خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت سیو نه

رمان پرنسس/پارت سیو نه

قلب بی قرارم از هیجان چنان پر ضرب در سینه ام می کوبد که فرصت نفس کشیدنم را زایل می کند.
ردیف اول صندلی ها پا روی پا انداخته و نشسته ام و به علی که دقیقا روبروی لیزایی ایستاده که در لباس سپید و فوق‌العاده زیبای عروسی با آن دنباله ی چند متری گیپور دوزی شده اش تحیر نگاه ها را مخمور خود کرده می نگرم.
چند روزی است با بغضی که با هر بار دیدن علی همچون توموری در گلویم رشد می کند و راه نفسم را تنگ تر، می جنگم.
به سختی خود را کنترل می کنم تا با اشک های بی موقع زیباترین لحظات زندگی علی را خراب نکنم.
دستیاری ام کنار تیم فرانسوی حرفه ای تدارکات عروسیِ شاهانه ی علی آنقدر مرا غرق کرد که فرصت فکر کردن به شاهین را مابین درگیری های پرتنش روزانه ام گرفته بود و شاید تنها اندکی قبل از خواب می توانستم با یادش پلک روی هم بگذارم.
لب از داخل می گزم و نگاهم روی قامت این مرد همه چیز تمامِ قدرتمند بالاپایین می شود.
چه دخترهایی که امروز آرزو به دل با حسرت علی را دید می زنند اما افسوس که تا لحظه ای دیگر متعلق به لیزا خواهد شد.
چقدر علی در رخت دامادی پر ابهت و جذاب تر شده.
کت و شلوار مشکی شیک و گران قیمتش را خودم سفارش دادم.
پیراهن سفیدش را هم. و کراوات مشکی از بهترین نوع ابریشم با خطوط ظریف سفید بی نظیرش.
آه می کشم و به هوای آب دهانم تیزی بغضی که در گلویم می خلد را فرو می دهم. اما چه کنم که با سماجت تا چشمانم سرایت کرده.
همین ساعتی پیش بود که دکمه های سردست نقره اش را برایش بستم و بی هوا در آغوشش کشیدم.
همان موقع دمی عمیق گرفت و پنجه هایش را در موهایم لغزاند و پای گوشم ملتمسانه به خاک پدرم قسمم داد که بی تابی نکنم.
لب می فشارم و روی کفش های چرم مشکی دست دوزش مکث می کنم.
باورم نمی شد علی، صاحب ثروتمند فِرا، شرکت عظیم و قدرتمند مادلینگ با آن همه دَبدَبه و کَبکَبه در بستن بند کفش هایش گیر کند.
بی اراده ته دلم با نفسی محبوس می خندم که چقدر با سوژه خنده ی جدیدم سربسرش گذاشتم و برایش دست گرفتم.

تا از کفش هایش چشم می گیرم متوجه نگاهش روی صورتم می شوم که با اخمی تصنعی با چشمهایش می خندد و احتمالا فکرم را خوانده.
چشمکی می زند و دوباره نگاهش را روی لیزا منحرف می کند.
کیف ورنی کوچکم را روی زانو جابجا می کنم و به طرز نامحسوسی گوشه ی دکلته ام را بالا می کشم و سعی می کنم با پریشان کردن موهایم برهنگی شانه هایم را بپوشانم.
با خود فکر می کنم
” مگر از لیزا خوشبخت تر هم وجود دارد؟ ”
لیزا شرط علی برای ازدواج، هرچه بود را در مقابل یک عمر خوشبختی پذیرفت و آینده اش را کنار مردی که عاشقانه دوستش دارد می گذراند. همه چیز به عالی ترین نحو ترتیب داده شده.
کم کم آرامش حضور در فضای معنوی و تاثیرگذار باشکوه ترین کلیسای لندن از شدت تپش های بی وقفه ی قلبم می کاهد.
عطر هزاران شاخه گل رز سفید و صورتی که علی ترتیبش را داده در ترکیب با عطرهای گران قیمت حاضرین فضای کلیسا را پر کرده.
بین میهمان ها جمعی از سلبریتی ها و مدل های معروف و افراد ثروتمند و صاحبان بزرگترین برندهای مد و زیبایی دنیا حضور دارند.
چشم به راه، به امید آمدن شاهین لحظه ای کوتاه به عقب سرمی چرخانم و از بدشانسی ام بلافاصله با خاکستری های ویلیام که درست پشت سرم نشسته چشم در چشم می شوم.
اخم کمرنگی می کند و قبل از اینکه فرصتی برای چشم چرخاندن در صورت میکاپ شده به سبک اروپایی ام کند به سرعت رو می گیرم و سرجا صاف می نشینم.
البته که این لحظه از چشم خبرنگارهای حاضر در انتهای سالن دور نمی ماند و به سرعت با فلش های ممتد دوربین هایشان روی صورتم شکارش می کنند.
بالاخره زمان سوگند خوردن علی فرا می رسد. کشیش، لیزایی که مشتاقانه با لبخند از علی چشم نمی گیرد و همه ی نگاه های منتظر روی علی معطوف می شود.
سکوت سنگینی کلیسا را در بر می گیرد. لیزا همچنان با شور و شوقی انکارناپذیر نگاهش را به لب های علی می دوزد.
علی دستان لیزا را به نرمی میان انگشتان خود می گیرد.
لحظه ای با لبخند همراه با دم و بازدم عمیق صدادارش سکوت را می شکند و می گوید:
_هیچ فکرش رو نمی کردم انقدر سخت باشه!
و باعث خنده و هم همه ی کوتاهی از طرف حاضرین می شود.
می خندم و دلم برای شرم و حیای مردانه ی لحظه ی آخری اش ضعف می رود و هزاران بار از ته دل قربان قد و بالایش می روم.

مشتاقم بدانم علی برای سوگندش در مقابل لیزا چه چیزی آماده کرده.
دوباره کلیسا در سکوت فرو می رود که علی با جدیت کمی صدایش را بالا می برد و شمرده و رسا می گوید:
_من اَلِک فِرا…
در حالیکه چهره اش سخت می شود و مردمک هایش در چلچراغ لیزا دودو می زند ادامه می دهد.
_این ازدواج رو به رسمیت نمی شناسم…
ته دلم فرو می ریزد.
_و هرگز حاضر نیستم با یک زن شیاد کلاهبردار ازدواج کنم.
وا می روم!
” این قطعا یکی از سوپرایزهای علی است. ”
به گوش هایم اعتماد نمی کنم. شش دانگ حواسم را جمع می کنم تا مطمئن شوم اشتباه شنیدم.
ناگهان رنگ لیزا از شدت فشارِ درجایی که بر روانش آمده همچون گچ سفید می شود و شوکه لبخند عصبی بیجانی می زند و ناباورانه لب هایش به زور می جنبد:
_چی داری می گی؟! شوخیت گرفته؟!
اخم غلیظی صورت علی را جمع می کند و دستان لیزا را با ضرب پایین می اندازد و با خشم تیزی نگاهش را در صورت رنگ پریده ی لیزا فرو می کند.
_نه! کاملا جدی ام. این عروسی سر نمی گیره!
هم همه ی میهمانان بلند می شود. شاید خواب می بینم. امکان ندارد علی اینگونه لیزا را با خاک یکسان کند. با گیجی نگاهم را روی علی و لیزا و صورت در بُهت فرو رفته ی کشیش می چرخانم.
لیزا دستش را روی شقیقه اش می گذارد و درحالیکه با پریشانی شل و وارفته زیرلب می گوید:
_یکی به من بگه اینجا چه خبره؟!
با بستن چشمانش دسته گل از دستش رها می شود و همان جا از حال می رود و بیهوش نقش بر زمین می شود.
هول زده از جایم برمی خیزم و دامن بلند لباسم را مشت می کنم.
مادر و دوستان لیزا وحشت زده به سمتش می دوند و زیر بغلش را می گیرند و می بینم که قصد بیرون بردنش را دارند.
در همین بین پدر لیزا ناغافل به سرعت به طرف علی حمله می کند و بی هوا چنان مشتش را روی صورت علی می خواباند که من با چشمان از حدقه بیرون زده جیغم به هوا می رود.
_علی…!
سر علی به سمت چپ خم می شود و دستش را روی بینی اش می گذارد.
محافظان علی خود را سپرش می کنند.
مَت مچ دستان پدر لیزا را می گیرد و به عقب هولش می دهد.
نمی فهمم چطور سمت علی می دوم و بازویش را می چسبم.
_علی حالت خوبه؟
بازویش دور شانه ام می پیچد و به خود نزدیکم می کند.
_خوبم. چیزی نیست.

با چشمان گرد به خونی که از بینی تا پایین لبش کشیده شده با نگرانی نگاه می کنم.
_خون! از بینیت داره خون میاد!
قبل از اینکه حرفی بزند پدر لیزا وحشیانه دستش را به یقه ی کت علی می رساند و دهان این مرد جنتلمن و متشخصِ ساعتی پیش به رکیک ترین فحاشی ها باز می شود.
مَت اینبار به زور متوسل شده و تقریبا کشان کشان او را به طرف در کلیسا می برد.
اما پدر لیزا همچنان با صورتی کبود از عصبانیت فریاد زنان مابین فحاشی تهدید می کند:
_بدجوری تقاص این کارت رو پس می دی حالا می بینی؟
علی خنده ی حرص دربیارش را عمدا با صدای بلندی سر می دهد و در جواب تهدیدهایش با خونسردی می گوید:
_جفتتون تا آخر عمر پشت میله های زندان می پوسین!
یقه اش را مرتب می کند و دستی به موهایش می کشد.
میهمانی به هم می ریزد. هم همه و پچ پچ ها از گوشه و کنار به گوش می رسد.
خبرنگارها سواستفاده گرانه از لحظه به لحظه ی این رسوایی عکس و فیلم می گیرند.
سرتا پایم می لرزد. دلم می خواهد زار بزنم. با پریشانی چشم روی اطرافم می چرخانم.
_علی نکن! این چه بازیه راه انداختی؟ تو برای این آبروریزی اونهمه خرج کردی؟
پوزخند می زند و بی حوصله می گوید:
_الان وقتش نیست دِلان.
از محافظانش می خواهد مرا تا ماشین همراهی کنند.
با عصبانیت دست مرد چهارشانه و بلند قامت که تقریبا هیکلش دو برابر علی است را پس می زنم.
_من جایی نمی رم. تو زده به سرت. تو که نمی خواستیش چرا باهاش قرار ازدواج گذاشتی؟ بهت گفتم عوضی نشو!
علی نفس عمیقی می کشد و دستش را پشت کمرم می گذارد و خودش همراهی ام می کند. با آرامش زمزمه می کند:
_منم بهت گفتم الان وقتش نیست. بعدا هر چی لازم باشه برات توضیح می دم.
با خجالت از زیر نگاه های میهمانان رد می شوم تا به ماشین می رسیم.
علی درحالیکه درماشین را برایم باز می کند رو به مت می گوید:
_مراقبش باش!
مت سری تکان می دهد. با تشویش مچ دست علی را می چسبم.
_پس تو چی؟ مگه تو با ما نمیای؟
بازویم را می گیرد و به اجبار روی صندلی عقب می نشاندم.
_منم میام. فعلا می خوام زودتر از اینجا بری و به حرف مت گوش بدی! باشه؟
نمی خواهم به حال خرابش دامن بزنم. فقط به تندی سرم را به علامت مثبت بالا پایین می کنم تا خیالش آسوده شود.
گونه ام را می بوسد.
_قول می دی؟
_قول می دم.
در ماشین بسته می شود و با دلشوره ای که عجیب قلبم را زیر و رو می کند به عقب سرمی چرخانم و دور شدنم از علی را می بینم.

انقدر در لندن و خیابانهایش بوده ام که بتوانم تشخیص دهم مسیر خانه تغییر کرده.
نگاهی به آینه ی جلو می اندازم و خیره به چشمان مَت که حواسش پی رانندگی اش است می گویم:
_مَت ممکنه بپرسم کجا می ریم؟
فقط ثانیه ای چشم هایش روی آینه جلو می رود و از صورت نگرانم عبور می کند.
_متاسفانه اجازه ندارم بگم اما طبق خواسته ی آقای فِرا پیشنهاد می کنم استراحت کنید.
از رُک گویی اش حرصم می گیرد و خیره در آینه با فک منقبض به فارسی ” عوضی ” زیرلبی نثارش می کنم که گوشه ی چشم هایش چین می خورد.
از تعجب ابروهایم بالا می پرند و ناگهان دمای بدنم بالا می رود و با شرم لب می گزم که نکند فهمیده باشد!
لب روی هم می فشارم و دو دلم که بپرسم فارسی می فهمد یا نه؟ اما وقتی وارد جاده ای یک طرفه با طبیعتی فوق‌العاده سرسبز و زیبا که دو طرفش را انبوه درختان احاطه کرده می شویم بجای لذت بردن از منظره ی بیرونِ ماشین چنان اضطرابی به جان قلب ترسیده ام می افتد که زبانم چوب می شود.
می دانم که پرسیدن دوباره اش جز ضایع شدنم نتیجه ای ندارد. تصمیم می گیرم خودم را با آخرین اخبار سر گرم کنم.
گوشی ام را از داخل کیفم بیرون می کشم و به محض لود شدن صفحه ی مورد نظرم ناگهان برق از سرم می پرد و فاصله ی میان لب های نیمه باز از تعجبم بیشتر می شود و مردمک های ناآرامم مدام بین عکس های مراسم ازدواج علی و تیتر های خبری دروغین که صرفا برای بازارگرمی نوشته شده اند می چرخند.
” ناکام ماندن اَلِک فِرا در ازدواج با لیزا بورن طراح و مدل معروف برند فِرا! ”
از روی حرص پوزخندی می زنم و با تاسف سر تکان می دهم. عکس های لو رفته ی تمام لحظات مراسم گذاشته شده اما انگار دقیقا از زمانی که علی همه چیز را به فنا داد و لیزا بیهوش شد عکس ها کات شده. ابروهایم به پس سرم می چسبد و با اخمی غلیظ تیتر بعدی را زمزمه می کنم:
” سرژیک بورن؛ بیلیونر نیویورکی اَلِک فِرا مالک بزرگترین برند مادلینگ را به همسری دخترش نپذیرفت! ”

با خنده ی تمسخرآمیز بلندم سرم به عقب می رود و باعث جلب توجه مَت می شوم.
” کاملا مشخص است پول هنگفتی برای برعکس جلوه دادن حقیقت صرف شده.”
یادآوری چهره ی نگران علی و پافشاری اش برای خروجم از لندن همچون چراغ خطری در مغزم قرمز می زند و ته دلم فرو می ریزد.
حس خوبی نسبت به تصاویر خشمگین پدر لیزا ندارم و از یادآوری تهدیداتش، از شعله های آتش خشم چشمان شیطان صفتش و از تصور عاقبت این بازی خوفناک به خود می لرزم و سرانگشتانم سِر می شوند.
زبانم را روی لب های خشکیده ام می کشم و هول زده شماره ی علی را می گیرم.
” لعنتی گوشی اش خاموش است! ”
دم عمیقی می گیرم و عصبی ناخن هایم را پایین شقیقه ام می کشم و سعی می کنم بی اهمیت بودنش را به خود تلقین کنم اما وقتی تکه های این پازل را کنار هم می چینم دلواپسی ام آه از نهادم بلند می کند.
از اُفت ناگهانی دمای بدنم سر تا پا یخ می زنم و هراسان دوباره شماره علی را می گیرم و با صدایی مرتعش می نالم:
_خدایا خاموشه!
_چی خاموشه؟
تکیه از صندلی می گیرم و خودم را به جلو می کشم و دستم را پشت صندلی مَت می گذارم. لرزش صدایم بدتر عصبی ام می کند.
_مت گوشیه الک خاموشه. مطمئنم ازش خبر داری. خواهش می کنم بهم بگو اَلِک چیکار می خواد بکنه؟ قضیه چیه نیم نگاهی به آینه بغل می اندازد و فشار بیشتری به پدال گاز می آورد.
_آروم باشید دِلان. همه چی مرتبه. بنظر خسته میاین پیشنهاد میکنم تا رسیدن به مق…
میان حرفش صدای معترضم بالا می رود.
_مَت!
_بله دلان؟
وقتی هیچ عکس العملی جز خونسردی اش را نمی بینم سرجایم باز می گردم و با هزاران فکر و خیالی که ذهنم را به چالش می کشد از سر دردی در حد انفجار پیشانی ام نبض می گیرد.
با توقف ماشین در پمپ بنزنین پاهایم را می کشم و دستم سمت دستگیره می رود.
_اگر خوراکی یا نوشیدنی می خواین صندوق عقب هست. پیاده نشین لطفا! توی ماشین بمونید.
احساس می کنم در قفس گیر افتاده ام.

نفس پرحرصم را همراه با پوف کشداری رها می کنم و مردمک هایم را در حدقه می چرخانم.
گوشه ی لبم را به پایین می کشم و دست به سینه طلبکارانه با ضرب پشتم را به پشتی صندلی می کوبم.
_نخیر فقط می خواستم هوا بخورم.
با گفتن ” بسیار خب ” از ماشین پیاده می شود و در را می کوبد.
با دهن کجی ادایش را درمی آورم.
_خوراکی یا نوشیدنی صندوق عقب هست!
مشتم را به سینه می کوبم.
_خیر نبینی اسیر گرفتی.
حوصله ام سر رفته و از طرفی بی خبری از علی بیچاره ام کرده.
پیشانی دردناکم را به پشتیه صندلی جلو تکیه می دهم و چشمانم را می بندم که با باز شدن ناگهانی در سمت راستم ترسیده از جا می پرم و لحظه ای گیج و مات ابروهایم بالا می روند و خیلی زود کنج دهان بازم به خنده کش می آید و ناباور از دیدن مردی که کنارم نشسته می گویم:
_علی…! تو دیگه از کجا پیدات شد؟!
لبخند مغرورانه ای می زند و اطوارگونه همانند هواپیما دستش را در هوا از پایین به اوج می رساند.
_پرواز کردم.
از اینکه سالم می بینمش نفس راحتی می کشم و بی اراده از گردنش آویزان می شوم و لب هایم را عمیق و با احساس به گونه اش می چسبانم و محکم لپ هایش را می کشم.
_دیوونه… دیوونه ترین بابای دنیا.
صدای خنده اش در ماشین می پیچد و دستانش را پشت سرش قلاب می کند. سینه اش با بازدم عمیقی پایین می رود.
_خبرارو خوندی؟
مت سوار ماشین می شود و دوباره سمت جاده راه می افتیم. گوشی ام را سمت علی می گیرم. فقط عکس هایش را به سرعت از نظر می گذراند.
_خودمونیما لباس دامادی بدجوری بهم میاد. اینجا چه خوشتیپ افتادم نه؟
چشمانم گرد می شود و گوشی را از دستش می قاپم و به شوخی توی سرش می کوبم.
_خنگول نباش. خبرارو بخون!
چشم غره ای تصنعی می رود.
_به بزرگترت احترام بذار بچه.
می خندم و دستم را از زیر بازویش رد می کنم و شانه اش تکیه گاه سرم می شود.
_خیلی نگرانت شدم. حسم بهم میگه پدرلیزا آدم خطرناکیه. آخه چرا با اینا درافتادی؟
_باید تقاص پس بدن. هنوز مونده. توی همین دوساعت کلی متضرر شدن.
گوشواره ام پشت گوشم را اذیت می کند. گردن صاف می کنم و درحالیکه گوشواره را از گوشم بیرون می کشم می گویم:
_درست از اولش برام تعریف کن ببینم داستان چیه؟

نگاه عمیق و متفکرانه ای به صورتم می اندازد و طوری چشمانم را می کاود که گویی گذشته اش را در آنها جستجو می کند. با آرامش همیشگی اش می گوید:
_باشه برات می گم.
لاله ی گوشم را می مالم و دوباره گوشواره را به گوشم می زنم.
_یادته بهت گفته بودم قبلا من و ویلی با هم زندگی می کردیم؟
به گوشه ای خیره می شوم و ذهنم را به کار می گیرم. کم کم به یاد می آورم.
” دقیقا همان روز که علی از تعریف ماجرای دعوایش با ویلیام طفره رفت. ”
خوشحال از اینکه بالاخره زمان فهمیدنش فرا رسیده، لبخند پیروزمندانه ای می زنم.
_آره. که گفتی با ویلیام دعوات افتاد.
همراه با نفس عمیقش دستش مشت می شود. به نظر یادآوری اش عصبی اش می کند.
_چند ماهی می شد که ویلیام با دختری به اسم کاترین آشنا شده بود. تمام وقت و کار و زندگی ویلی به یک نفر خلاصه می شد و اونم کاترین بود.
خب اونا با هم رابطه داشتن و ویلی چند بار خونه اورده بودش.
ابروهایم از تعجب بالا می پرند.
_اما من عمدا به بهانه ی کار توی شرکت می موندم.
لب می گزم و سعی می کنم غیرمستقیم اولین سوالی که ذهنم را درگیر می کند بپرسم.
_یعنی… می خوای بگی ویلیام با اون دختر…
تیز است. با جدیت خودش حرفم را کامل می کند.
_آره. اینجا یه سری روابط حتی اگر قرار ازدواجی هم اون وسط نباشه عادیه. مثل رابطه ی جنسی. خب ویلیامم عاشق کاترین بود و روابط جنسیش از روی عشق و احساسش بود نه صرفا بخاطر هوس.
ته دلم پوزخند می زنم.
” چه دلیل قانع کننده ای! ”
همین حرف علی باعث می‌شود از اینکه از ویلیام فاصله گرفتم، خداروشکر کنم؛ وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم میآورد.
مِن مِن کنان می پرسم:
_خوشگل بود؟ تیپ و قدش چجوری بود؟
لبخند معنی داری می زند.
_چیه؟ خب سواله.
همچنان لبخندش را حفظ می کند و شانه ای بالا می اندازد.
_من فقط یکبار از دور دیدمش خب اون خیلی…
با نگاهی منتظر، خیره به لب هایش تمام هوش و حواسم را جمع می کنم تا به قسمت حساس باقی حرفش برسد.
از اینکه تا این حد زیبایی اش برایم مهم شده خنده ام می گیرد. شاید دلیل قهقهه علی هم همین باشد. میان تک خنده های باقی مانده اش می گوید:
_خوبه حالا عاشق ویلیام نیستی و تا این حد روی کاترین حساسی!
” ایشی ” می گویم و پشت چشمی نازک می کنم و به قهر رو می گیرم.

خیره به مناظر چشم نواز بیرون زیرلب طوری که بشنود زمزمه می کنم:
_نخواستیم بابا! اصلا به من چه هر خری بوده.
با صدای بلندتری زیر خنده می زند و بازوی عضلانی اش را دور شانه های ظریفم می پیچاند و طوری مرا به سمت خود می کشاند که بی اختیار در آغوشش می افتم.
_اوف چه نازی هم داره این دختر من! خدا به داد شوهرت برسه. از الان براش آرزوی صبر می کنم کارش سخته.
خنده کنان موهایم را از جلوی صورتم کنار می زنم و سرم را بالا می گیرم.
_بی مزه! مال بد بیخ ریش صاحبش. بقیه ش رو تعریف کن!
دستش شل می شود. از بغلش جدا می شوم و صاف می نشینم.
_داشتم می گفتم. اون موقع فِرا تازه جا افتاده بود و همه براش آینده ی خوبی پیش بینی می کردن.
با اینکه ویلیام سهامدار اصلی بود اما حضور کاترین باعث شده بود کمتر به فِرا برسه و کل کارا گردن من افتاده بود. شبی نبود که مست و پاتیل برنگرده خونه.
همین بیشتر عصبیم می کرد. اون به شدت تغییر کرده بود. چند بار سر این مسئله با هم درگیر شدیم.
من کاترین رو مقصر اصلی بی مسئولیتیش می دونستم و اون روی کاترین متعصب بود.
تا اینکه تصمیم گرفت با کاترین ازدواج کنه.
می توانم رفتار ویلی را تصور کنم. کامل سمت علی می چرخم و درحالیکه چند تار از موهای خوش حالتم را دور انگشتم می پیچانم می گویم:
_تعجبی هم نداشته انقدر دوستش داشته که می خواست باهاش ازدواج کنه.
پوزخند می زند و سر تکان می‌دهد.
_به نظر من کاترین ویلیام رو جادو کرده بود.
نزدیک عروسیشون کلا بی‌خیال ویلی شدم و به هوای یه قرارداد کاری به پاریس رفتم.
غافل از اینکه کاترین، درست شب عروسی با یه نقشه طوری ویلیام رو مست کرد که تمام سهامش رو بالا کشید و فرار کرد.
موضوع به اینجا ختم نمیشه. هدف اون به چنگ اوردن فِرا بود. همون موقع من با دختری آشنا شده بودم که بعد فهمیدم با نقشه و برنامه ی کاترین وارد زندگیم شده.
متاسفانه اونم موفق شد بخشی از اموالم رو که تمام عمر براش جون کَنده بودم با جعل امضا ازم بگیره. وقتی به حماقت خودم فکر می کنم…
پوفی می کند و با تاسف سر تکان می‌دهد.

از سکوتش ته دلم آشوب بپا می شود. ساکت بودن علی یعنی ذهن و قلبش در تلاطم است. یعنی آشفته حال است و این دگرگونی قلبم را می ترساند.
نمی توانم حال خرابش را تحمل کنم. دنبال بهانه ای برای شکستن سکوتش به یاد می آورم که ویلیام قبلا درمورد عشق نافرجامش گفته بود.
زبانم را روی لبم می کشم و با کمی تامل می گویم:
_ویلیامم یه چیزایی درباره جداییش از کاترین گفته بود. البته خیلی کوتاه.
در پاسخم فقط کنج لب هایش به پایین کشیده می شود.
انگار در دنیای دیگری سِیر می کند. نگاهش به روبرو است. رد نگاهش را دنبال می کنم.
” براستی گرمی و تغییر لحظه به لحظه ی رنگ آسمان هنگام غروب تماشایی خورشید معجزه ای زیباست. ”
شاید لازم است من هم سکوت کنم و راحتش بگذارم. وارد شهر دیگری می شویم.
_اینجا کجاست؟
از سوالم بالاخره نگاهش سمتم منحرف می شود و خوشبختانه با لبخند مغرورانه ی علی مواجه می شوم.
_به منچستر خوش اومدی خانم فِرا.
از لحن خاصش لبخند پهنی تحویلش می دهم و به سختی نگاه کنجکاورم را از مردم، خیابان ها و بناهایی با معماری کهن و منحصربفرد می گیرم.
علی کمی خم می شود و در خیابان ها سرک می کشد. رو به مَت می گوید:
_مَت برو هتل.
مت همراه با تکان سر می گوید:
_بله آقای فِرا.
بی هوا کف دستم را روی زانویش می کوبم.
_بگو دیگه. کاترین چی شد؟ پیداش کردین؟
با خستگی خمیازه ای می کشد و با سرانگشتان اشاره و شستش چشمانش را می مالد.
_آره. بعد چند سال خودش پیداش شد.
حیرت زده ” هینی ” می کشم و با چشمان از حدقه بیرون زده لب به دندان می گیرم.
_جدی؟!
_اوهوم. کاترین سهام ویلیام رو فروخته بود و به سختی تونستیم بخش کوچکی از اون رو دوباره بخریم.
با اینکه خیلی طول کشید اما فِرارو قوی و محکم تر از قبل ساختیم.
تا اینکه کاترین توی فِرا مشغول کار شد. اتفاقا کارش عالی بود.
” الان است که شاخ دربیاورم. ”
با حرص و ابروهای گره خورده می گویم:
_چقدر پررو! آخه چرا همچین آدم کثیفی رو استخدام کردین؟ باید می دادینش دست پلیس.
و درحالیکه با حرص مشتم را کف دستم می کوبم می گویم:
_اگر من جای ویلیام بودم خودم حسابش رو می رسیدم.
با لب های کش آمده نفس هایش مملو از خنده های بی صدایش می شود.

_هیچکس نتونست کاترین رو شناسایی کنه.
از تعجب دهان باز می کنم تا چیزی بگویم که زودتر ادامه می دهد:
_تو فکر می کنی یه کلاهبردار حرفه ای به این سادگی خودش رو توی تله می ندازه؟!
دیگر نمی توانم ساکت بمانم.
_وای چطور نشناختینش؟
خیلی راحت و البته برعکس من با خونسردی می گوید:
_هشت بار سر تا پا زیر عمل رفته بود.
حیرت زده چشمانم را تا اخرین حد ممکن گشاد می کنم و طوری خودم را به غش کردن می زنم که موفق می شوم علی را به خنده وادارم.
از شیطنتم نوک بینی ام را می کشد و می گوید:
_تمام صورتش رو عمل زیبایی انجام داده بود و بزرگترین نکته انحرافیش اضافه وزنی بود که وقتی بعد از چند سال با ویلیام مواجه شد؛ هیچ خبری ازش نبود.
اولین باری که کاترین رو دیدم انقدر چاق بود که از انتخاب ویلیام متعجب شدم.
و البته با هویت جعلی به عنوان کسی که تمام سهام کاترین رو خریداری کرده وارد فرا شد.
از شنیدن این موضوع چنان از ته دلم کیفور می شوم که با سرخوشی پق زیر خنده می زنم.
_ویلیام خوشتیپه با اون دَک و پُزش عاشق یه دختر چاق کلاهبردار شده بود؟
علی در خنده های بی پروایم همراهی ام می کند.
_شیطون یعنی تا یه دقیقه پیش داشتی به کاترین حسودی می کردی؟
” نوچی ” می گویم و خنده ام را جمع می کنم و پیشانی ام را به شانه ی علی می چسبانم که ناگهان با دیدن قلعه های رومی نزدیک رود ذوق زده خودم را کنار شیشه می کشانم.
_عه اونارو چه خوشگلن.
علی تقریبا از خنده سرخ می شود.
_اینجا کستل فیلده. ولی خوشم میاد سه سوت سوژه برای حرف عوض کردن پیدا می کنی.
ریزریز می خندم و می گویم:
_خب پس چجوری شناختینش؟
_من نه! ویلیام. خیلی چیزا شک ویلی رو تحریک کرد. از جمله ورود ناگهانی کاترین بعنوان سهامدار جدید.
اگرچه کاترین ظاهرش رو تغییر داده بود اما کم کم اخلاق و رفتارش پیش ویلیامی که قبلا عاشقانه اون رو می پرستید رو شد.
مخصوصا اینکه سعی می کرد از ویلی فاصله بگیره. اتفاقا بدم نشد. ضربه ای که کاترین به ویلی زد باعث شد ویلی چند سال توی افسردگی خودش دست و پا بزنه و از همه فراری باشه.
اما حداقل حضور دوباره ش ویلی رو وادار کرد تا به خودش بیاد.
انقدر درگیر کشف واقعیت شد که تا حدی از پوسته ی خودش بیرون اومد و بالاخره از تمام هویت و گذشته ش سر دراورد و مطمئن شدیم کاترین همون لیزاست.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خانزاده/فصل دو پارت بیستو یک

به هر سختی بود همراه شاهین به خونه برگشتم دیگه خبری از اون دختر امیدوار …

یک نظر

  1. کی پارت میزارین پس😑

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *