خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت سیو هفت

رمان پرنسس/پارت سیو هفت

تای ابرویم را بالا می دهم و با یادآوری مجادله ظهر بین علی و لیزا زبانم را روی لبم می کشم و با دودلی می گویم:
_علی… می گم امروز اون کاغذایی که دست لیزا بود… منظورم همون کاغذایی که بخاطرش دعوا کردین… مگه اونا چی بود که لیزارو اون جوری آتیشی کرد؟
بر خلاف تصورم که نگران بودم علی بخاطر دخالتم جبهه بگیرد زیر خنده می زند و کیفور می گوید:
_دیدی چه حالی شده بود؟ یعنی تو خواب شبم همچین چیزی نمی دید.
از رفتار علی جا می خورم.
_علی تو حالت خوبه؟ داریم درباره معشوقت… همسر آینده ت لیزا حرف می زنیما!
منحنی کنج لبش به بالا کشیده می شود و پوزخند می زند.
_اوهوم. می دونم!
” برایم مهم نیست لیزا باشد یا هر دختری دیگر اما به سخره گرفتن عشق و احساس یک دختر نهایت نامردی است. ”
پرحرص مشتم را روی میز می کوبم.
_داری عوضی می شی حواست هست؟!
کاغذی را مچاله می کند و اینبار پوزخند صدادارش مَتِّه بر اعصابم می شود.
با خونسردی زیر لب تکرار می کند:
_آره عوضی… من یه عوضیم.
از بسته گویی اش هیچ سر در نمی آورم و این بیشتر حرصی ام می کند.
_پس چرا داری با احساسش بازی می کنی؟ دوست داری یکی همین کار رو با من بکنه؟!
به سرعت بین ابروانش گره می افتد و رنگ نگاهش جدی می شود.
_می شکنم گردن اونی رو که بخواد دل تورو بشکنه!
_پس تموم کن این مسخره بازی رو! اگه نمی خوایش اذیتش نکن! یه وقت دیدی آهش دامنت رو می گیره ها.
دستش را پشت سرش قلاب می کند و درحالیکه صندلی گردانش را به بازی می گیرد به نقطه ای نامعلوم خیره می شود.
_چیزی نمونده تا کار تموم بشه.
از اینکه چه فکری در سرش می گذرد دلشوره می گیرم. خودم را به طرفش می کشم.
_مگه قراره چی بشه؟ توروخدا بهم بگو!
نفس عمیقی می کشد و نگاه از دور دست می گیرد و به چشمان نگرانم می دوزد.
_یه کم صبر کنی خودت می فهمی.
ناغافل ضربه ی آرامی به زانویم می زنم.
_پاشو بریم یه دور بزنیم. الکی ذهنت رو با این چیزا درگیر نکن!

نگاهم به شاهکار جدید و فوق‌العاده اش می افتد.
یکی از طرح هایش را دستم می دهد.
_بالاخره بعد یه هفته طراحیام تموم شد. این طرح ها خیلی برام حیاتی و مهمن. فردا باید توی جلسه ارائه شون بدم. نظرت چیه؟
بدم نمی آید کمی سر بسرش بگذارم. با شیطنت می گویم:
_اوم… ای بد نیست. ولی… راستش انگار فقط برای گروه سنی مورد علاقه ت طراحی کردی.
پرسشگرانه سر تکان می‌دهد.
_گروه سنی مورد علاقه م؟!
خودم را برای فرار آماده می کنم و نیم خیز می شوم. به تندی می گویم:
_آره منظورم پیرزناست.
و به سرعت باد به پشت کاناپه پناه می برم.
_نفهمیدم چی گفتی؟ الان گروه سنی مورد علاقه م رو بهت نشون می دم.
به طرفم خیز برمی دارد. با جیغ بلندی جا خالی می دهم.
اما علی دستم را می خواند و خلاف جهت می آید و همچون ببر گرسنه ای دستگیرم می کند.
نگاه شیطانی اش را به گردنم می دوزد و به طرز هولناکی دندان هایش را نشان می دهد و ادای خون آشام ها را در می آورد.
تن صدایش را تغییر می دهد.
_بوی خون تازه میاد.
غش غش می خندم و دستم را روی صورتش می گذارم و می خواهم مقاومت کنم که غافلگیرانه انگشتم را گاز می گیرد.
جیغ کوتاهم بلند می شود.
_دیوونه.
قهقهه می زند و خیلی ناگهانی رنگ نگاهش تغییر می کند و با ملایمت در آغوشم می کشد و زیر گوشم نجوا می کند:
_دختر بابا.
متعجب از حرکت ناگهانی اش دستانم در هوا قفل می شود اما خیلی زود کف دستانم روی پشتش می نشیند.
دیگر نسبت به ابراز توجهش به عنوان پدر مقاومت به خرج نمی دهم.
برعکس انگار با این مسئله کنار آمده ام و علی را به عنوان یک پدر دلسوز پذیرفته ام.
_یه قولی بهم می دی؟
عقب می کشم و منتظر باقی حرفش میخ چشمان ملتمسش می شوم.
_بهم قول بده هیچوقت تحت هیچ شرایطی دیگه به خودت آسیب نزنی.
گوشه ی لبم را به زیر دندانم می کشم و برای اینکه خیالش راحت شود لب می زنم:
_قول می دم.

با نوک شست روی ابرویم می کشد و در آن واحد جدی می شود.
_خب دیگه بریم بیرون.
به طرف میز می روم و پشت به در مشغول جمع کردن وسایلم می شوم.
_تو برو اینارو مرتب کنم میام.
موقع خروج از در می گوید:
_به وسایل من دست نزنی فقط!
برایش پشت چشمی نازک می کنم و ایشی می گویم و خط خطی هایم را گوشه ای می گذارم.
ناگهان چشمم به کشوهای میزش می افتد. کاغذها را جابجا می کنم و مطمئن می شوم علی رفته.
” می خواهم شانسم را امتحان کنم. باید بفهمم علی چه دارویی مصرف می کند. ”
تک تک کشوها را زیرو رو می کنم اما جز وسایل شخصی و کارش چیزی پیدا نمی کنم.
در نهایت آخرین کشو را می کشم و با حرص مشتی به میز می زنم.
قفل است. شک ندارم قرص را همین جا مخفی کرده و این پنهان کاری نمی تواند بی دلیل باشد.
از طرفی شاید بتوانم کلید دیگری از کشو را پیدا کنم.
از وسایل روی میز شروع می کنم. لیوان راپیدها و مدادهای رنگی، بسته ی کاغذهای طراحی، لابه لای پوشه ها حتی جعبه ی کوچک موزیکال گوشه ی میز را موشکافانه جستجو می کنم.
_دنبال چیزی می گردی؟
چنان چهار ستون تنم می لرزد و با ترس از جا می پرم که نمی فهمم چگونه دستم به ظرف جوهر برخورد می کند.
با چشم های گشاد هین بلندی می کشم و وحشت زده روی میز خیمه می زنم تا جلوی فاجعه را بگیرم.
_وای نه!
” ته بدشانسی! چطور فراموش کرده بودم در ظرف جوهر را ببندم؟! ”
تا به خودم بیایم مایع سیاه روان به سرعت روی طرح های علی پخش می شود و از گوشه ی میز می چکد.
مستاصل از بی فکری ام سعی می کنم برگه ها را بردارم. شاهین کمکم می کند.
با پریشانی زیر لب می نالم:
_وای خدا… طراحیای علی! بدبخت شدم!
_بی خیال چیزی نیست! نهایت دوباره اتد می زنه.
دلم می خواهد از صبوری بی جایش جیغ بزنم.
“لعنت بهت شاهین که عین جن یکهو ظاهر می شی. بیچاره م کردی! ”
اشک در چشمانم جمع می شود. شاهین فقط چند برگه ی زیرین را نجات می دهد و من می مانم و دستان جوهری ام و لکه های سیاه و زشت که کل طرح در دستم را به فنا داده.
مرتب زیر لب خودم را ملامت می کنم.
_من چیکار کردم؟ چیکار کردم؟ حالا جواب علی رو چی بدم؟
_آروم باش فقط دوتاش خیلی داغون شده که اونم دوباره می کشه.

موهای مزاحم را از صورتم کنار می زنم و اشک می ریزم. نگاه شاهین روی شلوارم زوم می شود.
_لباساتم رنگی شده.
لب به دندان می گیرم تا هق هقم را خفه کنم. مستاصل به حاصل زحمات یک هفته ی علی نگاه می کنم.
” چطور می توانم حواس پرتی ام را توجیه کنم؟ ”
ناگهان از حرکت غیرمنتظره شاهین برای لحظه ای ماتم می برد. جلوی پایم زانو می زند و با دستمال به جان لکه های ریز و درشت روی زانویم که تا نزدیک مچ کشیده شده می افتد.
قدمی عقب می روم و با صدایی که از بغض می لرزد لب می زنم.
_نمی خواد. لباس بخوره توی سرم.
برمی خیزد و فاصله را کم می کند. نگاه گریزانم را روی کاغذی که گوشه اش را مشت کرده ام، قسمتی از طراحی زیبای علی می دوزم.
دانه های درشت و زلال بی معطلی از چشمان سوزانم روی کاغذهای دستم می چکد و سبب انتشار و به هم پیوستن لکه ها می شود.
_دیوونه…! حالا انگار چی شده! بده شون به من اونارو.
با لجبازی دستم را عقب می کشم.
_لازم نکرده. همش تقصیر شماست. برای چی برنمی گردین ایران؟ چی از جون ما می خواین؟ از وقتی اومدین همه چی بهم ریخته. توی همه چی دخالت می کنید. باعث سلب آسایش همه شدین.
بدون پلک زدن مردمک های مبهوت سرگردانش را در صورتم می چرخاند و دم نمی زند.
_اینم از شاهکار امروز. اگه مثل آدم قبل ورود در می زدین الان این افتضاح بالا نمی اومد.
چه بی رحمانه و با بدترین لحن ممکن به باد سرزنش می گیرمش و حرص و عقده ی دلم را سرش خالی می کنم.
از سکوتش متنفرم. از اینکه سعی دارد خودش را مظلوم و بی گناه جلوه دهد… از اینکه زبان درازش دیگر برای تمسخر و سوزاندن و تحقیرم نمی چرخد عقم می گیرم.
بی توجه به رفتار وحشیانه و دور از ادبم دستمال را بالا می آورد و با آرامش روی پیشانی ام می کشد.
_صورتتم پر کردی. بذار برات تمیز کنم.
با عصبانیت زیر دستش می زنم و بی هوا هولش می دهم.
_دستای کثیفت رو بمن نزن! برو بیرون!
ثانیه ای تعادلش را از دست می دهد و تنه اش به عقب منحرف می شود
اما خودش را سرجا نگه می دارد. ماتش می برد و دستش بی حرکت در هوا خشک می ماند.
دلم سیلی محکمی می خواهد تا پایانی بر رفتار جنون آمیزم باشد.
_پس چرا نمیای یه ساعته منتظ…
نگاه متعجب علی بین ما در گردش است.
_اینجا چه خبره؟
برای چند ثانیه نفس رفته ام بازنمی گردد و انگار سنگینی وزنه ای روی سینه ام فشار می آورد.
بی اختیار قلبم را چنگ می زنم. حتی جرأت ندارم مسیر نگاهم را منحرف کنم. کم کم نگاهش متوجه کاغذها می شود و دهانش باز می ماند.
نامطمئن قدم به قدم شل و وارفته نزدیک می آید.
ته دلم از طرز نگاه ناباورانه اش فرو می ریزد. زبانم بند می آید و آه از نهادم بلند می شود.

کم کم نگاهش متوجه کاغذها می شود و دهانش باز می ماند.
نامطمئن قدم به قدم شل و وارفته نزدیک می آید.
ته دلم از طرز نگاه ناباورانه اش فرو می ریزد. زبانم بند می آید و آه از نهادم بلند می شود.
_خدای من اینا…
طرح هایش را از دستم چنگ می زند. انگار شوکه شده.
_باورم نمیشه… وای… چطور تونستی دِلان؟!
هیچ جمله ای برای ابراز تاسف و پشیمانی ام بر زبانم جاری نمی شود. دماغم را بالا می کشم و لب های خشک و لرزانم را از هم باز می کنم تا برایش توضیح دهم.
به سرعت سمت میزش می چرخد. با چشمانی که تا آخرین حد ممکن گشاد شده به میز آنتیک گران قیمتش که حالا جوهر فاتحه اش را خوانده می نگرد و موهایش را چنگ می زند.
_اینجارو ببین…!
صدایم از ته چاه بلند می شود.
_علی من واقعا…
شاهین میان حرفم می دود.
_کار من بود.
بهت زده خیره اش می شوم.
” چه می گوید؟! ”
نگاه تیز علی سمت شاهین تغییر جهت می دهد.
” کبریتی زیر خروارها باروت و شمارش معکوس! ”
_کار تو بود؟
_متاسفم علی دستم و خورد و باعث این خرابکاری شد.
” باورم نمی شود شاهینی که نیش زدن و تحقیر من تفریح روزانه اش بود الان اینگونه گناهم را گردن می گیرد! ”
علی صورتش را با نفرت جمع می کند و درحالیکه ابروهایش را در هم می کشد از میان دندان های کلید شده می توپد:
_مردیکه فردا مهم ترین قرارداد کاریم به این طرح ها بستگی داره. انوقت خیلی راحت می گی متاسفم؟ تاسف تو چه دردی از من دوا می کنه؟
از فریادش گوش هایم سوت می کشد و قلبم در دهانم می زند.
” از اینکه شاهین بخاطر اشتباه من حرف می شنود و مورد شماتت قرار می گیرد عذاب وجدان می گیرم. ”
_گفتم که اتفاق بود. دستم خورد و ظرف جوهر چپه شد.
زبانه های آتش به پا شده ته دلم را می سوزاند.
” نه… نگو! بس است لطفا! این عدالت نیست. تحمل خرد شدن و محکومیتت بخاطر گناه نکرده را ندارم.
دلم می خواهد دستم را روی دهانش بگذارم تا دیگر حرفی نزند. ”
_اتفاق پیش میاد. حالام حاضرم برای جبرانش…
صورت علی سرخ می شود و رگ های گردن و پیشانی اش از نهایت عصبانیتش برجسته شده.
با خشم کاغذ مشتش را مچاله کرده و گوشه ای پرت می کند و می غرد:
_جبرانش؟! آخه تو از طراحی چی سرت میشه هان؟
طاقت ندارم. از طرفی تصور اینکه اگر من جای شاهین بودم و قرار بود این همه خار و ملامت شوم دست و پایم را به حد انجماد می رساند.
تنها راهی که به ذهنم می رسد این است که علی را آرام کنم.
_علی بذار برات توضیح بدم. موضوع…
_تو دخالت نکن دلان! برو توی اتاقت!
از تشر علی یکه می خورم. عقب نمی کشم.
_اما من باید بگم که…
_گفتم… برو توی اتاقت!
از شدت لحن کوبنده اش نفسم بند می آید و از ترس دهانم خشک می شود.
نیم نگاهم سمت مشت گره خورده شاهین می رود. پاهای سنگینم را به سختی از زمین می کنم و برخلاف میلم اتاق را ترک می کنم.

با کلافگی موهایم را پشت گوشم می زنم و چارزانو روی تختم می نشینم.
_فکرشم نکن برم پیش ویلیام. وای خدایا ادوارد یعنی تو واقعا نمی تونی بیای لندن؟
بازدمش در گوشی منتشر می‌شود.
_متاسفم دلان. گفتم که حداقل تا دو روز دیگه کارم طول می کشه.
گوشی را با کمک سرشانه ام نگه می دارم و دفتر و خودکار را از کنار پاتختی برمی دارم.
_پس اون طراحی که گفتی… شماره اون رو بده! شاید بتونم ازش کمک بگیرم.
_باشه برات شماره رو می فرستم اما بهرحال اونم از رقبای سرسخت اَلِک محسوب می شه و فکر نکنم اگر الک بفهمه…
پوفی می کنم و با ناامیدی می گویم:
_پس من چه غلطی بکنم! لیزا که با اَلِک رابطه ش شکرآبه… تو هم که لندن نیستی. ویلیامم که هیچی عمرا برم سراغش. من چجوری گندی که زدم رو جمع کنم؟
لحظه ای سکوت می کند و جدی می گوید:
_خودت.
با گیجی نامطمئن می پرسم:
_خودم؟ یعنی چی خودم؟
با خونسردی تاکید می کند:
_آره. خودت طراحیاش رو از نو بکش. یا حداقل دستیارش که می تونی بشی.
پوزخند می زنم.
_مزخرف نگو ادوارد. الان وقت آزمون و خطای من نیست.
_می دونی مشکل تو چیه؟ اعتمادبه‌نفس پایینت. بهترین راه رو پیشنهاد دادم. تصمیم با خودته.
قبل از اینکه وارد بحث شوم زودتر می گوید:
_معذرت می خوام من ده دقیقه دیگه باید جلسه حاضر باشم. برات آرزوی موفقیت می کنم. هنوزم می گم… تو… می تونی! فعلا.
بادم خالی می شود. لب روی هم می فشارم و سری از روی تاسف تکان می دهم.
_باشه ممنون.
ساعت از دوازده شب گذشته در اتاقم را به آرامی باز می کنم و درسکوت راهرو قدم برمی دارم.
باریکی نور از لای در اتاق علی روی دیوار روبرو پیداست.
هیچکس برای شام سر میز حاضر نشد. حتی علی هم تا این ساعت پایش را از اتاقش بیرون نگذاشته.
ده ها بار از روی نگرانی مخفیانه به داخل اتاقش سرک کشیده ام و هر بار او را سخت غرق کار دیدم و فنجان های قهوه ای که پر و خالی می شد.
از دور علی را می بینم که پشت میزش نشسته و ساعدش را تکیه گاه پیشانی اش کرده.
در را هول می دهم و بی سر و صدا وارد اتاقش می شوم.
قلبم به درد می آید وقتی می بینم از خستگی مفرط در این شرایط خوابش برده.
” لعنت بر من! مسبب این حال روزش من هستم. هیچوقت خودم را نمی بخشم. ”

طرح هایش را از نو کشیده و کنار دستش گذاشته. ته قلبم قربان صدقه اش می روم.
آنقدر خوابش عمیق است که به راحتی طراحی هایش را برمی دارم و با وجود خش خش کوتاه کاغذها باز هم بیدار نمی شود.
تنها یکی از آنها نصفه زیر دستش مانده. با دقت کاغذ را از زیر دستش بیرون می کشم و نگاهش می کنم.
” کاش می توانستم برای جبرانش قدمی بردارم. ”
هنوز جای لکه ها روی میز پیداست. آهی می کشم و به صورت معصومش خیره می شوم و سرانگشتانم به نرمی لابلای موهایش به گردش در می آید.
پلک هایش می لرزد و شانه اش تکان ریزی می خورد و بعد از نفسی عمیق دوباره غرق در خوابش فرو می رود.
با طلوع درخشان و مسحور کننده خورشید پنجره رو به حیاط بزرگ و چشم نواز ویلا را باز می کنم.
لبه ی پنجره را تکیه گاه دستانم می کنم. چشم روی هم می گذارم و با لبخندی که کنج لب هایم جا خوش کرده ریه هایم از هوای صبحگاهی پر می شود.
آرامش را در ذره ذره وجودم حس می کنم و احساس جوانه ای تازه سر از خاک درآورده… حس سرزندگی و حیات برایم تداعی می شود.
به محض گشودن چشم هایم مردی بلند قامت چمدان به دست از تیررس دیدم دور می شود.
خوب که دقیق می شوم چشم گرگی را تشخیص می دهم که با قدم هایی بلند به طرف در خروجی می رود.
وا می روم و به یکباره غم عالم در دلم سرازیر می شود.
بغض نابهنگام همچون خنجری برنده گلویم را نشانه می رود و با فریادم درهم می شکند.
_شاهین…!
در ویلا بسته می شود و ضجه ی پردردم به گوش شاهین نمی رسد.
با آخرین لحظه ی دیدنش مرگ قلب داغون و شکسته ام حتمی می شود.
فکر از دست دادن نگاه طلایی اش درجا پیر و مفلوکم می کند.
کمرم خم می شود و روی پاهایم بند نمی مانم.
میان هق هق و صدای لرزانم نامفهوم لب می زنم:
_بی خبر داری می ری نامرد؟ نه اومدنت رو فهمیدم… نه بودنت رو… و نه رفتنت!
چه سوزان آه می کشم و حریر پرده را چنگ می زنم و کف دستم را روی شیشه رد رفتنش می کشم.
” آرزوی لمس قلبش را داشتم… با همین دستانم اما دست آخر چیزی جز جای خالی اش نصیبم نشد. ”
اشک بی وقفه از پس چشمانم خود را به گونه ام می رساند. لب به دندان می گیرم و می نالم:
_نرو شاهین! نرو لعنتی! دروغ گفتم، نمی خوام بری. گناه من رو گردن گرفتی که دلم رو بسوزونی بگی مردونگی رو درحقم تموم کردی؟
که بگی خیلی فداکاری؟ برای اینکه داغ داشتنت رو روی دلم بذاری؟ برای اینکه ته خاطرم ازت یه مرد واقعی جا بذاری؟
غرورم اجازه نمی دهد دنبالش بروم و به پایش بیفتم و بگویم:
_نرو شاهین! من بی تو می میرم.

کنار دیوار سُر می خورم و با عجز زانوانم را بغل می گیرم و زار می زنم.
” شاهین رفت! چشم گرگی باز هم خود را از من گرفت و مرا در دره مخوف دنیای سیاهم تنها گذاشت.
نمی توانم باور کنم به آخرین فرصت داشتنش پشت پا زدم. پشیمانم اما دیگر کار از کار گذشته. ”
ناگهان با فکری که به ذهنم می رسد سمت گوشی ام خیز برمی دارم و دستی به چشمان خیسم می کشم تا پرده ی اشک از مقابل دیدگان تارم کنار رود. هول زده با دستان لرزان شماره را می گیرم.
_بردار… بردار توروخدا بردار…!
ضربان کوبنده قلبم هرلحظه از هم پیشی می گیرند و ته گلویم از استرس به سوزش می افتد.
آخرین بوق آزاد و اتصال برقرار می‌شود. صدای خوابالود مَت در گوشی می پیچد.
_صبح بخیر دلان.
به لکنت می افتم. نمی دانم از کجا شروع کنم. حتی رها کردن نفس حبس شده ام آرامم نمی کند.
_مت… شاهین…!
_شاهین؟!
صدای بم و گرفته ام حال زار و نزارم را لو می دهد. دیگر چیزی برای پنهان کردن ندارم. به التماس می افتم.
_شاهین ویلارو ترک کرد. داره می ره. جلوش رو بگیر… خواهش می‌کنم نذار بره!
بعد از لحظه ای سکوت انگار تازه هوشیار می شود.
_آروم باشید اتفاقی نمی افته. حتما برمی گرده.
” براستی حرف زدن درباره رفتنش عذاب آور است چه برسد به پذیرفتنش! ”
دوباره چشمانم باریدن را از سر می گیرند. دهانم را سفت می چسبم تا مبادا هق هقم بیش از این رسوایم کند.
قبل از قطع ارتباط به تندی تأکید می کنم.
_نمی خوام بفهمه خواسته ی منه.
_متوجه شدم.
با عجله به پشت پنجره بازمی گردم و چشم به راه شاهین خیره به در می مانم.
بی تابم! انتظار کشنده اختیار از کفم می برد. گویی لحظه ها کش می آیند.
ده ها بار دستم به گوشی می رود و پس می کشم.
آنقدر اتاق را بالا پایین می کنم و از دور حیاط را می پایم و گوشی را دست به دست می کنم تا بالاخره زمان می گذرد و صدای زنگ گوشی ام بلند می شود.
_الو مت؟ چی شد؟ شاهین هنوز برنگشته.
حتی بازدمش هم سورنای ناامیدی می زند.
_متاسفم دِلان هیچ اثری ازش نیست.
حس خلاء و جای خالی شاهین روی شانه های خموده ام سنگینی می کند.
درجا خشکم می زند و شوکه گوشی از دستم می افتد و تنها صدای الو… الو گفتن مت و بدنبالش بوق ممتد از پشت خط، سکوت شکنجه گر اتاق را درهم می شکند.
بهت زده خیره به زمین تازه مغزم آلارم می دهم. لب های متزلزلم تکان می خورد.
_شاهین… واقعا… رفته! شاهین رفته!
چشمان بی فروغ همیشه آماده ام چه دست و دلباز دانه های شور را به لب های خشکیده ام می رساند.
تازه با واقعیت روبرو می شوم و دیگر مطمئنم اثری از شاهین در زندگی ام وجود نخواهد داشت.
پشت تختم گوشه ای کز می کنم و چمباتمه می زنم و باصدای بلند، های های اشک می ریزم و خود را ملامت می کنم.
یکدفعه در اتاقم باز می شود و علی از دیدن قیافه و حال پریشان و درمانده ام مبهوت ابرو درهم می کشد و سمتم پاتند می کند و کنارم می نشیند.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خان زاده/پارت بیستو چهار

اما وقتی از حالمو مشکلاتی که دارم بهش گفتم نا امیدانه گفت یه آزمایش برات …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *