خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت سیو پنج

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از دیدن دخترک یخی با همان لباس قرمز سر جا میخکوب می شوم.
قهقهه کریه و شیطانی اش در فضای هولناک اتاق اکو می شود.
سرش را جلوی صورتم می کشد و چشمان گشادش را در چشمان ترسیده ام می دوزد.
به طرز خوفناکی می گوید:
_من یه هرزه م. شاهین با یه هرزه ازدواج کرده.
وحشت زده به خود می لرزم و ناباورانه به نفی سر تکان می دهم.
_نه…!
وحشیانه با یک حرکت لباسش را از هم می دَرد و تن کبودش را نشانم می دهد.
_رد بوسه های شبانه ش رو خوب نگاه کن! اون با منه. منه هرزه!
چنان با صدای بلند زیر خنده می زند که دستانم را دو طرف سرم می گذارم و اشک می ریزم.
_نه…! نه…!
ناغافل دستم را می کشد و با خود به اتاق دیگری می برد.
از دور می بینم که شاهین و دخترک روی تخت هم آغوش هم اند.
جیغ می کشم و فرار می کنم.
_نه…!
نفس نفس زنان از صدای فریاد خودم از خواب می پرم.
بدن خیس عرقم در کوره ای از آتش می سوزد.
داغ است! خیلی داغ!دانه های عرق از سر و صورتم شر و شر می چکد.
با یادآوری کابوس وحشتناکم مستأصل زانوانم را بغل می گیرم و ملافه ی پتو را چنگ می زنم و صدای هق هقم بلند می شود.
مغزم کاملا سفید است و از کار افتاده. راه درست و غلط را نمی توانم تشخیص دهم.
بی درنگ سراغ کشوی لباس هایم می روم و چاقوی ضامن دار را از میان لباس ها بیرون می کشم و به طرف سرویس بهداشتی می روم.
هیچ اختیاری از خود ندارم .
صدایی در سرم فریاد می زند:
“بکشش!”
آب دهانم را قورت می دهم و نوک تیز چاقو را روی مچ دستم می گذارم.
” شاهین رو توی قلبت بکش! ”
هیچ صدایی جز صدای نفس هایم از راه دهان به گوش نمی رسد.
” لعنتی زود باش بکشش تا از شر کابوساش خلاص بشی! ”
بدن مرتعش و غیر قابل کنترلم همچون رباتی از منبعی ناشناس فرمان می برد.
با حرکتی سریع چاقو را روی مچ دستم می کشم.
از جای خراش سطحی خون بیرون می زند و قطرات سرخ و چندش آور روی زمین می چکد.
دردش عذاب اور است و محکوم به تحملم. زانوهایم خم شده و از درد در خود جمع می شوم.
با این حال دوباره چاقو را کمی بالاتر از جای قبلی می گذارم و خراشی عمیق تر از خراش قبلی روی دستم می کشم و با درد فریاد میزنم:
_بمیر…!

خراشی عمیق تر از خراش قبلی روی دستم می کشم و با درد فریاد می زنم:
_بمیر…!
خراشی دیگر…
_بمیر! بمیر لعنتی…! تو باید برای همیشه بمیری!
و خونی که روی لباس ها و کف دستشویی را پر می کند.
درد و سوزش شدید تا مغز استخوانم می پیچد. با احساس ضعف طاقت فرسا چاقو از میان انگشتان بی حسم به زمین پرت می شود و بدن منجمدم با سستی کنار کاشی های دیوار سُر می خورد و روی زمین غرق در خون پهن می شوم.
گوش هایم سوت می کشد. خشک و بی جان با چشمانی وَق زده به در روبرو خیره می مانم.
احساس می کنم لحظات واپسین عمرم را سپری می کنم.
پیش تر با خودزنی عادت غذا خوردن را ترک کرده بودم و اینبار قصد داشتم عشق شاهین را برای همیشه در قلبم از بین ببرم اما انگار با این کار به زندگی ام خاتمه دادم.
کند شدن نبضم را کاملا حس می کنم. دلم برای خودم می سوزد.
چقدر مرگم دردناک است. با این وجود باز هم ته قلبم آرزوی آخرین دیدار شاهین را دارم.
سرانگشتانم، لب ها و پلک هایم حتی مردمک های چشمان بی فروغم کاملا سِر شده و یخ بسته.
بوی خون همه جا را فرا گرفته. ناگهان در دستشویی باز می شود و صدای جیغ های بلند و کرکننده جولیا ویلا را برمی دارد و بلافاصله شاهین سراسیمه میان چهارچوب در ظاهر می‌شود.
خرسند از دیدنش لبخندی ته قلبم را پر می‌کند. چقدر خوش شانسم که آرزو به دل از دنیا نخواهم رفت.
متوحش با چشمانی از حدقه بیرون زده به طرفم خیز برمی دارد.
_چه غلطی کردی دختره ی احمق!
گرمی دستش مچم را می سوزاند و نبضم را می گیرد.
دستان قوی و مردانه اش همچون پر کاهی از زمین بلندم می کند.
درحالیکه گردنم به عقب افتاده به سرعت می دود.
_جولیا به مت بگو ماشین رو بیاره جلو در! باید ببریمش بیمارستان. بدو!
هُل کرده در راهرو فریاد می زند:
_علی… علی.
_یا خدا چی شده؟ این همه خون از کجا؟!
با دیدن چهره ی هراسان علی چشمانم بسته می شود.
فریاد پر درد علی دل و جانم را به تزلزل می کشاند.
_دلان دخترم! خدایا رحم کن! کجا می بریش؟

شاهین محکم تر نگهم می دارد و درحالیکه از پله ها پایین می رود می گوید:
_آروم باش باید سریع برسونیمش بیمارستان. هنوز نبض داره.
_ببرش اتاق من!
_چی می گی؟! دیوونه شدی؟ برو کنار علی! یه ثانیه م نباید از دست بدیم.
علی عصبی صدایش را بلند می کند و آمرانه می گوید:
_گفتم ببرش اتاق من! اون همه راه تا بیمارستان نمی کشه. خیلی خون ازش رفته. از اون گذشته خبر خودکشیش آینده شغلیش رو به خطر می ندازه!
خشم صدای شاهین گوشم را پر می کند.
_لعنت به تو و اون بیزینس مسخره ت! دختره داره می میره عوضی. اون وقت تو بازم به فکر وجهه کاریت هستی؟!
از اینکه باعث جنگ و کشمکش بین علی و شاهین شده ام از خود بی زار می شوم.
کاش می توانستم بگویم ” بس کنید… بهای زنده موندنم درگیری عزیزانم نیست! اگر قراره اینجوری باشه همون بهتر که بمیرم! ”
نعره ی بلند علی در سالن پژواک می شود.
_به تو مربوط نیست! دلان دختر منه. این منم که تصمیم می گیرم کجا ببریش. بدش بمن! زنگ می زنم دکتر بیاد.
با کشیده شدنم از آغوش شاهین تمام حس هایم متوقف شده و احساس می کنم در عمیق ترین خواب زندگی ام فرو می روم.
***
_پس چرا هنوز بهوش نیومده دکتر؟ شنیدن تک سرفه ای خشک از سینه ای سنگین شده، پلکم را تحریک می کند.
_اَلِک فِرا تا حالا انقدر نگران ندیده بودمت. یعنی باور کنم این دختر، واقعا دخترته؟
گیجم. دستم تیر می کشد و میان سکوتی که در اتاق حاکم می شود، مغز خاموشم شروع به پردازش می کند.
_این دختر زندگی منه دکتر.
صدای دکتر پیر و خش دار است.
_مردِ جوان… من بیشتر نگران سلامتی خودتم قبلا م بهت گفتم و دوباره گوشزد می کنم که استرس تورو به نقطه ی انتها نزدیک می کنه.
متوقف کردن درمانت از نظر من اشتباهه و تو خیلی یک دنده و لجبازی.
_تا زمانیکه خیالم از بابت دخترم راحت نشه نمی تونم آروم باشم و به خودم فکر کنم.
می خواهم نسبت به صداها واکنش نشان دهم اما آنقدر بدنم خرد و خسته است که گویی به دره ای عمیق پرت شده ام.

دکتر بازدم عمیقش را با آه بیرون می فرستد.
_بهتره بری استراحت کنی. به پرستار گفتم به موقع سرُمش رو عوض کنه و در صورت هر تغییری باهام تماس بگیره.
باز و بسته شدن در و سکوت مطلق اتاق تنهایی ام را اثبات می کند.
از درد بی اراده دستم را تکان می دهم.
موجودی نحیف و فرسوده شده ام. احساس می کنم سال ها باید بخوابم تا خستگی و سستی از تنم رخت ببندد.
هنوز کامل در خلسه ی خواب فرو نرفته ام که صدای باز شدن در رادارهایم را فعال می کند.
طولی نمی کشد که دست کوچکم در حصار دستان بزرگ و مردانه ای گیر می افتد.
نوازش ملایم دستانش روی موها و گونه ام آرامش را به بندبند وجودم منتقل می کند.
و خنکای عطر دلپذیری که هنگام بوسیدن رستنگاه موهایم، بینی ام را قلقلک می دهد.
می بوسد و نفس های عمیقش صورتم را گرم می کند. می بوسد و از داغی رد هر بوسه اش قلب بیچاره ام آب می شود.
نمی خواهم مقاومت کنم اما تلاش برای گشودن پلک های سنگینم بی فایده است.
” مشتاقم بدانم چه کسی اینگونه با دست و دلبازی بوسه های گرم و مهربانش را خرجم می کند؟
با من حرف بزن… چیزی بگو! بگذار بشناسمت. ”
تقلا می کنم چشمانم را باز کنم اما درست لحظه ای که فقط کمی باریکی دید تارم را بدست می آورم صدای دور شدن قدم هایش را از اتاق می شنوم.
سعی می کنم با ناله هایم او را متوجه خود کنم تا باز گردد اما تنها صدای خفیفی از گلوی چوب شده ام خارج می شود.
ناله ای که فقط به گوش خودم می رسد.
کم کم هوشیاری ام باز می گردد و مردمک هایم به گردش در می آیند.
” من کجام؟ ”
به سختی موقعیتم را می سنجم و بالاخره خود را در اتاق علی می یابم.
متعجب سرمی چرخانم و نگاهم روی قطرات سرُم بالای سرم متوقف می شود و تا روی ساق دست باندپیچی شده ام کشیده می‌شود.
” چه بلایی سر دستم اومده؟ من اینجا چیکار می کنم؟ ”
با اولین تکان ناشیانه ام درد از نوک انگشتان تا سرشانه ام می پیچد و در نتیجه اش داد بلندم به هوا می رود.

” واقعا نمی توانم به یاد بیاورم چه اتفاقی افتاده؟! ”
با صدای قدم های تندی که به طرف اتاق نزدیک می‌شود، بی تاب از اینکه می توانم به جواب سوالم برسم و آن مرد غریبه را ببینم… چشم براه می شوم.
با هر قدمش به تلاطم وصف ناپذیر قلبم دامن می زند و سینه ام را به چالش می کشد.
” کاش در موقعیت بهتری با او مواجه می شدم! ”
انتظار کشنده به پایان می رسد و بالاخره در باز می شود و برخلاف تصورم زنی جوان با لبخندی مهربان و گشاده رو وارد می‌شود.
_سلام… پس بالاخره بیدار شدی.
از درد ابرو در هم می کشم و بی اختیار چشمانم شروع به تحلیل دستانش می کند.
” قطعا صاحب این دستان ظریف نمی تواند آن شخص چند دقیقه پیش باشد. یقین دارم دستان یک مرد مرا نوازش می کرد. ”
_الان یه مسکن بهت می زنم تا دردت آروم بشه.
ثانیه ای چشمانم بسته می شود و لب های خشک و ترکیده ام را تکان می‌دهم.
_علی…
گوشش را نزدیک لب هایم می رساند.
_چی؟ بلندتر بگو لطفا!
می نالم و تمام انرژی ام را به کار می گیرم و لب می گشایم که صدای پر هیجان علی اتاق را برمی دارد.
_دِلان؟ دلان دخترم خداروشکر بهوش اومدی.
علی پرستار را کنار می زند و به آرامی در آغوشم می کشد.
بازدم راحتش را با آرامش بیرون می فرستد و زمانیکه شانه های نحیفم را رها می کند، می بینم که اشک در چشمانش حلقه زده و در تناقض آن لبخندی ست که از سر شادی روی لب های خوش تراشش نقش می بندد.
پیشانی اش را به پیشانی ام می چسباند و درحالیکه کف دستش روی گونه ام می نشیند با بغض می گوید:
_تو که من رو کشتی دختر.
به بدنبالش دانه ای زلال از چشم های بارانی اش روی صورتم می چکد و میان اشک و لبخند زمزمه می کند:
_یادم بنداز وقتی حالت خوب شد بخاطر این کارت تنبیهت کنم.
زهرخندم تنها پاسخی است که بر روی تکیه گاه و ناجی زندگی ام می زنم.
***
مجله ی ویکتوریا سکرت را ورق می زنم. جولیا سینی صبحانه را از کنار پاتختی برمی دارد.
_ممنون جولیا.

با خنده ی محوی که واضح است حتی او هم از سالم بودنم خوشحال است سر تکان می‌دهد.
_خواهش می کنم خانم فِرا. اما شما که چیز زیادی نخوردین.
پاهایم را روی تخت جمع می کنم و روی ژست و طرز نگاه خاص سوپر مدل زیبای صفحه ی آخر مجله دقیق می شوم.
_اشتها ندارم. لطفا اَلِک چیزی نفهمه!
_چی رو نفهمم؟
با ورود علی از طرز لباس پوشیدنش ابروهایم از تعجب به بالاترین حد ممکن می رسد و شلیک خنده ام در اتاقش می پیچد.
پرسشگرانه نگاهم می کند و پیشانی اش چین می خورد.
_علی اون کلاه دیگه چیه روی سرت؟ وای خدا خیلی خنده دار شدی. بهتره بگم شبیه پیرمردای نود ساله شدی.
یه عینک ته استکانی با دسته های سیمی می زدی تیپت تکمیل می شد.
زیر خنده می زند و کلاه را از سرش برمی دارد و روی سرم می گذارد.
_تو پیرم کردی دیگه! این رو برای تو آوردم فسقلی.
چشمانم را لوچ می کنم و کلاه را روی سرم صاف می گذارم.
لبه ی تخت می نشیند و مجله را از دستم می گیرد و کنار می گذارد.
_بسه دیگه. خسته شدم از صبح تا شب روی تخت دراز کشیدی. حالتم که خوب شده. پاشو بریم قدم بزنیم. بیرون هوا خیلی توپه.
با اینکه توان همراهی اش را در خود نمی بینم اما با کمکش از تخت پایین می آیم و تکانی به تن خشکم می دهم.
جولیا به اتاق باز می گردد. عذرخواهی می کند و کنار گوش علی چیزی می گوید. علی سرتکان می دهد.
_ممنون. تو می تونی بری.
از رفتار موذیانه جولیا خوشم نمی آید اما خود را به بی خیالی می زنم.
_من می رم اتاقم لباس مناسب بپوشم.
_صبرکن!
منتظر به طرف علی سرمی چرخانم. می آید و مقابلم می ایستد.
همینطور که طره ای از موهایم را دور انگشتش می پیچد با دودلی می گوید:
_ویلی پایینه.

با دو دلی می گوید:
_ویلی پایینه.
بی تفاوت شانه ای بالا می اندازم.
_خب خوش اومده.
خیره در چشمانم ادامه می دهد.
_اومده تورو ببینه.
بی درنگ از کوره در می روم.
_امکان نداره. حرفشم نزن!
_اما این فقط یه عیادت ساده ست. نگرانته.
با عصبانیت پافشاری می کنم.
_نمی خوام ببینمش! بره نگران خودش باشه. اون یه حقه بازه که با کلک به زور من رو بوسید و باعث خجالتم شد.
ما هیچوقت با هم کنار نمیایم. من از احساسات و فرهنگش سر در نمیارم متقابلا اونم همینطور.
علی بازوانم را می گیرد و با خونسردی سعی می کند آرامم کند.
_خیلی خب باشه. آروم باش. اگه تو نخوای اون دیگه نمی تونه بیاد اینجا.
از این حرفش ریتم نفس های پر حرصم به آرامی منظم می شود و با اعتماد به علی سر تکان می دهم.
_خوبه. می رم اتاق خودم استراحت کنم.
سد راهم می شود.
_آ… قرار بود بریم قدم بزنیم. نگو که بخاطر همچین مسئله ای می خوای بری توی اتاقت بشینی تا اون بره.
دستش را دور شانه ام می اندازد و تا جلوی در اتاقم می آید.
روی صورتم خم می شود و زمزمه می کند.
_در ضمن نمی خوای کادوی تولدت رو ببینی؟ هوم؟
” چه کودکانه با وعده هدیه رام می شوم. ”
متعجب می پرسم.
_مگه کادوی تولدم شاهین…
دستم را می گیرد و انگشت شستش را نوازش وار پشت انگشتان کشیده و ظریفم می کشد.
_گفته بودم که من از اومدن شاهین هیچ اطلاعی نداشتم. می خواستم اون شب هدیه ت رو بدم که نشد.
محزون از یادآوری شب تلخ تولدم چنان غم و اندوه در دلم سرازیر می شود که بغض می کنم و بی اختیار کنج لب هایم به پایین کشیده می‌شود.
_بی خیال دیگه گذشته اخمات رو وا کن.
ناگهان کنار دیوار گیرم می اندازد و با بی معطلی شروع می کند به قلقلک دادن پهلوهایم. بی انصاف نقطه ضعفم را پیدا کرده.
_وگرنه مجبور می شم به روش خودم بازشون کنم.
غش غش می خندم و به التماس می افتم.
_باشه… باشه غلط کردم.
صدای خنده هایمان راهرو را پر می کند.
درحالیکه هیچ مقاومتی را در مقابل علی کارساز نمی بینم ناچارا دستانم را حصار تنم می کنم.
_اخم می کنی هان؟ حالت رو جا بیارم؟

درحالیکه هیچ مقاومتی را در مقابل علی کارساز نمی بینم ناچارا دستانم را حصار تنم می کنم.
_اخم می کنی هان؟ حالت رو جا بیارم؟
ناگهان با دیدن شاهین که از پیچ راهرو به طرفمان می آید برای ثانیه ای خنده روی لبم می ماسد.
ولی به سرعت در پوسته ی خشک و بی تفاوتی ام فرو می روم.
و حالا به خنده های تصنعی ام ادامه می دهم و همچون بچه گربه ای در آغوش علی فرو می روم.
این اولین دیدار من بعد از آن روز دلخراش و اسفناک است.
” می بینی شاهین؟ من بدون تو هم زنده ام. بدون تو خوشحال و سرزنده ام. بدون تو هنوزم روی پاهایم بندم و…
بدون تو… آه بدون تو! ”
_ظاهرا حالت کاملا خوب شده.
از صدای شاهین دستان علی از حرکت می ایستد. اما به طرز نامحسوسی از پشت دور کمرم می پیچد و به آرامی مرا به خود می چسباند.
_درسته دختر من قویه و قراره سالها کنار پدرش بمونه.
حس ششمم می گوید
” قطعا شاهین در دلش به حرف های علی پوزخند می زند! ”
با لبخندم به علی از نگاه به شاهین سرباز می زنم تا ثابت کنم دیگر برایم ارزش و اهمیتی ندارد.
بیش از این ماندن را جایز نمی بینم و قبل از کشیدن دستگیره در اتاقم رو به علی می گویم:
_می رم لباس بپوشم.
در چشمانم زل می زند. انگار با نگاهش می پرسد ” خوبی؟ ”
با باز و بسته کردن چشمانم خاطرش را آسوده می کنم که ” خوبم. ”
کنار شقیقه ام بوسه ی نرمی می زند.
_اسپرت بپوشی. زود بیای!
هنگام ورود به اتاقم از صدای بلند شاهین که با کنایه می گوید:
_ویلیام خیلی وقته پایین زیر پاش علف سبز شده.
پوزخند می زنم و پشت چشمی نازک می کنم و زیر لب می گویم:
_به تو چه!
و بعد سرخوش از کم محلی ام به شاهین، لبخند پهنی می زنم و سراغ کمد لباس هایم می روم.
مشغول انتخاب لباس هستم که ناخودآگاه از صدای صحبت شاهین و علی گوش هایم تیز می شود و چند قدم به طرف در می روم.
_جایی می رین؟
_قراره هدیه تولد دلان رو بهش بدم. البته با تاخیر.
تعجب در صدای شاهین مشهود است.
_مگه تولدشه؟!
_آره چند روز پیش. دقیقا شبی که از ایران اومدی.
_نمی دونستم. راستی ازش پرسیدی؟
_چی رو؟ آهان… نه. ولی می پرسم.
علی کمی صدایش را بالا می برد.
_دلان آماده ای؟
به سرعت از پشت در به طرف کمد برمی گردم و همینطور که شلوار جینم را می پوشم و متقابلا داد می زنم.
_صبر کن دو دقیقه!
و با خودم غر می زنم:
_شش ماهه بدنیا اومده.

ذهنم درگیر می شود
” علی قرار است چه چیزی را از من بپرسد و چه ربطی به شاهین دارد؟ ”
که یکدفعه صدای خنده هایشان بلند می شود. نگاهم به طرف در کشیده می شود و بی خیال شانه ای بالا می اندازم.
چند دقیقه بعد حاضر و آماده به راهرو می روم. از علی و شاهین خبری نیست.
از وقتی فهمیدم ویلیام برای دیدنم آمده عزا گرفته ام که چگونه با او روبرو شوم؟
از جلوی اتاق علی رد می شوم و علی را می بینم که بسته ای قرص در دست دارد و لیوان آب را سر می کشد.
از تعجب بی اجازه وارد اتاقش می شوم.
_علی؟
با دیدنم خیلی عادی لیوان را روی میز می گذارد و قرص را داخل کشوی میزش می اندازد و قفلش می کند.
_هوم؟ حاضری؟
نگاه کنجکاوم کلید کشوی میز را دنبال می کند. کلید را در مشتش می فشارد و در جیب شلوارش می گذارد.
_دارو می خوری؟
گوشی اش را چک می کند.
_آره. بریم دیر شد.
دستش را پشت کمرم می گذارد و تقریبا بیرونم می کند.
_علی من شنیدم.
از پله ها پایین می رویم.
_چی رو؟
از بالای پله ها چشمانم را در سالن می چرخانم. از اینکه ویلیام رفته و هیچکس در سالن نیست با خیال راحت حرفم را به علی می گویم:
_اون روز که تازه بهوش اومده بودم شنیدم دکتر گفت نگران حالته. علی مگه تو مریضی؟ پس چرا تا حالا من نفهمیدم که تو…
روی پله ی آخر می ایستد و رو به من برمی گردد.
_احتمالا خواب دیدی. من چیزیم نیست که بخوای درموردش بدونی.
شانس می آورد که گوشی اش زنگ می خورد و به راحتی قسر در می رود.
در حالیکه جواب می دهد از در اصلی خارج می‌شود و من با ذهنی آشفته سرجا خشکم می زند و با پریشانی نرده را چنگ می زنم.
” علی چه چیزی را از من مخفی می کند؟ کاملا مطمئنم زمانیکه تازه بهوش آمده بودم شنیدم که دکتر گفت از وضعیت حال علی نگران است. اما علی سعی در انکارش دارد! ”
با ناخنم پوست لبم را می کَنم و از خود می پرسم
” علی چرا باید کشوی میزش رو قفل کنه؟ چقدر بدبین شدم. شایدم اشتباه می کنم. ”
_دلان؟
از صدای ویلیام به سمت چپ سر می چرخانم. با حرص لب روی هم می فشارم.
” این دیگه از کجا پیداش شد؟ ”
چشمانش برق می زند. دقیقا همان پالتویی که در اولین دیدارمان پوشیده بود را با پلیور یقه هفت و شلوار خاکستری روشن سِت کرده.
گوشه ی لبم به پوزخندی بالا می رود و فقط لحظه ای تصور می کنم شاید اگر درموقعیت و زمانی بهتر ویلیام را می دیدم، شاید اگر قلبم خالی از این همه زخم های ریز و درشت بود،
شاید اگر اولین عشق را از ویلیام می آموختم همه چیز بین ما رنگی دیگر می گرفت. ”
_خوبی؟
نگاهم روی دسته گل رز نباتی فوق‌العاده زیبایش می نشیند.
بدون کوچکترین مقاومتی از همین فاصله عطرش را نفس می کشم. نزدیک می آید و دسته گل را به طرفم می گیرد.
_برای تو.

نزدیک می آید و دسته گل را به طرفم می گیرد.
_برای تو.
لب پایینم را به دهان می کشم و ناچارا دسته گل را قبول می کنم و به سردی می گویم:
_ممنون.
دستش روی مچ دست آسیب دیده ام که به تازگی دیشب از شر پانسمانش خلاص شده ام می نشیند.
تمام احساسش را در کلامش می ریزد.
_نمی دونی چقدر خوشحالم که حالت خوب شده.
یادم می افتد که چه عهدی از پیش با خود بسته ام. آخرین پله را پایین می آیم و با طمأنینه به طرف آشپزخانه می روم و در حالیکه گل ها را روی کانتر می گذارم نفس عمیقم را با بی حوصلگی بیرون می فرستم.
_ممنون.
_ممنون؟! فقط همین؟
تای ابرویم را بالا می برم و با جدیت می گویم:
_حرف دیگه ای برای گفتن ندارم.
پر واضح است که حرصش گرفته و با فک منقبض دندان روی هم می ساید و نگاه مستقیمش را به صورتم می دوزد.
با فکر خبیثی می گویم:
_آهان… چرا راستی…
به سرعت برق امید از چشمان منتظرش می گذرد.
_باید بگم لطف کن و دیگه اینجا بخاطر من نیا!
یکه می خورد و صورتش جمع می شود.
_چی؟! چرا؟ حتما بخاطر اون پسره شاهین. درسته؟
صدای بلندش نفسم را بند می آورد. فاصله را به حداقل می رساند و روی صورتم خم می شود. پوزخند می زند.
_بالاخره دیدمش. شاهین! رغیبی که برام کابوسش کرده بودی.
مستأصل از برخورد عصبی اش ضربان قلبم تند و سنگین می شود.
هراسان از این همه نزدیکی و طوفان خشمی که در چشمانش موج می زند عقب می روم و کمرم محکم به لبه ی کانتر می خورد. صدایم می لرزد.
_مزخرف نگو ویلیام!
خنده ی تمسخرآمیزی می کند.
_مزخرف؟ همه می دونن که تو بخاطر شاهین دست به خودکشی زدی. غیر از اینه؟
عصبی پلک روی هم می فشارم تا بر خود مسلط شوم.
_بس کن ویلیام. به تو مربوط نیست!
دستانش را باز می کند.
_گناه من چیه که اون آدم بهت توجهی نداره و انتخابش نیستی دِلان؟
از فریادش چهار ستون بدنم تکان می خورد.
_هان؟ تقاصش رو من باید پس بدم؟
نمی دانم چطور جرأت می کنم و کنارش می زنم.
_تمومش کن لطفا!
نفسم سرجایش می آید و با قدم های بلند به طرف در فرار می کنم.
پشت سرم می آید. انعکاس صدای بلندش سالن را تحت الشعاع قرار می دهد.
_دِلان بخاطر خدا گوش کن! اون آدم… من خوب می شناسمش. تو داری خودت رو پای عشقی که وجود نداره حروم می کنی.
درحالیکه اون حتی تورو نمی بینه. منظورم اینه که نمی خواد با تو باشه. فهمیدنش انقدر برات سخته؟!
هر کلامش طوری روی اعصابم چنگ می اندازد که انگار دوبار در مغزم اکو می شود.
بی اختیار گلدان کریستال روی میز پایه بلند کنار در را بر می دارم و با خشم مهار نشدنی داد می زنم.
_گفتم تموم کن این لاوه گویی رو!
و در چشم برهم زدنی وقتی به خود می آیم تازه متوجه عمق فاجعه می شوم.
چنان گلدان را بر زمین زده ام که هزاران تکه شده و کف سالن را پر کرده.
شاهین بالای پله ها میخ ما ایستاده. نمی دانم چقدر از حرف های ویلی را شنیده!

شاهین بالای پله ها میخ ما ایستاده. ” نمی دانم چقدر از حرف های ویلی را شنیده؟! ”
علی به سرعت خود را به داخل می رساند و سراسیمه و مضطرب می پرسد.
_صدای چی بود؟!
ویلیام بدون لحظه ای چشم گرفتن از صورتم همینطور مبهوت زل زده می گوید:
_بسیار خب.
شوکه از رفتار غیرقابل درک خودم خیره به خرده شیشه های براق پخش شده، دست سرد متزلزلم را جلوی دهانم می گیرم.
دستان علی شانه هایم را می گیرد و درحالیکه که به طرف در هدایتم می کند می گوید:
_دلان تو برو بیرون.
بهت زده درحالیکه هیچ کنترلی بر تارهای صوتی مرتعشم ندارم لب می زنم:
_علی من نفهمیدم…
_مهم نیست عزیزم. بریم بیرون!
قبل از بیرون رفتنمان برمی گردد و انگشت تهدیدش رو به ویلیام نشانه می رود.
_حساب تورو هم بعدا می رسم!
حالت تهوع شدیدی به جانم افتاده. با اینکه نسیم خنک پوست ملتهب صورتم را تحت سلطه خود قرار می دهد اما حال عجیبی ته دلم را در هم می کشد.
باد جسورانه موهایم را به تندی به عقب پریشان می کند و زوزه کشان در گوشم می پیچد.
_علی برگردیم. می خوام برم اتاقم. انگار امروزم روز مناسبی برای هدیه گرفتن نیست.
یکدفعه مقابلم می ایستد و بازوانم را می گیرد.
_من رو ببین!
مردمک هایش در چشمانم دودو می زند.
_هیچ چیزی ارزش یک لحظه حال خراب تورو نداره. حالام با هم می ریم و دیگه راجع به اتفاق توی خونه حرف نمی زنیم.
لحظه ای محو درک بالایش می شوم.
” علی؛ شاید اگر پدر واقعی ام بود کم سن اما فهمیده ترن پدر دنیا بود. پشیمان نیستم که در گوشه ای از قلبم گه گاهی او را پدر می خوانم. ”
حیرت زده به رو به رویم خیره می شوم. با دستان باز سرجا چرخی می زنم. هیجانی وصف ناپذیر بطن وجودم را دگرگون می کند.
_وای اینجارو تا حالا ندیده بودم. باورم نمیشه پشت ویلا فضای به این بزرگی بوده و من خبر نداشتم. آ… به نظرم اندازه ی…
زبان تشبیهم بند آمده!
_اندازه ی زمین فوتبال باید باشه. شایدم بزرگتر.
سر علی از خنده ی بی مهابایش به عقب می رود.
_حالا کجاش رو دیدی!
از حصار دور تا دور زمین بالا می روم. دستانش پهلوهایم را می چسبد.
_نیفتی.
با انگشت به ساختمان مقابلم که به نظر می رسد انبار باشد، اشاره می کنم.
_اون طرف چیه؟
دستم را می گیرد.
_بپر پایین تا بریم ببینیم چیه؟

_بپر پایین تا بریم ببینیم چیه؟
جفت پا از حصار پایین می پرم. دست در دست علی با لذت دور و برم را دید می زنم و سعی می کنم هدیه تولدم را حدس بزنم.
” صدای شیهه ی اسب؟! ”
درست شنیدم. صدای شیهه ی بلند اسب می آید.
ذوق زده نیشم تا بناگوش باز می شود.
_مگه اینجا اسب داری؟
لبخند مرموزی می زند. دستش را رها می کنم و با دو خود را به داخل اصطبل بزرگ می رسانم.
_هی… هی… هی… صبر کن بچه!
با صدای بلند جوابش را می دهم.
_نمیشه. می خوام زودتر ببینمش.
لبخندم جمع می شود وقتی مردی میانسال با لباس های خاکی رنگ و پوستی که از سفیدی به سرخی می زند را کنار اسبی سپید و قبراق می بینم.
سلام می کنم و جلو می روم. مرد جدی اما مهربان به نظر می رسد.
_سلام.
مرد مشغول برس کشیدن بدن براق و زیبای اسب است. در همان ردیف دو اسب زیبای دیگر هم توجهم را جلب می کند.
خودداری را کنار می گذارم و دوباره در پوسته ی کودکانه ام غرق می شوم و با هیجان بالا پایین می پرم.
_وای… عجب اسب خوشگلی.
علی دست به سینه عقب ایستاده و طوری با لذت نگاهم می کند که انگار دختر بچه ی پنج ساله ای که عروسکی گرفته باشد تماشا می کند.
لبخند دندان نمایی می زند.
_دوباره باید بگم… تولدت مبارک.
با تمام وجود دهانم باز می ماند. از تعجب آمیخته با شوق بی نهایت، هیچ جوره زبانم نمی چرخد.
سرخوشانه از ته دل جیغ می کشم.
_یعنی مال منه؟
لبخند مغرورانه ای می زند و ابرو بالا می اندازد.
_البته.
یال سفید بلند و پوست لطیفش وسوسه برانگیز است.
_می تونم نازش کنم؟
علی سر به سرم می گذارد.
_نازش کنی؟! باید سوارش بشی.
چشم غره ای می روم که غش غش می خندد و رو به مرد میانسال اشاره می زند.
_فردریک لطفا در رو براش باز کن!
فردریک درِ جایگاه اسب را برایم باز می کند و افسارش را نگه می دارد و می گوید:
_برای دوستی شروع خوبیه.
محتاطانه دستم را جلو می برم و درست روی لکه ی سیاه و خاکستری وسط پیشانی اش می گذارم و به آرامی نوازشش می کنم.
اسب صبورانه و بی حرکت می ماند. رو به علی لبخند موفقیت آمیزی می زنم. لب های علی کش می آید.
_از هدیه ت خوشت اومد؟
جرأت می کنم و حرکت دستم را تا روی گردن و یالش ادامه می دهم و درحالیکه در پوست خود نمی گنجم می گویم:
_عالیه.
دست از نوازش می کشم و برای تشکر چنان غافلگیرانه از گردن علی آویزان می شوم که لحظه ای جا می خورد.
اما من احساس واقعی ام را بر زبان می آورم.
_خیلی دوست دارم. تو بهترین پدر دنیایی.

دو دستی از زین آویزان می شوم و پایم را در رکاب جا می دهم.
دست علی روی ساق پایم می نشیند و دست دیگرش پشت کمرم را می گیرد و کمکم می کند روی اسب بنشینم.
هراسان با تنی منقبض به زین می چسبم.
_ترست رو به اسب منتقل نکن دلان! نفس عمیق بکش و کمرت رو صاف کن. من مواظبتم.
افسار را می گیرد و دور مانژ به آرامی حرکت می کنیم.
با هر قدم اسب سر جا بالاپایین می شوم و قلبم بی وقفه در دهانم می زند. عرق سرد بر پیشانی ام می نشیند و طوری رنگ از رخم می رود که از چشمان تیزبین علی دور نمی ماند و عمدا خنده ی حرص دربیارش را بلندتر سر می دهد.
_نخند عوضی اگه بیفتم تقصیر تو.
دوباره ضربتی می خندد و می ایستد.
_افسار رو نگه دار!
_برای چی؟
_نگه دار می فهمی.
همین که افسار را می گیرم ضربه ی آرامی به پشت اسب می زند که راه می افتد. وحشت زده جیغ می کشم.
_علی روانی. خیر نبینی. نگهش دار!
دست به سینه سر جا ایستاده می خندد و به روی خودش نمی آورد.
_اگه آروم باشی هیچ اتفاقی نمیفته.
اسب با سرعت ملایمی می دود. نفس هایم از ریتم قلبم پیشی می گیرد و دهانم خشک می شود.
زیر لب دعا می کنم و از خدا کمک می خواهم. افسار را محکم تر مشت می کنم.
_خدا لعنتت کنه. فقط دعا کن دستم بهت نرسه!
صورتش از خنده سرخ می شود.
_زانوهات رو خم نکن! صاف بشین دختر!
سعی می کنم به توصیه هایش گوش کنم. کم کم به خود مسلط می شوم و اعتمادبه‌نفسم باز می گردد و تازه متوجه لذت سوارکاری می‌شوم.
چند دقیقه ای می گذرد و علی نگاهی از سر رضایت می کند و می گوید:
_آفرین. پیشرفتت خیلی خوبه. برای امروز کافیه. از فردا هر روز بیا با فردریک تمرین کن.
حالا افسار رو بکش و نگهش دار! باید بریم خونه.
با شیطنت ابرو بالا می اندازم.
_نمیام. خودت تنهایی برو. می خوام سواری کنم.
همراه با خنده ی صدا دارش زمزمه می کند:
_سرتق بابا.
و با صدای بلند می گوید:
_من رفتم.
کوتاه نمی آیم و همانند خودش داد می زنم:
_بسلامت.
زیرچشمی با نگاهم دنبالش می کنم.
” ای نامرد. جدی جدی داره می ره اصطبل. ”
به سرعت افسار را می کشم و با احتیاط پایین می آیم. همراه با اسبم به طرف اصطبل راه می افتیم.
_دیدی اومدی.
شانه هایم تکان ریزی می خورد و به پشت برمی گردم.
یاد لبخندهای مغرورانه اش در روزهای اول آشناییمان می افتم.
” نزدیک یک سال از آن روزها می گذرد. چه کسی فکرش را می کرد رابطه ی من و علی به اینجا برسد؟
من پرستار ساده ی سالمند حالا در اینجا در این کشور به دور از خانواده ای که طردم کردند.
اگر آن روزها می گفتند این مرد قرار است پدرخوانده ات شود بی شک از خنده دارترین جُک زندگی ام روده بر می شدم.
ولی حالا بدون اینکه خودم بفهمم به این رابطه تن دادم و علی را پذیرفته ام. “

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خان زاده/پارت بیستو چهار

اما وقتی از حالمو مشکلاتی که دارم بهش گفتم نا امیدانه گفت یه آزمایش برات …

3 نظر

  1. دخی خردادی

    پس کی ادامش میزارید واقعا کارتون بی مسولیتیتون رو میرسونه😡😡😡😡😡

  2. این چ مسخره بازییه ی رمان نصفه مینویسین بعدم همینجوری ولش میکنین یا رمان ابکی مینویسین یا همون رمان خوبیم ک مینویسین نصفه ول میکنین

  3. دخی خردادی

    واقعا متاسفم سه هفته شد کی پس پارت جدید میزارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *