خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت سیو شش

رمان پرنسس/پارت سیو شش

کمرم را به چپ و راست تکان می‌دهم و عضلاتم را می کشم.
_نخیرم خسته شدم. وگرنه عمرأ اگه دنبال بی معرفتا راه بیفتم.
قدمی جلو می آید و لپم را می کشد.
_باشه. تو که راست می گی.
خودم را به نشنیدن می زنم و به طرف جایگاه دو اسب دیگر می روم. یکی قهوه ای و دیگری سیاه یکدست.
اسب سیاه شیهه ی بلندی می کشد.
_مواظب باش! زیاد بهش نزدیک نشو اون با غریبه ها مشکل داره.
بی توجه به اخطار علی قدم به قدم سمتش می روم. سیاه وحشی خشمگین از نزدیکی ام روی دو پای عقب بلند می شود و نعره ی بلندی سر می دهد.
چشم در چشم سیاهش می دوزم و مصرانه قدم دیگری به جلو برمی دارم که علی کمرم را می گیرد و محکم به عقب می کشد.
_دیوونه شدی؟ میگم ممکنه رم کنه.
می رود و سعی می کند سیاه وحشی را آرام کند.
_هی… آروم حیوون! آروم.
” نمی دانم چه نیروی عجیبی از جانب این اسب مرا وادار کرد به طرفش بروم. ”
_اون مال کیه؟
سر اسب را بین دو دستش گرفته و نوازش می کند.
_تمام اسبا مال خودمه. قبلا پنج تا بودن. فعلا دوتاشون رو برای جفت گیری بردن.
ذوق زده می گویم:
_یعنی یه کره اسب کوچولوی ناز میارن اینجا؟
لبخندش را جمع می کند.
_اگه بخوای آره.
با خوشحالی بازوی علی را می چسبم.
_می خوام… می خوام. خیلی دوست دارم بیاری بیینمش.
پوف صدا داری می کشد و با تاسف سر تکان می دهد.
_گاهی فکر می کنم با یه دختر بچه ی پنج شش ساله طرفم.
زبانم را درمی آورم.
_دلم می خواد.
قدم زنان به طرف ویلا می رویم.
_دلان؟
نورخورشید چشمم را می زند. دستم را سایبان چشمانم می کنم.
_هوم؟
_چرا اون کار رو کردی؟
نگاه سوالی ام را به نیم رخش می دوزم.
_کدوم کار؟
می ایستد و چشم در صورتم می چرخاند.
_خودکشی. چرا خودکشی کردی؟
نمی دانم چرا گوشه ی لبم بی دلیل به پوزخندی کش می آید.
_علی منکه خودکشی نکردم.
در سکوت چشمانم را می کاود.
” شاید قصد دارد از چشمانم حقیقت را بخواند. ”
کمی بعد انگشتانش به نرمی از پشت گوشم تا روی گردنم سُر می خورد و نفس عمیقی می کشد.
_تو اسمش رو چی می ذاری؟

مچ دستش را می گیرم و مردمک های رقصانم را صادقانه در نگاه منتظرش می دوزم.
_علی باور کن من هیچ وقت قصد خودکشی نداشتم. نمی دونم اون روز چی شد.
اما اون لحظه تنها راهی که بلد بودم تا عشق شاهین رو برای همیشه از قلبم بیرون کنم زخمی کردن خودم بود.
ابرو درهم می کشد و متعجب می پرسد:
_صبر کن ببینم! یعنی تو با چاقو خودت رو زخمی کردی که عاشق شاهین نباشی؟!
خجالت زده سر در گریبان فرو می برم.
_آره.
_اما این کار دیوونگی محضه. این راه حل احمقانه رو کی یادت داده؟ یادمه قبلام این بلارو سر خودت اورده بودی.
” شاید زمانش رسیده علی هم حقیقت را بداند. ”
با شرم مملوء از ترس لب می زنم:
_من قبلا برای اینکه غذا نخورم این کار رو کردم تا چاق نشم.
به نظر عصبانی شده. با کلافگی موهایش را چنگ می زند.
_خدای من! چی داری می گی؟
لب پایینم را به دندان می گیرم.
_باورم نمی شه! آخه چرا دست به همچین کار جنون آمیزی زدی؟ ممکن بود جونت رو از دست بدی!
انقدر پشیمانم که روی نگاه کردن در صورتش را ندارم.
فقط سر به زیر می اندازم و انگشتانم را درهم می پیچم.
” حق دارد شماتتم کند و طلبکار باشد. ”
_می دونی این چند وقت چه فشاری روم بود؟ چند ماه پیش وقتی جای اون زخمارو روی مچ دستت دیدم داشتم از نگرانی می مردم.
تا مدت‌ها شب تا صبح چند بار میومدم اتاقت بهت سر می زدم.
فکر می کردم چون مطمئنی روزا مواظبتم و تمام رفتارت رو تحت نظر دارم ممکنه شب یه بلایی سر خودت بیاری.
بازوانم را می گیرد.
_به من بگو چه لزومی داشت با خودت این کار رو بکنی وقتی ورزش روزانه و رژیم غذایی مرتب داشتی؟
دلان تو واقعا دختر بی فکر و بی مسئولیتی هستی. اگه می دونستم قرار تا این حد بی ملاحظه باشی و کارای دور از عقل انجام بدی هیچ وقت نمی ذاشتم مدل بشی.

_اگه می دونستم قرار تا این حد بی ملاحظه باشی و کارای دور از عقل انجام بدی هیچ وقت نمی ذاشتم مدل بشی.
تلفنش زنگ می زند. بعد از نگاه کوتاهی به صفحه اش جواب می دهد.
_سلام لیزا… داریم میایم… باشه.
تماس را قطع می کند و با نگاهی سرزنش آمیز نفس عصبی اش را بیرون می دهد.
_واقعا ناامیدم کردی. منکه دربرابر این همه حماقت کم آوردم. شاید لازم باشه از یه متخصص کمک بگیریم.
ناخن هایم در کف دستم فرو می رود. با اینکه می دانم جایی برای دفاع از خود باقی نگذاشته ام شانسم را برای تبرئه امتحان می کنم. مستأصل دهان باز می کنم.
_اما من فقط…
_بعدا… مفصل درموردش حرف می زنیم. لیزا اومده منتظره.
کلام محکم و تاکیدی اش میان حرفم بر دهانم کوبیده می شود و رسما لالم می کند.
از لحنش پیداست فشار سنگینی بر اعصابش وارد است و بروز نمی دهد.
لیزا کوتاه لب های علی را می بوسد و درحالیکه دستانش را پشت گردن علی حلقه کرده با نگاهی عاشقانه در چشمانش خود را بیشتر به علی می چسباند.
” تا عروسی علی و لیزا زمان زیادی نمانده. حسی درونم می گوید نمی خواهم علی را با لیزا تقسیم کنم.
حالا که علی در عمق قلبم جا باز کرده؛ توجه تنها حامی ام را تمامأ برای خود می خواهم.
از طرفی ذهنیت علی نسبت به من تیره و تار شده و شاید بخواهد مرا از ادامه ی مادلینگ منع کند.
پس احتمالا دیگر رابطه ای بین ما باقی نمی ماند و این شکاف عمیق تر خواهد شد. ”
علی متوجه نگاه حسرت آمیزم می شود و به آرامی دستش را از زیر تاب کوتاه لیزا بیرون می کشد.
ظاهرا غرق در افکارم بدون اینکه متوجه باشم روی علی و لیزا زوم کرده بودم.
علی رو به من نگاه معنی داری می کند و چشمکی می زند که از خجالت آب می شوم.
خودم را جمع و جور می کنم و سر به زیر می روم و با خستگی روی صندلی راحتی تک نفره پشت به آنها ولو می شوم و پا روی پایم می اندازم که صدای پر عشوه ی لیزا را می شنوم.
_اَلِک فِرا تو همیشه با شوخیات من رو غافلگیر می کنی.
علی دست لیزا را گرفته و کنار خود روی کاناپه می نشاند.
_کدوم شوخی؟ متوجه منظورت نمی شم.
لیزا چند ورق کاغذ از کیف شیک ورنی نسکافه ای رنگش که معلوم است با وسواس با لباس هایش سِت کرده، بیرون می کشد.
_امروز اینارو توی کشوی میزت پیدا کردم.

علی با کنجکاوی کاغذها را می گیرد و با دقت بررسی می کند و بالاخره سکوت را می شکند.
_البته اینکه رفتی سراغ کشوی میزم؛ می دونی که اصلا خوشم نمیاد!
اما این کاغذا… حالا که خودت زودتر متوجه شدی باید بگم که اتفاقا اینارو وکیلم طبق خواسته ی من تنظیم کرده و کاملا جدیه.
لحظه ای لیزا مانند ماست وا رفته به صورت سخت و جدی علی خیره می ماند و چنان ناگهانی با ضرب زیر خنده می زند که مروارید دندان های ردیفش را سخاوتمندانه به نمایش می‌گذارد.
_وای خدای من اَلِک تو…
میان خنده نفسی تازه می کند و فاصله اش را با علی به صفر می رساند.
_تو خیلی بامزه ای و باید بگم همین شوخیای خنده دارته که من رو عاشق خودت کرده.
” بدم نمی آید من هم نگاهی به محتویات آن چند برگه بیاندازم.
برایم جالب است بدانم چه چیزی باعث این رفتار لیزا شده؟ ”
علی برمی خیزد و فنجان چای را از جولیا می گیرد و تشکر می کند.
درحالیکه یک دستش را در جیبش شلوار پارچه ای خوش دوختش فرو می برد، درست مقابل لیزا می ایستد.
_جدی گفتم لیزا… این تعهدیه که بین من و تو رد و بدل میشه.
انقدر معطوف صحبت های این دو نفر شده ام که متوجه نمی شوم کی فنجان چای را از جولیا گرفته ام.
در کسری از ثانیه خنده روی لب های لیزا می خشکد. چهره اش سرخ می شود و رگ های پیشانی اش بیرون می زند.
حرصش را سر جولیا خالی می کند و دربرابر پذیرایی اش داد می زند:
_نمی خورم!
و بعد از نیم نگاهی که سمت من می اندازد. با فکی منقبض لب روی هم می فشارد و به یکباره از جایش بلند می شود و کاغذها را چنگ می زند.
_الک مایلم خصوصی در مورد این مسئله حرف بزنیم.
علی با خونسردی درحالیکه چشم از لیزا نمی گیرد. ته مانده ی چایی اش را سر می کشد و فنجان را روی میز می گذارد و سری تکان می دهد.
_حرف می زنیم.
نگاه مشکوکم بین علی و لیزا در گردش است و هر لحظه قضیه برایم جالب تر می شود. حس کنجکاوی خوره ای شده و به جان ذهنم می افتد.
صبر می کنم تا از پله ها بالا بروند. نظرم عوض می شود. نمی خواهم ریسک گوش ایستادن پشت در اتاق علی را به جان بخرم بنابراین بی خیالش می شوم و چایی ام را مزه می کنم.

بعد از دقایقی تصمیم می گیرم به اتاق خودم باز گردم. هنوز کامل از پله ها بالا نرفته ام که صدای مشاجره بین علی و لیزا باعث می شود با دو خود را به اتاق علی برسانم.
در اتاقش بسته است اما ظاهرا آنقدر دعوا بالا گرفته که نیازی به گوش ایستادن نیست و راحت می توانم بشنوم که لیزا با تن صدای مرتعش می گوید:
_تو نمی تونی همچین چیزی ازم بخوای.
_متاسفم اما شرط من برای ازدواج امضای این برگه هاست.
از گرفتگی صدای لیزا واضح است که گریه می کند.
_اَلِک من عاشقتم… نگو که این برات کافی نیست.
علی پوزخند صداداری می زند:
_مگه نمی گی عاشقمی؟ مگه نمی گی هیچی جز من برات مهم نیست؟ خب پس عشقت رو ثابت کن!
از کنجکاوی در جایم بند نمی شوم و بی اختیار گوشم به در می چسبد.
” فکر می کنم هر چه نزدیک تر باشم بهتر از عمق قضیه سر در می آورم. ”
_هیچ نمی فهمم چرا این شرط رو می ذاری؟!
_دلیلش رو یکبار برات توضیح دادم. شرکت نیاز به ساماندهی داره و نمی خوام چند تا سهامدار داشته باشه. فِرا یک رئیس می خواد تا از این بی نظمی نجات پیدا کنه.
به نظر لیزا سعی دارد از راه دیگری وارد شود چون لحنش را اغواگرانه می کند.
_اَلِک عزیزم اما وقتی ازدواج کنیم…
_بحث کردن در این مورد به جایی نمی رسه لیزا. می تونی درموردش فکر کنی تا بعد با هم تاریخ عروسی رو مشخص کنیم.
از صدای نچ نچ شاهین بیخ گوشم؛ تقریبا از جا می پرم و برمی گردم.
پشت سرم ایستاده. با حرص لب روی هم می فشارم و عمدا طوری نگاهم را به نقطه ای نامعلوم می دوزم که انگار شاهینی حضور ندارد و بی توجه به حرفش که می گوید:
_بابا علی به دخترش یاد نداده فال گوش ایستادن و فوضولی کردن کار دور از ادبیه؟
دندان روی هم می سایم و راه اتاقم را پیش می گیرم و به محض ورودم در را محکم پشت سرم می بندم و پشتم را به در تکیه می دهم و زیر لب با دهن کجی زمزمه می کنم:
_بی ادبم خودتی.
خیلی سعی می کنم خود را با کتاب خواندن سرگرم کنم اما مدام فکرم پی بحث علی و لیزا پر می کشد و از خود می پرسم:
_مگر علی از لیزا چی می خواد؟ چیزی که مربوط به فِرا می شه و لیزا رو مجبور به انتخاب می کنه. ازدواج یا…؟
حرف هایشان را مرور می کنم و با کلافگی بالشت را در بغلم می چپانم و حرص زده مشتم را به کنارش می کوبم.
_لعنتی! اگر شاهین نیومده بود؛ می فهمیدم دعوا سر چیه!؟

ضربه ی آرامی به در می خورد و اجازه ی ورود می دهم. جولیا سرش را داخل می کشد و در را کامل باز می کند.
_نهار آماده ست. آقای فِرا تاکید کردن حتما بیاین سر میز.
پوفی می کشم و مردمک هایم را در حدقه می چرخانم. کتاب را با ضرب می بندم.
_باشه ممنون.
می دانم این شروعی ست برای سخت گیری های بی حد و حصر علی و نمی گذارد قسر در بروم.
جلوی موهایم را اتو می کشم و بلوز شلوار سرهم ابریشم قرمز رنگی که علی برایم طراحی کرده می پوشم. کمربند باریک مشکی را دور کمرم می بندم.
” اگر قرار باشد محکم و بی تفاوت بودنم را به رخ بکشم اول باید از ظاهرم شروع کنم.
می خواهم اشتباهاتم را جبران کنم. می خواهم از نو شروع کنم.
می خواهم آنگونه که علی متوقع است همانند یک مدل واقعی رفتار کنم. ”
با گوشه ی انگشتم ریمل پشت پلکم را پاک می کنم و کمی از سایه ی اکلیلی زرشکی ام می کاهم و لبهایم را براق می کنم.
با آخرین نگاه در آیینه لبخندی بروی خود می زنم و با اعتماد بنفس به طبقه ی پایین می روم.
صدای صحبت علی و شاهین بی اراده قلبم را به بازی می گیرد.
” شاید بخاطر طرز لباس پوشیدن و زیبایی غیرقابل انکارم باشد.
چون می دانم قطعا از رنگ قرمز تحریک کننده این لباس گران قیمت و از آن بدتر آرایش نفس گیر و خیره کننده ی صورتم،
چشمی در امان نخواهد ماند. حتی کهربایی های گرگ! ”
تپش های کوبنده تند و محکم تر می شود. ” در جنگ من و احساسم این منم که پیروز از میدان بیرون خواهم رفت.
من پای این راه قرار است بلایی سر قلبم بیاورم که تا ابد برای هیچ چشم گرگی نکوبد. ”
سرزنش آمیز بر سرش فریاد می زنم:
” عاقل باش! حماقت نکن. یادت باشه برای فراموش کردنش تا پای جون رفتم. پس نباید برات فرقی کنه چه یک دقیقه با شاهین روبرو بشی چه یک ساعت! ”
آب دهانم را پر صدا قورت می دهم و دست سردم را روی سینه ی بی قرارم می گذارم.
دوباره با نفسی عمیق در پوسته ی خشک و سنگی زخم خورده ام فرو می روم.
دستی به موهای صافم می کشم و از دو پله پایین می روم.
ظاهرا بحث درباره ی سرمایه گذاری است. علی درحالیکه برای خود سوپ می کشد می گوید:
_اما اون فقط شکست خورد و الان یه شرکت با تعداد محدودی کارمند و یک درآمد کوچیک داره که به نظرم ارزش اون همه زحمت و استرس رو نداشت.
نیم نگاهش به من می افتد و سر تا پایم را گذرا رصد می کند و خیلی عادی یک قاشق از سوپش را امتحان می کند.
شاهین چنگالش را در بشقاب سالاد کنار دستش می زند و چند تکه خیار و کاهو در دهانش می گذارد و همینکه صندلی را پیش می کشم تا پشت میز بنشینم چنان به سرفه می افتد که…

همینکه صندلی را پیش می کشم تا پشت میز بنشینم چنان به سرفه می افتد که در کسری از ثانیه صورتش از سرخی به کبودی می زند.
علی بی درنگ پارچ آب را بر می دارد و دست شاهین می دهد.
_آب بخور داداش! آب بخور لقمه درشت بود، یهو پرید توی گلوت گیر کرده.
پارچ را نزدیک دهان شاهین می برد و وادارش می کند سر بکشد.
نفس شاهین سر جایش می آید و اخم کرده شاکی می گوید:
_تو چرا پارچ رو دادی دستم!؟
بی تفاوت بشقابم را به علی می دهم.
_میشه برام سوپ بریزی؟
علی همینطور که ظرفم را می گیرد به بازویم می زند تا مرا متوجه خود کند و می گوید:
_تورو خدا می بینی چه اخلاق گربه صفتی داره؟ حالا بیا و خوبی کنا.
شاهین خان همش تقصیر گلوی بی جنبته دیگه. تا یه لقمه ی چرب بهش می رسه زود گیر می کنه.
” گربه صفت! شاهین بیشتر گرگ صفت است و فقط دریدن را آموخته! و این خیلی وقت است که برایم آشکار شده. ”
نمی دانم چطور می‌شود که یکدفعه صدای آخ علی بلند می شود و توجهم را جلب می‌کند و بدنبالش شاهین زیر لب می غرد:
_کمتر پرت و پلا بگو!
با نگرانی رو به علی می گویم:
_چی شد؟
به جای سوپ برایم سوشی می کشد و با آب و تاب می گوید:
_هیچی می خواستم بگم آخ که چقدر این خرسای پشمالو پررو و موذین.
ابروهایم از تعجب بالا می رود.
_خرسای پشمالو؟!
علی ظرف خوراک را جلو می کشد.
_آره همونایی که تا به ظرف عسل می رسن آب از لب و لوچه شون آویزون میشه ها اما اولش خودشون رو به ندیدن می زنن و کمین می کنن…
با دقت در عمق توضیحاتش غرق می شوم. تن صدایش را پایین می آورد و با هیجان خاصی شمرده شمرده ادامه می دهد:
_و همینکه کسی حواسش به عسله نیست…
منتظر دهانم باز مانده که یکدفعه صدایش بالا می رود.
_یکهو حمله می کنه.
با بالا رفتن ضربتی صدا و لحن هیجان آمیزش من هم بی اختیار همراهش نامحسوس از جایم بالا می پرم.
ثانیه ای مردمک هایم نافرمانی کرده و روی صورت سرخ شاهین که به سختی سعی در کنترل خنده اش دارد و با تاسف سر تکان می‌دهد، می لغزند و به سرعت دوباره سمت علی می چرخند.
شاهین ظرف خالی شده اش را کنار می گذارد و درحالیکه با دستمال دور لبش را تمیز می کند رو به علی تشر می زند:
_غذات رو بخور!
علی زیر خنده می زند. اما این وسط فقط من هستم که با گیجی به تکه های رل شده ماهی در ظرفم خیره می شوم و فکر می‌کنم کجای حرف های علی خنده دار بود؟

_اون جوری نگاهش نکن. فکر نکن می تونی از زیر خوردنش در بری. همش رو می خوری!
صورتش را نزدیک گوشم می آورد.
_دیگه حواسم بهت هست. پس نمی تونی دورم بزنی.
اوفی می گویم که متوجه سنگینی نگاه شاهین روی خودم می شوم و در دل پوزخند می زنم.
” آره شاهین خان خوب نگاه کن تا بفهمی چه جواهری رو از دست دادی و لیاقتت معلوم شد.”
جولیا دسر فرانسوی مخصوصش را می آورد. علی نامحسوس چشمکی به جولیا می زند.
اینطور که معلوم است جولیا منظورش را در هوا می قاپد و ناغافل تمام ته مانده ی ظرف سوپ را برای شاهین خالی می کند که انگار شاهین تازه به خود می آید و فریاد معترضش بلند می شود.
_اِ… نریز جولیا…!
علی پیروز از گرفتن مچ شاهین قهقهه بلندی سر می دهد و به کنایه می گوید:
_شاهین؟ حواست کجاست؟!
” خوب می دانم گرگ محو من شده و مرا دید می زد. هنوز تا هدف اصلی ام راه درازی پیش رو دارم. ”
از مرور هدفم بی اختیار فکم منقبض می شود.
” باید همانطورکه مرا تا مرز جنون رسانده بود و چیزی تا جان دادنم نمانده بود، او هم به جنون رسد و دیوانگی دامنش را بگیرد. ”
شاهین بدون اینکه جواب علی را بدهد برمی خیزد و از جولیا بخاطر غذا تشکر می کند و به سرعت محو می شود.
بعد از رفتن جولیا، علی چشمک می زند.
_جون به لبش نکنی!
کنج لبم به انحنایی از پوزخند بالا می رود و بی حرف مشغول غذاخوردن می‌شوم.
_بعد نهار بیا اتاقم.
قری به گردنم می دهم و موهایم را با ناز از جلوی صورتم کنار می زنم.
_چکارم داری؟
لبخند مغرورانه ای می زند و از پشت میز بلند می شود.
_بعدا می فهمی.
به خوراک میگو حمله می برم که صدایش را از پشت سر دقیقا جایی زیر گوشم، طوری که داغی نفسش را روی پوستم حس می کنم، می شنوم.
_در ضمن خیلی تابلو بود که برای کی اینقدر خوشگل کردی.
از حرفش لحظه ای زبانم از حرکت می ایستد و همان طور نصفه نیمه به ضرب کمی آب لقمه را قورت می دهم.
آرنجم را تکیه گاه چانه ام می کنم و خیره به روبرو بدون تغییر در حالت نشستنم می گویم:
_اتفاقا اینبار فقط بخاطر خودم به خودم رسیدم و می خوام از الان نفر اول ویکتوریا سکرت بودن رو تمرین کنم.

بعد از لحظاتی از صدای قدم هایی که از پله ها بالا می روند سکوت سنگین شکسته می شود و می‌فهمم علی رفته.
تنها کسی که در این ویلا با سرعت پله ها را دو تا یکی می کند.
در اتاق علی نیمه باز است. با سرانگشتانم چند ضربه ی آرام به در می زنم.
_بیا تو درم پشت سرت ببند.
بخاطر آسمان ابری اتاقش نیمه روشن است اما با این حال چراغ مطالعه را روی میزش تنظیم کرده.
حالت نشستنش را کاملا می شناسم و از همین فاصله حدس می زنم احتمالا مشغول طراحی یک لباس خاص باشد.
_خشکت نزنه! بیا بشین کنارم.
رک گویی اش ته دلم را قلقلک می دهد.
” کاش می شد دختر بچه ای شوم و از سر و کولش بالا بروم. او هم مرا روی زانویش می نشاند و محبتش را به روش خودش در ذره ذره وجودم تزریق می کرد. شاید آنوقت کمبودهای نبود پدرم جبران می شد. ”
جلو می روم. حرکت نرم و سریع دستش براستی خیره کننده است. کنارش می نشینم و دستم را تکیه گاه چانه ام می کنم.
_علی چطوری انقدر دقیق و تمیز طراحی می کنی؟ خیلی فرزی.
از تکان های ریز شانه اش متوجه خنده ی بی صدایش می شوم.
کاغذ و اتود مخصوصش را جلو دستم می گذارد.
_از امروز تمرینای تو هم شروع میشه. می خوام هر چی بلدم بهت یاد بدم. اما قبلش باید مچ دستت رو قوی کنی.
مابین حس تعجب و شادی گیر می افتم. نگاه براقم را به لب هایش می دوزم.
_می خوای منم طراحی لباس یاد بگیرم؟
اتود را دستم می دهد.
_فقط طراحی نه. درواقع هرچی که بلدم. پس خودت رو برای شرایط سخت آماده کن!
نوک بینی ام را می کشد.
_وقتش رسیده جا پای من بذاری خانم کوچولو.
نمی دانم چرا از حرفش حس بدی وجودم را فرا می گیرد و ته دلم به یکباره خالی می شود.
” جا پای علی! اونم تحت شرایط سخت! ”
آه از نهادم بلند می شود.
” خدا می داند دوباره چه خوابی برایم دیده؟ ”
_خیلی خب شروع می کنیم. خوب به دست من نگاه کن!
ساعتی می گذرد. دستانم را به پشت و رو می چرخانم و بررسی می کنم. کنار انگشتانم کاملا سیاه شده. غر می زنم:
_اوف… خسته شدم بس خط کشیدم. دستان از مداد رنگ گرفته.
علی راپیدش را جوهر می کند.
_چه جالب این ظرف جوهرت رو ندیده بودم.
روی لوگوی شرکت تولید کننده اش دقیق می شوم.
_آره این مارک جوهر کیفیتش عالیه. حیف که پیدا نمیشه.
راپید را از دستش می گیرم.
_اینم به نظر گرون قیمت میاد.
به پشتی صندلی گردانش تکیه می دهد.
_اوهوم. هدیه لیزاست.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خان زاده/پارت بیستو چهار

اما وقتی از حالمو مشکلاتی که دارم بهش گفتم نا امیدانه گفت یه آزمایش برات …

یک نظر

  1. به به بالاخره نویسنده دست ب قلم شد
    انشالله پارت بعد رو چند ماه دیگه میزارین؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *