خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت سیو هشت

رمان پرنسس/پارت سیو هشت

لباس پوشیده آماده رفتن به شرکت است. مردمک های نگرانش در چشم های بارانی ام دودو می زند.
بازوانم را می گیرد و مرا سمت خود می چرخاند.
_دلان… دلان چی شده؟ کی ناراحتت کرده هان؟
صورتم را با دستانم می پوشانم و سر تکان می دهم و بریده بریده می نالم:
_علی… شاهین رفته.
_چی می گی نمی فهمم. درست حرف بزن!
عصبی صدایم را صاف می کنم و شمرده می گویم:
_می گم… شاهین برای… همیشه رفته. همشم تقصیر من بود.
دوباره شیون را از سر می گیرم و صدای هق هقم اتاق را برمی دارد.
نفس عمیقی می کشد و بازوی قطورش حصار شانه های لرزانم می شود و سرم را به آغوش می کشد.
تکان های ریز سینه اش نشان از خنده های بی صدایش دارد و بیشتر کفری ام می کند. مشتی به پشتش می زنم.
_به چی می خندی مسخره؟
صدای خنده اش بلندتر می شود.
_آخه تا وقتی بود که تحویلش نمی گرفتی هی براش قیافه می گرفتی… حالا که نیست نشستی عزا گرفتن.
لب برمی چینم و به پهنای صورت اشک می ریزم.
_تو خودت شاهد بودی کم اذیتم نکرد. می خواستم هرطور شده تلافی کنم و حرصم رو سرش خالی کنم. انگار تا وقتی بود قدرش رو نمی دونستم. حالا که رفته کمبودش رو احساس می کنم. همش ته دلم نسبت به خواستنش مقاومت می کردم.
آه سوزانی می کشم.
_علی من بهش گفتم بره می فهمی؟ من!
انگشتانش لابه لای موهایم به نرمی می لغزند و واضح است قصد آرام کردنم را دارد.
_بیخود گریه نکن عزیز من. شاهین آدمی نیست که بخاطر یه حرف جمع کنه بره. کسی هم تورو مقصر نمی دونه. الکی به خودت نگیر.
کف دست دیگرش بین دو کتفم به آرامی حرکت می کند. با صدای دورگه به زحمت می گویم:
_تو خبر نداری. اون بخاطر من، بی گناه سرزنش شد. قضیه جوهر و افتضاحش تقصیر من بودم اما شاهین گردن گرفت.

دستش از حرکت می ایستد.
_چی داری می گی؟
از آغوشش فاصله می گیرم و با خجالت سر به زیر می اندازم.
_ببخشید. من… من نمی خواستم…
تشر می زند. _دلان! چرا از اول نگفتی؟! خودت که دیدی چطور زدم توی تیپ و تاپش.
خودم را مظلوم می گیرم تا عصبانیتش فروکش کند.
_می خواستم از اول بگم اما شاهین مهلت نداد. تو هم بدجوری جوش آورده بودی ترسیدم که…
برمی خیزد و دست در جیب هایش رو به رویم می ایستد و از باریکی چشم هایش نگاهم می کند.
_تو هم از خدا خواسته شاهین رو فدای خودت کردی.
غمگین سرم را به دیوار پشت تکیه می دهم و برای آخرین دفاع با درماندگی می گویم:
_گفتم که من ترسیده بودم.
کلافه کف دستش را روی صورتش می کشد و پوفی می کند.
_بی خیال دیگه مهم نیست. اما یاد بگیر تحت هر شرایطی حقیقت رو بگی چون دیر یا زود همه چی افشا می شه و فقط شرمندگیش برات می مونه.
نگاهم را به انگشتان درهم پیچیده ام می دوزم و لبم اسیر دندانم می شود.
_فکر می کنم به اندازه کافی درس گرفتی.
با عجله ساعت مچی بند فلزی اش را نگاه می کند.
_برم که کلی کار عقب افتاده دارم.
قبل از رفتن نگاهش از دور به میز می افتد و با اخم سمتش می رود.
با همان ابروهای گره خورده و نگاه موشکافانه و ریزبینش طراحی کامل شده را برمی دارد و بررسی می کند.
از حالت صورتش هیچ چیزی نمی توان فهمید. این مرد، عجیب در پنهان کردن احساس درونش استاد است.
کم کم تای ابرویش بالا می رود. راپید را برمی دارد و نیم نگاهی به شماره اش می اندازد و کل وسایل پخش شده طراحی روی میز را از نظر می گذراند. صورتش سمتم می چرخد.
_کی راهنماییت کرده این سری وسایل رو انتخاب کنی؟
شانه ای بالا می اندازم.
_قبلا دیده بودم ادوارد و ویلیام ازشون استفاده می کنن.
با چهره ای خنثی سری تکان می دهد و بدون حرف کاغذ را با خود می برد. قبل از اینکه در را ببندد هول زده صدایم را بالا می برم.
_پس شاهین چی میشه؟
متقابلا بلند می گوید:
_هیچی سرت توی کار خودت باشه.
و در را می بندد.

دستگیره را می کشم و سلانه سلانه با قلبی گرفته و دلی آکنده از درد پا به اتاق می گذارم.
همه چیز را مرتب کرده. پرزهای راه تنفسی ام نسبت به عطر دلنشینش تحریک می شوند.
بی اختیار ابروهایم متفکرانه به هم نزدیک می شود. در پس ذهنم حس می کنم این عطر چقدر برایم آشناست. نفس عمیقی دیگر.
” چرا نمی توانم به یاد بیاورم؟! ”
هر چه بیشتر نفسم را حبس می کنم کمتر به نتیجه می رسم.
بغض می کنم و لبه ی تخت شاهین می نشینم و با آه و حسرت دستی به جای خالی اش می کشم.
” علی اگر بخواهد می تواند شاهین را بازگرداند اما افسوس…! ”
محزون و متاسف سر تکان می دهم و فکر می کنم شاهین الان کجاست؟
هر چیزی تکه های قلب شکسته ام را بند می زند جز اینکه مقصودش راه برگشت به ایران باشد.
” کاش چیزی جا گذاشته باشد و بالاجبار بخاطرش راهش کج شود و… ”
با این فکر سری به کمد لباس هایش می زنم و پوزخند صدادارم گوشه ی لبم را به بالا کش می دهد وقتی با کمد خالی اش مواجه می شوم.
_اینجایی؟
هین بلندی می کشم و ناخودآگاه طوری در کمد را روی ریل می کشم که محکم و پر سر و صدا بسته می شود.
دستم روی قلب پرتلاطم و ترسیده ام می نشیند. علی با صدای بلند زیر خنده می زند.
_خوب مچت رو گرفتم.
چشم غره ای می روم و دهن کجی می کنم.
_هرهرهر… بی مزه! به جای این ادا اطوارا برو دنبالش!
اخم تصنعی می کند.
_باید روی تربیتت وقت بیشتری می ذاشتم. کوتاهی از من بوده.
ثانیه ای نفسم از حرص حبس شده و بعد به شدت سینه ام را خالی می کند.
می رود و روی صندلی پشت میزتوالت روبرویم می نشیند و پاهایش را روی هم می اندازد.
_چیه بابا؟! چه نازیم می کنه.
کفری مردمک هایم را در حدقه می چرخانم و لب روی هم می فشارم.
_یعنی اگه الان برگرده می پری بغلش. می گی وای شاهین جون دوستت دارم. غلط کردم تورو خدا از پیشم نرو؟ دِ نه دیگه. یه دنده و لجبازی.
” کاش می شد گوش هایم را ببندم. شدیدا به تنهایی نیاز دارم. حس شنیدن نصیحت هایش را ندارم. ”
_آخه تو به اون چکار داری؟ بذار بره پی زندگیش. تو هم سعی کن بی خیالش بشی. چیزی که از اولم بهت گفتم.
آرنجش را لبه ی میز می گذارد.
_مشکل شما دخترا می دونی چیه؟
بی اعتنا چشم از صورت جدی اش می گیرم و لب تخت می نشینم و با نوک انگشت روی ساتن یشمی روتختی خطوط درهم ترسیم می کنم.
_شما دخترا وقتی به یه پسر دل می بندین فکر می کنین طرف از آسمون افتاده پایین و ایراداش رو نمی بینین. انگار دیگه بهتر از اون براتون پیدا نمی شه. درصورتیکه همیشه یه بهتری از بهتر وجود داره.
فقط کافیه قبل اینکه دیر بشه به خودت فرصت بدی و چشمات رو باز کنی و چه بسا اون مورد بهتر نزدیکت باشه و عشق شاهین کورت کرده باشه و نذاره ببینی!
با تمسخر می خندم و پشت چشمی نازک می کنم.
_لابد اون بهتر ویلیامه.

_لابد اون بهتر ویلیامه.
پوف کلافه ای می کشد.
_من نمی گم ویلیام. اصلا ویلیام رو بی خیال. کلی دارم می گم. برای تو با این تیپ و قیافه موقعیت های خیلی بهترم هست.
سردرد بدی به جانم افتاده. احساس می کنم الان است که سرم منفجر شود.
گردنم را به پایین خم می کنم و سرم را میان دستانم می گیرم و می فشارم.
_پاشو صبحانه بخوریم. امروز غیر از شرکت چند جای دیگه م باید سر بزنیم.
شقیقه ام تیر می کشد. از درد چشمانم بسته می شود و ابرو در هم می کشم.
پاسخم را می دانم اما باز هم شانسم را امتحان می کنم. گردن صاف می کنم و نگاه ملتمسم را در چشمانش می دوزم.
_میشه من نیام؟ خیلی سرم درد می کنه.
خشک و قاطعانه می گوید:
_نیای که بشینی اینجا فکر و خیال الکی کنی. نخیر نمیشه!
بعدم دیروز بهت گفتم می خوام هر چی بلدم بهت یاد بدم. باید کاملا آماده بشی. پاشو حال و حوصله نازکشی ندارم.
از سنگدلی اش حرصم می گیرد. پشت چشمی نازک می کنم.
_حالا کی گفته ناز بکشی!
با لجبازی روی تخت چهار زانو می زنم و دست به سینه با کله شقی می گویم:
_حالا که اینطوری شد اصلا اگه نازمم بکشی نمیام!
برمی خیزد و لبخند خبیثی می زند و با خونسردی نزدیکم می آید. تای ابرویش را بالا می فرستد.
_نمیای؟! باشه! روش های دیگه رو امتحان می کنیم.
از تغییر حالت شیطنت آمیز چهره اش رنگ از رخم می دود. نمی دانم چه چیزی در سر دارد. حرکت بعدی اش قابل پیش بینی نیست.
با چشم های گشاد منتظر نگاهش می کنم که ناغافل مچ پایم را می چسبد و با یک حرکت مرا روی کولش می اندازد و جیغم به هوا می رود.
_علی… دیونه زنجیری.
لگد می پرانم و موهایش را چنگ می زنم. می خندد و بی اعتنا راه می افتد. هوار می کشم.
_عوضی بذارم زمین!
قهقهه اش در راهرو می پیچد.
_آدمت می کنم بچه. تو زبون خوش حالیت نیست.
به طرف اتاقم می رود. خون در سرم جمع می شود. همه چیز چپه شده.
موهای آویزانم در هوا معلق است. مشت و چنگ هم کارساز نیست. هنوز به نزدیک در اتاقم نرسیده ایم که علی می ایستد و می گوید:
_صبح بخیر عزیزم. توقع نداشتم صبح به این زودی اینجا ببینمت!
از شنیدن صدای پرانرژی لیزا جا می خورم.
_صبح بخیر الک. اومدم باهات حرف بزنم. الان!
واضح است که علی هم از دیدن لیزا غافلگیر شده.
با احتیاط پایینم می گذارد. همین که پایم به زمین می رسد و تعادلم را بدست می آورم، اول متعجب و وارفته رو به لیزا لبخند می زنم و صبح بخیر می گویم.
بعد با حرص مشت گره خورده ام سمت بازوی سفت و عضلانی علی یورش می برد.
_دیونه!
بازویش را می مالد.
_آخ… دستت سنگینه دو تا شوهر می کنی.

سر تا پای لیزا را رصد میکنم. مثل همیشه شیک پوش، مرتب و میک آپ شده.
رژ لب صورتی رنگ روشنش سنش را جوان تر نشان می دهد. کت و دامن کوتاه مرجانی پوشیده.
از استایل رسمی اش مشخص است او هم در جلسه امروز حضور دارد.
لحظه ای سر و وضع خود را با لیزا مقایسه می کنم. بخاطر شب زنده داری و پشت بندش غم و اشکم از رفتن شاهین پای چشمانم گود افتاده و لب ها و بینی ام باد کرده.
حتی هنوز لباس جوهری ام را عوض نکرده ام. موهای پریشان و بهم ریخته ام را مرتب می کنم و سمت علی خیز برمی دارم تا مشت دیگری نثارش کنم که جای خالی می دهد و میان خنده های حرص دربیارش می گوید:
_حالا خودت آماده شو تا روش بعدی رو روت پیاده نکردم.
لیزا با لبخندی که بیشتر ساختگی بنظر می رسد رو به علی می گوید:
_عزیزم من توی اتاقت منتظرم.
بدنبالش رو به من سر تکان می دهد.
_دلان.
متقابلا به رویش لبخند می زنم. راه اتاق علی را پیش می گیرد. از پشت هیکل فوق‌العاده اش را دید می زنم و با خود فکر می کنم لیزا چگونه با آن همه پرخوری اندامش را روی فرم نگه می دارد؟!
_علی.
می بینم که علی هم محو زیبایی های دوست دخترش شده. بدون چشم برداشتن از لیزا می گوید:
_هوم؟
عمدا با پشت آرنجم سقلمه ی محکمی به پهلویش می زنم تا حواسش را منحرف کنم.
یکهو مانند برق گرفته ها از جا می پرد. از دیدن قیافه اش از خنده منفجر می شوم.
_به من می خندی فسقلی؟
به تلافی خم می شود تا دوباره مرا روی کولش بیاندازد. به عقب می گریزم و سعی می کنم با دستانم از خود دفاع کنم. به تندی بین تک خنده هایم می گویم:
_نه غلط کردم.
لپم را می کشد و می خندد.
_چی می گی بچه؟
_می گم لیزا چجوری انقدر خوش هیکله؟ من قبلا باهاش رفتم ناهار. اصلا رژیم مژیم تعطیل. هرچی می خواد می خوره.
پوزخند می زند.
_اولا لیزا تمام هیکلش عملیه. بعدم به جای اینکه جلو شکمش رو بگیره و توی خوردن زیاده روی نکنه از هر راهی استفاده می کنه که چاق نشه.
درسته ورزش می کنه اما اون قرصایی که می خوره پدر معده ش رو درآورده. هزار بار گفتم روشت اشتباهه… گوش نمیده.
از تعجب با چشم های گشاد شده نگاهش می کنم و با لکنت می گویم:
_ی… یعنی قرصایی که می خوره عوارض داره؟
با تاسف سر تکان می دهد.
_ می دونی توی این ماه چند بار شبانه کارش به بیمارستان کشیده؟
یاد قرص هایی که با التماس از لیزا گرفتم می افتم و دلشوره ی بدی درونم را فرا می گیرد.
چند وقتی می شود من هم دچار سوزش و معده درد شدید می شوم و جدی نمی گیرم.
در این فکرم که چه بلایی سرم آمده که علی چشمکی می زند و درحالیکه شیطنت از چشمانش می بارد با لبخند مغرورانه ی گوشه ی لب های خوش تراشش می گوید:
_فعلا لیزا منتظرمه.
چپ چپ نگاهش می کنم که با ضرب زیر خنده می زند و می رود.
” بی شک آمدن بی سابقه ی لیزا در این ساعت صبح بی دلیل نیست. به شدت کنجکاوم علتش را بدانم. ”
به اتاقم می روم و عمدا در را باز می گذارم. به سرعت آماده می شوم و با گوش های تیز منتظر می مانم.
با شنیدن باز شدن در اتاق علی و صدای خنده های ریز لیزا از اتاقم خارج می شوم.
از دیدن صحنه ی روبرویم ابروهایم به پس سرم می رسد. علی و لیزا درآغوش هم به طرف پله ها می روند.
از اینکه علی تا کجا می خواهد با لیزا پیش برود برایم قابل درک نیست.
خیره ی رفتنشان هستم که میانه ی راه ناگهان علی کیف چرم اداری اش را گوشه ای پرت می کند و دریک حرکت غافلگیرانه پشت لیزا را به دیوار می کوبد و با هیکل عضلانی اش او را محاصره کرده و انگشتانشان در هم می پیچد و بوسه های پر حرارتش لب های لیزا را شکار می کند.
بی هوا تمام تنم مورمور می شود. چشمانم را می بندم و با شرم لب می گزم.

چشمانم را می بندم و با شرم لب می گزم. حالا دیگر مطمئنم که اتفاقی بین علی و لیزا افتاده که اینگونه علی را سرحال آورده.
شاید بالاخره لوندی های لیزا، علی را به دام انداخته و نظر علی را تغییر داده.
آنقدر گرم بوسیدن هم هستند که متوجه حضور من نمی شوند. با خجالت عقب گرد می کنم و به اتاقم باز می گردم.
نگاهم در آینه به گونه های سرخ و ملتهبم می افتد. به آرامی قدم به قدم نزدیک میز توالت می روم و ناخواسته سرانگشتانم را روی لب هایم می کشم.
یادآوری اولین تجربه ی تلخم با ویلیام قلبم را به لرزه می اندازد.
آن شب لعنتی… شب تولدم و آن صحنه ی شرم آور پیش چشمان شاهین!
شاهین حق داشت مرا دور بیاندازد. چیزی که تصویر دختر پاک در پس ذهن شاهین را به یک هوسباز تبدیل کرد.
آن صورت متحیر و چهره ای که سرمایش تا مغز استخوانم را می سوزانْد…
سرد و خشمگین همچون آتشفشانی خاموش که گدازه های مذابش آماده ی انفجار است.
لحظه به لحظه حرکات شاهین پیش نظرم رژه می رود.
طلایی های به خون نشسته ای که زبانه های آتش درونش قلبم را نشانه می رفت و آن سکوت تحقیر کننده اش!
ویلیام مرا در یک لحظه پیش شاهین لِه کرد و کاری کرد تا ابد پست و چندش آور ترین موجود بنظر بیایم.
خیره در آینه در پس پرده ی اشک دستان لرزانم شیشه ی عطر را مشت می کند و هزاران بار صورت پر از نفرت شاهین را جای تصویرم در آینه می بینم و دوباره محو می شود.
انگار دچار تَوهم شده ام. پلک راستم می پرد. باری دیگر نوبت پوزخند خردکننده کنج لبش می رسد.
گویی آیینه جادو شده تا فقط تلخی ها را نشانم دهد. با خشم و انزجار شیشه ی عطر را بالا می برم تا از شر تصویر آیینه و اوهامی که همچون خوره ای مغزم را سوراخ می کند خلاص شوم که ناگهان دستی دور مچ دستم می پیچد.
_هی هی هی… آروم باش!
نفس های تند و عصبی ام پره های بینی ام ر را باز و بسته می کند.
علی خیره در چشمانم می خواهد شیشه عطر را از دستم بگیرد.
_بدش به من!
نفس نفس زنان ابرو در هم می کشم. دانه های درشت عرق از کنار شقیقه ام برروی پوست گردنم راه می گیرد.
بی دلیل مقاومت می کنم و شیشه را بیشتر در مشتم می فشارم.
کف دستش روی گونه ی چپم می نشیند. از کلام آمرانه اش خشکم می زند.
_دلان شیشه رو ول کن!
انگشتانم سست می شود. هیپنوتیزم مردمک هایش کار خودش را می کند.
به محض رها کردن شیشه بی معطلی در آغوشم می کشد و سینه اش از نفس راحتی پر و خالی می شود.
دستان چوب شده ام بی حرکت دوطرف بدن منقبضم افتاده.
_دلیل این رفتارا چیه؟ حسادت؟ هوم؟… دیدمت که نگاهمون می کردی.
” من و حسادت؟! آن هم به لیزا؟! لابد بخاطر کمبود محبت از طرف علی! ”
احساس فلاکت و بدبختی وجودم را فرا می‌گیرد.
کسی که ناخواسته طرد شده. دختری که قضاوت شد و چه ناعادلانه حکم قبل از دفاعش را بریدند.
” من کجا سیر می کنم و علی کجا! ”

_نکنه از اون دسته دخترایی هستی که نمی خوان پدرشون سروسامون بگیرن! هوم؟
بی صدا اشک می ریزم و حواسم پی نجواهای درِگوشی اش است.
_به همین زودی قولت رو یادت رفت؟ می خوای همیشه نگرانت باشم؟
فقط سرش را عقب می برد و با اخمی غلیظ رخ در رخ، چشمان به اشک نشسته ام را می کاود.
_تو قول دادی دیگه به خودت آسیب نمی زنی یادته؟
شانه هایم را می گیرد و درحالیکه صبوری به خرج می دهد با جدیت تکانم داده و بازخواستم می کند.
_جواب بده! چت شده؟ بازم پای شاهین وسطه؟
پلک روی هم می فشارد. تندی نفس عصبی اش خرابی و پریشانی حال درونش را برمن آشکار می سازد.
بدتر از او، این وجود من است که به شدت متزلزل و درهم شکسته شده. سعی دارد از راه دیگری با ملاطفت قانعم کند.
_دخترم تو الان فرزند قانونی و رسمی منی. من به عنوان پدر وظیفه دارم ازت مواظبت کنم اما…
تُن صدایش آرام می شود.
_اما به نظرت می تونم هر لحظه مواظبت باشم تا نکنه یه بلایی سر خودت بیاری؟
اشک ریزان لب به دندان می گیرم و به نفی سرتکان می دهم.
_حرف بزن! حرف بزن تا بفهمم دردت چیه؟
دانه های مزاحم لحظه ای چشمان سوزانم را آسوده نمی گذارند.
بی مهابا می آیند و با خودنمایی مرا شکننده و ضعیف تر جلوه می دهند.
_اصلا… اصلا می خوای امروز پیش یه روانشناس بریم؟
آه می کشم و خیسی چشمانم را می گیرم. بالاخره با صدایی که گمانم فقط خود می شنوم زمزمه ای از میان لب های خشکیده و لرزانم خارج می شود.
_نه! قول می دم دیگه تکرار نشه. فقط…
دماغم را بالا می کشم و با دهان نفس می گیرم.
_فقط التماست می کنم علی… بخاطر من شاهین رو برگردون. شاید هنوز نرفته باشه ایران. من می دونم تو می تونی.
اخم تصنعی می کند و مردمک های رقصانی که خنده ای در پس خود پنهان دارد نگاه ملتمسم را هدف می گیرد.
_الان تنها دغدغه تو نبود شاهینه؟ نمی خوای به چیزای دیگه برسی؟ مثلا دغدغه اینکه توی عروسی پدرت چی بپوشی؟ مثل تمام دخترای هم سن و سال خودت بفکر باشی؟

گوش هایم، ذهن و تمام حواسم را معطوف شنیدن اسم شاهین از زبان علی کرده ام تا چاره ای بیاندیشد اما همینکه مفهوم رابطه عروسی با علی را پیش خود تحلیل می کنم زبانم بند می آید و متحیر تازه به عمق حرفش پی می برم.
همین کافی است تا دلیل هم و غمم فراموشم شود. با گیجی لبخند آمیخته با بُهتم هویدا می شود.
مستقیم در چشمانش زل می زنم تا مطمئن شوم دستم نمی اندازد.
_یه باره دیگه بگو؟
شانه ای بالا می اندازد و با سرتقی شیطنت آمیزی می گوید:
_همونی که شنیدی! از حیرت کف دستم را روی دهان باز مانده ام می گذارم و چشمانم برق می زند.
_بگو به جون دلان!
قهقهه می زند.
_دیونه! مگه شک داری؟
کم کم خنده های بریده ام جای تعجب را می گیرد و بی هوا حلقه ی محکمی از دستانم دورش می پیچد. ذوق زده می گویم:
_وای علی یعنی باور کنم داری داماد میشی؟
خنده هایش بلندتر از قبل اتاق را برمی دارد و با محبت رستنگاه موهایم را می بوسد.
با چسبیدن پیشانی ام به تخت سینه ی ورزیده اش عطر منحصر بفردش از بینی تا انتهای گلویم را خنک می کند.
نفس عمیق تری می کشم و قفل دستانم را تنگ تر می کنم.
احساسات به قلیان آمده ام را با تمام وجود ابراز می کنم و اینبار اشک در چشمانم جمع می شود.
اشک شوق از خوشحالی علی و در بطنش اشک از سر غم و شاید حسادت.
مغزم طوری اِرور می دهد که تازه با عمق فاجعه مواجه می شوم. دوری و از دست دادن علی حتمی شده.
به راستی که احساس عجیبی ست دیکته ی همزمان غم و شادی برای ذهن درهم ریخته و شوکه ام.
سرم را از آغوشش جدا می کنم و نگاهم روی لکه های بزرگ جلوی پیراهنش می افتد.
صورت خیسم را پاک می کنم و انگشتم را روی رد اشک هایم بر پیراهنش می کشم.
با صدای گرفته می گویم:
_لباست رو خراب کردم.
کوتاه می خندد و سرم را جای اولش به سینه اش تکیه می دهد.
_عیب نداره نی نی کوچولو. پاک میشه.
از لحنش لب هایم به خنده باز می شود. گربه ی چموش درونم صورتش را بیشتر در آغوش علی جا می دهد. کامل فاصله می گیرم و خیره در صورتش می پرسم:
_علی تو واقعا مطمئنی که می خوای با لیزا…
_هیس…! هیچی نپرس دلان! الان برات جوابی ندارم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو نه

قلب بی قرارم از هیجان چنان پر ضرب در سینه ام می کوبد که فرصت …

یک نظر

  1. پارت بعدی چی شدددد؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *