خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت سیو سه

رمان پرنسس/پارت سیو سه

_ادوارد؟
حواسش نیست یا شاید از موسیقی سرسام آور صدایم را نمی شنود. بازویش را می گیرم و اینبار بلند تر می گویم:
_ادوارد خوبی؟
نگاهم می کند. از زهرخندش تا ته قضیه را می خوانم. مست و پاتیل لب می زند:
_آره. خوبم… خوبم. کمکم می کنی برم بیرون؟ به هوای تازه نیاز دارم.
دستش را دور شانه ام می اندازم و سعی می‌کنم با وجود سنگینی وزنش او را تا بیرون همراهی کنم.
تلوتلوخوران خود را به پله می رساند. از ترس اینکه مبادا زمین بخورد تا لحظه ی نشستنش رهایش نمی کنم.
_آخه مگه مجبور بودی اینهمه بخوری که به این حال بیفتی؟ دوست دخترت کجاست؟
تلخ قهقهه می زند.
_دوست دخترم؟
برمی گردد و با انگشت به بار اشاره می زند و شل و وارفته می گوید:
_اون تو داره با شوهر سابقش شب نشینی می کنه.
” شاید یک بطری آب سرد حالش را جا بیاورد. ”
از کنارش نیم خیز می شوم. دامنم را می چسبد.
_کجا می ری؟
پوف کلافه ای می کشم.
_می رم یه بطری آب بگیرم بیارم روی سرت خالی کنم.
_نه نه! لطفا نرو می خوام باهات حرف بزنم. انقدرام اوضاعم خراب نیست.
نفس عمیق و کش دارم را فوت می کنم و می نشینم.
_بخاطر دوست دخترت خودت رو خفه کردی؟
دستی به صورتش می کشد و قطره اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر می شود و سرش را به شقیقه ام تکیه می دهد.
_خیلی دوستش دارم.
گریه اش شدت می گیرد. از حال زار و نزارش قلبم فشرده می شود.
_خیلی خب آروم باش ادوارد! حتما اونم تورو دوست داره.
سرش را تکان می دهد.
_اوهوم.
_خب پس مشکل چیه؟
با بی تابی می نالد.
_می ترسم از دستش بدم. یعنی می دونم اون بالاخره بخاطر بچه ش برمی گرده پیش اون عوضی.
به صورت سرخش نگاه می کنم.
” یاد شاهین می افتم که مرا بخاطر کلاریس رها کرد.
درد ادوارد را می فهمم و جری می شوم تا کمکش کنم. ”
_بنظرم باید قبل از اینکه دیر بشه یه کاری کنی. می خوام هرطور شده کمکت کنم و باهاش حرف بزنم تا مشکلت حل بشه.
گل از گلش شکفت.
_جدی می گی؟ یعنی می شه؟
لبخند امیدوارکننده ای می زنم.
_اگر دست بجنبونی آره.
با ذوق بغلم می کند و گونه ام را به رگبار بوسه هایش می بندد.

با ذوق بغلم می کند و گونه ام را به رگبار بوسه هایش می بندد.
_وای. تو خیلی خوبی. خیلی. خیلی.
الان است که لپم را بکَنَد.
_آی. لپم ادوارد!
بوی تند الکل خفه ام می کند. سمت دیگر صورتم را هدف می گیرد. تلاش می کنم دورش کنم.
_بسه دیگه. ولم کن! گفتم ولم کن!
ناگهان دستی از پشت یقه اش را مشت می کند و چنان به عقب پرتش می کند که جیغ بلندی می کشم. ویلیام نعره می زند.
_مگه کری؟ میگه ولم کن! چه غلطی می کنی عوضی؟
ادوارد گیج و منگ روی زمین پهن می شود. با ترس داد می زنم:
_ویلیام نه!
به طرف ادوارد می دوم. خوشبختانه مت متوجه ما شده و از ماشینش پیاده می شود.
ویلیام بی خیال نمی شود و در حالیکه از چشمانش آتش می بارد به سمت ادوارد یورش می برد.
_می کشمت آشغال!
و همین که مشتش بالا می رود فریادزنان خودم را جلو می اندازم.
_نه نزنش!
ناگهان مشت محکمش به شانه ام می خورد و درجا ضعف می کنم و ناله ی بلندم به هوا می رود و روی ادوارد می افتم.
ویلیام زیر بازویم را می گیرد.
_دلان؟ دلان؟
بلندم می کند و سمت خود می چرخاندم. از درد صورتم جمع می شود و به زور جیغ می کشم.
_تو یه احمقی ویلیام بل!
مت ویلیام را کنار می کشد و می توپد.
_بکش کنار! چیکار کردی؟
کمکم می کند بنشینم.
_حالت خوبه؟ نباید خودت رو می نداختی وسط.
به سختی دستم را تکان می دهم تا مطمئن شوم در نرفته باشد.
_من خوبم. به ادوارد برس!
ویلیام دستم را می گیرد و نادم می گوید:
_دلان خواهش می کنم من رو ببخش! نمی خواستم تو آسیب ببینی.
شانه ام را محکم می مالم.
_بذار یه نگاه بهش بندازم.
_بس کن ویلیام راحتم بذار! برای چی به ادوارد بیچاره پریدی؟
_اون داشت اذیتت می کرد.
شانه ام تیر می کشد.
_اون حالش خوب نبود. نمی فهمید. قبلش داشتیم با هم حرف می زدیم.
کمی یقه ام را کنار می کشد. غرولندکنان پرخاش می کنم.
_گفتم بمن دست نزن! نمی فهمی؟
بی توجه دست زیر زانوام می اندازد و با یک حرکت بغلم می کند که جیغم بلند می شود.
_من رو بذار زمین! مت من رو از دست این دیونه نجات بده!
مت سد راه ویلیام می شود.
_کجا می بریش؟
دست و پا می زنم که ویلیام سفت نگهم می دارد.
_شونه ش بدجوری کبود شده بهتره بریم دکتر.
موهایش را می کشم.
_دکتر نمی خوام تو خطر واقعی هستی.
سرش را عقب می کشد و راه می افتد.
_انقدر وول نخور!
ناگهان یک نقشه در سرم جرقه می زند.
_خیلی خب باشه. پاهام که سالمه. خودم میام. من رو بذار زمین!
خیره چشمانم را می کاود.
_داری گولم می زنی!
لبخند اغواگرانه ای می زنم.
_می تونی امتحان کنی.

لبخند اغواگرانه ای می زنم.
_می تونی امتحان کنی.
با تأمل می ایستد و همین که پایم به زمین می رسد یک لگد محکم به پایش می زنم و فرار می کنم.
_آی…!
سرخوش از فرارم به طرف مت می دوم که ناگهان بازویش دور شکمم می پیچد.
_گرفتمت موش کوچولو.
قلقلکم می آید. ریزریز می خندم و تکان می خورم و می خواهم مچ دستش را گاز بگیرم.
اما اینبار محکم تر از پشت به من می چسبد و پایین گوشم زمزمه می کند.
_اگر همین طور وول بخوری هیچ تضمینی نمی کنم تا ویلا درسته قورتت ندم.
یکهو در جا از حرفش خشکم می زند و آب دهانم را قورت می دهم و داد می زنم:
_تو غلط می کنی!
و گاز محکمی از ساعدش می گیرم که دادش به هوا می رود و بی اختیار آزادم می کند.
با صورت سرخ و جمع شده از درد، آستینش را بالا می زند. از دیدن جای دو ردیف دندان روی پوست سفید دستش کیفور زیر خنده می زنم.
_حقته!
و بی خیال به سمت ماشینش می روم.
خمیازه ای می کشم و منتظر به ویلیام که پشت فرمان نشسته نگاه می کنم.
_چرا وایسادی؟ خب راه بیفت دیگه!
چشمانش را تنگ می کند و استارت می زند.
_بهت گفته بودم من عاشق سفرهای بی برنامه م؟
کمی فکر می کنم.
_اوم… نه. چطور؟
دنده را عوض کرده و راه می افتد. با لبخند موذی می گوید:
_خب حالا می گم.
چشم بسته خمیازه دیگری می کشم.
_باشه فعلا برو که دارم بیهوش می شم.
با لحن خاصی می گوید:
_چشم!
یکهو مغزم اخطار می دهد و به سرعت چشمانم را باز می کنم.
_تو الان چی گفتی؟
خیابان ها خلوت است و با سرعت باد می راند.
_گفتم چشم.
_نه… قبلش! منظورت چی بود از سفر بی برنامه؟
آرنجش را به شیشه کنارش تکیه می دهد و با انگشتانش روی فرمان ضرب می گیرد و خونسرد می گوید:
_هیچی داریم می ریم سفر.
چشمانم گرد می شود و با اخم داد می زنم.
_دیوونه شدی؟ یالا دور بزن من رو ببر ویلا! تلفنم توی ماشین الک جا مونده الان نگرانم میشه.
گوشی اش را سمتم می گیرد.

_مشکلی نیست. می تونی از تلفن من استفاده کنی. بهش خبر بدی. الان برات شماره ش…
یکدفعه سکوت می کند و ابروهایش درهم می رود.
_لعنتی! شارژ تموم کرده.
با سرخوشی می خندم و خود را روی صندلی جابجا می کنم و پلک روی هم می گذارم.
_وقتی رسیدیم ویلا بیدارم کن!
چند دقیقه ای می گذرد. دل‌نگرانم از خواب بودنم سواستفاده کند و مسیرش را تغییر دهد.
_دلان؟
چشم بسته جواب می دهم.
_هوم؟
_تو از من بدت میاد؟
” خدایا دوباره قبرستان کهنه می شکافد. ”
_نه.
_پس اگه خوشت میاد چرا قبول نمی کنی با من…
کلافه موهایم را پشت گوشم می زنم و صاف می نشینم.
_من کی گفتم ازت خوشم میاد؟
لحظه ای با گیجی صورتش سمتم می چرخد.
_پس چی؟
نیم نگاهم به ساعت مقابلم می افتد. ” سه صبح! ”
_قبلا در موردش بحث کردیم. تو هم از احساسات من خبر داری. پس لطفا دیگه کشش نده!
لبهایش را روی هم می کشد و میخ مقابلش سکوت می کند و وقتی دست به سینه چشمانم را می بندم می شنوم که زیر لب می گوید:
_بالاخره راهش رو پیدا می کنم.
صدای آرامی کنار گوشم نجوا می کند.
_دلان؟ بیدار شو رسیدیم!
گیج و منگ سرجا تکان می خورم و بی خیال سرم را سمت دیگر می چرخانم. شانه ام را تکان می دهد.
_دلان؟ رسیدیم. پیاده شو!
غرق در خواب ابرو در هم می کشم و کلافه ” هوم ” کش داری می گویم.
_تو برو من بعدا میام!
با صدای باز و بسته شدن در ماشین با خیال راحت دوباره در خواب عمیقم فرو می روم که ناگهان با احساس معلق بودن در هوا از خواب می پرم و با یک جفت خاکستری براق مواجه می شوم.
لبخند دندان نمایی می زند.
_بخواب! خودم می برمت اتاقت.
از حرف هایش سر در نمی آورم و فقط نگاهش می کنم.
بالای سرم آسمان پر ستاره و زیر پایم خالی و دست چپم آویزان در هوا.
وقتی متوجه موقعیتم می شوم می بینم که ویلیام مرا بغل کرده و درحال رفتن به سمت ساختمان ویلا است.
چشمانم گرد می شود. ناگهان فریاد زنان دست و پا می زنم.
_تو باز من رو بغل کردی؟ واقعا که خیلی پررویی. زود بذارم زمین!

بی معطلی زمینم می گذارد.
_خیلی خب. تو که هنوز خوابی وقتی خوردی زمین، خودت می پری بغلم.
با حرص دندان قروچه ای می کنم.
_من بپرم بغل تو؟ خوابش رو ببینی! می خوای تا خود ساختمون بدوم، ببینی بیدارم؟
_شرط می بندی؟
پوزخند می زنم.
_سرچی؟
لبخند خبیثانه ای می زند و روی صورتم خم می شود و اغواگرانه می گوید:
_بعدا می گم خوشگلم. اما تا سالن مسابقه می دیم هر کی زودتر رسید برنده ست.
چشمک می زند:
_قبول؟
” پاشنه کفش هایم زیاد بلند نیست. اما مسابقه است دیگر. ”
کفش هایم را در می آورم و دامنم را زیر بغلم می زنم و خودم را آماده می کنم.
با شمارش ویلیام با قدرت می دوم. مسیر طولانی است. ضربان قلبم در سرم می پیچد.
تیزی کوچکی در کف پایم فرو می رود اما بی خیالش می شوم و درحالیکه گلوی خشکم به سوزش افتاده با آخرین نفس می دوم.
” مقصودش هر چه باشد نمی گذارم پیروز شود. ”
بُرد با من است. از هیجان دارم می میرم. چرا که من جلو افتاده ام.
دستگیره را می کشم که از پشت لباسم را چنگ می زند و ویلیام جلو می افتد.
جیغ می کشم و خنده ی بلندم فضای سالن را پر می کند.
_قبول نیست تو تقلب کردی.
وسط سالن خنده کنان در آغوشم می کشد و پاهایم از زمین جدا می شود و فریاد معترضم با قرار گرفتن بی رحمانه لب هایش روی لب هایم سرکوب می شود.
بالا پایین شدن لب های گرم و خیسش آتشم می زند و تنها ناله ای خفه از گلویم خارج می شود.
دستش را پشت سرم گذاشته و موهایم را چنگ می زند تا مبادا فرار کنم.
شوکه دچار دوگانگی شده ام. ” مخالفت یا همراهی!؟ من هم دخترم و ایستادگی و مقاومت دربرابر چنین مرد عاشق و با احساسی حدی دارد. ”
تصمیم گیری سخت است. از بوسه ی عمیق و طولانی اش بی اختیار ذوب می شوم و نفس کم می آورم تا بالاخره نفس نفس زنان رهایم می کند و پایینم می گذارد که…

از بوسه ی عمیق و طولانی اش بی اختیار ذوب می شوم و نفس کم می آورم تا بالاخره نفس نفس زنان رهایم می کند و پایینم می گذارد که با خشم دهان باز می کنم تا با بدترین لحن و کلام حرصم را سرش خالی کنم.
اما ناگهان خشک شدن نگاه مبهوتش پشت سرم باعث می شود سر بچرخانم و از دیدن شخصی که پشتم ایستاده چنان ماتم می برد که آرزو می کنم کاش می مردم و با این لحظه مواجه نمی شدم.
نگاه ناباورانه ام بین صورت علی و این مرد جابجا می شود و بدتر از من رفت و آمد مردمک های این مرد بین من و ویلیام به آتشم می کشد.
سر تا پایم؛ یقه ی باز و بازوان برهنه ام و در نهایت موهایم را از زیر نظر می گذراند.
داغ است. تنم در کوره می سوزد و دانه های عرق از لابه لای موهایم روی گردنم سرازیر می شود.
عجیب اول از همه زانوهایم به هم می خورند و رعشه اش کم کم به سلول به سلولم القا می شود و کنده شدن قلب بی قرارم حتمی است.
نفسی که رفت و ای کاش تاابد دیگر بازنگردد روی سینه ام وزنه ای می شود و بی اختیار قلبم را چنگ می زنم و شوکه سلام نصفه نیمه ام زبانم را وادار به چرخش می کند.
از خجالت آب می شوم و با شرمساری سر در گریبان فرو می برم و نگاه از چشمان به خون نشسته و اخم غلیظش می دزدم.
اشک در پس چشمانم به انتظار شکستن می نشیند.
لب می گزم و لال می شوم.
” می دانم اگر دهان باز کنم برخلاف آن خنده های مستانه چند دقیقه پیشم صدای هق هقم گوش فلک را کر خواهد کرد.
” چقدر در دیدش خار و محقرم. ”
می خواهم ضجه بزنم و به زانو بیافتم ” که خدایا چرا حالا… چرا اینجا… پیش چشمان این مرد باید چنین اتفاقی بیافتد؟ خدایا چه بی رحمانه آخرین شانس بدست آوردنش را از من گرفتی و به تلخ ترین راه مجازاتم کردی!
خدایا سیاه بخت کردی این دختر یتیم و بی کس و کار را! ”
دهانم تلخ است. به خود پوزخند می زنم.
” مگر همین الان زهر از بوسه ی ویلیام بر لبانم جاری نشد!؟ ”

هر ثانیه که می گذرد پاهایم در تاب وزنم ضعیف تر می شود و هر لحظه احتمال سقوطم بیشتر.
گوش هایم را تیز می کنم تا حداقل جواب سلامم را بشنوم. اما فقط صدای ویلیام را می شنوم.
_خدای من! انگار جلوی آینه وایسادم و دارم خواب می بینم. شباهت من و شما غیرقابل باوره!
انقدر بی تاب شنیدن صدای بمش هستم و جوابی نمی شنوم که ناگزیر سرم را بالا می آورم و رفتنش به انتهای پیچ سالن و دیدنش از پشت سر با آن قامت بلند و چهارشانه که دلم برای به آغوش کشیدنش ضعف می رود آخرین چیزی است که سهمم می شود.
” چشم کهربایی بی جواب سلامم به من پشت کرد و رفت.
یعنی تا این حد برایش کثیف و چندش بودم که بی اعتنایی اش را در سرم کوبید؟ ”
پلک می زنم و دانه ای زلال فرو می افتد. پلک می زنم و اشک پشت اشک می چکد و چانه ام می لرزد.
علی جلو می آید.
_دلان من…
یکهو از کوره در می روم و نمی گذارم حرفش را بزند.
_خیلی پستی ازت بدم میاد!
ویلیام بازویم را می گیرد.
_چی شده؟
به تندی دستم را می کشم و با نفرت داد می زنم.
_تو یکی دیگه حرف نزن!
جا می خورد.
_اون کیه؟ چی شد یکدفعه؟
انقدر عصبی به جان پوست لبم می افتم که شوری خون در دهانم پخش می شود.
علی پافشاری می کند.
_گوش کن من چندبار…
_دیگه نمی خوام دروغات رو بشنوم.
دامنم را مشت می کنم و اشک ریزان از پله ها بالا می روم.
به محض ورود به اتاقم خودم را روی تخت پرت می کنم و صورتم را در بالشت پنهان کرده و با خیال راحت از ته دل زار می زنم.
” بالاخره شاهینم را دیدم اما افسوس که با صحنه ای که از من و ویلیام دید آخرین کور سوی امیدم را از دست دادم.
لعنت بر شوم ترین شب زندگی ام. شب تولدی که به مرگ قلبم متنهی شد.
حالا دیگر باید آرزوی رسیدن به شاهین را به گور ببرم. ”
هق می زنم و باقلبی آکنده از درد اسمش را هزاران بار آه می کشم.
کهربایی های خشمگینش را مجسم می کنم و تصور می کنم با دیدن من و ویلیام در آن وضعیت چه فکری از سرش گذرانده؟!

انقدر گریه کرده ام که از سر درد حالت تهوع می گیرم اما باز هم دلم گریه می خواهد.
قطعا از دست دادن شاهین سیاه پوشم می کند. بالشت خیس از اشک هایم را محکم تر به صورتم می فشارم که دستی روی شانه ی لرزانم می نشیند.
_بسه دیگه! کور شدی سه ساعته داری گریه می کنی.
زیر بازویم را می گیرد.
_پاشو بریم صورتت رو بشور!
ناگهان خودم را عقب می کشم و داد می زنم.
_به من دست نزن! تنهام بذار!
سکوتش را با های های گریه کردنم می شکنم.
_دلان دختر بابا اینجوری اشک نریز!
صورت داغ و متورم را از روی بالشت جدا می کنم و شیون می زنم.
_به من نگو دخترم! من دختر تو نیستم. تو هم بابای من نیستی.
تو فقط من رو زجر می دی! دلت خنک شد؟ نقشه ت رو عملی کردی خوشحالی؟
برام تولد گرفتی و اینجوری سوپرایزم کردی تا داغ شاهین رو تا ابد روی دلم بذاری؟
مشت های نحیفم سینه ی ستبرش را هدف می گیرد.
_ظالم! یه ظالم بی احساس!
فقط نگاهم می کند. بی هیچ عکس العملی اجازه می دهد حرصم را خالی کنم.
_تو قلب نداری! تو یه خودخواهی که از عشق چیزی نمی فهمه!
هق می زنم و با تمام قدرتم هولش می دهم.
_دیگه نمی خوام دخترت باشم. برو بیرون!
کوچکترین تغییری در حالت نشستنش رخ نمی دهد.
بالاخره خسته می شوم و دوباره بالشت را بغلم می گیرم و تکیه گاه چانه ام می کنم. بازدمش را پرصدا آزاد می کند.
_تموم شد؟ آروم شدی؟
ناخن هایم را در بالشت فرو می کنم.
_اگر به ارواح خاک مادرم قسم بخورم من بی تقصیرم باور می کنی؟
چشم روی هم می گذارم تا نبینمش.
_اگر به جون خودت رو که از تمام دنیا برام عزیزتری قسم بخورم باور می کنی روحمم خبر نداشت که شاهین قراره بیاد؟
” حرفی تازه! ”
حس کنجکاوی ام تحریک می شود اما مقاومت می کنم تا باقی حرفش را بشنوم.
_وقتی داشتم برمی گشتم خونه یکهو تلفنم زنگ زد. خودم جا خوردم وقتی گفت توی تاکسی جلوی ویلاست.
بهت زنگ زدم. می خواستم بهت خبر بدم. اما گوشیت توی ماشینم بود.
تلفن ویلیامم که خاموش بود. من از کجا می دونستم درحال بوسیدن هم وارد سالن می شین؟

با یادآوری اش بغض راه نفسم را می بندد. در دلم هزاران بار ویلیام را لعنت می کنم.
دماغم را بالا می کشم و از علی رو می گیرم. دستش روی موهایم می لغزد.
_مگه من می ذارم دخترم غصه بخوره؟
وقتی مقاومتی نمی بیند جرأت می کند و دستم را می گیرد.
_دنیا که به آخر نرسیده. بالاخره هر چیزی یه راه حلی داره.
خودش را روی تخت بالا می کشد و در تیررس دیدم قرار می گیرد.
_مگه نه؟
با اخم فقط نگاهش می کنم. دستش را دراز می کند و سرانگشتش مژه های بلند و خیسم را لمس می کند.
بی اختیار چشمانم بسته می شود. بالشت را از بغلم بیرون می کشد و موهای ابریشمی پریشانم را از جلوی صورتم به پشتم می فرستد.
_بهت قول می دم همه چی درست میشه.
صدایم گرفته.
_شاهین دیگه من رو نمی خواد.
_بهش فکر نکن!
با گیجی ابرو در هم می کشم.
_هوم؟
شمرده جمله اش را تکرار می کند.
_بهش… فکر… نکن! به زندگی عادیت ادامه بده!
تو فکر می کنی اگر ضعیف باشی و صبح تا شب بشینی توی اتاقت زار بزنی چیزی درست میشه یا اون میاد و می پرسه چرا ناراحتی؟
با دقت به حرف هایش گوش می دهم. شانه ای بالا می اندازد.
_معلومه که نه! اینجوری فقط خودت رو یه دختر ضعیف و بدبخت نشون می دی!
اون خودش باید به این نتیجه برسه که دچار سوتفاهم شده.
اشکای تو هم کمکی نمی کنه. پس پاشو برو یه دوش بگیر که بدجوری هپلی شدی. باید به خودت برسی.
موهایم را می بوسد و از کنارم برمی خیزد.
_بعدش یه کم بخواب. پای چشمات گود افتاده.
از اتاقم بیرون می رود. قبل از بسته شدن در با صدای بلند صدایش می زنم.
_علی؟
از لای در نیمه باز سرش را داخل می آورد و با چشم غره ای خنده دار تاکید می کند.
_بابا علی!
می خندم.
_دیدی خندیدی؟ جان؟ بگو؟
_شاهین رفته هتل؟
بلند می خندد.
_نه خیالت راحت. به زور نگهش داشتم. دست و پاش رو بستم که تورو بهش قالب کنم بعد بندازمش بیرون.
با حرص بالشت را برمی دارم و سمتش پرت می کنم که به سرعت در را می بندد و بالشت میان راه وسط اتاق می افتد.
داد می زنم.
_خیلی لوس و بی مزه ای!

با احساس نور مستقیم خورشید روی صورتم، ابروهایم در هم می رود و پلک هایم به تندی می لرزد.
پتو را روی سرم می کشم که ناگهان از جا می پرم و چشمانم روی ساعت پاتختی می چرخد.
” دوازده ظهر! ”
با درماندگی موهایم را چنگ می زنم. ” سابقه نداشته تا این موقع بخوابم. ”
مانند فنر از تخت پایین می پرم و متعجبم چطور علی دلش به رحم آمده و اجازه داده تا ظهر بخوابم.
در را باز می کنم و با عجله از پله ها سرازیر می شوم که نیمه راه یاد اتفاقات دیشب و حضور شاهین می افتم.
مهم نیست که موهایم پریشان و گره خورده است و نم دار. اما وقتی نگاهم به لباس خواب نسبتا کوتاه تا زانویم می افتد عقب گرد می کنم و به طرف اتاقم بازمی گردم.
” برای علی این طرز پوشش من عادی شده و گاهی حتی نگاهم نمی کند اما این سر و وضع پیش شاهین که همیشه مرا کاملا پوشیده دیده زیادی باز است. ”
به سرعت موهایم را با کش، ساده بالای سرم جمع می کنم و فکر می کنم شاید بهتر است کمی به خودم برسم.
کمی از رژ لب صورتی روشن می زنم و لب هایم را روی هم می کشم.
همین که می خواهم ریملم را از روی میز بردارم از برخورد دستم در رژ به پایین پرت می شود و ظاهرا انقدر ضربه کاری است که همین طور روی زمین غِل می خورد و از زیر در اتاقم بیرون می رود.
به سرعت دنبالش می دوم و گوشه ی دیوار راهرو گیرش می اندازم. روی زانو می نشینم و دست دراز می کنم تا آنرا بردارم که ناگهان یک جفت کفش چرم مشکی جلوی راهم سبز می شود.
خم می شود و در رژ را برمی دارد.
میخ صورتش با دستپاچگی سلام می کنم و درحالیکه بالا رفتن ثانیه ای ضربان قلبم را لمس می کنم برمی خیزم و مقابلش صاف می ایستم.
به یکباره سرتا پا یخ می زنم. برخلاف دیشب سرحال به نظر می آید.

” شاید آتش خشمش فرو کش کرده. ” کهربایی های طلایی اش روی اجزای صورتم می چرخد و پر انرژی جواب سلامم را می دهد.
” ته دلم هورای بلندی می کشم. ” عطری که بینی ام را پر کرده عطر تنها مرد زندگی من است. شاهینم بعد از ماه ها فقط برای من روبرویم ایستاده.
بغض می کنم و با ولع از حضورش قلبم را به زنجیر می کشم.
دلم می خواهد با عشق ورودش به لندن را خوشامد بگویم و برایش بگویم چقدر از دیدنش خوشحالم.
درحالیکه در رژ را در دستش به بازی می گیرد، دست دیگرش سمت بند نازک لباسم که روی بازویم افتاده می آید و بدون کوچکترین برخورد با شانه ی برهنه ام آن را سر جایش می گذارد و پوزخند صداداری می زند.
_نه… خوبه. خوشم اومد. فکر نمی کردم تا این حد بتونی خودت رو با شرایط جدید وفق بدی. اما…
چنان نگاهش روی پوست سفید برهنه ی سینه ام ثابت می شود که منی که خیلی وقت است این طرز پوشش برایم عادی شده بی اختیار از خجالت آب می شوم.
نگاهم را می دزدم و با شرم به زمین می دوزم که ادامه می دهد.
_ولی حالا می بینم پیشرفت کردی.
دستش که بند چانه ام می شود به خود می لرزم.
وادارم می کند نگاهم را بالا بکشم. اینبار از کنایه حرفش صدای شکستن قلبم در سرم اکو می شود وقتی می گوید:
_فکر نکنی حالا که خودت رو لخت می کنی و تنت رو پیش همه به نمایش می ذاری خیلی بزرگ و مهم شدی. نه!
تهش همون پرستار سرخونه ای که باید لگن زیر سالمند می ذاشت تا از گشنگی نمیره.
حالا که خودت رو فروختی و آویزون اون یارو مردیکه دیشبی شدی بدون اونم بالاخره می فهمه که هر کسی ارزش تف انداختن نداره!
دنیا پیش نگاهم تار می شود.
” گلویم! خدا! انگار غده ای هر لحظه بیشتر و بیشتر رشد می کند و الان است که خفه ام کند.

چرا این زبان لعنتی نمی چرخد؟ چرا توان دفاع از این آدم بی گناه گرفته شده؟ ”
گوشه پلکم می پرد. خداروشکر که چشمه ی اشکم بیش از این مرا پیش این ظالمِ دل سنگ خرد نمی کند.
چشمانم را در صورت خنثی و بی احساسش می چرخانم.
_شما حق نداری درباره من…
انگشت اشاره اش روی لبم می نشیند و محقر نگاهم می کند.
_هیش…! نمی خوام همین جا بالا بیارم.
” و زیر پاهایش له می شوم! انقدر حرف هایش را بی رحمانه ادا می کند که باور نمی کنم این مرد همان شاهین چشم گرگی روز و شب های تنهایی ام باشد. ”
می سوزم و ناخن هایم را با حرص در گوشت کف دستم فرو می کنم.
در رژ را بالا می آورد و همین که کف دست لرزانم را جلو می آورم عمدا در رژ را در هوا رها می کند و روی زمین می اندازد که آخرین ضربه ی شکستنم را با گوش های خود بشنود.
سرتا پا می لرزم و جای خالی اش را از پشت پرده اشک هایم نگاه می کنم.
” این مرد شاهین من نیست! نه…! شاهین من رحم داشت. نداشت؟ ”
دماغم را بالا می کشم و بی خیال در رژم به اتاقم می روم.
” خوب می دانم هدفش چیست؟ یاد اولین روزهایی می افتم که تازه پرستار بهجت خانم شده بودم.
می خواهد مرا زجر بدهد. نمی فهمم چرا و چه چیزی را می خواهد تلافی کند؟
روزهاست که تاوان عشق یک طرفه ام را یک تنه پس می دهم و حالا که تازه از راه رسیده برایم نامفهموم است طلب چه چیزی را دارد؟ ”
پشت تختم می روم و خود را گوشه ای پنهان می کنم.
” چند روز قرار است این شرایط ادامه داشته باشد؟ وقتی به یاد می آورم چگونه با زبان بی زبانی مرا هرزه خواند می خواهم بمیرم! ”
صدایی درونم فریاد می زند: ” مگر نیستی؟ ”
در اتاقم باز می شود.
_دلان بیا نهار…
بی صدا خودم را پشت تختم مچاله می کنم و کمی پایین می کشم تا از دیدش خارج باشم.
لحظه ای بعد از صدای بسته شدن در اتاقم مطمئن می شوم علی بیرون رفته.
سرم را به لبه ی تخت می کوبم و از خودم بیزار می شوم که با دستان خودم شاهین را از خود دور کرده ام.

سرم را به لبه ی تخت می کوبم و از خود بیزار می شوم که با دستان خودم شاهین را از خود دور کرده ام.
با صدای گوشی ام دست دراز می کنم و بدون نزدیک آوردنش از کنار پاتختی نیم نگاهی به صفحه اش می اندازم.
زیر لب اسم نقشه بسته روی صفحه چشمک زن گوشی را می خوانم.
_لیزا.
گوشی را همان جا می گذارم و بی حوصله ” بروبابایی ” می گویم و به گریه ام ادامه می دهم.
” انگار دست بردار نیست. ”
بالاخره با کلافگی صدایم را صاف می کنم و جواب می دهم.
_چی می گی لیزا؟
غش غش می خندد.
_اوه چه بداخلاق! پس معلومه اصلا آدم خوش سفری نیستی.
پشیمان از برخوردم سعی می کنم با ملاطفت جبران کنم.
_معذرت می خوام. کاری داشتی؟
با هیجان می گوید:
_خب با یه سفره دوسه روزه چطوری؟ البته کار و تفریح باهم.
” دوسه روز دور از این ویلا و تمام فشارها و تحقیرهایش.
فرصت مناسبی است تا با فکری آزاد برای مشکلم راه حل پیدا کنم. ”
از پیشنهاد لیزا چنان ذوق زده می شوم که بدون ذره ای تردید قبول کرده و بعد از کلی جیغ و تشکر از لیزا خداحافظی می کنم و با خوشحالی به طرف کمد لباس هایم می روم و چمدانم را بیرون می کشم.
سعی می کنم تنها وسایل ضروری ام را بردارم اما انقدر چمدانم سنگین می شود که مجبور می شوم بیخیال چند دست لباسم شوم و همین‌طور که با انتخاب لباس ها درگیرم یکدفعه در اتاقم باز می شود و از ترس اینکه نکند شاهین باشد هین بلندی می کشم و دستم را روی سینه ی متلاطمم می گذارم.
علی با تعجب می پرسد:
_تو اینجایی؟!
لب روی هم می فشارم و چپ چپ نگاهش می کنم.
_چیه؟ در به در کل ویلارو دنبالت گشتم. از مت می پرسم میگه اصلا از ویلا خارج نشدی.
انتظار نداشتی که با این همه نگرانی در بزنم و با اجازه بیام دنبالت بگردم؟
جوابش را نمی دهم و چشم بسته بار چمدان را سبک می کنم.
_میشه بگی دقیقا داری چیکار می کنی؟

زیپ چمدان را می کشم و خونسرد می گویم:
_می بینی که چمدون می بندم.
_آفرین من فکر کردم داری آپالو هوا می کنی.
” انقدر از رفتنم خوشحالم که هیچ چیز نمی تواند حال خوشم را تغییر دهد. ”
چمدان را سمتش هول می دهم.
_هرهرهر! چای شیرین به جای مزه پرونی این رو ببر پایین دیرم شده.
به طرف میزتوالت می روم و کیف آرایشی ام را برمی دارم. زیر چشمی می بینم که ریز به ریز حرکاتم را می پاید.
_معلوم هست چی داری می گی؟ داری می ری؟
پشت چشمم را سایه می زنم.
_با لیزا می ریم سفر. مگه خبر نداری؟
_چرا الان که گفتی باخبر شدم.
یکدفعه سمتم پا تند می کند و صندلی ام را سمت خودش می چرخاند و کمی صدایش را بالا می برد.
_دلان فرار راه حل مشکل تو نیست. چرا نمی فهمی با این کارت فقط شکاف بینتون عمیق تر می شه.
پوفی می کنم و بی توجه به حرف هایش آماده می شوم و در حالی که کفش های اسپرتم را می پوشم می گویم:
_اون الان از دنده چپ بلند شده. هر روزم می خواد به یه بهونه ای من رو بچزونه. من می شناسمش دیگه.
کاپشن بهاره ام را تنم می کنم.
_دو سه روز نباشم برای هر دومون بهتره. اون…
با شنیدن صدای صحبت به سرعت سکوت می کنم.
صدای شاهین را تشخیص می دهم که با لیزا حرف می زند.
دوباره کوبش بی وقفه ی قلبم روی اعصابم خط می اندازد و از روی دلهره لب به دندان می گیرم. به علی اشاره می کنم و نجوا کنان می گویم:
_شاهین اینجاست. نکنه حرفامون رو شنیده باشه.
مضطرب دستم را جلوی دهانم می گیرم. صورتم کاملا داغ شده. علی همانند من اشاره می زند و صدایش را پایین می آورد.
_نه فکر نکنم. همین جا بمون تا بیام.
همین که می خواهد از در بیرون برود صدای لیزا از پشت در اتاقم به گوش می رسد که بلند صدایم می زند:
_دلان. حاضری؟
علی با لیزا سینه به سینه می شود.
_اوه الک!
علی گونه اش را می بوسد.
_عزیزم نگفته بودی قراره با دخترم برین سفر!
لیزا با هیجان از گردن علی آویزان می شود.
_تنها نیستیم. قراره تو و اون دوستت شاهینم با ما بیاین.
چشمانم گرد می شود.

_تنها نیستیم. قراره تو و اون دوستت شاهینم با ما بیاین.
چشمانم گرد می شود.
” نمی خواهم لیزا از گذشته من و شاهین با خبر شود. ”
لبخند تصنعی می زنم.
_مگه تو بهش حرفی زدی؟
لبخند پهنی تحویلم می دهد.
_اوهوم. گفتم که من و تو قراره بریم سفر. اونم گفت خوشحال میشه با ما همسفر بشه.
ته دلم داغ می شود. چیزی نمانده از حرص منفجر شوم. لیزا به طرف میز توالتم می رود و در یکی از عطرهایم را باز می کند و نزدیک بینی اش می برد.
علی از دیدن صورت کبودم قهقهه بلندی می زند و درحالیکه چمدان را به طرف در می برد عمدا می گوید:
_آب نطلبیده مراده. برم چهار تیکه لباس بردارم. خیلی وقته سفر دسته جمعی نرفتیم.
با دستان مشت کرده، عصبی دنبالش می روم و همین که به راهرو می رسیم جلوی راهش را می گیرم.
_کجا می بری اون چمدون لعنتی رو؟
پق زیر خنده می زند.
_چته بابا؟ خودت گفتی ببرمش پایین. ولی دمش گرم شاهین عجب فکر بکری کردا. الان دیگه خیالم راحته باهم می ریم سفر.
از اینکه از حال خرابم آگاه است و سر به سرم می گذارد بیشتر حرصی می شوم.
وحشیانه دسته ی چمدان را محکم می کشم و لگدی به چرخش می زنم.
_لازم نکرده. من با شماها هیچ جا نمیام.
خنده اش شدت می گیرد.
_تورو خدا نگاهش کن. شدی عین دختر بچه های سه ساله. بس کن دلان! اینقدر تابلو واکنش نشون نده!
پوزخند می زنم و ابروهایم را در هم گره می زنم.
_واکنش نشون ندم؟ قشنگ معلومه اون می خواد بیاد سفرم رو بهم زهرمار کنه. آخه مگه من چیکارش کردم؟ الکی از صبح بهم گیر داده.
درست مثل روزای اولی که پرستار بهجت خانم شده بودم رفتار می کنه. خوب شد خبر نداره که من…
ناگهان متوجه باز شدن در یکی از اتاق های روبرو می شوم و شاهین را می بینم که از اتاقش بیرون می آید.

زبانم بند می آید. علی برمی گردد و رو به شاهین می گوید:
_چه زود آماده شدی؟ انگار فقط من موندم. شاهین داداش بی زحمت یه دستی برسون. چمدون دلان رو ببر پایین دم در تا منم برم آماده بشم.
” خدا لعنتت کنه علی! ”
با خشم نفسم را حبس می کنم و دلم می خواهد جیغ بکشم.
شاهین بدون کوچکترین نگاهی در صورتم می گوید:
_فلج که نیست. خودش دست داره ببره پایین. دلت براش نسوزه. منم یه زمانی گول قیافه مظلومش رو خوردم.
” قلبم! قلب بیچاره ام می سوزد و می لرزد و دم نمی زند! ”
به تندی جبهه می گیرم.
_آقای دکتر بهتره متوجه حرف زدنتون باشید من دیگه کارمند شما نیستم که هر…
شاهین با پوزخند وسط حرفم می پرد و همچنان نگاهش را روی صورت علی ثابت نگه می دارد.
_بفرما اینم از زبون درازش. گفتم که آدم نباید به زیردستاش رو بده!
باصدای بلند می خندم.
_جهت اطلاعتون الان من دخترخونده علی هستم و…
_جدا؟! پس باید بیشتر روی تربیتت تمرکز کنه. چون…
علی از کوره در می رود و با صدای بلند می گوید:
_اَه… بس کنید شما دوتا! عین سگ و گربه افتادین به جون هم. شانس مارو ببین!
چمدان را به طرف پله ها می کشد.
_آقا اصلا نخواستیم من خودم می برم.
از برخورد شاهین دلم می گیرد. با قلبی شکسته و بغضی پردرد به طرف اتاقم می روم.
لیزا از دیدن چهره ی گرفته ام متعجب به طرفم می آید.
_اتفاقی افتاده؟
اشک تا پشت پلک هایم می آید. دلم می خواهد فریاد بزنم و از خدا کمک بخواهم. می خواهم زار بزنم و با صدای بلند بگویم:
” مردی که عاشقانه با تمام قلبم می پرستمش بی دلیل بی رحمانه مرا می آزارد و قلبم را زیر پاهایش لگد مال می کند. ”
اما در مقابل نگاه نگران لیزا فقط سکوت می کنم و لب روی هم می فشارم.
_داری گریه می کنی؟ چشمات سرخ شده!
آب دهانم را قورت می دهم و نفس عمیقی می کشم و زهرخند گوشه ی لب های لرزانم را کش می دهد.
_نه گریه برای چی؟ حتما به عطری چیزی آلرژی دارم. برم صورتم رو بشورم زودتر راه بیفتیم.

با دهان باز به پسر جوان روی سن نگاه می کنم. دست در جیب هایش کرده و با نگاهی مستقیم و فکی منقبض در یک راستا قدم برمی دارد.
با هیجانی ترین لحن، پایین گوش علی می گویم:
_این همون سوپرمدل معروف اسمش چی بود؟…
علی سریع لب هایش را به گوشم می چسباند و نجوا می کند:
_دیوید. آره خودشه. این رو تا دو سال پیش کسی آدم حسابش نمی کرد حالا ثروتش به بی نهایت رسیده.
از تعجب ابروهایم بالا می رود. علی با دوربینش چندین عکس پشت هم از دیوید می گیرد.
گردنم به عقب خم می شود و در سالن فشن شو به دنبال شاهین چشم می چرخانم.
با ورود سوپر مدل بعدی نگاهم در طلایی های شاهین گره می خورد.
ردیف روبرو کمی دورتر از ما، بین دو دختر بلوند نشسته.
به سرعت نگاه سردش را منحرف می کند. با آنکه ناعادلانه قلبم را شکسته اما باز هم نمی توانم بی خیال دید زدنش شوم و با افسوس از همین فاصله ی دور یک دل سیر قربان صدقه ی صورت جذاب و قدو بالایش می روم.
آه می کشم و حسرت روزهای گذشته و توجه و مهربانی های خاص چشم گرگی به درونم رخنه می کند.
” من ناخواسته اعتماد شاهین را از دست داده ام و انتظار پاک کردن ذهنش از آنچه با چشم خود از من و ویلیام دیده محال است.
کار دنیارو ببین! حالا که شاهین کنارم است فاصله ی بینمان از هر زمانی دورتر شده. ”
_انقدر بهش زل نزن!
علی زانویش را به بغل زانویم می زند. گیج و منگ به نیم رخش خیره می شوم. انگار خیلی وقت است در رویاهایم غرق شده ام.
_چی شده؟
_حواست کجاست؟ هربار شاهین بهت نگاه کرد تو عین ماست بهش خیره شده بودی.
مأیوس سرم را پایین می گیرم و به دستانم می نگرم.
_با این کارات فقط ارزش خودت رو پایین میاری.
_می دونم.
میان تشویق جمعیت سالن آخرین جمله اش را کمی بلندتر می گوید.
_اگه می دونی پس دیگه تکرارش نکن!

خرید کردن با لیزا برایم آرامش بخش است. لیزا ذوق زده به طرف جدیدترین مدل های صندل زنانه می رود.
و من کراوات ابریشمی سفید صدفی را برمی دارم و بین انگشتانم لمسش می کنم.
” نمی دانم چرا بیشتر از خودم تمایل دارم برای شاهین خرید کنم.
دلم می خواهد برایش هدیه ای بخرم و باب آشتی را باز کنم. ”
دکمه های سر دست نقره هم انتخاب خوبی می تواند باشد.
و این ساعت مچی فوق العاده شیک و مارک دار اصل.
” می دانم که شاهین ساعت مچی بند فلزی می پسندد. ”
صفحه ی سورمه ایش زیر نور می درخشد. قیمت بالایش برایم مهم نیست. سعی می کنم بهترین ها را برای چشم گرگی انتخاب کنم.
همه را برمی دارم. با دیدن جوراب های مردانه لبخند بدجنسی روی لب هایم می نشیند و به سرم می زند قبل از دادن کادوهایم کمی سر به سرش بگذارم.
اما از تصور صورت عصبی اش بی خیالش می شوم و به خودت نهیب می زنم ” تا صلح نکنیم از شوخی خبری نیست. ”
_اینا که همش مردونه س. نکنه برای عشقت خرید کردی؟
می خندم و با خجالت لب پایینم را به دندان می گیرم.
_هی اون گردنبندا عالین.
لیزا به سرعت خود را به ردیف زیورآلات می رساند. با تأسف سرتکان می دهم و به رفتار غیرقابل کنترلش در برابر خرید کردن بی حد و حسابش می خندم.
بعد از ساعت ها چرخیدن در مال ها خسته و کوفته به طرف کافی شاپی که علی آدرسش را گفته می رویم. لیزا ماشینش را پارک می کند.
_همین جاست.
از ماشین پیاده می شویم. با لرزش گوشی در دستم سریع جواب می دهم.
_ما روبروی کافی شاپیم علی.
_من تا چند دقیقه دیگه می رسم. برین داخل شاهین اونجاست.
اوف کلافه ای می گویم و گوشی را قطع می کنم.
هنوز وارد کافی شاپ نشده ایم که از همین جا از پشت شیشه شاهین را تشخیص می دهم و بلافاصله نیم رخ دختری که روبرویش نشسته و با عشوه هایش دلبری می کند.
از کاهش ناگهانی دمای بدنم لرز به اندامم می افتد.
_چرا وایسادی بیا دیگه!

از کاهش ناگهانی دمای بدنم لرز به اندامم می افتد.
_چرا وایسادی بیا دیگه!
به سختی خود را سفت نگه می دارم تا مانع سقوط احتمالی ام شوم.
” تاب دیدن شاهین با دختری دیگر در اینجا، قطعا در من وجود ندارد.
شاید سعی دارم خودم را قانع کنم که به دخترک پوزخند می زنم و در دل می گویم:
_داری وقتت رو تلف می کنی. مرد روبروت یه کلاریس داره که عمرا تورو باهاش تاخت بزنه. ”
اما می بینم شاهینی که این چند روز فقط با اخم و بدخلقی با من رفتار کرده چه سرخوشانه با دختر روبرویش می خندد و دست سمت صورتش دراز می کند و لپش را می کشد.
دختر دست شاهین را گرفته و دست در دستش از جایش بلند می شود. میز را دور می زند و روی زانوی شاهین می نشیند و هیکل ظریفش میان آغوش شاهین گم می شود.
برای لحظه ای دنیا جلوی دیدگانم تیره و تار می شود. نفس عمیقم را در سینه حبس می کنم.
لیزا غر می زند و دستم را می کشد.
_بیا دیگه! خستم. من جلوتر می رم.
” جاذبه زمین چندین برابر شده یا به پاهای من وزنه های سنگی بسته اند؟ ”
دستم گلویم را می فشارد.
” هوا! ”
به تقلا می افتم. این همان دختر بلوندی است که در سالن فشن شو کنارش نشسته بود.
ذهنم مرور می کند.
” این چند روز شاهین کم پیدا بود. در مجموع یکی دو بار برای صبحانه و ناهار دیدمش.
حتی در هیچ کدام از مکان های گردشگری با ما همراه نشد. الان دلیلش را فهمیدم. ”
چقدر ضعیف و ناتوانم برای پس زدن این بغض و اشک بی موقع.
_برای چی نرفتی تو؟

حتی صدای علی هم نمی تواند اندکی از انرژی تحلیل رفته ام را باز گرداند. قبل از دیدنش خیلی ناگهانی بازویش را چنگ می زنم.
_دلان!
از نگرانی مشهود در صدایش اشک در چشمانم جمع می شود.
” خدایا شکرت یکی هست که مواظبم باشد و برایم دل بسوزاند. ”
روی نگاه در چشمانش را ندارم. دستش را بین دو کتفم می گذارد. عرق سرد بر پیشانی ام می نشیند. هول کرده می پرسد:
_خوبی؟ خوبی؟ به من تکیه بده بریم داخل!
سرم را بالا می گیرم و مردمک های لرزانم ملتمسانه در چشمانش دودو می زند. به تندی به نفی سرتکان می دهم.
_نه داخل نه!
چشمانش را ریز می کند و همین که داخل کافی شاپ را از نظر می گذراند دلیل بهم ریختگی ام را می فهمد.
_اتفاقا الان می ریم داخل و توهم خیلی عادی رفتار می کنی!
جیغ می کشم.
_چی می گی علی؟ دیوونه شدی؟
مچ دستم را می گیرد.
_دیگه نمی ذارم از مشکلاتت فرار کنی. اگه من پدرتم که بهت یاد می دم چطور با مسائل زندگیت روبه رو بشی.
دستم را می کشد. مقاومت می کنم.
_علی توروخدا ولم کن! الان نمی تونم.
فکش منقبض است.
_بفهم دلان چشمات رو باز کن! اون مرد دختری که روی زانوش نشسته رو انتخاب کرده و دیگه برات تموم شده ست.
زار می زنم.
_نه! باور نمی کنم.
هولم می دهد. قدمی از جایم کنده می شوم.
_می ریم داخل و با چشمای خودت از نزدیک می بینی و باور می کنی و براشون آرزو می کنی عشقشون پایدار بمونه. تا برای همیشه این داستان تموم بشه.
با درماندگی می نالم.
_بی رحم. تو می دونستی. تو خبر داشتی و برام دام پهن کرده بودی.
پوزخند غلیظی تحویلم می دهد و از میان دندان های کلید شده می غرد.
_آره همش نقشه بود. هر چند الانم خیلی دیر شده ولی خب ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست. راه بیفت تا کار دستت ندادم!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو نه

قلب بی قرارم از هیجان چنان پر ضرب در سینه ام می کوبد که فرصت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *