خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت سیزده

رمان پرنسس/پارت سیزده

با غرور و لجبازی پا فشاری می کنم:
_نه نمی تونم، قبول کنم. من یه دختر مستقلم و نیازی به ترحم ندارم.
کیفم را برمی دارم و با شتاب از اتاق بیرون می زنم. پشت سرم می آید.
_صبر کن دِلان! بچه بازی رو بذار کنار! هیچ ترحمی در کار نیست، الان تو بهترین گزینه برای معاونت هستی.
می ایستم و برمی گردم. به تندی جواب می‌دهم:
_نه آقای دکتر ببخشید، ولی نمی‌تونم، قبول کنم.
و سمت در ورودی می‌روم.
_صبر کن، برات آژانس می‌گیرم.
***
میخ آدمها سرم را به شیشه ماشین تکیه می دهم.
” در تناقض رفتارهایی که از اول تا امروز از شاهین دیده ام، گیج وسرگردانم. دلیل این همه لطف و محبت ناگهانی را نمی توانم، بفهمم. لطفی که امروز غرورم را جریحه دار کرد. ”
ویبره مکرر گوشی در کیف دستی ام، ذهنم را از بند افکار درهمم رها می کند. زیپش را باز می‌کنم و دستم را در آن می چرخانم تا بالاخره گوشی را پیدا کرده و بیرون می کشم.
” الان است، که قطع شود! ”
سریع جواب می دهم.
_بله؟
_الو؟
_سلام بفرمائید؟ شما؟ مکث می‌کند. صدای نفسش در گوشی می پیچد. ثانیه ای نگاه کنجکاو راننده، از آیینه جلو روی من می ماند! _سلام… منم محمد.
بی اختیار کمی لبهایم کش می آیند.
_خوبی؟ خوشحالم دوباره صدات رو می شنوم.
نوک انگشتم را لبه ی شیشه تا نیمه پایین آمده ی، ماشین می کشم.
دوباره سکوت! بعد لحظه‌ای با لحنی محزون می گوید:
_منم! اومدم ویلا، نیستی! می تونم، ببینمت؟
صدای گرفته اش دلم را چنگ می‌زند.
” یعنی او هم مثل من شب سختی را پشت سر گذاشته است؟ ”
_آ… آره، آره حتما! من الان…
گردن می کشم، خیابان را دید می زنم، تا موقعیت مکانی را تشخیص دهم. و ادامه می دهم:
_… نزدیک ویلام، تقریبا ده دقیقه دیگه می‌رسم.
_هرجا هستی، پیاده شو! دارم، میام دنبالت.
گوشی را قطع می کنم و از راننده می خواهم، نگه دارد.
_چقدر میشه؟
_قبلا حساب شده خانم.
” یک لطف دیگر از دکتر شاهین آرمان! ”

چند دقیقه بعد تویوتای مشکی جلوی پایم ترمز می زند. سوار می شوم.
مسکوت است. من هم!
” این همه بی حرفی از محمد بازیگوش بعید است. ”
خیره به روبرو حواسش پی رانندگی اش است. دلم می گیرد. دستم را سمت ضبط صوت دراز می‌کنم و دکمه پلِی را لمس می‌کنم.
” یک آهنگ شاد شش و هشت! با حال و هوای ما جور است؟ نه! ”
ردش می‌کنم. بعدی و بعدی!
” خب آهنگ ها با روحیه شاد محمد هماهنگ است. ”
بی‌خیال می شوم و خاموشش می‌کنم. پشت چراغ قرمز ترمز می‌زند.
” ساعت پرترافیکی را برای صحبت انتخاب کرده است! حرف که نمی زند، پس می‌توانیم، حداقل یک ساعت در همین شرایط بهم زل بزنیم. ”
خودش دوباره ضبط را روشن می‌کند و سی دی دیگری می گذارد.
” و این آهنگِ غمگین، عجیب با ساز قلبم سازگار است. جالب است، که فهمید دلم چه می طلبد! ”
به زبان انگلیسی می خواند. سعی می‌کنم، روی معانی تمرکز کنم. تا حدودی می فهمم.
” چقدر با حالم هم آواز است! ”
_اسم آهنگ چیه؟
کمی به جلو می راند و توقف می کند.
_ آ… ” Helium! ” خوشت اومد؟
_اوهوم.
زمزمه می کند:
_منم!
نگاهش را می دزدد و خیره به ماشین جلویی، بعد چند ثانیه مکث بالاخره سر صحبت را باز می‌کند.
_بخاطر رفتار دیشبم… می‌دونم، حرفام تلخ بود. منطورم اینکه نباید اون حرفارو بهت می‌زدم. خیلی متاسفم!
حرفش که تمام می‌شود، نفس راحتی می‌کشد.
_خب… درواقع منم کنترلم رو از دست دادم و نفهمیدم چی شد که…
_فراموشش کن!
با ته خنده ای سریع ادامه می دهد:
_اما ضربه دست سنگینی داریا!
چپ چپ نگاهش می‌کنم. دستانش را به نشان از تسلیم بالا می‌برد.
_اوه، ببخشید، معذرت!
همین حرکت شیطنت آمیزش باعث می‌شود، هر دو بخندیم و این صدای بوق ممتد ماشین پشت سرمان است که ما را از دنیای خود بیرون می‌کشد.

کافی شاپ دنج و باکلاسی را انتخاب کرده است. خودش می گوید، پاتوق همیشگی اش است.
_چی می خوری؟
با اینکه میل به خوردن، چیزی ندارم، اما به خواسته اش احترام می گذارم و به یک فنجان چای رضایت می دهم. با دو فنجان چای و دو تکه کیک نسکافه ای برمی گردد.
_می دونستی داداشت ارشادم کرده، طرف هیچ نوع خوراکی شیرینی نرم؟
محمد کمی از کیکش را به چنگال می‌زند و با اشتها می بلعد.
_این جز عادتش شده. ولی می دونستم، اگه بیاد، بهت گیر میده.
درحالیکه آب دهانم راه افتاده است، مقاومتم را از کف می دهم و به کیک خوش آب و رنگ حمله می‌برم.
_باید قبلش بهم می‌گفتی.
_مهم نیست. به هرحال تو که قبول نکردی. هرچند اگه قبول می‌کردی هم، من نمی ذاشتم، بری.
از این حرفش حسابی یکه می خورم.
” مطمئن نیستم، اما انگار هنوز از خواسته اش کوتاه نیامده است! ”
_اون جعبه، دستبند نگین فیروزه منظورمه… ممنون، اما نمی تونم، ازت قبول کنم.
اخم می‌کند.
_ولی من اون رو واسه تو گرفتم. نکنه ازش خوشت نیومده؟ هان؟
به تندی جواب می‌دهم.
_نه، نه! خیلی قشنگه اما…
_پس نگهش دار لطفا! اگه هدیه م رو پس بدی، معنیش اینکه هنوز ازم دلخوری!
” استاد تحت فشار قرار دادن، آدم هاست! باید هرطور شده، مطمئن شوم که بی‌خیال من شده است. ” زبانم از کنترل خارج می‌شود.
_می دونی، تو خیلی مهربونی واقعا از ته دل برات آرزو می کنم، با دختری آشنا بشی، که لیاقت خوبیات رو داشته باشه.
یک مرتبه به سرفه می افتد و صورتش سرخ می‌شود. کمی چایی می‌خورد. نفسش که سر جا می آید، با ناامیدی نگاهم می‌کند.
_می خوای، بگی؛ که حتی ارزش فکر کردنم، ندارم که اینقدر سریع جواب رد بهم میدی؟
دستانم را دور فنجانِ گرم حلقه می‌کنم.
_این طور نیست. تو ارزشت خیلی بیشتر از این حرفاست.
_پس میشه، بهم بگی، چرا به درد هم نمی خوریم؟
” ظاهرا به هیچ صراطی مستقیم نیست. ”
با حرص گوشه ی لبم را گاز می گیرم. به دختر پسرجوانی که دو تا میز با ما فاصله دارند و با هم عکس سلفی می گیرند، نگاه می‌کنم. و دوباره چشمانم را به صورت محمد که منتظر چشم به لبم دوخته است، می چرخانم.

_دلایل من شخصیه و مربوط به من و خانواده م میشه. بیشتر از این نمی تونم، بازش کنم.
با انگشتانش روی میز ضرب می‌گیرد. نگاه متفکرش تا نرون های مغزم را تحت سلطه قرار می دهد!
” احساس می‌کنم، قصد دارد، ذهنم را بخواند. ”
_مطمئنی فقط همینه؟
” چه کسی فکرش را می کرد، روزی به محمد بابت دلم، حساب پس بدهم؟! ”
_آره.
_دلان؟
نگاهم را می دزدم.
_می‌دونی، چرا بهت علاقه مند شدم؟
قلبم خودش را حلقه آویز می کند.
” باورم نمی‌شود، انقدر راحت اعتراف می‌کند. ”
وقتی سکوت می‌کنم، ادامه می دهد.
_خب نمی‌تونم، منکر ظاهر و زیباییت بشم. اما صداقت و ذات پاکت بود، که بیشتر مجذوبم کرد.
از جایش بلند می‌شود.
_ولی حالا شک دارم، که صداقتی وجود داشته باشه.
از حرفش بی اختیار دستم سمت گلویم می‌رود. برای ذره ای اکسیژن به تقلا می افتم. نفسهایم تنگ می‌شوند.
بدون نگاه در صورتم می گوید:
_بریم!
***
سرم را به پشتی صندلی ماشین تکیه می دهم و چشمانم را می‌بندم.
” ذهن آشفته ام، با خود درگیر است. بحثم با شاهین، این قرار ملاقات مسخره با محمد! اگر همان اول، تلفنی، بابت دیشب از محمد عذرخواهی می کردم، وجدانم آسوده می شد و الان مجبور نبودم، این همه نا آرامی را تحمل کنم. ”
وقتی متوقف می شود و صدای ترمز دستی را می شنوم، از لای پلکهایم به بیرون نگاه می کنم.
_اینجا دیگه کجاست؟
کامل سمتم می چرخد و نگاه محزونش را در مردمکهایم نفوذ می دهد.
_راستش همیشه تصور می‌کردم، یک روز میارمت، اینجا رو نشونت میدم. هر لحظه حرفهایش شانه هایم را خموده تر می‌ کند.
” چرا نمی خواهد، درک کند، قلب من هم حق دارد! حق انتخاب. حق به تکاپو افتادن و ناعادلانه ضرب گرفتن. حق غرق شدن، سوختن و دم نزدن. و حق… عاشق شدن! ”
زبانش را روی لبش می کشد. انگار حرفش را سبک سنگین می کند و بالاخره دل به دریا می زند:
_میشه، فقط همین امروز کنارم باشی و بذاری، فکر کنم، جوابت مثبته؟
” وا می روم! از بودن، کنارش واهمه ای ندارم، اما نمی دانم، تا کجا می خواهد، پیش برود؟! ”
_به نظرت اینجوری چیزی تغییر می کنه؟
در ماشین را باز می‌کند و قبل از اینکه پیاده شود، جواب می دهد:
_تمام سعیم رو می‌کنم.

” کوچه باغ پیش رویم حس تولدی دیگر را درونم زنده می کند. گوشه گوشه ی زیبایی نفس گیرش مردمکهایم را وادار به گردش می‌کند و لذت دور افتادن از شلوغی و سر و صدای شهر و تنفس یکباره اکسیژن بدون ذره ای دود، همه را با اشتیاق می بلعم. ”
سر بالایی است. گاهی با لذت انگشتانم را روی دیوارهای کاهگلی می لغزانم.
صدای جوی آب زلال کنار پایم آرام بخش ترین سمفونی زندگی ام می شود. رها هستم. پروانه ای سبکبال که بعد از مدتها معنای زندگی بی دغدغه را از نزدیک می بیند.
شانه به شانه اش قدم بر می‌دارم. دستش را به بازویم بند می‌کند و وقتی می‌بیند، عقب نمی کشم، به آرامی تا سر انگشتانم سُر می دهد و آنها را میان پنجه های مردانه اش محصور می کند.
” واکنش قلبم تماشایی ست. بی تفاوت به ضربانهای منظمش ادامه می‌دهد. شاید یاد گرفته است، برای کسی جز شاهین نکوبد! ”
محمد با انگشت نشان می دهد. _این مسیر رو می بینی؟ یه کم پیاده روی داره، ولی تهش می رسه، به یه چشمه که من و شاهین پیداش کردیم. البته اهالی اینجا بلدنا، اما خب انقدر چشمه های نزدیکتر اطرافشون هست، که خیلی کم میرن طرفش.
تقریبا نیم ساعت سر بالایی نفسم را به شماره می اندازد. تمام راه محمد از خودش، دوران کودکی و خاطرات مشترکش با علی و شاهین می گوید. خوش صحبت است و هر چند لحظه خنده ات را درمی آورد و خودش شیرین تر می خندد.
هر کس از کنارمان می گذرد، اول به دستهای قفل شده مان خیره می شود و همان لحظه است که محمد دستم را محکم تر نگه می دارد.
” کمی که دورتر می‌شویم، دیگر اثری از خانه های بومی نیست و تا چشم کار می کند، باغ ها و درختچه های سرسبز و بلند و ته مانده ی سر درختی های آلوی وحشی و گردو و درخت های قد عَلم کرده ی اقاقیا دیده می شود. ”
_خسته شدی؟ می تونیم، زیر سایه ی درختای اون طرف بشینیم.
با میل و رغبت روی علفزارها می نشینم و خستگی در می کنم.
_اینجا رو چجوری پیدا کردین؟
شاخه ی خشکی می کَنَد و کنارم می نشیند.
_ممکنه دونستنش، یه کم برات تلخ باشه. واقعا می خوای، بدونی؟
قلبم می‌ریزد. پافشاری می‌کنم.
_برام بگو؟
_اینجا پاتوق شاهین و کلاریس بوده.
نفسم حبس می شود.حسادت به جانم رخنه می کند!
_شاهین و کلاریس باهم توی دانشگاه آشنا شدن و خیلی زود چنان عشق آتشینی بینشون بپا شد، که نگو! بیشتر قرارای عاشقانه شونم، اینجا می ذاشتن.
حرصم می گیرد، که مرا تا اینجا کشانده است!
_چند سال پیش یادته برف سنگینی اومد که تا چند وقت یخبندون بود؟

سرم را تکان می دهم.
“اما می خواهم، گوش هایم را بگیرم، تا دیگری چیزی از عشق شاهین به کلاریس نشنوم. ”
_همون موقع بود، که اومده بودن، اینجا و چون راه بندون بود، مجبور شدن، شب همین جا بمونن.
لبخند بدجنسی می زند و چشمانش را باریک می کند.
_خودت حدس بزن، وقتی تب عشق بین دو نفر بالا بره و یک شبم مجبور بشن، باهم تنها بمونن، چه اتفاقی میفته!
محمد بی رحمانه می تازاند. از تصور چیزی که برایم فاش کرده است، آتش می گیرم.
_پدر کلاریس مخالف ازدواجشون بود و اصرار داشت، کلاریس با پسر دوستش ازدواج کنه. خلاصه بالاخره کلی شرط می ذاره و شاهینم همه رو قبول می‌کنه. از طرفی خاله بهجت هم کلاریس رو نمی‌خواست.
با ادای هر جمله اش موشکافانه واکنشم را تحت نظر می‌گیرد. سعی می‌کنم، در ظاهر بی تفاوت باشم. اما شنیدنِ گذشته ی شاهین و قصه ی عشقش تپشهای قلبم را رو به رو تندتر می کند.
_ولی وقتی می فهمه، کلاریس باردار شده، نه موافقت می کنه، نه مخالفت! یکی از شرطایی که پدر کلاریس گذاشت، این بود که نصف ویلا به اسم کلاریس بشه.
چشمانم گرد می‌شوند!
_یعنی الان نصف ویلا به اسم کلاریسه؟
محمد خنده ی حرص دربیاری می زند و می گوید:
_درسته! بعدها به دلایلی وقتی شاهین خواست، کلاریس رو طلاق بده، بهجت خانم گفت، حق نداره، یک متر از زمین ویلا رو جدا کنه. کلاریس هم حاضر نبود، به جای نصف سهمش پولش رو قبول کنه! اینجوری شد که بهجت خانم، شاهین رو مجبور کرد، تا آخر عمرش تاوان اشتباهش رو بده. مطمئن باش هیچ وقت شاهین کلاریس رو طلاق نمیده و تقریبا با این شرایط کنار اومده. هرچند همه می دونن، که اونا هنوزم عاشق هم هستن. وگرنه هرطور بود، تا حالا جدا شده بودن.
انگار دلم را چنگ می زنند!
از جایش بلند می‌شود و دستم را می گیرد و طوری می‌کشد که تقریبا در آغوشش پرت می‌شوم. دست دیگرش دور کمرم می پیچد و محکم نگهم می دارد. صورتش را رو صورتم خم می کند. مجبور می‌شوم، در چشمان نافذش زل بزنم. با لحن آرامی لب می زند:
_اینارو برات گفتم، که بدونی، داری، احساسات پاک و معصومیتت رو برای کی و چی تلف می‌کنی! شاهین و کلاریس محکوم به ادامه ی این زندگی هستن و کلاریس انقدر عاشق شاهین هست، که به همین شرایط راضیه! عاقل باش و برای یکبارم شده، چشمات رو باز کن و ببین کسی هست، که حاضره همه جوره کنارت باشه و از ته دل دوست داره. عشق به شاهین چیزی جز دردسر برات نداره!
بعد به آرامی لبهایش را روی سرم می گذارد و عقب می کشد و دوباره دستم را می گیرد و به راهمان ادامه می دهیم.
” تمام بدنم یخ بسته است و دیگر رمق یک قدم راه رفتن، را ندارم. فشار عصبی ناشی از تاثیر حرف های محمد باعث می‌شود، عضلات اعماء احشاء م در هم بپیچد و با احساس ناگهانی حالت تهوع، به سرعت دستم را از دست محمد بیرون می کشم و پشت به محمد گوشه ای خم می‌شوم و تمام محتویات معده ام را بالا می آورم. محمد به طرفم می دود.
_دلان؟!
دستم را بالا می آورم تا جلو نیاید. بی توجه به خواسته ام، شالم را جمع می کند و زیر بازویم را می گیرد.
_آروم باش! چیزی نیست.
دستمال کاغذی دستم می دهد.
_صورتت رو پاک کن! رسیدیم.

تا کنار چشمه چند قدم مانده است. کمکم می کند و روی تخته سنگی می نشینم. چند مشت آب بر می‌دارد و صورتم را می شویَد.
_بهتری؟
با بی حسی زانوهایم را بغل می گیرم و سرم را خم می کنم و پیشانی ام را تکیه می دهم.
کنارم می نشیند و بازویش را دور شانه ام می اندازد. زیر گوشم به آرامی زمزمه می‌کند:
_همه ی اینا می گذره. امروز بفهمی و راهت رو عوض کنی، خیلی بهتر از فرداییه که معلوم نیست، چه بلایی سرت بیاد.
” بلا!؟ ”
حرفهایش خنجری می شود و قلبم را نشانه می رود.
” حالا می‌دانم، چرا مرا تا اینجا آورده است. می خواهم تنها باشم و فکر کنم. ”
چند دقیقه بعد که حالم جا می آید، سرجایم تکانی می خورم و نگاهش می‌کنم. لبخند مهربانی می زند. با پشت دست گونه ام را لمس می‌کند و به آرامی بالا و پایین حرکت می دهد.
_خوشحالم که خوبی.
” خوب نیستم. درد دارم. سرچشمه اش نامعلوم است. شاید قلبم که یکی در میان می زند. یا گلویم که کوهی از سنگ های تیز و بُرَنده، راهش را سد کرده است و نفسم را بند می آورد.
دلم گریه می خواهد؛ به حجم تمام عشقی که در سینه ام جا خوش کرده است.
مگر می شود، عاشقی را مشت کرد و به یکباره دور ریخت؟! باید های های زار بزنی. باید چله نشینی، کنی. باید سیاه پوشش شوی. باز هم امید به ترکش نداشته باش! چرا که عشق، همچون سمی از قلبت نشأت می گیرد و ذره ذره با سلول به سلولت عجین می شود و در تن و بدن و حتی مغزت رسوخ می کند. این سم، پادزهر ندارد! ”
روی دو زانو کنار سرچشمه می نشینم. مشتهایم را پر آب می کنم. کمی از آب خنک می نوشم. محمد کفشهایش را در می آورد و پاچه های شلوارش را بالا می زند و پاهایش را درون قسمت عمیقی که آب جمع شده است، می گذارد.
هوس می‌کنم. به تقلید از او، من هم کفشهای اسپرتم را می کَنم و بی‌خیال خیس شدن شلوارم با بی قیدی درون آب خنک تا ساق پایم فرو می‌روم و می اندیشم، شاهین تا حالا چند بار با کلاریس اینجا آمده و در خلوت معاشقه کرده اند؟!
خورشید میان آسمان است و مستقیم می تابد.
_برگردیم!
_اما هنوز چند جای دیگه مونده که…
نمی گذارم، حرفش تمام شود. به تندی میان حرفش می دوم و با صدای بلند داد می زنم:
_چند جای دیگه که پر از خاطرات عاشقانه کلاریس و شاهینه؟ تو مریضی؟ گذشته و آینده شاهین برام هیچ اهمیتی نداره. انقدر خودم بدبختی دارم، که به اینا برسه، شب شده. اگرم احساسی به شاهین داشته باشم، فقط برای همیشه تو قلبم نگهش می‌دارم. باقیش مهم نیست.
ناباورانه در صورتم خیره شده است.
_اینطوری نیست. من فقط می خواستم، بگم…
_هرچی هست، برای خودت نگهش دار! امروز به اندازه کافی باهات وقت گذروندم و دیدی که چیزی عوض نشد.
به تندی سرپایینی را طی می کنم و خود را به ماشین می رسانم. تمام راه عمدا چشمانم را می بندم و خودم را به خواب می زنم. حوصله جر و بحث ندارم. زیر چشمی بیرون را نگاه می کنم و با فکری که از سرم عبور می‌کند، صاف می نشینم.
_من اینجا پیاده میشم. لطفا نگه دار!

نیم نگاهی به من می اندازد و با خونسردی می گوید:
_هرجا می خوای، بری، خودم می رسونمت.
لب روی هم می فشرم و با اعصاب بهم ریخته، جواب می دهم:
_می خوام برم شهریار، پیش مادربزرگم! توهم میای؟!
_میشه آروم باشی؟ اگه لازم باشه، خانوادت رو راضی کنم، آره میام.
حرصی می شوم و از کوره در می روم.
_تمومش کن محمد! خواستن زورکی فایده ای نداره. من اگه ذره ای کشش نسبت بهت، توی خودم پیدا می‌کردم، مطمئنا رابطمون اینجوری تموم نمی شد.
به شدت ترمز می گیرد. مشتش را روی فرمان می کوبد و جوش می آورد.
_رابطمون تموم شده؟ کدوم رابطه؟ تو اصلا گذاشتی، خودم رو، عشقم رو، احساسم رو بهت نشون بدم؟
کاملا واضح است، دارد خودش را خالی می‌کند و حق هم دارد. نفس های تند و رگ نبض گرفته، کنار شقیقه اش، گواه بر اوج عصبانیتش است.
_گوشای تو فقط یه اسم می شنوه، اونم شاهینه. ذهنت فقط به یه نفر فکر می‌کنه، اونم شاهینه. و قلبت فقط برای یک نفر به تپش در میاد، بازهم شاهین. این وسط محمد اضافه ست. مزاحمه. بهتره بره بمیره! مگه نه؟
” من چطور می توانم، اینقدر بی رحم باشم؛ که دربرابر اشکهای این مرد سر تا پا احساس، بی تفاوت بمانم؟! آخر مقاومت تا چه حد؟! ”
در جستجوی کلماتم.
_مگه نه دلان؟ چرا نمیگی، همینطوره!
با دو دلی دستم روی صورت خیسش می نشیند. با شَستم اشکهایش را پاک می‌کنم. دلم برایش می سوزد. سعی می‌کنم، نیش حرفهایم را جمع کنم.
” باید تسکینش دهم. نمی توانم، با قلب شکسته رهایش کنم. ”
_محمد؟! تو برام عزیزی. از همون اولم عزیز بودی. ولی به عنوان یک دوست خوب! باور کن، تا حالا مردی به مهربونی تو ندیدم و می‌دونم، بیشتر از اینا بهت بدهکارم. الانم دیگه قرار نیست، پیش شاهین بمونم و خیالت راحت کم کم فراموشش می‌کنم.
مردمک های لرزانش چشمانم را می کاوند. دست، پشت دستم می گذارد.
_حال بهجت خانم خوب شده و دیر یا زود باید از اونجا برم. می‌دونم، بازم می تونم، روی کمکت حساب کنم، مگه نه؟
بوسه ای به سرانگشتانم می زند و با بغض، نجوا می کند:
_تا ابد!
به نظر کمی آرام شده است.
_می خوام، امشب با شاهین حرف بزنم، تا تکلیفم مشخص بشه.
لبخند می زند.
” انگار خوشحال می شود که قرار است، از شاهین فاصله بگیرم. برق امید در چشمانش می درخشد.
_بازم همدیگر رو می‌بینم؟
” ته دلم راضی نیست. حداقل نه به همین زودی ها! ”
_امیدوارم!
لبخندش عمیق تر می‌شود. بی هوا بغلم می کند و بوسه ای کنار پیشانی ام می گذارد.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو چهار

با باز شدن درهای کافی شاپ قطره قطره خونم خشک می شود. ضربان قلبی که …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *