خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت سیو دو

رمان پرنسس/پارت سیو دو

لحظه ای سکوت می کند و دستش روی کبودی صورتم نوازش وار می نشیند.
_می دونستم گوشه گیری. اما باید می فهمیدی من پدرتم و اینجا خونه تو هم هست.
نمی توانم از چشمان سرخ و آبدارش چشم بگیرم.
_و هیچ دختری نباید اینجوری پدرش رو ترک کنه!
احساساتم به قلیان در می آید. بی اختیار من هم بغض می‌کنم. آب دهانم را به سختی قورت می دهم و موهایم را پشت گوشم می زنم.
یکدفعه رنگ نگاهش تغییر کرده و با اخم چشمانش روی مچ دستم ثابت می شود.
_اون چیه؟
قلبم فرو می ریزد و به سرعت سر تا پا آتش می گیرم.
” باید آرام باشم. سعی می‌کنم خودم را به ندانستن بزنم. ”
لبخند کم رنگی می زنم.
_چی چیه؟ چیزی نیست که.
قلب هراسانم در دهانم می زند. از جایم نیم خیز می شوم.
_من برم موهام رو خشک کنم.
به سرعت مچ دستم را می کشد.
_بشین ببینم!
” مگر راه دیگری هم وجود دارد؟! مجبورم بنشینم. ”
صورتم داغ شده اما دستانم منجمد! ” راه فرار نیست. فقط خداخدا می کنم بویی نبرد. ”
روی مچ دستم را با دقت بررسی می کند. ناباورانه لب می زند.
_اینا… اینا رد زخمه؟
خشکم زده. برخوردش تندتر می شود.
_با توأم اینا رد چیه؟
داد می زند.
_می خواستی چیکار کنی؟ خودکشی؟!
_نه!
_عصبی می شود.
_نه؟!
مچ دست دیگرم را هم نگاه می کند. ” خوشبختانه اثری از جای زخم گذشته نیست. ”
_حرف بزن!
لبم را گاز می گیرم.
” مقاومت کن دلان! انکار کن! ”
_من از کجا بدونم؟ حتما به بند ساعتم حساسیت دارم.
چنان مردمک هایش در چشمانم دودو می زند که گویی قصد دارد فکرم را بخواند.
_چیه؟ چرا اینجوری نگاه می کنی؟ مسخره س! آخه چرا باید به فکر خودکشی باشم؟
سکوتش عذاب آور است. مچ دستم را می فشارد و همچنان خیره چشمانم می ماند.
_باور کن حتی من تا حالا بهش فکر نکردم! چه برسه به اینکه…
تاب نگاه تیزش را ندارم. دیگر نمی دانم چطور قانعش کنم. نفس عصبی اش را پردرد بیرون می فرستد.
_دیر یا زود بالاخره حقیقت رو می فهمم.
پلک روی هم می فشارم. دستم را رها می‌کند و برمی خیزد.

به آلبوم دیجیتال با دقت نگاه می کنم. هر چه طرح ها بیشتر می شود به مراتب انتخاب برایم مشکل تر می شود.
لیزا طرحش را انتخاب کرده و منتظر است تا نوبتش شود.
کنارم می ایستد. خودم را روی صندلی جابجا می کنم. خم می شود و سرش را نزدیک می آورد.
_این… همین خوبه دلان.
کمی روی گل های طرحی که اشاره کرده زوم می کنم.
_اوم… گلاش قشنگ نیست بعدم زیادی شلوغه.
نوچی می کند و با کلافگی غر می زند.
_آخه نیم ساعته داری اینارو نگاه می کنی. خب انتخاب کن دیگه.
آلبوم را چنگ می زند.
_اصلا بده من برات پیدا کنم.
هنوز آلبوم را کامل از دستم نگرفته. شاکی می شوم و به زور آلبوم را می کشم.
_نمی خواد. ولش کن! سلیقه من و تو که یکی نیست.
_لیزا نوبت شماست.
هر دو سمت زن میانسال درشت اندام سیاه پوست سر می چرخانیم.
با چشم و ابرو به لیزا اشاره می زنم.
” یعنی بدو برو رد کارت فوضول خانم! ”
شانه ای بالا می اندازد و با عشوه از من رو می گیرد و دنبال همان زن وارد اتاق می شود.
بی حوصله آلبوم را کنار می گذارم و ناگهان از فکری که در ذهنم جرقه می زند عین برق از جایم می پرم و با خوشحالی میان اشکال مختلف حروف انگلیسی حروف SH را انتخاب می کنم.
روی کاغذ بقیه طرح را با دو قلب به هم پیوسته ترکیب می کنم و SH را میانش جا می دهم و باقی آن را همانند زنجیری زیبا ادامه می دهم.
_دلان طرحت رو انتخاب کردی؟
کاغذ را سمت زن می گیرم.
_این!
با لبخند نگاه می کند.
_ اوم! SH! باید خیلی برات مهم باشه که می خوای خالکوبیش رو تا آخر عمر داشته باشی.
تنها به اندازه یک لحظه پلک زدن کافی است تا نام حک شده شاهین در قلبم، تلاطمش را صد چندان کند.
آه می کشم.
_درسته SH اول اسم تنها مرد زندگی من هست.
لیزا از اتاق داد می زند.
_خدای من! تو عاشق یه مردی؟
گردن می کشم و داخل اتاق را دید می زنم.
_لیزا با بدن نیمه عریان روی شکم روی تخت خوابیده و پیر مردی دو رگه مشغول خالکوبی قسمت پشت کمرش است.
از همان جا صدایم را بلند می کنم.
_خب آره. چیز عجیبی نیست که.
لیزا ذوق می کند.
_باید حتما برام تعریف کنی!
مشتاقم خالکوبی کردن را از نزدیک ببینم. رو به زن می گویم.
_می تونم برم داخل؟
_البته.
از دیدن صحنه پیش رویم و خونی که پیرمرد مدام با دستمال پاک می کند مورمورم می شود.
_من و الک قراره با هم ازدواج کنیم.
نگاهم را از پشت لیزا به صورتش می دهم. برایم جای تعجب نداشت. دستش را به گرمی می فشارم.
_جدی؟ واقعا برات خوشحالم.
چشمانش چراغانی می شود.
_از الان خودم رو همسر الک تصور می کنم. یعنی می شم لیزا فرا.
نیم نگاهی به جای زخم های زیادی که روی مچ دستم به وضوح نمایان است می اندازم.
” به زودی از شرتون خلاص می شم. ”

بالاخره نوبت من می رسد. مچ دستم را جلو می برم تا پیرمرد طرح دستبندی آویزدار را دور مچ دستم خالکوبی کند.
تلفنم زنگ می خورد. ببخشیدی می گویم و به صفحه اش نگاه می کنم.
بی شک تماس علی این موقع روز خوشایند نخواهد بود. صفحه را تاچ می کنم.
_سلام.
صدای بلندش پرده گوشم را هدف می گیرد.
_سلام و…
ادامه حرفش را می خورد و بعداز نفسی عمیق کلافه می گوید:
_کجایی؟
می توانم چهره ی عصبی اش را تصور کنم. احتمالا چشمانش را بسته تا کنترل اعصابش را بدست گیرد.
_مگه بی بی سی تون آنلاین نیستن؟
_جواب سر بالا نده بچه! ازت سوال پرسیدم جواب می خوام!
کنج لبم کش می آید.
_با لیزا اومدیم خالکو…
میان حرفم فریاد می زند.
_تو خیلی بی جا کردی!
یکه می خورم!
_مگه بهت نگفتم با لیزا صمیمی نشو! دنبالش راه افتادی که چی بشه؟
نگاهی به لیزا می اندازم.
” سر در نمی آورم چرا علی نمی خواهد من به لیزا نزدیک شوم؟! ”
نمی توانم ساکت بمانم. رگبار کلمات را یک نفس به زبان می آورم.
_من کار اشتباهی نکردم که بخوام جواب پس بدم. الکی جیغ جیغ نکن! اومدم خالکوبی کنم. همین.
_با اجازه کی؟ دلان به ارواح خاک مادرم اگه یه نقطه خالکوبی رو تنت ببینم من می دونم و تو!
لبم را گاز می گیرم.
” ارواح خاک مادرش را قسم خورد. شوخی ندارد! ”
یخ می کنم و زبانم بند می آید. داد می زند.
_شنیدی یا دوباره بگم؟ الانم با مت میای خونه تا خودم نیومدم اونجا.
لبم بی اجازه تکان می خورد.
_باشه اومدم.
به محض اینکه پیرمرد می خواهد کارش را شروع کند دستم را می کشم.
_من منصرف شدم. ببخشید.
نگاه سوالی اش را به صورتم می دوزد. من من کنان می گویم.
_یه کار مهم پیش اومده باید برم خونه.
لیزا متعجب می پرسد.
_چی شد یهو؟ تو که از صبح خیلی اصرار داشتی زودتر بیایم اینجا.
” پوف! بخاطر بودنم با لیزا سرزنش شدم. دیگر نمی خواهم بهانه دست علی دهم. انگار بی اختیار نسبت به او منفی شده ام. ”
عصبانیتم را سرش خالی می کنم.
_حالا نظرم عوض شده. حتما باید برات دلیل بیارم؟
دهانش باز می ماند. از جایم بلند می شوم و کیفم را زیر بغل می گیرم.
_تو بمون من کار دارم باید برم! _جدی جدی داری می ری؟
قبل از اینکه واکنشی نشان دهد با عصبانیت بیرون می روم.
مت جلوی ماشین منتظرم ایستاده. از اینکه هر دقیقه گزارش لحظه به لحظه ام را کف دست علی می گذارد کفری هستم.
_دلان.
چپ چپ نگاهش می کنم. در عقب ماشین را برایم باز می کند.
خشمگین می غرم.
_مت واقعا خیلی خبر کشی! اَه!
_من به وظیفه م عمل می کنم. متاسفم اگه ناراحتتون کردم.
از خونسردی اش بیشتر حرصم می گیرد. قبل از اینکه سوار شوم جیغ خفه ای می کشم و لگد محکمی به لاستیک ماشینش می زنم که پای خودم بدتر درد می گیرد.
اما برای اینکه ضایع نشوم دادم را خفه می کنم و روی صندلی عقب می نشینم.
از در پشتی وارد پارکینگ ویلا می شویم. به طرف آسانسور می روم. شست پایم تیر می کشد. مت همراهم می آید. لب روی هم می فشارم.
_تو دیگه کجا؟…

مت همراهم می آید.
_تو دیگه کجا؟
برایش پشت چشمی نازک می کنم.
_الان دیگه توی ویلام نیازی به محافظ ندارم.
دکمه آسانسور را می زند.
_دستور آقای فراست.
پوف کلافه ای می کشم و مردمک هایم را در حدقه می چرخانم و به فارسی می گویم.
_بر خر مگس معرکه لعنت.
با ورودم به سالن پذیرایی احتمال می دهم علی در اتاقش باشد. به طرف اتاقم می روم.
از بالای پله ها علی را می بینم که در آشپزخانه پشت میز نشسته. بی تفاوت به راهم ادامه می دهم که صدایش را می شنوم.
_وایسا ببینمت!
کلافه سمتش می چرخم.
_باز چیه؟ اومدم دیگه. چیه عین باباها گیر میدی!
به آرامی بالا می آید و پوزخند می زند.
_خالکوبی کردی؟
با دهن کجی می گویم:
_نخیر!
چشمانش را ریز می کند و در حالیکه با چشم و ابرو به سر تا پایم اشاره می زند می گوید:
_چک می کنما!
_اوف!
دستانم را نشانش می دهم.
_بیا ببین! کو خالکوبی؟ مگه قاصد خبرچینتون مهلت داد؟!
مشکوک نگاهم می کند.
عصبی سر تکان می دهم و گوشه ی ابرویم را بالا می برم.
_هوم؟
از چشمانش شیطنت می بارد.
_از کجا معلوم شاید یه جای دیگه ت خالکوبی کرده باشی.
همین که متوجه منظورش می شوم ناگهان چشمانم گرد می شود. با کیفم محکم به سینه اش می کوبم.
_پررو! یه وقت حیا نکنیا بی ادب!
ضربتی می خندد و از پله ها پایین می رود و میان خنده هایش بلند می گوید:
_لباس بپوش دعوتیم!
با دهن کجی ادای خنده اش را در می آورم و بعد از پیچ اول پله ها می ایستم.
_خودت تنهایی برو من حوصله ندارم!
و بی حرف به اتاقم می روم و لباس هایم را عوض می کنم و با بی حالی زیر پتو می خزم. ضربه ی آرامی به در می خورد.
_دلان؟ بیام تو؟
سرم را روی بالشت جابجا می کنم.
_بیا!
در روی پاشنه می چرخد. طبق معمول بلوز مردانه ی سفید شیک و خوش دوختی پوشیده که بسیار برازنده اش است.
با دیدنم غرولندکنان می آید و پتو را می کشد.

_پاشو! گرفتی خوابیدی؟! من گفتم لابد داری آماده می شی. دو ساعته پایین منتظرتم. پاشو دیگه… نگاه می کنه!
از حرص خوردنش خنده ام می گیرد. خودش هم سعی می کند خنده اش را بخورد.
_نخند آتیش پاره! نمی تونی دلبری کنی.
دستم را می کشد.
_پاشو دیر شد!
سرم را کج می کنم و با ناز می گویم:
_دلبری رو لیزا کرده قبلا. به ما نرسیده. حالا دیگه قرارمدار عروسی می ذاری به من نمی گی؟ تف به نامحرم.
متفکرانه به صورتم چشم می دوزد و با ابروهای درهم می گوید:
_عروسی؟ کی همچین مزخرفی گفته؟
بلند می خندم.
_لیزا همچین مزخرفی گفته.
در حالیکه از تخت پایین می آیم می گویم:
_آخه من موندم منکه دخترتم و لیزام که قراره زنت بشه. تو هم که هی چپ می ری راست میای، می گی با لیزا دوست نشو و فلان، بعد از عروسیت ما دو تارو چجوری می خوای از هم دور کنی؟ نکنه می خوای مستقل بشم؟
کوتاه می خندد.
_پس قبول کردی دخترمی!
نوچی می کنم.
_نخیر فقط فرضیه ست. سوال بود برام.
لپم را می کشد.
_فرضیه جواب نمی دیم کوچولو. هر وقت قبول کردی بیا جواب سوالت رو بگیر.
با قهر رو می گیرم.
_نگو! منکه می دونم با لیزا ازدواج می کنی. نهایتش من برمی گردم خونه قدیمیت.
هولم می دهد سمت میز توالت و از شانه هایم گرفته و روی صندلی می نشاندم و با پد صورتم را تمیز می کند.
_تا زمانی که ازدواج نکردی هیچ جا نمی ری! منم قرار نیست عروسی کنم.
از آینه به صورتش زل می زنم.
_یعنی لیزا دروغ گفت؟
پوزخند می زند.
_نه. اما حرفامون بین خودمون بمونه!
با گیجی نفس عمیقی می کشم.
_حالا کجا قراره بریم که می خوای آرایشم کنی؟ عروسیه؟
زیر خنده می زند.
_عروسی دوست داری یا دوست داری خودت عروس بشی؟
به هر بهانه ای سر به سرم می گذارد. با حرص سقلمه ی محکمی به پهلویش می زنم.
_آخ عجب دستت سنگینه. تو دوتا شوهر می کنی!
زبان درازی می کنم.
_تا کور شود هر آن کس که نتواند دید.
چند تار زیر ابرویم را می چیند و خنده کنان می گوید:
_تو یه دونه رو بله بگو، دومی پیش کش!

سر انگشتانم را روی نوار مخملین دور یقه ی پیراهن زنانه زیبای پیش رویم می لغزانم.
_آ… آ! لطفا دست نزنید خانم جوان!
از جا می پرم و به سرعت دستم را پس می کشم.
شرمنده برمی گردم تا عذرخواهی کنم که از دیدن ادوارد و دختر همراهش جا می خورم.
خیلی زود لبخند جای تعجبم را می گیرد.
_سلام ادوارد.
کاملا خودش را برنزه کرده و تی شرت جذب یقه بازش هیکل عضلانی اش را به زیبایی در معرض دید گذاشته.
این مدل شیطنت از ادوارد همیشه جدی بعید است.
خنده پیروزمندانه ای می کند.
_حسابی ترسوندمت!
نگاهم بین صورت جذاب دخترک همراهش و چشمان شوخ طبع ادوارد در گردش است.
حدس می زنم دخترک زیبا با این قد و هیکل از مدل های فرا باشد.
_آره خیلی.
تک خنده ی مردانه ای می کند و دستش را سمتم دراز می کند.
_خوشحالم امشب اومدی.
” هیچ وقت با ادوارد راحت نبودم. ”
با خجالت دست می دهم. گرمم می شود.
_ممنون.
بازویش را دور شانه دخترک که فقط به لبخند اکتفا کرده حلقه می کند و او را به خود می چسباند.
_معرفی می کنم. ویکی دوست دختر و مهربون ترین همکار دنیا.
با هم دست می دهیم.
_من دلانم. از آشناییت خوشحالم ویکی.
حق با ادوارد است. مهربانی در چشمان عسلی ویکی موج می زند.
_ممنونم. منم همینطور.
گرم صحبت می شویم که علی به ما ملحق می شود. مردانه روی شانه ی ادوارد می زند.
_تبریک می گم ادوارد. نمایشگاهت فوق العاده ست.
ادوارد تشکر می کند و رو به من می گوید:
_از علی خواهش کردم حتما تورو نمایشگاهم بیاره. هنوز یادم نرفته استعدادت توی طراحی بی نظیره.
ابروهایم بالا می رود و گونه هایم رنگ می گیرد.
_من؟
_اوهوم. تو دریچه نگاهت متفاوته. امشبم می خوام نظرت رو درباره لباسا بدونم.
از تعریفش غافلگیر می شوم.
_اینجا خیلی لباس داره. همه رو خودت طراحی کردی؟
دستش را پشت کمرم می گذارد و با هم میان لباس هایی که تن مانکن ها کرده قدم می زنیم.
_بیشترش. البته چند تاش رو با ویکی طراحی کردیم.
ویکی به چند تا از لباس ها اشاره می زند.
_لباسای اون سمت طراحی منه.
چشمانم برق می زند.
_وای اون لباس آبی سلطنتی عالیه.

علی رو به من می گوید:
_بیشتر از صد تا لباس اینجاست که همه برای یه سریال تاریخی مربوط به دوران ریچارد اول طراحی شده.
ادوارد به سرعت اصلاح می کند.
_دقیقا ۱۳۴ دست لباس.
فکم می افتد. ذوق زده می گویم:
_من عاشق این پیراهنا با دامن پوفی پرنسسی ام.
علی زیر خنده می زند.
_دامن پوفی.
میان خنده های علی، ویلیام را می بینم که در حالیکه اخم غلیظی میان دو ابرویش نشانده از دور سمت ما می آید. قبل از رسیدنش ادوارد رو به من می گوید:
_جدا؟ پس برات یه سوپرایز دارم. با من بیا!
نیم نگاه سوالی ام را به علی می اندازم. شانه ای بالا می اندازد و سر تکان می دهد تا همراه ادوراد بروم.
آخرین نگاه را به چشمان سرخ ویلیام که جام دستش را با خشم می فشارد می اندازم و با ادوارد همراه می شوم.
تقریبا به انتهای نمایشگاه رسیدیم. نمی دانم چه چیزی انتظارم را می کشد. در پس دیواری که خارج از دید است دری وجود دارد. در را باز می کند.
_فکر کردم عالی میشه اگه امشب یه مدل زنده این لباس رو بپوشه و همه رو شگفت زده کنه.
دهانم از دیدن لباس فوق العاده استثنائی با این ترکیب رنگ طلایی و قهوه ای و پارچه ی ابریشم براقش که زیر نورهای فراوان بیشتر می درخشد باز مانده است.
_امتحانش می کنی؟
حیرت زده چشم در صورت منتظر ادوارد می چرخانم.
_وای آره.
طرز پوشیدنش را به ترتیب برایم توضیح می دهد.
_اگه به مشکل خوردی من پشت درم.
هنوز چند قدم مانده تا به در برسد.
_می خوای بمونم کمکت کنم بپوشیش؟
هول زده به لکنت می افتم.
_نه… نه! من… من خودم می پوشم.
چشمک می زند.
_زیاد طولش ندی!
طوری بندهای پشت کمرم را محکم می کشم که نفسم حبس می شود و گره اش را محکم می کنم.
دستی به دامن سنگین و پوف دارم می کشم و جلوی آینه می ایستم.
کمی یقه اش باز است. آستین های تا آرنجم را دوست دارم.
موهایم را با دست بالای سرم جمع می کنم و غرق در تصوراتم خود را یک شاهدخت تجسم می کنم.
لباس به زیبایی روی اندام لاغرم نشسته. به طرف در می روم و دستگیره را می کشم.
باز شدن در همزمان می شود با چهره ی حیرت زده ی ادوارد. کف می زند و دورم می چرخد.
_بهتر از این نمیشه.
” می خواهم زودتر علی مرا در این لباس ببیند. ”
_صبر کن!
می ایستم و متعجب نگاهش می کنم. به داخل اتاق می رود و کمی بعد با تاج زیبایی باز می گردد.
درحالیکه تاج را روی سرم می گذارد می گوید:
_ملکه که بدون تاج نمیشه!

احساس عجیبی ته دلم را به خلاء می کشاند. هیجان زده با طمأنینه از پیچ نمایشگاه به سالن اصلی می روم و طولی نمی کشد که تمام نگاه ها خیره ام می شوند.
” اینکه در کسری از ثانیه مرکز توجه تمام اطرافیانت شوی و به یکباره نور هزاران فلش سر تا پایت را احاطه کند غرورآفرین است. ”
درحالیکه دست به کمر ژست عوض می کنم و به سمت دوربین ها می چرخم چشمانم علی را جستجو می کند که ناگهان صدای تشویق ها بلند می شود و جمعیت کنار می رود.
دهانم باز می ماند وقتی می بینم دو پیش خدمت با لباس فرم، بزرگ ترین و زیباترین کیکی که تا به امروز دیده ام را توسط میز چوبی چرخدار دقیقا مقابلم می گذارند و همه بلند و یک صدا تولدت مبارک می خوانند.
ذهنم درگیر و گیج است که بالاخره علی پیدایش می شود و قبل از اینکه بفهمم دقیقا چه اتفاقی افتاده درآغوشم می کشد و زیر گوشم نجوا می کند.
_تولدت مبارک پرنسس من. دختر کوچولوی من تولدت مبارک.
از خوشحالی مضاعف هیچ عکس العملی ندارم جز اینکه لب به دندان می گیرم تا اشک هایم سرازیر نشوند.
دستانم پشت گردنش می پیچد و محکم گونه اش را می بوسم.
_ممنون… ممنون!
با صدای جیغ و سوت بقیه بالاخره عقب می کشد و از گرمی لب هایش روی پیشانی ام چشم می بندم و لبخند می زنم و شور و هیجان قلب و سینه ام را به چالش می کشد.
ناباورانه خیره به دسته گلی از ده ها رز سرخ آتشین، دستم را جلوی دهانم می گیرم و دلم می خواهد از شادی جیغ بکشم.
دسته گل را از علی می گیرم و عطرش را با ولع می بلعم.
چشمانم چراغانی شده. ادوارد بوسه ی دوستانه ای روی گونه ای می زند و بعد از او آماج بوسه و بغل ها شروع می شود تا اینکه نوبت به ویلیام می رسد. اخمش کم رنگ شده.
تبریک می گوید:
_تولدت مبارک دلان.
لبخند می زنم.
_ممنون ویلی.
_می تونم ببوسمت؟
” چه با ادب شده! ”
بابت اجازه گرفتنش تعجب می کنم.
_حتما!
بی درنگ روی صورتم خم می شود و با بوسه ی سریعش بر لبم غافلگیرم می کند.

در این بین چشم غره ام از دید علی پنهان نمی ماند و منجر به قهقهه اش می شود.
مشتی به بازویش می زنم و به فارسی می گویم:
_مرض! خنده داره؟
میان خنده می گوید:
_اوهو… هو! اون بوسیدت کتکش مال منه؟
صدای خنده همه بلند می شود.
” عکس پشت عکس. خنده و خوش گذرانی و رقص و پایکوبی در بزرگترین باری که علی از قبل رزرو کرده و به تمام دوستانش مرا به عنوان دخترخوانده و عزیزدردانه اش معرفی می کند. متعجبم که خبری از لیزا نیست. ”
از صدای موسیقی زنده چیزی نمانده بالاپایین بپرم.
سرجا تکان میخورم و بشکن می زنم که علی دستم را می کشد.
_بیا! بیا بریم وسط! اومدیم خوش بگذرونیم.
انقدر نوشیدنی خورده ام که تا خرخره پر شده ام. از خدا خواسته دامنم را بالا می گیرم و سعی می کنم با ریتم آهنگ برقصم.
صدا به صدا نمی رسد. کنار گوش علی می گویم:
_پس برام نقشه کشیده بودی. لازم نبود انقدر شلوغش کنی. یه مهمونی کوچیکم کافی بود.
شرارت از چشمانش می بارد.
_بالاخره باید بفکر شوهر باشم برات. چهار نفر بیشتر فهمیدن تولد دخترمه.
با حرص بازویش را چنگ می زنم.
_می کشمت علی!
مستانه می خندد.
_جیغ نزن! گلو درد می گیری.
هولش می دهم که بیشتر می خندد.
_اگه امشب ادوارد و ویلیام رو به جون هم نندازی خیلی کاره!
با عشوه موهایم را سمت چپ شانه ام می ریزم.
_بمن چه ویلیام دست بردار نیست.
پوفی می کشد.
_تو اصلا برخورد با مردارو بلد نیستی!
همزمان با کند شدن ریتم آهنگ حرکتمان نرم می شود.
_نمی خوام بهش رو بدم.
_هیس! ویلیام داره میاد. لطفا ناراحتش نکن!
اوفی می گویم که ناگهان دستی دور کمرم حس می کنم. متعجب سرمی چرخانم و با خاکستری های ویلیام چشم در چشم می شوم.
دست همیشه سردم را می گیرد و لب هایش را به پشت دستم می چسباند.
_با من برقص!
قبل از مخالفتم مغموم نگاهم می کند و با یک حرکت تنم را به خود می فشارد و همراهم می کند.
_خواهش می کنم دلان!
به علی نگاه می کنم. به تایید پلک روی هم می گذارد و می رود.

_ویلیام تو واقعا از جون من چی می خوای؟
یکدفعه مرا به نقطه ی نیمه تاریکی می کشاند و به آرامی لب می زند.
_فقط می خوام برقصیم.
زیر هاله ی نور کم جان، سرخی چشمانش پیداست. قلبم به تکاپو می افتد.
ته دلم از افکار منفی که از ویلیام بعید نیست عملی اش کند می هراسم.
نمی خواهم بیگدار به آب بزنم. صبورانه به نرمی همراهی اش می کنم. بوسه ای به لاله ی گوشم می زند و زمزمه می کند:
_تنها چیزی که آرومم می کنه رقصیدن با تو هست. چون از همیشه بهم نزدیکتری. بدون دلواپسی می تونم تورو توی بغلم بگیرم.
ملتمسانه می نالم.
_بس کن ویلیام!
_هیس…! اعتراف می کنم وقتی دیدمت فکر می کردم بدست آوردنت عین آب خوردن باشه.
اما هر بار که می بینمت به ارزشت پی می برم. تو برام دست نیافتنی هستی.
راستش من پای اون اجازه نامه رو امضا کردم چون فکر می کردم می تونم خوشحالت کنم.
ولی نمی دونستم با دور شدنت حکم مرگ قلبم رو صادر می کنم. چطور میشه بدون تو نفس کشید؟ روی دوپا راه رفت و زندگی کرد؟
” گوش هایم نمی خواهد چیزی بشنود! ”
تنها از این همه نزدیکی اش، از حرف ها و عمق نگاهش هم چون گنجشکی در چنگال صیاد به خود می لرزم.
آب دهانم را قورت می دهم و به هر طریقی می خواهم فرار کنم.
_من خسته شدم. می خوام بشینم.
نوک بینی اش را به بینی ام می کشد و مستقیم در چشمانم خیره می شود.
_چرا؟ نمی خوای هدیه تولدت رو بگیری؟
_هدیه نمی خوام. دارم خفه می شم.
دستش را کمی شل می کند و نوازش وار از پشت تا کمرم می کشد.
_اما من یه هدیه کوچیک برات دارم.
از حرکت می ایستد و به سمت صندلی هدایتم می کند.
همین که می نشینم نفسم سر جا می آید. کنارم می نشیند و دست در جیب شلوارش می برد و جعبه ی مخملی کوچکی بیرون می کشد و سمتم می گیرد.
_برای تو. بازش کن!
قبل از اینکه جعبه را باز کنم فکر می کنم.
” هدیه علی چه می تواند باشد؟ ”

از دیدن یک جفت گوشواره ظریف و زیبا با نگین هایی فوق العاده درخشان غافلگیر می شوم و میان لبخندم بی اختیار لب به دندان می گیرم.
_ممنون. خیلی قشنگه. بنظر قیمتی میاد!
لب هایش کش می آید.
_تولدت مبارک.
جعبه را از دستم می گیرد و گوشواره ها را در گوشم آویزان می کند.
_گرون قیمت ترین الماس ها در برابر تو ارزششون رو از دست می دن.
دهانم باز می ماند.
” الماس؟! ”
مردد دستم سمت گوشم می رود و گوشواره را لمس می کنم. ناباورانه لب می زنم.
_یعنی این الان الماسه؟!
لبخند پردردی می زند و با حرکت ملایم انگشتانش موهایم را پشت گوشم می برد. آه عمیقی می کشد.
_اینکه چیزی نیست. تمام دارایی من متعلق به تو میشه اگر با من بمونی.
امشب فهمیدم بدون تو زندگی برام غیر ممکنه. می خوام یه فرصت دیگه بهم بدی! قول می دم دیگه ناراحتت نکنم. هوم؟ نظرت چیه؟
مدتهاست که آنقدر علی مرا از نظر مالی سیراب کرده که طمع اموال ویلیام نمی تواند نظرم را تغییر دهد. اما قبل از هر چیز می گویم:
_متاسفم من نمی تونم همچین هدیه گرونی رو قبول کنم.
می خواهم گوشواره ها را از گوشم جدا کنم که مچ دستم را می گیرد.
_ناراحتم نکن… لطفا!
” چطور نگاهش تا این حد گرفته‌ و محزون است که می تواند قلبم را به آتش کشد؟! ”
با آمدن علی زبانم بند می آید. سمت چپم می نشیند و دستش را دورم حلقه می کند.
_دختر کوچولوی من چطوره؟
با اخم غلیظی می گویم:
_نگو کوچولو! من دبستانی نیستم.
بنظر برق الماس ها نگاهش را جلب می کند. گوشه ابرویی بالا می فرستد.
_اوم…! گوشواره الماس!
نیم نگاهی به ویلیام می کنم.
_هدیه ویلیامه.
علی نگاه معنی داری به ویلیام می کند.
_خیلی خوش سلیقه ای. اما باید بگم که هدیه من دلان رو بیشتر خوشحال می‌کنه.
ته دلم غوغا برپا می شود. بی صبرانه سرجا بالا پایین می پرم.
_پس کی هدیه م رو می دی؟ بده دیگه دلم آب شد.
با صدای بلند می خندد.
_دیدی هنوز بچه ای! پاشو بریم ویلا تا کادوت رو بدم!
دستم بند دامن لباسم می شود که ویلیام می گوید:
_من خودم بعدا دلان رو می رسونم ویلا. هنوز حرفام باهاش تموم نشده.

ویلیام می گوید:
_من خودم بعدا دلان رو می رسونم ویلا. هنوز حرفام باهاش تموم نشده.
عین ماست وا رفته چشم بر دهان علی می دوزم و در دل خداخدا می کنم تا جوابش منفی باشد.
اما از شانس من علی بدون نگاه در صورتم می گوید:
_تصمیم با خود دلانه.
آه از نهادم بلند می شود.
” بعد از قبول چنین هدیه گران قیمتی چطور می توانم برای ماندن و یک صحبت ساده دست رد به سینه ویلیام بزنم؟ ”
با وجود خودخوری ام بالاجبار سعی می‌کنم با خوش رویی برخورد کنم.
_فکر می کنم بشه یه کم بیشتر بمونم و با مت برگردم.
علی شانه ای بالا می اندازد و انگشت اشاره اش سمت ویلیام نشانه می رود.
_هی تو خیلی مراقب دختر کوچولوی من باشی!
ویلیام که از شادی در پوست خود نمی گنجد. با هیجانی خاص می گوید:
_خیالت راحت. می رم یه نوشیدنی خنک بگیرم.
به محض رفتن ویلیام، علی گونه ام را می بوسد و شانه هایم را می گیرد.
_آفرین دختر خوب تصمیم عاقلانه ای گرفتی.
با عجز میخ چشمانش می گویم:
_مجبور شدم. توی رودربایستی موندم. علی دلم نمی خواد با ویلیام باشم.
سری از روی تاسف تکان می‌دهد.
_دلان توروخدا یه ذره فکر کن! ویلیِ ثروتمند عاشقت شده. آدمی که خیلی خوب می شناسمش. از هر نظر می تونه خوشبختیت رو تضمین کنه. آخه دیگه چی می خوای؟
من خوشبختیت رو می خوام. چه بهتر که با همچین آدمی ازدواج کنی. اینجوری خیال منم راحته.
” انگار برای علی همه چیز تمام شده بنظر می آید و چه بسا قبلا با ویلیام درمورد ازدواج با من به توافق رسیده باشد. ”
با دلخوری ازش فاصله می گیرم و ذهنم دنبال راه حل برای خلاصی از این مخمصه می گردد.
از گوشه چشم می بینم که علی به سمت در خروجی می رود و از تنها ماندن دوباره با ویلیام ماتم می گیرم.
” دلم برای خودم می سوزد. شب تولد من است و چقدر شادی ام کوتاه بود. ظاهرا تنها کسی که لبخند بر لب ندارد من هستم. ”
سر می چرخانم و خیره مهمانان خاص علی می شوم که ادوارد توجهم را جلب می کند.
بنظر با سرگیجه قصد خروج از بار را دارد. پا تند می کنم و خودم را به او می رسانم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *