیاده می شوم و با هم وارد آسانسور می شویم.
_خانم درویش؟
می‌خندد.
_نه! تقریبا همه ی کارمندای سابق منتقل شدن و یک تیم جدید مشغولن.
” ظاهرا ما قبل از همه رسیدیم. ”
کلید می اندازد و در را باز می کند. ” تا حالا شرکت را در این سکوت ندیده بودم. ”
قلبم به شدت بالا پایین می پرد. از جلوی اتاقم می گذرم. خاطرات همچون فیلمی جلوی چشمانم را می گیرند. حس تهی بودن درونم جریان می یابد. لرزش زانوانم محسوس شده است. عمدا به سرعت از راهرو می گذرم و خوشبختانه قدم های بلند شاهین به دادم، می رسند و خیلی سریع راهرو تمام می شود و جلوی اتاق معاون می ایستیم. در فکرم که چه کسی جایگزین رسولی شده است. سرم را بالا می گیرم و روی ورقه ی فلزی حکاکی شده کوچک را می خوانم.
_معاون شرکت: سرکار خانم دلان مقدم.
با چشمهای گشاد دوباره می خوانم. نگاهی به صورتش می اندازم. لبخند مغرورانه اش دلم را به بازی می گیرد. ناباورانه سرم را تکان می دهم. در اتاق را باز می‌کند و به داخل هدایتم می کند. ده ها شاخه گل رز سفید فرانسوی درون گلدانی کریستالی روی میز است.
_به شرکت خوش اومدین خانم مقدم.
نفسم بند می آید. دستانم یخ زده است. دهان بازم را می بندم و بالاخره به زحمت خودم را پیدا می کنم.
_شوخیتون گرفته!؟
دستش را با فاصله پشت کمرم نگه می دارد و به پشت میز می رویم.
_نه! بشین!
کنار میز می ایستم. به طور ناگهانی تمام قلبم مملو از احساس خفت و خواری می شود!
” از این مدل ترحم بیزارم! ”
بی رحمانه با اخم می گویم:
_متاسفم! شما درمورد من چی فکر کردین؟
جا می خورد.
_معلوم هست، چته؟ چرا پرت و پلا میگی؟
با حرص می گویم:
_پرت و پلا نیست. حقیقته. من تازه چند ماهه کارآموزیم تموم شده، بعد از راه نرسیده، بشینم پشت میز معاون با سابقه ده سال؟!
کیفم را روی میز می‌گذارم و عصبی می گویم:
_آخه چرا؟! این خیلی مسخره ست!
پا روی دمش گذاشته ام! چشمانش را می‌بندد و سعی می کند، به خود مسلط شود. بازوهایم را می گیرد. شمرده کلمات را ادا می کند:
_حرفات… درسته، اما تو کارآموز من بودی، می فهمی؟ من تمام این مدت بهت سخت گرفتم، تا برای این موقعیت آماده بشی، نه یه کارمند معمولی!

آرشیو پایانی:

 

همه‌ی انسان‌ها هر روز صبح که بیدار می‌شوند موهایشان را درست می‌کنند ، اما قلب‌شان را نه …

👤 ارنستو چگوارا

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت هفده

سامان به کنارم می آید. _اگه می خوای، می تونی لباسات رو توی رختکن اون …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *