خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت سیو چهار

رمان پرنسس/پارت سیو چهار

با باز شدن درهای کافی شاپ قطره قطره خونم خشک می شود.
ضربان قلبی که رو به پایان است در فضای سرم اکو می کند.
” راه گریزی نیست تا نیمه ی راه را آمده ام. ”
خداروشکر که شاهین در تیررس دید ما نیست و دیواری تزئینی از بامبوهای بلند مانع دیدش شده.
_حداقل بذار برم صورتم رو بشورم. پیش شاهین رسوام نکن!
لحظه ای در صورت خیسم چشم می چرخاند.
_با هم می ریم. فکر فرار به سرت نزنه که خودم همه راه هاشو از برم!
با درد چشمانم را محکم روی هم می فشارم و آخرین اشک هایم سرازیر می شوند.
به صورت پژمرده ام در آینه نگاه می کنم. چشم های به خون نشسته ام بدجوری حال زار و نزارم را پیش شاهین فریاد خواهدزد.
ناگهان در ورودی سرویس بهداشتی باز می شود و لیزا به همراه همان دخترک درحال صحبت وارد می شوند.
دخترک سرخوش می گوید:
_اون یه مرد با احساس و فوق العاده ست. از الان هیجان دارم که امشب قراره باهم باشیم.
به معنی واقعی کلمه دنیا برسرم آوار شده و نبضم کند می شود!
لیزا می خندد.
_اوه پس حتما امشب قراره…
یکدفعه چشمش در آینه به من می افتد و حرفش را نیمه رها می کند.
با دلواپسی سمتم پاتند می کند و دستش دور شانه های نحیف و خموده ام می پیچد.
_دلان اوه خدای من! حالت خوب نیست؟ بدجوری رنگت پریده.
زیر چشمی به دخترک که با بی خیالی جلوی آینه می ایستد و کیفش را باز می کند و رژ لب قرمز مخملی اش را تمدید می کند، نگاه می کنم.
” بلوند و معمولی با چشم های ریز آبی یخی. ”
نگاه پردردم را از صورتش می گیرم و صدایی خش دار از ته گلویم خارج می شود.
_خوبم. هوای اینجا خیلی گرمه. احتمالا گرما زده شدم. یه کم حالت تهوع دارم.
” حقیقتا اگر می توانستم روی آن دخترک بالا می آوردم و هیکل ریزه میزه اش را به گند می کشیدم. ”
_ای وای تا بیشتر از این مریض نشدی بهتره بریم بیرون از اینجا.
سلانه سلانه با هم بیرون می رویم.
به محض خروجمان از پیچ راهرو منتهی به سرویس بهداشتی از دور علی و شاهین را گوشه ای می بینم که منتظر ایستاده اند.
چهره ی شاهین با دیدنم درهم می رود. عمدا نگاهم را به زمین می دوزم.
” حالا که در عشقم ناکام مانده ام بهتر است به ندیدنش عادت کنم. ”

عمدا نگاهم را به زمین می دوزم.
” حالا که در عشقم ناکام مانده ام بهتر است به ندیدنش عادت کنم. ”
علی کمکم می کند و اولین صندلی خالی را از کنار میز بیرون می کشد.
_بیا بشین اینجا!
صدای شاهین باعث می شود زیرچشمی نگاهشان کنم.
دخترک میان حصار دست های مردانه ی شاهین جای می گیرد و این قلب من است که از جایش کنده شده و سینه ام تیر می کشد.
_عزیزم داره بارون میاد. هوا عالیه. مایلی باهم قدم بزنیم؟
_نه…! از بارون متنفرم.
غم سرازیر شده به سیبک گلویم فشار می آورد. دندان هایم لب هایم را اسیر می کند تا زبانم ته مانده ی آبرویم را برباد ندهد.
به سختی خود را کنترل می کنم تا نگویم ” در عوض من عاشق بارونم. من می میرم برای قدم زدن با تو.
من می میرم برای اون شبی که بارون میومد و با هم مسیر طولانی حیاط ویلارو برگشتیم.
خاطرت هست تو نگرانم شده بودی که مبادا سرما بخورم؟ ”
اشک در چشم هایم جمع می شود و به یاد می آورم که شاهین با دست های خودش شال خیسم را عوض کرد. با همین دست های مردانه ای که حالا از آن دخترک یخی شده.
آنقدر گذشته را برای خود تداعی می کنم که متوجه نمی شوم کی شاهین و دخترک روبرویم نشسته اند.
کی شاهین بر پشت دست دخترک بوسه می زند و کی به سلامتی هم نوشیدنی هایشان را بالا می برند.
علی برایم قهوه سفارش می دهد و می گوید:
_خب خرید کردین؟
لیزا با شوق تعریف می کند:
_وای خیلی کیف داد. منکه کلی برای خودم خرید کردم.
و بعد دستش روی شانه ام می نشیند و با آب و تاب و لحن خاص و مشکوکی می گوید:
_اما دلان فقط برای عشقش خرید کرد. اونم چه خریدایی!
تازه متوجه حرفش می شوم و سرتا پا تنم کوره ای از آتش می شود.
” لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود. ”
صورت شاهین را نمی بینم. اما نگاهم روی پنجه هایش که مشت می شود و رگ هایی که خیلی ناگهانی برجسته شده و الان است که منفجر شوند ثابت می شود.
” نمی دانم عکس العملش حاصل از چیست؟ اما قطعا از چیزی عصبی شده و سعی بر کنترل خود دارد. ”
علی با صدای بلند می خندد و در آغوشم می کشد.
_از کجا معلوم برای باباش نخریده باشه؟
بی اختیار لبخند کمرنگی بر لب های بی جانم می نشیند که لیزا دوباره بر حال خوشم گند می زند.
_نه خودم ازش پرسیدم مطمئنم که برای…
علی حرفش را قطع می کند.
_دلان اگه عاشق مردی بشه اول به باباش می گه.
از پوزخند پرتمسخر شاهین دندانم هایم را روی هم می سایم.

_دلان اگه عاشق مردی بشه اول به باباش می گه.
از پوزخند پرتمسخر شاهین دندانم هایم را روی هم می سایم.
علی با جدیت ادامه می دهد:
_پس احتمالا سر به سرت گذاشته. منم جای تو باشم از این به بعد فقط به سوالی که درباره خودم باشه جواب می دم.
سکوت ناگهانی لیزا دلم را خنک می کند. از بالا کشیدن نگاهم می پرهیزم.
می ترسم با طلایی های چشم گرگی برخورد کنم و آهم دامنش را بگیرد. علی شقیقه ام را نرم و طولانی می بوسد.
_بهتری عزیزم؟ قهوه ت داره سرد میشه.
عطر باران بر خاک نم زده عجیب بینی ام را تحریک می کند. نفس عمیقی می کشم.
_دلم می خواد برم زیر بارون.
کنار گوشم پچ می زند:
_با هم می ریم. قهوه ت رو بخور!
چشم در چشمانش می دوزم و مانند خودش آرام می گویم:
_قهوه نمی خوام. دلم بارون می خواد!
صندلی اش را عقب می کشد و باهم برمی خیزیم.
_ما می ریم بیرون. لیزا؟
لیزا که انگار بدجوری اخم هایش درهم است، شانه ای بالا می اندازد.
_من سردم می شه. همین جا می مونم.
بخاطر کبودی سرشانه ام لباس آستین بلند بهاره ای پوشیده ام. کمی نازک است اما قدم زدن زیر باران به سخت ترین سرماخوردگی ها می ارزد.
دست دور بازوی علی می اندازم و با هم به خیابان می رویم.
_علی؟
” یقینا این مرد ذهن آدم ها را می خواند. ”
با سرسختی می گوید:
_بعدا حرف می زنیم دلان. خیلی چیزا باید روشن بشه. فعلا از بارون لذت ببر!
سر به زیر و گرفته می گویم:
_اما دلم نمی خواست باعث دلخوری بین تو و لیزا بشم.
از سکوت طولانی اش به نیم رخش نگاه می کنم.
نم نم باران موهای خوش حالتش را خیس کرده و روی پیشانی اش ریخته.
نگاه از روبرو می گیرد و خیره در چشمانم آه عمیقی می کشد.
_نگران نباش به دلایلی لیزا هیچوقت از من نمی گذره.
سوالی نگاهش می کنم.
_چیه؟ خودت یه کم به مغزت فشار بیار! به نظرت چه دلیلی بهتر از فرا می تونه اون رو تا این حد سفت و سخت پای عشق و احساس نگه داره؟
گنگ و متعجب منتظرم زیر خنده بزند و بگوید ” شوخی کردم ” اما تکان سرش از روی تاسف بیشتر بر جدیتش دامن می زند.
بازویش را محکم تر می چسبم و سرم را به شانه اش تکیه می دهم.
هنوز چند دقیقه از قدم زدنمان نگذشته که باران شدت می گیرد. علی با دست اشاره می زند:
_بریم اونجا پناه بگیریم بارون خیلی شدیده!
تقریبا با دو به زیر سایبان کنار یک سوپرمارکت می رویم.
هوا سردتر شده. دندان هایم به هم می خورد و می لرزم. مشت هایم را زیر بغل می زنم.
_سردته؟ هوم؟
بغلم می کند.
_الان تاکسی می گیرم برمی گردیم هتل.
گرمای تنش را جذب می کنم و باز به خود می لرزم.

_الان تاکسی می گیرم برمی گردیم هتل.
گرمای تنش را جذب می کنم و باز به خود می لرزم.
برای تاکسی دست تکان می دهد که همان لحظه ماشین لیزا جلوی پایش ترمز می زند.
از پشت شیشه های بخار کرده ماشین شاهین و دوست دخترش را تشخیص می دهم.
علی به در عقب اشاره می زند.
_بدو سوار شو!
اخم می کنم.
_می خوام جلو بشینم.
شدت باران آنقدر زیاد است که چند بار پشت هم پلک می زند و کف دستش را روی چشمان خیسش می کشد.
_بشین دیگه! تو این دو دقیقه نمی خورت که!
چشم غره ای می روم و در عقب را باز می کنم و با کیسه های خرید که جای صندلی ام را پر کرده مواجه می شوم.
حرصم می گیرد که شاهین حتی به خود زحمت جابجا کردن آنها را نداد.
علی سریع کیسه های خرید را برمی دارد.
_می ذارمشون صندوق عقب.
به سرم می زند در همین فاصله جلو بنشینم. اما خیلی زود به خود نهیب می زنم
” عین ترسوها فرار نکن دلان! اینجوری خودت رو بیشتر رسوا می کنی. ”
به محض نشستن کنار شاهین خودم را جمع و جور می کنم و سعی می کنم نهایت فاصله ام را حفظ کنم.
سرتاپا خیس آب شده ام. تمام لباس هایم به تنم چسبیده و برجستگی های بدنم پیداست.
لیزا بخاری را زیاد کرده و از آیینه جلو نگاهم می کند.
_بدجوری خیس شدی. رسیدیم هتل سریع با حوله موهات رو خشک کنی که سرمانخوری!
آب دهانم را قورت می دهم و با احساس سوزش خفیف انتهای گلویم احتمال می دهم سرما خورده باشم.
_اوهوم.
علی سوار ماشین می شود و می گوید:
_لعنتی اگه سیل راه بیفته قرارهای عصر کنسل می شه.
کنترل مردمک هایم سخت است تا زیر چشمی به شاهین نگاه نکنم.
از این همه نزدیکی اش بی اختیار قلبم می لرزد.
اما از پیچیدن پنجه هایشان در هم و خم شدن صورت شاهین به طرف دخترک غمی بزرگ همچون پتکی بر سرم کوبیده می شود.

پلک روی هم می گذارم و سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم که صدای خنده های ریز دوست دختر شاهین روی اعصابم خط می اندازد.
بغض می کنم و چرم صندلی را چنگ می زنم.
” آروم باش دلان! برات مهم نباشه. تحمل کن! الان می رسیم. ”
با توقف ماشین با خوشحالی چشمانم را باز می کنم.
لیزا می گوید:
_عجب ترافیکی!
نوک انگشت سبابه ام را روی شیشه بخار کرده کنارم می کشم و با چشمان گشاد به ترافیک روبرویم چشم می دوزم.
علی پوف کلافه ای می کشد.
_احتمالا تصادف شده. بدبخت شدیم تا یه ساعت دیگه م نمی رسیم.
دوست دختر شاهین غر می زند.
_من گرسنمه. نمی تونم یه ساعت تحمل کنم. دور بزنیم از یه مسیر دیگه بریم!
صدای بوسه ی ملایم شاهین به گوشم می رسد.
_عزیزم مسیر یه طرفه ست. یه نگاه به پشتت بنداز دیگه نمی تونیم دور بزنیم.
ته دلم آتش می گیرد.
” دروغ چرا! حسودی ام می شود. لحظه ای خود را جای دخترک تصور می کنم.
اگر از ویلا فرار نکرده بودم، اگر تا اخرین لحظه پرستار بهجت خانم می ماندم، اگر بخاطر عشقم روبرو شدن با کلاریس رو به جان می خریدم، اگر… اگر… اگر…
اما باز هم رسیدن من به شاهین محال بود. ”
غصه ام می گیرد و در دلم پوزخند می زنم.
” انگار فقط من پیش چشم شاهین کم بودم که هیچوقت با من… ”
صدای زنگ گوشی ام ذهنم را بهم می ریزد. زنگ پشت زنگ!
هول می شوم و گوشی را از کیف کوچکم بیرون می کشم.
همین یک قلم را کم داشتم.
” ویلیام بِل ”
می خواهم رد تماس دهم که صدای زنگ مزخرف قطع می شود و دوباره گوشی را داخل کیفم سُر می دهم.
نفس عمیق می کشم و با اینکه می دانم نشدنی است اما سعی می کنم نسبت به پچ پچ های عاشقانه شاهین با دخترک بی تفاوت باشم.
اینبار زنگ پیامک گوشی به صدا درمی آید و چکش می کنم.
” یک پیام خوانده نشده از ویلیام ”
_لطفا جوابم رو بده! مجبورم نکن بیام اونجا. نفس پرحرصی می کشم.

دلم می خواهد گوشی را زمین بکوبم. تصمیم می گیرم جواب ندهم تا شرش کم شود.
اما برخلاف تصورم صدای زنگ پیامک های ممتد یکی پس از دیگری باعث می‌شود علی آینه بالای سرش را پایین بکشد و نگاهش اول روی شاهین می رود و بعد سمت من ثابت می شود.
و من فقط گوشی را در دستم می فشارم.
_کیه؟ جوابش رو بده!
لیزا ابرویی بالا می اندازد و سرخوش می گوید:
_حتما عشقشه و الان دلان داره براش ناز می کنه.
برای اولین بار از دخالت بی جای لیزا کیفور می شوم.
” با شرایط جدید حداقل پیش شاهین تنها و بدبخت به نظر نمی رسم. ”
با این فکر تصمیم می گیرم هر طور شده توجه شاهین را بیشتر جلب کنم.
با امید اینکه حس کنجکاوی شاهین برانگیخته شده باشد به سرعت پیام های بی ربط را پاک می کنم و عمدا گوشی را طوری می گیرم که صفحه اش را ببیند.
به صندلی تکیه می دهم.
” ویلیام بِل در التماس کردن بی نظیر است. ”
با ملایم ترین لحن پاسخ می دهم.
_نه عزیزم می دونم گرفتاری. قول می دم هر چه زودتر برگردم و حرف بزنیم.
با دودلی دکمه ارسال را لمس می کنم و قلبم هورای بلندی می کشد و شروع به رقص و پایکوبی می کند وقتی متوجه نگاه های زیرزیرکی شاهین می شوم.
و حالا بازار اس ام اس بازی با ویلیام داغ می شود
. سکوت بدی بر فضای ماشین حاکم می شود که فقط با زنگ های خاص گوشی من می شکند.
هر لحظه که می گذرد سر شاهین واضح تر سمت من می چرخد.
” نقشه ام گرفته. ”
این را از فک منقبض و گردن سرخش می فهمم. اما از طرفی دلم برای ویلیام می سوزد که در این بین بازیچه قرار گرفته.
خمیازه کشان با خستگی وارد اتاقم می شوم. نای راه رفتن ندارم اما لباس هایم را عوض می کنم و با ذوق کیسه ی خریدهایم را بیرون می ریزم که ناگهان از دیدن تی شرت، شلوار جین و یک ادکلن وا می روم.
به سرعت به اتاق لیزا می روم و در می زنم.
_اتفاقی افتاده؟
لبخند تصنعی می زنم.
_نمی خوای خریدای خوشگلت رو نشونم بدی؟
می خندد.
_اوه حتما!
موهایم را چنگ می زنم.
” خدایا با این بدشانسی چه کنم؟ ”
” کیسه ی خریدهایم با خریدهای شاهین عوض شده! ”
چیزی تا زار زدنم باقی نمانده.

چیزی تا زار زدنم باقی نمانده.
” تصور اینکه وقتی شاهین با خریدهای من مواجه می‌شود چه عکس العملی نشان می‌دهد و شاید برایش بهانه ای برای آزارم باشد؛ حتی تجسمش هم دیوانه کننده است. ” تنها راهی که به ذهنم می رسد این است که از علی کمک بخواهم.
کیسه خریدها را برمی دارم و از اتاقم بیرون می روم.
با بی تابی زنگ اتاق علی را می زنم. زیر لب غرغر کنان می گویم:
_باز کن دیگه کجایی علی؟
دوباره دستم به طرف زنگ می رود که متوجه خدمتکاری می شوم که از آسانسور خارج می شود.
با نگاهم دنبالش می کنم و می بینم به اتاق شاهین می رود و بدون زنگ زدن خودش داخل می رود.
از دیدن در نیمه باز اتاقش ناگهان فکری به ذهنم می رسد.
” سخت است اما باید ریسک کنم. ”
زانوهایم به هم می خورند و قدم به قدم به طرف اتاقش می روم. از همین حالا دستانم یخ زده.
دسته ی کیسه ی خرید را مشت می کنم و با احتیاط مقابل در اتاق شاهین می ایستم و به داخل سرک می کشم.
قلب هراسانم به یکباره تمام خون تن لرزانم را به صورتم پمپاژ می کند و پوستم کوره ای از آتش می شود.
مضطرب آب دهانم را قورت می دهم و عقب گرد می کنم.
” نه! مخفیانه رفتن به اتاق شاهین کار من نیست. تا آمدن علی منتظر می مانم. ”
هنوز آرام نگرفته ام که خدمتکار بیرون می آید.
یکدفعه بی مقدمه و بدون فکر می گویم:
_ببخشید.
به طرفم برمی گردد. خوشبختانه امروز صبح سر میز صبحانه جمع ما را با هم دیده.
_بله خانم؟
با دستپاچگی لبخند دندان نمایی می زنم. زبانم نمی چرخد. من من کنان اولین حرفی که به زبانم می رسد را می گویم:
_آقای آرمان بیدار شدن؟
نیم نگاهی به کیسه خرید در دستم می اندازد.
_حمام هستن.
با خونسردی خودم را به خوشحالی می زنم.
_ممنون پس می رم داخل.

بی معطلی خودم را به داخل اتاق می اندازم و لحظه ای چشمانم را می بندم و دستم را روی قلب ترسیده ام می گذارم و نفس عمیقی می کشم تا آرام شوم.
نگاه کلی به اتاق مرتب شاهین می اندازم.
” باید قبل از اینکه از حمام بیرون بیاید کارم را انجام دهم. ”
باکلافگی لب هایم را روی هم می فشارم. هر لحظه ممکن است شاهین سر برسد.
تمام گوشه و کنار، روی مبل ها را می گردم.
” لعنتی پس کجاست؟ ”
و دست آخر به اتاق خوابش می روم. صدای سوت زدن شاهین میان شرشر آب از داخل حمام کمی خیالم را راحت می کند.
به طرف کمد لباس هایش می روم و در را روی ریل می کشم و باز می شود.
فقط چند دست لباس آویزان شده.
” نیست! ”
عصبی در کمد را می بندم و می چرخم و از دیدن لباس مینی قرمز زنانه روی تخت سر جا خشکم می زند.
تمام تنم مورمور می شود. هیچ حرکتی نمی توانم بکنم.
” درد دارد! برای منی که تنهایی هایم در غربت را با فکر و خاطرات و عشق به شاهین پر کرده ام سوزان است.
قطعا لباس متعلق به دوست دخترش باشد. و این یعنی دخترک یخی پایش به اتاق خواب چشم گرگی باز شده.
می خواهم به اتاقم بازگردم و با درد خود بمیرم.
دیگر برایم مهم نیست شاهین از محتویات کیسه ی خریدهایم مطلع شود. ”
_دنبال این اومدی؟
ناگهان یک متر از جایم می پرم و هین بلندی می کشم و به طرف شاهین که دقیقا پشت سرم ایستاده می چرخم.
کیسه ی خریدهایم را بالا گرفته.
قلبم در دهانم می زند. از دیدن بالاتنه ی برهنه ی عضلانی اش نفسم بند می رود و به سرعت نگاهم را پایین می دوزم و شرمگین سر در گریبان فرو می برم.
_آ… اینجارو ببین! یه دزد کوچولو دستگیر کردم.
آفرین خیلی حرفه ای هستی که از در بسته اتاقم تونستی بیای تو. پس توی ویلا هم اینجوری دزدکی توی اتاقم می رفتی!
اتفاقا متوجه شده بودم یه مقدار پول از کشوی میزم کم شده…
آتش می گیرم!
” به من تهمت دزدی می زند! ”
پلک روی هم می فشارم و زبانم را گاز می گیرم تا هرچه بد و بیراه به دهانم می آید نثارش نکنم.

پلک روی هم می فشارم و زبانم را گاز می گیرم تا هرچه بد و بیراه به دهانم می آید نثارش نکنم.
_هوم؟ چیه؟ چیزی می خوای بگی اما چون حرف حق جواب نداره لال مونی گرفتی درسته؟
هر جمله اش شعله ای می شود و درونم زبانه می کشد.
_خوبه که روی نگاه کردن توی صورتم رو نداری وگرنه حقته تف بندازم تو صورتت و از اینجا پرتت کنم بیرون!
فکم منقبض می شود.
” چقدر احمقم! ”
هنوز هم از رو در رو شدن با کسی که اینگونه مرا به باد تحقیر گرفته قلبم بی وقفه چنان خود را به دیوار سینه ام می کوبد که حتم دارم صدایش به گوش چشم گرگی بی رحم هم رسیده!
بغض گلویم هر لحظه بزرگتر می شود و همچنان بی حرف به زمین خیره می مانم. فقط از خود می پرسم
” اینقدر سست اراده ام؟! چرا نمی توانم دوستش نداشته باشم؟ ”
کیسه را سمتم پرت می کند که بی اختیار دستم باز می شود و بند کیسه خریدهایش از دستم رها می شود و به زمین می افتد.
بی خیال خریدهایم با چانه ای لرزان و قلبی آکنده از درد به طرف در می روم.
_صبر کن!
بی توجه به فرمانش به سرعت خود را به بیرون از اتاقش می رسانم و در را محکم پشت سرم می کوبم.
همین که پایم به راهرو هتل می رسد بالاخره راه تنفسی ام باز می شود و همچون ماهی بیرون افتاده از آب با دهان چنان هوا را می بلعم که گویی قرار است آخرین نفس عمرم را بکشم.
صحنه ی در آغوش کشیدن دخترک روی تخت شاهین پیش چشمانم می آید.
به خود می لرزم و مغزم بر سرم می کوبد:
” دزد! بهت گفت دزد! ”
بدنم یخ زده. ” لعنتی بهار اینجا هم دما به زیر صفر می رسد. ”
حال خود را نمی فهمم. به سمت اتاقم می روم. بین راه وقتی به اتاق علی می رسم حرصم را با لگد محکمی که به در اتاقش می زنم خالی می کنم.
یکهو در اتاقش باز می شود و علی با موهای پریشان و وحشت زده میان چارچوب در می ایستد. معلوم است تازه از خواب پریده.

_چی شده؟
لب برمی چینم و عصبی به طرفش حمله می کنم.
_همه ش تقصیر تو!
بی هوا هولش می دهم. لحظه ای تعادلش را از دست می دهد و قدمی به عقب برمی دارد.
_تو باعث شدی این اتفاقا بیفته!
هنوز گیج است.
_چی می گی؟ من چیکار کردم؟
با خشم مشت هایم را به سینه اش می کوبم. حالا دیگر هر دو داخل اتاقش هستیم.
_آروم باش دلان! هی کجا میای؟
فریادم گلویم را می درد اما بغض لعنتی رهایم نمی کند.
_نمی خوام آروم باشم! برای چی من رو اوردی این خراب شده؟
پلک روی هم می فشارد.
_گوش کن دلان! بهتره بری اتاقت تا بعدا…
پر درد داد می زنم:
_گوش نمی دم. من همین الان برمی گردم لندن. تو هم می تونی تا هر وقت دلت بخواد بمونی و خوش باشی.
مچ دستانم را مشت می کند و نگهم می دارد.
_باشه برمی گردیم. به دَرَک که سیل راه افتاده. به دَرَک که راها بسته ست و قراره طوفان بیاد. هر وقت تو بگی راه میفتیم اما قبلش باید بگی چی تورو اینجوری آتیشیت کرده؟
بغضم می ترکد. لبم را به دندان می گیرم. سعی می کنم جلوی باران اشک هایم را بگیرم تا بتوانم حرف بزنم. با لب های لرزان می نالم.
_اون… اون به من میگه دزد!
اشک می ریزم.
_من… من فقط…
ناگهان در اتاق خوابش باز می شود و همان دخترک یخی با ملافه ای که دور بدن لخت و عریانش پیچیده از اتاق بیرون می آید و خواب آلود با ناز می گوید:
_چه خبر شده اَلِک؟
ماتم می برد. با دهان نیمه باز مردمک هایم از دخترک به سمت علی منحرف و دوباره روی سینه ی برهنه دوست دختر شاهین بازمی گردد.
” خواب می بینم؟ اینجا چه خبر است؟! ”
_برو تو درم ببند! مگه نگفتم بیرون نیا!
دختر به آلمانی چیزی می گوید و وقتی در اتاق خواب بسته می شود ناباورانه سر تکان می دهم و گنگ و گیج فقط به علی زل می زنم.
علی از دیدن صورت شوکه ام کلافه موهایش را چنگ می زند.
_هوف! لعنتی!

علی از دیدن صورت شوکه ام کلافه موهایش را چنگ می زند.
_هوف! لعنتی!
با نفرت ابرو درهم می کشم و به خود می آیم.
_خاک بر سرت! آخه تو چقدر خائن و پستی عوضی!
خونسرد است یا سعی داد اینگونه به نظر برسد.
_دلان ببین!
داد می زنم.
_خفه شو نامرد! تو به دوست خودتم رحم نمی کنی!
_یه لحظه گوش بده!
صورتم جمع می شود.
_خدا لعنتت کنه. اون زنیکه هرزه دوست دختره شاهینه! اون وقت تو اوردیش توی تختت بی وجود؟!
نعره می زند.
_بسه دیگه! خودت داری می گی هرزه. اون یه فاحشه ست. شغلشه می فهمی؟ خودش اومد پیشم من نخواستم. حالیت شد؟
وا می روم. سرم به دوران می افتد.
” شاهین یه فاحشه ی هر جایی رو به من ترجیح داده! ”
چشمانم سیاهی می رود و روی پا بند نمی شوم. با سقوطم فریاد بلند و مبهم علی را می شنوم.
_دلان چی شد؟!
با احساس خیسی روی پوست ملتهبم پلک هایم می لرزد.
_دلان؟! چشمات رو باز کن!
نیمه هوشیارم و صدای علی را تشخیص می دهم.
از باریکی چشمانم قبل از هر چیز لبخند خسته اش را می بینم. و بعد خود را روی تخت میان آغوشش می یابم.
_خداروشکر بهوش اومدی!
با بی رمقی لب می زنم.
_علی.
دستش روی گونه ام می نشیند.
_چیزی نیست عزیزم فشارت افتاده.
صحنه ی بیرون آمدن دخترک از اتاق خواب علی با آن سرو وضع! و آخرین جملات علی را بخاطر می آورم.
” بی شک اینها کابوس است. نمی تواند حقیقت داشته باشد.
همچون حبابی تهی سرگردانم و خلائی عظیم و بی انتها وجودم را فراگرفته.
انگار دیگر هیچ حسی درونم نمی یابم. نه عشق است نه تنفر! نه شاهین است نه خودم و نه دنیا.
مرده ای متحرکم که نفس می کشد اما نبض…! نبض من شاهین بود که دیگر نیست! ”
با سستی بدن خرد و بی جانم را تکان می دهم و پشت به علی روی تخت می غلتم.
می توام عکس العمل علی را تصور کنم. این را از بازدم عمیق و صدادارش تشخیص می دهم. اما دست خودم نیست. دلم تنهایی را می خواهد

سایه ی دستش را می بینم که نامطمئن برای نوازشم تا نزدیک سرم می آید و پس می کشد.
و درنهایت خود علی سکوت خفقان آور را می شکند.
_دلان؟!
دستم را زیر سرم جمع می کنم. حس و حال شنیدن حرف هایش را ندارم.
_به من پشت نکن دلان! من بی تقصیرم. تو که از سلیقه من خبر داری من هیچوقت دنبال همچین زنای…
اشکم می چکد. با صدایی گرفته حرفش را قطع می کنم.
_شاهین می دونه اون زن یه فاحشه ست؟
_شاهین فقط…
قطره اشک دیگری روی ملافه سفید پخش می شود.
عصبی ام صدایم بالا می رود.
_جوابم یه کلمه ست. آره یا نه؟
سکوت می کند. آرزو می کنم پاسخش منفی باشد اما می گوید:
_آره.
صدای شکستن غرورم بند دلم را پاره می کند. چشمانم را محکم می بندم.
به پهنای صورت اشک می ریزم و پاهایم را در شکم جمع می کنم. گوش هایم را می گیرم و زار می زنم.
” چقدر بدبخت و حقیرم که حتی اندازه ی یک فاحشه برای شاهین به حساب نیامدم! ”
_نکن عزیزم! به خدا ارزش نداره. قضیه اونجوری که فکر می کنی نیست!
داد می زنم.
_برو بیرون علی!
_نمی رم الکی خودت رو خسته نکن!
با حرص مشتی به رانم می زنم.
_می گم برو! می خوام تنها باشم.
با صدای بسته شدن در اتاقم، های های گریه می کنم و بر خود بخاطرحماقت های بی حد و اندازه ام لعنت می فرستم.
چشمان ورم کرده ام باز نمی شوند. لب ها و بینی ام بدتر از آن باد کرده و قیافه ام شناخته نمی شود.
هوا هنوز تاریک است. تا خود صبح پلک روی هم نگذاشتم و با همان حال زار و نزارم تمام وسایلم را جمع کردم و حالا آماده جلوی در خروجی هتل منتظر ماشینم.
مت چمدانم را صندوق عقب می گذارد.
_ممنون مت.
در عقب را برایم باز می کند.
_خواهش می کنم دلان.
حرارت ملایم بخاری ماشینش پلک های خسته ام را وادار به بسته شدن می کند.
_فکر می کنم بهتره دراز بکشین. تا لندن یک ساعت راه مونده.
پیشنهادش عالیست. بی معطلی دراز می کشم و درخواب عمیقی فرو می روم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خان زاده/پارت بیستو چهار

اما وقتی از حالمو مشکلاتی که دارم بهش گفتم نا امیدانه گفت یه آزمایش برات …

یک نظر

  1. ادمین عزیز تو رو خدا زود زود پارت بزار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *