خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت سیو یک

رمان پرنسس/پارت سیو یک

با گذاشتن اولین قدم برروی صحنه کت واک ضربان کوبان قلبم در سرم می پیچد و نفس در سینه ام حبس می شود.
تمام سعیم را می کنم تا دستان یخ زده ام را مشت نکنم.
نگاه خنثی ام را به روبه رو می دوزم اما نگاه های خیره تک تک حاضرین را روی کوچک ترین حرکاتم حس می کنم.
باورم نمی شود تا این حد می لرزم و دانه های عرق پشت هم بر روی بدنم سرازیر می شوند.
مسیری که شاید بیش از صد بار رفته ام برایم طولانی تر از همیشه بنظر می رسد.
هر بار که حواسم پی راه رفتنم می رود مچ پایم تیر می کشد اما خم به ابرو نمی آورم تا حالت صورتم تغییر نکند.
انتهای سن جلوی حاضرین دست به کمر با ژست خاصم می ایستم و چشمانم نسبت به نور فلاش های ممتد واکنش می دهد.
و حالا با غرور روی پاشنه می چرخم تا مسیر برگشت را پیش بگیرم که ناگهان قدم اول به دوم نرسیده دامن دنباله دار مزاحم لباس ابریشمی ام زیر پایم می آید و می خواهم سکندری بخورم که تنها دست به دامن خدا می شوم تا در اولین شب اجرای کت واک آبرویم را حفظ کند و انگار فریاد بی صدایم به گوش خدا می رسد و تعادلم را حفظ می کنم و نفسم سرجا می آید.
همین که از صحنه خارج می شوم علی را منتظر مقابلم می بینم.
لبخند دندان نمایی می زند و رضایت در چشمان چراغانی اش برق می زند.
با دست های باز برایم آغوش می گشاید و این من هستم که بی معطلی خود را میان بازوان قوی اش رها می کنم.
قلبم می ریزد لحظه ای که از زمین بلندم می‌کند و در هوا یک دور می چرخاندم و همزمان حلقه دستانم دور گردنش محکم تر می پیچد تا مبادا زمین بخورم.
خنده ی هر دویمان میان موسیقی سرسام آور راک گم می شود و به آرامی پاهایم به زمین می رسد.
_فرشته کوچولوی من!
صورتم را میان دستانش می گیرد و لبهایش را محکم به پیشانی ام می چسباند.
_عالی بودی.
نمی دانم از شادی باید بخندم یا اشک هایی که در پس چشمانم جا خوش کرده را رها کنم. چانه ام می لرزد.
_ممنونم علی.
انگشتش را به تهدید ساختگی مقابل صورتم می گیرد.
_گریه ممنوع!
مقاومت می کنم و لب پایینم اسیر دندانم می شود و گوشه ی لب هایم کش می آید.
تمام پنجاه و دو مدل در یک صف پشت سر هم باری دیگر بر روی سن قدم می زنیم و به پشت صحنه باز می گردیم.
در پایان علی دستش را سمتم دراز می‌کند.
_می خوام تو همراهیم کنی.
کاملا غافلگیرم کرده. هیجان زده با کمال میل دست در دستش می گذارم و شانه به شانه با هم به روی سن می رویم و علی به عنوان طراح بزرگ شوی امشب برای همه دست تکان می‌دهد و لحظه ای که صدای تشویق ها بلند می‌شود می فهمم تا چه اندازه همراهی کردن و بودن در کنار طراحی بزرگ و صاحبِ نام و برند بین المللی برایم غرورآفرین است.
اینجاست که با چشمهای خود می بینم که چگونه هر روز به هدفم نزدیک تر می شوم و تمام موفقیت هایم را مدیون علی هستم.

از ماشین پیاده می شوم و همراه علی از فضای وسیع حیاط ویلا عبور می کنیم.
_وقتی از روی سن برگشتم دیدمت جا خوردم. فکر کردم انقدر گرفتاری که من رو فراموش کردی.
با هم از پله های مرمر بیرون ساختمان بالا می رویم. قفسه سینه اش تکان می خورد.
_نه بچه مگه میشه آدم از دختر خودش غافل بشه!؟ اتفاقا حواسم پیشت بود.
اما می خواستم از همین اول کاری بمن متکی نباشی. به‌هرحال یه روزی می رسه که تو هم بیزینس خودت رو استارت بزنی و امشب می تونه نقطه ی شروعش باشه.
از روزنه ی امیدی که در دلم ایجاد می‌کند سرخوش می شوم.
مستقیم به طرف آشپزخانه می رود و از یخچال اسموتی مخصوصش را بیرون می آورد.
دو لیوان بزرگ کریستال را از کابینت بالا برمی دارد و روی میز می‌گذارد. به طرف اتاقم راه کج می کنم.
_بیا بشین!
بر می گردم.
_می خوام برم لباس عوض کنم.
صندلی میز نهارخوری را پیش می کشد و اشاره می زند.
_بعد عوض کن! باهات کار دارم.
با مکث به آشپزخانه می روم و روی صندلی می نشینم.
_آفرین دختر خوب.
صندلی را کمی به جلو هول می دهد و روبرویم می نشیند. لیوان ها را تا نیمه از اسموتی پر می‌کند.
_نمی خوای بدونی سوغاتی هایی که برای خانواده ت فرستادی به دستشون رسید یا نه؟
نگاهم را از محتوای سبز رنگ داخل لیوان می گیرم و به لب های علی چشم می دوزم.
_اینجوری نگام نکن! یه چمدون بارم کرده بودی برای داداشت سوغاتی ببرم. نتیجه ش رو باید بگم.
می توانم تصور کنم چه می خواهد بگوید.
_خب چی شد؟
کمی از اسموتی اش را سرمی کشد.
_مادرت…
پوزخند می زند.
_یعنی زن بابات تا چمدون رو دید گفت دلم برای دلان تنگ شده. بهش بگو برگرده.
با چشمهای گشاد به علی نگاه می کنم. چیزی نمانده شاخ در بیاورم.
_واقعا؟
نفس عمیقی می‌کشد.
_تعجب کردی؟
کف دستانم را دور لیوانم می گذارم و مغموم می گویم:
_کاش اینطوری باشه.
_یعنی تا این حد دلتنگ خانوادت شدی؟
آب دهانم را قورت می دهم و بغضم را فرو می خورم.
_می خوام عکس العمل واقعیش رو بدونم. شایانم دیدی؟
پوزخندش عمیق تر می‌شود.
_چمدون رو که گذاشتم جلوی در یه لگد زد بهش و گفت ما به این آشغالا احتیاجی نداریم. بعدم تهدید کرد اگر دوباره مزاحم بشم زنگ می زنه پلیس.
با شرمندگی نگاهم را می دزدم.
_ببخشید که…
_تو چرا خجالت می کشی؟ من خودم انتظار بدتر از این رو از زن بابات داشتم.
_نگو! نگو زن بابا! حس بدی دارم.
_باشه خاله ت. درضمن داداشتم دیدم. تازه از مدرسه برگشته بود.
از هیجان سر جایم بند نمی شوم.
_وای دیدیش؟ حالش خوب بود؟
_فقط یه لحظه دیدمش. خوب بود. بنظرم قد کشیده.
مبهوت خیره اش می شوم.
_مگه قبلا دیدیش؟
لیوان را از میان دستانم می قاپد و تقریبا ترتیب یک سومش را می دهد.
_بیشتر از ده بار.
با دهان نیمه باز نگاه معترضم بین لیوانم و چشمان پر شیطنت علی در گردش است.
_مال من بودا!
_خسیس نباش! پدر و دختر که با هم این حرفارو ندارن.

_خسیس نباش دیگه! پدر دختر که با هم این حرفارو ندارن.
ناغافل مشتی به بازوی سنگی اش می کوبم. آخش به هوا می رود.
_چه زودم پسرخاله میشه.
خودش را عقب می کشد.
_پسرخاله نه! بابا.
پوزخند می زنم.
_علی بابا!
چرخی در تخت خوابم می زنم و دستانم را می کشم که متوجه سر و صدای باز و بسته شدن در کمد از اتاق لباس هایم می شوم.
هنوز گیج خوابم اما مغزم فرمان می دهد پتو را کنار بزنم و از تخت پایین بروم.
صدا که واضح تر می شود با احتیاط سمت اتاق قدم برمی دارم و از دیدن جولیا در حال مرتب کردن لباس هایم با شتاب سمتش خیز برمی دارم.
_داری چیکار می کنی؟
وحشت زده از جایش می پرد و لباس ها از دستش به زمین می افتد.
_من رو ترسوندین!
” در حال حاضر فقط یک چیز برایم مهم است. ”
اخم می‌کنم.
_کی گفت به کمد من دست بزنی؟
لحظه ای مبهوت نگاهم می کند. انگار انتظار چنین رفتار پرخاشگرانه ای از من ندارد.
_برای چی ماتت برده؟ برو بیرون!
به لکنت می افتد.
_من فقط… داشتم…
عصبی ام. کنترلی بر رفتارم ندارم. کمی صدایم بالا می رود.
_نشنیدی چی گفتم؟ برو بیرون!
سرش را پایین می اندازد و زیر لب عذرخواهی می‌کند و به طرف در می رود.
_اینجا چه خبره؟
جا می خورم. علی کنار درگاه در ایستاده. کاش کمی دیرتر آمده بود. نگاهی به صورت گرفته جولیا می اندازد.
_جولیا تو می تونی بری!
سعی می‌کنم رفتارم عادی بنظر برسد. بی توجه به علی خم می شوم و با دستان مرتعش لباسهایم را از روی زمین جمع می کنم.
_مشکل چیه دلان؟ من توی این دوسال با جولیا اینجوری حرف نزدم.
لباس ها را در بغلم مشت می کنم و صاف می ایستم.
_دلم نمی خواد کسی به وسایل شخصیم دست بزنه.
نفس عمیقی می کشد و موشکافانه صورتم را می کاود.
_این رو می تونستی با زبون خوش بگی.
بی تابم! دلم می خواهد زودتر تنهایم بگذارد.
_ولم کن توروخدا علی. جولیا فقط یه خدمتکاره.
خم می شود و تاپم را از جلوی پایش برمی دارد و با تاسف سر تکان می‌دهد.
_چه زود یادت رفت که تا چند ماه پیش پرستاری خاله بهجت رو می کردی!
فکم منقبض می شود و بدجوری حرصم می گیرد.
_خوب شد بالاخره بهانه برای منت گذاشتن پیدا کردی.
لباس را سمتم می گیرد.
_منت نیست. منظورم اینه که…
_منظورت برام واضح بود. اگه می خوای می تونی بری بجای من از خدمتکارت عذرخواهی کنی.
لباس را به تخت سینه ام می کوبد و از میان دندان های کلید شده می غرد.
_برات متاسفم!
و از اتاق بیرون می رود. با صدای کوبیده شدن در اتاق خوابم به سرعت سراغ قوطی قرص ها و چاقوی ضامن دار جیبی ام که میان لباس هایم در کشو مخفی کرده ام می روم و از دیدنشان نفس آسوده ای می کشم.

جلوی میز توالت می نشینم و تمام ترفندهایی که از علی آموخته ام را به کار می گیرم تا از زردی و پژمردگی چهره ام بکاهم.
چند لایه کرم پودر و رژ نارنجی که همیشه علی برایم استفاده و عروسک بابا خطابم می کرد.
با این تفاوت که در استفاده از سایه براق مشکی در پشت پلک های متورمم اغراق می کنم.
آه می‌کشم.
” یک هفته است علی را ندیده ام. علی نه تنها دیگر مرا با خود به فرا نمی برد بلکه کاملا کنارم گذاشته.
یک هفته است هر روز تنها و بی کس صبح را به شام می رسانم و در تنهایی های جنون وارم بلاهایی بر سر خود آورده ام که حتی از مرورش خوف دارم.
فقط گه گاهی به خارج از ویلا برای قدم زدن می روم. علی مرا به روش خود تنبیه می کند و من خود را به روشی دردناک تر. ”
کمربند پهن دامن کوتاهم را محکم می بندم تا باریکی کمرم را به رخ بکشم.
انعکاس نور و دیدن هاله ای از رنگ های آبی و سورمه ای در موهای مشکی پرکلاغی تازه رنگ شده ام تنها چیزی است که با دیدن چهره ام در آینه راضی ام می کند.
عطر گران قیمت فرانسوی ام را روی خودم خالی می کنم و کیفم را برمی دارم و نیم نگاهی به ساعت گوشی ام می اندازم.
وقتش رسیده. راننده دم در منتظرم است.
با احتیاط از ترس اینکه مبادا با کفش های پاشنه بلندم سر بخورم از پله های چوبی وسط سالن پذیرایی پایین می آیم و هنوز پایم به پله آخر نرسیده که صدای باز و بسته شدن در ورودی سالن و به دنبالش روبرو شدنم با علی بعد از چند روز برایم غیرمنتظره است.
دستم روی نرده کنار پله خشک می شود. نگاهش سر تا پایم را رصد می کند و گوشه ی ابرویش بالا می‌رود.
_هنوز یاد نگرفتی به بزرگترت سلام کنی؟
لحنش فریاد می زند که شمشیرش را از رو بسته. با دلخوری سلام زیرلبی می کنم و پله آخر را پایین می‌آیم.
عمدا جواب سلامم را نمی دهد. با حرف و پوزخندی که کنج لبش چپانده آتشم می زند.
_شبیه فاحشه ها خودت رو درست کردی. این موقع شب جایی تشریف می برین؟
خونم به جوش می آید. اما می دانم چطور به روش خودش ستیزش را پاسخ دهم. لبخند حرص دربیاری می زنم.
_آره. جهت اطلاعت من یه قرارداد کاری جدید بستم و با پول و خونه و ماشینی که در اختیارم گذاشتن، دارم اینجا رو برای همیشه ترک می کنم.
در کسری از ثانیه صورتش طوری سرخ می شود که به کبودی می زند و چنان از رگ های متورم گردن و پیشانی اش می هراسم که به سختی آب دهانم را قورت می‌دهم.
با خشمی که تا به امروز از علی ندیده ام می غرد.
_تو چه غلطی کردی؟
همین یک قدم فاصله هم غنیمت است. جرات به خرج می دهم. نفسم را رها می کنم و با بی رحمی هرچه بیشتر پشتش را بر زمین می زنم.
_از این خونه، از فرا، از پیشت می رم. برای همیشه.

_از این خونه، از فرا، از پیشت می رم. برای همیشه.
فاصله را کم می کند. می ترسم. آنقدر که لحظه ای نفس کشیدن فراموشم می شود و در واقع رنگ از رخم می دود.
خم می شود و کنار گوشم با صدای آرامی نجوا می کند.
_می دونی که طبق اون قرارداد بدون اجازه فرا حق کار با هیچ شرکتی رو نداری. پس دختر خوبی باش و…
به سمت پله ها سر می چرخاند و اشاره می‌کند.
_از راهی که اومدی برگرد برو اتاقت تا اون روی من بلند نشده!
این بار فرق می کند. سرم را بالا می گیرم و سینه سپر می کنم.
دیگر تحت سلطه ی علی کوتاه نمی آیم و برگ برنده ام را رو می کنم.
_اتفاقا فرا این اجازه رو داده که با شرکت دیگه ای کار کنم.
مدارکم را از کیفم بیرون می کشم و درحالیکه سعی می کنم خودم را بی خیال جلوه دهم با لبخند سمتش می گیرم.
_مطالعه ش برات لازمه.
متفکرانه چشم در چشمانم می دوزد و چند برگه کاغذ را از دستم می گیرد. با دیدن امضای لیزا و ویلیام پای برگه ها نیم نگاهی به لبخند پیروزمندانه ام که حالا دست به سینه روبرویش ایستاده ام می اندازد و دوباره برگه ها را مرور می کند که در این فاصله به سمت در می روم و پشت به او که مطمئنا قیافه اش تماشایی ست برایش دست تکان می دهم.
_به خدا سپردمت علی بابا.
به سرعت سد راهم می شود.
_این چهار تا کاغذ بدون امضای من باطله. حق نداری پات رو از ویلا بیرون بذاری!
کیفم را روی شانه ام جابجا می کنم.
_گفتی موافقت فرا اینم مدارکش. اینکه در جریان نیستی اون دیگه مشکل خودته. پس دست از سرم بردار!
انگار یک سطل آب روی سرش خالی کرده اند. بی حرکت می ماند.
کنارش می زنم و به تندی از در ورودی خارج می شوم. صدایش را می شنوم.
_وایسا دلان! لعنتی با توأم.
قدم هایم را بلندتر برمی دارم. می دود و مانعم می شود.
_کار کردن با مکس یعنی آخر دیوونگی. اونم برای تو که انقدر سخت گیری. مطمئن باش اونا مثل من باهات مدارا نمی کنن.
آخرین شانسش را هم امتحان می کند اما من پی همه چیز را بر تن مالیده ام.
بی حرف نگاهش می‌کنم. راه ملایمت را پیش می گیرم.
_علی! نمی خوام دیگه باهات کار کنم. تو نمی تونی من رو تا ابد توی فرا یا توی این ویلا زندانی کنی.
من نیاز دارم دنیای جدیدی رو تجربه کنم و با روش های دیگه ای توی مادلینگ ادامه بدم. لطفا مانع پیشرفت من نشو!
شاید همین حرف ضربه کاری از آب در آمد که چشمانش را بست تا نبیند چطور از کنارش می گذرم.
_بقیه وسایلم رو می فرستم بیان ببرن.
راننده جوان در عقب را برایم باز می‌کند. در حالیکه مدام با خود تکرار می کنم.
_پشیمون نیستم! پشیمون نمی شم!
سوار ماشین لوکس آخرین مدلم می شوم.

عصبی طول و عرض اتاق را قدم می زنم.
” تصورم این بود حضورم در آگهی تبلیغاتی ادکلن کار آسان و بی دردسری باشد اما با توضیحات کارگردان تازه فهمیده ام قرار است از من سواستفاده جنسی شود و چشم بسته بدون اینکه از متن تبلیغ، آگاهی داشته باشم قرارداد را امضا کرده ام و هیچ راهی برای فرار نیست.
وقتی فکرش را می کنم که چگونه باید ایفای نقش کنم کنترل اعصابم را از دست می دهم.
از همه بدتر آن است که نمی دانم چه کسی قرار است نقش مقابلم باشد! ”
گریمم که تمام می‌شود کلافه روی صندلی دیگری می نشینم و پا روی پا می اندازم و هیستریک مچ پایم را به تندی تکان می‌دهم.
_عزیزم به بالا نگاه کن لطفا!
معترض با اخم رو به گریمور می گویم:
_ای بابا منکه همون اول گفتم چشمام به لنز حساسیت داره.
صبورانه با لبخند بدخلقی ام را جواب می دهد.
_منم برای همین اون موقع برات لنز نذاشتم. انقدر سخت نگیر کلا یه ساعت طول نمی کشه.
به ناچار قبول می کنم لنزها را در چشمانم بگذارد که ناگهان چشم هایم به سوزش می افتد و ابرو در هم می کشم و پلک روی هم می فشارم و نم پای چشمانم را می گیرم.
با دستی که روی شانه ی برهنه ام می نشیند از جایم می پرم.
_سلام دلان.
کمی دیدم تار شده. اما صدایش قابل تشخیص است. سعی می کنم چشم هایم را باز نگه دارم.
_ویلیام! تو اینجا چیکار می کنی؟
نگاهش روی خط سینه ام ثابت می شود و وقتی کمی دکلته ام را بالا می کشم چشم در چشم های سرخم می دوزد.
_راستش وقتی گفتن قرار تو هم توی این تیزر باشی نتونستم پیشنهادشون رو رد کنم.
آه از نهادم بلند می‌شود.
_یعنی می خوای بگی که تو قراره…
بنظر او هم کاملا در جریان است که چه اتفاقی می‌افتد. سرخوشانه لبخند می زند.
_اوهوم دقیقا. می خوای قبلش با هم تمرین کنیم؟
جیغ می‌کشم.
_نخیر لازم نکرده.
مستانه می خندد.
_باشه پس بعد جلوی عوامل پشت صحنه با هم…
” مطمئنم عمدا پیشنهاد تمرین را داده تا حرص مرا در بیاورد. ”
ناخن هایم را در بازویش فرو می‌کنم.
_خیلی بدجنسی.
_آخ…!
بازویش را می مالد.
_حقته پررو!
ویلیام دستانش را لبه ی استخر می گذارد و در حالیکه از موهایش آب می چکد بیرون می آید.
با طمانینه به آرامی به طرفش قدم برمی دارم و وقتی نگاهم به بالا تنه ی برهنه ی خیس عضلانی اش می افتد به سختی چشم ازش می گیرم و نفس در سینه ام حبس می شود.
لبخند شیطانی اش نشان می‌دهد از درونم خبردار شده.
لرزش دستانم انقدر محسوس است که شک ندارم همه متوجه استرس مهار نشدنی ام شده اند.
لحظه ای که شانه به شانه اش می رسم از بوی عطرش مستانه چشمانم را می بندم و نفس عمیقی می کشم و قبل از اینکه ویلیام از من دور شود مچ دستش را می چسبم. صورتش سمتم می چرخد.
تمام تنم داغ می شود. لبخند معنی داری می زنم و دست روی سینه برهنه ی تحریک کننده اش می کشم و دست دیگرم زیر چانه اش بند می شود و بی معطلی بوسه ی سریعی به لب هایش می زنم و عقب می کشم که کارگردان با صدای بلند فریاد می زند.
_کات!

کارگردان با صدای بلند فریاد می زند.
_کات! یه باره دیگه ضبط می کنیم.
با عصبانیت موهایم را چنگ می زنم.
” این سومین برداشت است که تکرار شده! چیزی نمانده تا حالت تهوع بگیرم. ”
بازدم پر حرصم را رها می کنم و دندان روی هم می سایم. ویلیام خنده اش گرفته.
_زهرمار!
خنده هایش عمیق تر می شود.
_آرزو می کنم این برداشت تا ابد تکرار بشه.
لگدی به پایش می زنم که دادش به هوا می رود و خم می شود و پایش را می گیرد.
از میان دندانهای کلید شده می غرم.
_پست عوضی!
” کارگردان احمق! معلوم نیست چی از جونم می خواد! ”
نگاه تیزم سمتش کشیده می شود. به من و ویلیام اشاره می زند و می گوید:
_بیاین!
” هر بار که می گوید دوباره می گیریم، دلم می خواهد عینکش را در حلقش فرو کند. ”
کلاهش را برمی دارد و دستی بر پیشانی و موهایش می کشد.
_دلان!؟
_بله آقای براون؟
از جایش بلند می‌شود. ریز نقش و کوتاه است. اشاره می زند.
_ببوسش!
چشمانم به یکباره گشاد می شود. با تعجب جیغ می کشم.
_چیکار کنم؟
با خونسردی تکرار می کند.
_ببوسش!
آب دهانم را قورت می‌دهم. ویلیام ریزریز می خندد و آماده رو به من می چرخد و دستش را پشت کمرم می گذارد.
انگشتم را بی رحمانه در پهلویش فرو می‌کنم و نیشگون محکمی ازش می گیرم. تنها راهی که می توانم در این شرایط خشمم را خالی کنم.
خفه می شود. با لبخند تصنعی رو به کارگردان می گویم.
_آخه چرا؟
دوباره می نشیند و بر صندلی اش تکیه می زند. خیلی راحت و بی حاشیه حرفش را می زند.
_ببینم اصلا تا حالا کسی رو بوسیدی؟ منظورم معشوقته.
از سوالش جا می خورم. می خواهم کمی وقت بخرم تا جوابم هوشمندانه باشد. تک سرفه ای می زنم و صدایم را صاف می کنم.
_خب…
زیر چشمی به ویلیام که بی صبرانه منتظر شنیدن جوابم است نگاه می‌کنم.
” در واقع همین امروز سه بار ویلیام فرصت طلب را بوسیدم. هر چند هر بار فقط ادایش را درمی آوردم. ”
با قاطعیت می گویم:
_معلومه که آره.
دست ویلیام از پشتم شل می شود.
_پس چرا اینجا انقدر مصنوعی هستی؟
صریح و صادقانه خیره در چشمانش می گویم:
_برای اینکه دوستش ندارم.
صدای نفس عصبی ویلیام به وضوح به گوشم می رسد و دستش که حالا پایین می افتد و مشت می کند. کارگردان می خندد.
_قرار نیست دوستش داشته باشی. فقط کافیه صحنه ی بوسیدن رو طبیعی بازی کنی. مثل تمام بازیگرا.
_اما من یک مدلم نه یه بازیگر.
نگاه متفکرانه ای در صورتم می اندازد.
_اوکی. می ریم برای برداشت.
ظاهرا انقدر جوابم برای کارگران قانع کننده بود که آخرین برداشت را بدون بوسیدن می گیرد و خلاص می شوم.

با سیلی محکمی که به صورتم می خورد سرم به سمت چپ می چرخد و شوکه کف دستم را روی گونه ی داغ و نبض گرفته ام می گذارم.
دانه های اشک بی وقفه از چشمانم فرو می ریزد و از ترس سیلی بعدی به خود می لرزم.
” مکس بدتر از آن چیزی است که تصور می کردم. یک حیوان به تمام معنی! نزدیک سه ماه است در لیست ده مدل برترش جای دارم. از ابتدا جدی بنظر می آمد اما طی این یک ماه اخیر با همه همچون برده اش رفتار می کند. ”
لباس حریر مشکی بدن نما را سمتم پرت می کند. با خشم صورتش را جمع کرده و می غرد.
_من پول مفت به کسی نمیدم. سوتینت رو در میاری و لباس رو می پوشی!
دماغم را بالا می کشم. گوشه ی لبم می سوزد. دستم را روی لبم می کشم و از دیدن سرانگشتان آغشته به خونم چندشم می شود.
با حرص به نفس نفس می افتم و لحظه ای کوتاه چشم روی هم می فشارم و به سیم آخر می زنم.
_لعنت بهت! تو آدم نیستی. دیگه نمی خوام باهات کار کنم عوضی.
با چشمان به خون نشسته ناگهان سمتم حمله ور می شود و گلویم را می چسبد و چنان پشتم را به دیوار می کوبد که درد تا مغز استخوان تیره پشتم می پیچد.
فشار دستش هر لحظه بیشتر می شود. با هر کلمه ای که با نفرت بر زبان می آورد آب دهانش روی صورتم می پاشد.
_اول این لباس رو می پوشی و میای روی سن! بعد طبق قرارداد جبران خسارت می کنی و گورت رو از اینجا گم می کنی!
وگرنه همین الان می دمت دست پلیس و کاری می کنم به جرم کلاهبرداری پشت میله های زندان بپوسی!
برای ذره ای هوا به تقلا می افتم. مچ دستش را می چسبم تا خودم را خلاص کنم.
چشمانم از کاسه بیرون زده. انگار مردنم برایش مهم نیست. درست لحظه ای که تنفسم به صفر می رسد دستش از گلویم جدا می شود.
بازویم را چنگ می زند و محکم پرتم می کند و به پهلو به زمین می خورم و با صورتی کبود به سرفه می افتم.
” چقدر بدبخت و حقیر شده ام. تازه به حرف های علی می رسم. حالا که می دانم خیلی دیر شده و راه بازگشتی برایم باقی نمانده. چرا که در این مدت علی سراغی از من نگرفته. ”
با رفتن مکس با خجالت بدن مرتعشم را تکان می دهم و سعی می کنم برخیزم.
بقیه مدل ها بی تفاوت از کنارم می گذرند و به کار خود می رسند و من می مانم و صورتی که جای انگشتان مکس روی آن به صورت کبودی مهر شده و وقتی در آینه دستشویی چشمم به گردن قرمز و خون جاری از لب تا روی چانه ام می افتد هزار بار خود را لعنت می کنم که چرا به دلسوزی ها و حمایت های پدرانه ی علی پشت پا زدم.
اشک ریزان آبی به دست و صورتم می زنم. دستانم را روی صورت و دهانم می گذارم تا صدای ضجه هایم را خفه کنم.
” کاش می توانستم خود را از این مردگی فلاکت بار و هرزگی خلاص کنم. پشیمانم.
رویاهایم بر سرم آوار شده و ناامیدم. ”
گریمور جای کبودی ها را می پوشاند. با دست های متزلزل لباس زیرم را از تن در می آورم و به ناچار لباس مشکی را می پوشم و از دیدن سینه های عریانم که به راحتی از زیر حریر طرح دار پیداست با تمام وجود حالم از خودم بهم می خورد.
نوبت من رسیده تا برروی صحنه قدم بگذارم. پاهایم از فرمانم سرپیچی می کنند.
نمی توانم با این وضع پیش همه ظاهر شوم. مکس از پشت هولم می دهد.
_چرا وایسادی؟ یالا تکون بخور!

مکس از پشت هولم می دهد.
_چرا وایسادی؟ یالا تکون بخور!
ماسک طلایی که با پرهای مشکی تزئین شده را روی صورتم تنظیم می کنم و تقریبا یک سوم صورتم پنهان می شود.
سرم گیج می رود. راه رفتن روی صحنه کت واک را از خاطر برده ام.
سعی می‌کنم به روبرو نگاه کنم. همچون طاووس پاهایم در یک راستا پیش می رود.
جرات ندارم رد نگاه حاضرین را دنبال کنم. اما تا نگاهم پایین می‌آید لحظه ای علی را روبرویم می بینم.
ته دلم به تفکراتم پوزخند می زنم. می دانم توهم مغزم را تحت شعاع خود قرار داده.
پلک می زنم. نگاه هایمان در هم قفل می شود. باورم نمی شود. دهان تا گلویم چوب می شود.
نامطمئن دوباره پلک می زنم. ابرو در هم کشیده و با اخم غلیظ طوری نگاهم می کند که می ترسم قدم بعدی را سمتش بردارم.
اما طبق تمرین سه قدم دیگر جلو می روم. دست به کمر متوقف شده و آخرین نگاه را به صورت سرخ و رگ های برجسته ی پیشانی اش می اندازم و سعی می‌کنم خود را نبازم.
بی قرارم.
” یعنی مرا شناخته؟ لعنت بر من! ”
زیر لب خود را فحش می دهم.
” خب معلومه شناخته ت. اولین بار خودش برات ماسک رو بست. کاملا براش شناخته شده ای. ”
نمی دانم بعدش چه می شود؟ مکس فریاد می زند و بازویم را می فشارد و پشت سر بقیه مدل ها در صف جایم می دهد.
_هی! به چی زل زدی؟ برو سر جات دور آخره!
با قلب ضربان گرفته پشت سر مدل ها روی سن می روم.
خوف روبرو شدن دوباره با علی باعث می‌شود صدا و ضربان قلب هراسانم در تمام تنم بپیچد.
هر لحظه منتظرم با چهره ی عصبی علی مواجه شوم.
پاهایم سِر شده! نفس هایم تند می شود. الان است که با علی چشم در چشم شوم.
اما برخلاف انتظارم اثری از علی نیست. صندلی اش خالی است.
نمی توانم درست فکر کنم. مغزم کار نمی کند. فقط ارور می دهد.
” علی رفته! ”
معلوم است از عصبانیت رفته و شاید آخرین دیدارمان باشد. او هم فهمیده بیرون کشیدنم از این لجنزار محال است!
” خدایا چطور از شر مکس خلاص شوم؟ ”
بغض می کنم و به پشت صحنه باز می گردم. به شدت نیاز دارم تنها باشم.
به هوای تعویض لباس دنبال اتاق خالی می گردم. دستگیره در یکی از اتاق ها را می کشم و کلید برق را می زنم و وارد می‌شوم و به محض بستن در اتاق همان ابتدا بغض گلویم را پاره می کند و کف دستم را محکم به دندان می گیرم و با آخرین نفس زار می زنم که ناگهان در باز می شود و قلبم از کار می افتد و از دیدن علی که حالا با خشمی عجیب مقابلم ایستاده جا می خورم.
در را پشت سرش می بندد. زبانم بند می آید. آب دهانم را قورت می‌دهم.
دستش را سمت صورتم بلند می کند. از ترس سیلی محکمی که حقم است چشمانم را می بندم اما یکدفعه ماسک را از صورتم چنگ می زند و برزمین پرت می کند.
لحظه ای که چشم باز می‌کنم بدن مرتعشم در آغوشش جا خوش کرده.

لحظه ای که چشم باز می‌کنم بدن مرتعشم در آغوشش جا خوش کرده.
هزاران بار موهایم را می بوسد. گونه ام را می بوسد. و چشمانم را که ابری تر از همیشه می بارد را می بوسد.
_گریه نکن بچه!
هق می زنم و محکم تر بغلش می کنم. می ترسم آخرین دیدارمان باشد.
” شاید اگر بداند در چه باتلاقی دست و پا می زنم دیگر نگوید بچه!
شاید اگر بفهمد من دیگر دلان سابق نیستم و سرش کلاه رفته مرا دور بیاندازد! ”
_داری می لرزی! سردته؟
” سردم نیست! در واقع خیلی وقت است که دیگر کنترلی بر بدن متزلزلم ندارم. ”
به علامت مثبت سر تکان می‌دهم و با صدایی خفه ” اوهومی ” می گویم.
بازوانش حصاری می شود تا گرمای تنش را به بدن یخ زده ام منتقل کند.
بی فایده است. لرزشم بیشتر می شود.
_باید برگردی فهمیدی؟ حق نداری اینجا بمونی!
صدایم گرفته.
_نمی تونم!
کمی؛ فقط کمی عقب می کشد اما همچنان از آغوشش جدا نشده ام. با دقت صورتم را می کاود.
_یه لحظه گریه نکن!
روی گونه ام دقیق می شود. انگشتش به نرمی صورتم را لمس می‌کند. با اخم می گوید:
_این طرف صورتت ورم کرده.
لب بر می چینم و اشک می ریزم. فشار کوچکی به گونه ی سیلی خورده ام می آورد که ناله می کنم و بی اختیار سرم را عقب می کشم. شانه ام را می‌گیرد.
_چته؟ دردت گرفت؟ وایسا ببینم نکنه این بخاطر…
بغض می‌کنم.
_امروز مکس بهم سیلی زد!
در کسری از ثانیه خونش به جوش می آید و دندان قروچه ای می کند.
_غلط کرده مردیکه دائم الخمر!
با عصبانیت در را باز می‌کند. در راهرو خلوت، مضطرب پشت سرش می دوم.
_علی صبر کن! توروخدا بهش چیزی نگی!
_تو کاری نداشته باش! باید حالیش کنم.
قدم هایش بلند است.
_نه نکن! علی بدبختم نکن!
داد می زند.
_نترس! نشونش می دم!
در اتاق مکس را با ضرب باز می کند. مکس پشت به در، در حال صحبت با تلفن است.
علی با خشم فریاد می زند:
_مکس!
همین که مکس سر می چرخاند مشت علی صورتش را غافلگیر می کند و از شدت ضربه محکمِ علی روی زمین پرت می شود و تلفنش گوشه ای خرد شده و پخش زمین می شود.
قبل از اینکه مکس تکان بخورد علی سمتش شیرجه می زند و آماج مشت های قوی و مکررش سر و صورت مکس را هدف می گیرد.
جیغ می‌کشم.
_علی نه! الان می کشیش! توروخدا ولش کن علی!
انگار نه انگار! بی توجه به التماس هایم صورت مکس را به خون می کشد و فرصت دفاع و کوچک ترین حرکت را از او می گیرد.
بازویش را می چسبم تا بلندش کنم. مکس بی حرکت روی زمین پهن شده. زار می زنم.
_بسه! کشتیش!
علی نفس نفس زنان از روی هیکل مکس بلند می شود و با آستینش دهان و چانه اش را پاک می کند.
از دیدن خون روی زمین و لباس های علی، از روی وحشت می لرزم و جیغ می کشم.
_بدبخت شدیم. مرده! تکون نمی خوره!
ناگهان در اتاق باز می شود و دستیار مکس با چشم های گشاد داخل می آید.
داد می زند:
_مکس!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خان زاده/پارت بیستو چهار

اما وقتی از حالمو مشکلاتی که دارم بهش گفتم نا امیدانه گفت یه آزمایش برات …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *