خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت سی

رمان پرنسس/پارت سی

 

ناله می زنم.

_با من کاری نداشته باش!

رد گازش را می بوسد و نفس های داغش را روی پوست گردنم رها می کند.

_کاریت ندارم.

و اینبار گردنم تحت آماج بوسه های داغ و پر حرارتش قرار می گیرد. بازویش را چنگ می اندازم.

_نکن لعنتی! نکن!

_بگو که با من می مونی!

هولش می دهم.

_نمی خوامت!

چانه ام را می‌گیرد و به لب هایم خیره می شود.

_می خوای!

از تحمیلش می هراسم. نگاهش می ترساندم. دهان باز می کنم که ” نه ” بلندم را بر سرش فریاد بزنم.

اما ناگهان در آسانسور باز می شود و از پشت به داخل آسانسور پرت می‌شوم و جیغ بلندم همه جا می پیچد و فریاد آمیخته با وحشت ویلیام بلند می‌شود.

_دلان!

چشمانم از ترس بسته می‌شود و به پشت کف آسانسور پهن می شوم.

با شنیدن صدایی آشنا مغزم واکنش نشان می‌دهد تا ذره ای لای پلک هایم را باز کنم و با یک جفت کفش چرم مشکی مواجه شوم و دوباره با گیجی چشمانم بسته می شود.

زیر بغلم را می‌گیرد و دست دیگرش از پشت زانوهایم رد می شود و خیلی ناگهانی از زمین کنده می شوم.

_دلان؟! صدام رو می شنوی؟ یکی یه کم آب بیاره!

می شنوم اما رمق تکان لب هایم در حد ناله ای خفه است.

از تکان هایی که می خورم می فهمم با سرعت درحال راه رفتن است.

_دلان یه چیزی بگو! ویلیام چه اتفاقی افتاده؟

صدای أشفته ویلیام که همراهمان می آید را از سمت چپم می شنوم.

_تقصیر من بود. تقصیر من بود که افتاد.

از حرکت می ایستد و با احتیاط روی جای نرمی می خواباندم.

حمایت های بی پایان این مرد مرا یاد دلتنگی هایم می اندازد. تهدید خشمگینش در گوشم می پیچد.

_اگه یه مو از سرش کم بشه خودم حسابت رو می رسم.

با احساس خیسی و خنکای ناگهانی صورتم کمی حالم جا می آید. با سستی ابرو در هم می کشم و چشمانم را باز می کنم.

دوباره با دستش کمی آب روی صورتم می پاچد و چند ضربه آرام به صورتم می زند. حالا بهتر می بینمش. لبخند گرم علی دلم را آرام می کند.

_خوبی؟

بی جان چشمانم را به علامت مثبت باز و بسته می کنم. خنده اش از سر شادی عمیق تر می‌شود و بالای ابرویم را می بوسد.

_خداروشکر.

رو به ویلیام برمی گردد.

_چرا معطلی زنگ بزن اورژانس!

تمام نیرویم را به کار می گیرم تا مانعش شوم. دستش را می فشارم.

_نه. خوبم.

نگاه دقیقی روی سر و صورتم می چرخاند.

_مطمئنی خوبی؟

_اوهوم.

لپم را می کشد.

_اوهوم؟ از کی تا حالا مظلوم شدی؟ خوبی که زبونت رو موش خورده؟

می خندم و تکانی می خورم و خودم را روی کاناپه اتاق ویلیام می بینم. ویلیام نزدیک می آید و مغموم کنارم می نشیند.

_متاسفم که اذیتت کردم.

نفس عمیقی می کشد.

_دیگه تکرار نمیشه.

” ممکن بود اتفاق بدتری برایم بیافتد. رفتار ویلیام برایم قابل هضم نیست. من از این مرد می ترسم. نمی دانم. احساسم می گوید شاید مبتلا به بیماری خاصی باشد.”

نیم نگاهم را از خاکستری های غرق پشیمانی اش می گیرم و با جدیت زمزمه می کنم.

_تموم شد. همه چی.

 

با جدیت زمزمه می کنم.

_تموم شد. همه چی.

سکوت سنگینی فضا را در برمی گیرد. متوجه اشاره نامحسوس علی به ویلیام می شوم.

و بدنبالش ویلیام آهی می کشد و سلانه سلانه از اتاقش بیرون می رود.

هنوز از یادآوری طرز نگاه و تحمیل ویلیام، به خود می لرزم. علی کنارم می نشیند و با هیجان می گوید:

_هی موهاش رو ببین. خیلی خوشگل شدی بچه.

متوجه می شوم سعی دارد بحث را عوض کند. اما در برابر تعریفش ذوق زده می خندم و همچون دختر بچه ای می گویم:

_تازه طراحی ناخنامم هست.

دستم را می گیرد و با رضایت نگاه می کند.

_اوم! حسابی رفتی توی خط مادلینگیا.

با ناز پشت چشمی نازک می کنم.

_تازه کجاش رو دیدی؟

هر دو زیر خنده می زنیم. وقتی جو سنگین بینمان کاملا از میان می رود علی با آرامش می گوید:

_بهتری عزیزم؟ می خوای با هم حرف بزنیم؟

نمی خواهم درباره ویلیام و رفتار اخیرش حرفی بزنم. دستانم را مشت می کنم.

_می خوام برم خونه. میشه؟

حرکت نوازش وار انگشتانش بین موهایم را دوست دارم.

_حتما. اما قبلش می خوام مطمئن بشم حالت خوبه.

_من خوبم علی. یعنی الان باید برم خونه تا بهتر بشم.

دستش را روی بازویم می گذارد و با شوخی می گوید:

_خب یعنی انقدر خوبی که با پای خودت تا پای ماشین بیای یا دوباره باید افتخار بغل کردنت نصیبم بشه؟

مشتی به سینه اش می زنم.

_سر به سرم نذار بابابزرگ.

قهقهه بلندش انرژی تحلیل رفته ام را باز می گرداند.

_بابابزرگ! یعنی انقدر پیر و فرسوده بنظر می رسم؟

حالا نوبت من رسیده. بدجنس می شوم.

_با موهای سفید و چروکای پای چشمات انتظار داری بهت بگم پاپا؟

از شدت خنده سرش به عقب می رود.

_ترورم کردی بچه.

ته مانده خنده هایش سرتکان می دهد و چند بار زیر لب می گوید:

_پاپا!

دستم را می کشد.

_پاشو بریم تا زنده زنده خاکم نکردی.

یکدفعه در اتاق باز می شود و لیزا مثل فنر داخل می پرد و علی را به آغوش می کشد و بوسه ای عمیق بر لب هایش می نشاند.

_الک چرا نگفتی قراره امروز بیای؟

” برای من هم جای سوال بود چرا لیزا تازه از آمدن علی باخبر شده؟! ”

_خواستم سوپرایزت کنم.

دستانش را دور کمر لیزا قفل می کند و بوسه ی ریزی روی لبش می زند.

_موفق شدم؟ هوم؟

خجالت زده از ادامه ی رفتار اغراق آمیزشان نگاهم را می دزدم و عمدا لیوان آب روی میز را چپه می کنم تا متوجه حضور من هم باشند که خوشبختانه ترفندم جواب می دهد و صدای لیزا باعث می‌شود سرم را بالا بگیرم.

_دلان؟! اصلا ندیدمت. خوبی عزیزم؟

با سستی لبخند می زنم و متوجه اخم غلیظ علی می شوم.

_ممنون لیزا. خوبم.

جلو می آید و بغلم می کند.

_شنیدم ویلیام تورو پرت کرده توی آسانسور. آره؟

حقیقت این بود که ویلیام عمدا باعث آن اتفاق نشده بود.

 

حقیقت این بود که ویلیام عمدا باعث آن اتفاق نشده بود. قبل از اینکه دهان باز کنم و حرفی بزنم، لیزا رو به علی می گوید:

_همچین آدمی نباید فرا بمونه. بنظرم باید ازش شکایت کنی! ممکن بود جون دختر خونده ت به خطر بیفته.

” دختر خوانده؟! ”

ماتم می برد.

” علی به همه به دروغ گفته ناپدری ام شده. ”

برایم جالب نیست. بهت زده نگاهش می کنم. تک سرفه ای می زند و گلویش را صاف می کند و رو به لیزا می گوید:

_حتما باهاش برخورد جدی می کنم عزیزم.

” لیزا چرا دایه عزیزتر از مادر شده؟ انگار با ویلیام میانه ی خوبی ندارد. از اینکه ازم سواستفاده کند تا ویلیام را از سر راهش بردارد احساس خوبی ندارم. ”

_برخورد جدی رو پلیس باید انجام بده الک. حالا که پدر دلان هستی باید مسئولیت پذیر باشی.

علی آمرانه و محکم می گوید:

_گفتم باشه عزیزم.

لیزا کوتاه نمی آید.

_چرا ابرو بالا می ندازی؟ من متوجه نمی شم چی می خوای بگی؟

صدای علی از میان دندان های کلید شده اش عصبی به نظر می رسد.

_تمومش کن لیزا!

گیج شده ام.

” چقدر لیزا موضوع پدر بودن علی را جدی گرفته. ”

نگاه مشکوکم بین علی و لیزا در رفت و آمد است.

_آخه چرا؟

این همه سردرگمی و معما برایم غیر قابل تحمل است. حیران می گویم:

_الک این چی داره می گه؟ منظورش از ناپدری چیه؟

علی به طرفم قدم برمی دارد.

_هیچی عزیزم.

لیزا تک خنده ای می کند.

_هنوز بهش نگفتی؟

صدای خنده اش بدتر عصبی ام می کند.

_الک از من چی رو مخفی می کنی؟ چی می خواستی بگی؟

کاملا واضح است علی دستپاچه می شود.

_من بعدا برات توضیح می دم.

پافشاری می کنم.

_نه همین الان بگو!

پوف کلافه ای می‌کند و دستانش را دو طرف بازوانم می گذارد.

_باشه آروم باش.

سمت لیزا می چرخد.

_لطفا مارو تنها بذار!

از خباثت رفتار لیزا ناراحت نیستم. فقط سرگردانم. بعد از رفتن لیزا بی طاقت می گویم:

_علی چرا همه فکر می کنن تو ناپدریم هستی؟

از نگاهش چیزی نمی توانم بخوانم.

_برای اینکه من واقعا پدرخوندتم.

شوکه فقط در بهت نگاهش می کنم. وقتی به خودم می آیم. تنها جمله ام این است که:

_جدی نمی گی. من باور نمی کنم.

_گوش کن من چاره ی دیگه ای نداشتم.

میان حرفش می پرم.

_دیگه نمی خوام در موردش دروغ بشنوم. برای من داستان نباف!

 

زانوانم را بغل می گیرم و دستانم را دورش حلقه می کنم.

” ذهنم سعی در آنالیز حرف های علی را دارد. اما هیچ کدام از دلایلش برایم قابل درک نیست.

از تمام گفته هایش فقط همین قدر فهمیدم برای اینکه به راحتی اقامت لندن را بگیرم پدرخوانده ام شده.

از راست و دروغش سر در نمی آورم اما حسم می گوید اقامت و خروجم از ایران بهانه است و بس!

نمی توانم کسی دیگری را جای پدرم بپذیرم. همان طور که هیچ وقت نتوانستم در قلبم برای مادرم جایگزین بیاورم. ”

ضربه ی آرامی به در می خورد و علی از لای در نیمه باز سرش را به داخل می آورد.

حلقه دستانم تنگ تر می شود. زیر چشمی نیم نگاهی سمتش می اندازم.

وقتی با سکوتم مواجه می‌شود نامطمئن قدم به قدم نزدیکم می‌ آید و کنارم لبه تخت می نشیند. بازوی برهنه ام را نوازش می کند.

_از من دلخوری؟

نگاهش می کنم و نفس عمیقم ته دلم را می سوزاند.

” من کی این همه به علی نزدیک شدم؟

کی ” آقای ” علی برایم از پیش اسمش افتاد؟

کی موهایم با دستان علی مأنوس شد و قلبم نلرزید؟

کی خط قرمزهایم، سرخ و سفیدشدن هایم با کوچک ترین لمس مرد غریبه رنگ باخت و من بی خبرم؟

همه چیز از یک جوی باریک و کم جان شروع شد و حالا به دریای وسیعی رسیده و تا رسیدن به اقیانوس خدا می داند چه چیزهایی برایم عادی خواهد شد؟!  ”

_علی؟

_جون علی؟

” حتی او هم راحت تر از روز اول برخورد می‌کند. ”

_من نمی خوام دختر خونده ت باشم. خیره ام می شود.

_چرا؟

شانه ای بالا می اندازم و تکیه چانه ام را از زانویم می گیرم.

_خب برای اینکه من خودم پدر دارم. جاشم به هیچکس نمی دم.

کوتاه می خندد.

_مگه من گفتم می خوام جای پدرت رو بگیرم؟ هوم؟

خودش را سمتم می کشد.

_دلان؟ شاید تو نیازی به پدر نداری اما من نیاز به داشتن دختر دارم.

بهت زده به صورتش زل می زنم. خنده اش عمیق تر می‌شود.

_عین بچه گربه ها نگاه نکن! این واقعیته. من تورو دختر خودم کردم و همیشه برام دخترم بودی و هستی.

وقتی ایران بودم دلم برات تنگ می شد. حتی وقتی خواستی اینجا مستقل زندگی کنی شبا از نگرانی خوابم نمی برد.

من از وقتی رسما و قانونا پدرخونده ت شدم هر لحظه بیشتر نسبت بهت احساس مسئولیت می کردم.

اینا احساس پدرانه ست. من نیاز دارم به حضورت. شاید برات عجیب باشه اما یه چیزایی هست که بعدا می فهمی.

از تعجب وا می روم.

_چه چیزایی؟

نوک بینی ام را می کشد.

_گفتم بعدا. حالام پاشو بریم یه چیزایی پختم که می دونم خیلی دوست داری.

مگر می شود یک شبه پدر جدید برایت پیدا شود و شاد و شنگول و بی دغدغه روزمرگی کنی؟؟

من چه نیازی از علی را می توانم رفع و رجوع کنم؟ علیِ پولدار و خوشتیپ گل سر سبد فرا چه کمبودی می تواند داشته باشد؟

هر بیشتر فکر می کنم، کمتر به نتیجه می رسم.

_خیلی شکمو شدیا!

قاشق را کنار می گذارم و در صورتش دقیق می شوم.

” آخه علی آب زیر کاه هم به سادگی نم پس نمیده. ”

 

_هان؟ چیه؟ بیا منم بخور!

چشم غره می روم و ته دلم فحش آبداری نثارش می کنم.

_باز من یه شب دو قاشق غذا خوردما. تو هم که هی لقمه های من رو بشمار!

دیس غذا و بشقاب خودش را جلو دستم می گذارد.

_بیا اینام سهم تو. بخور عقب نمونی. فقط موندم اینهمه می خوری به کجات می ره؟ کل وزنت از یه گونی برنج کمتره.

از حرص دلم می خواهد گازش بگیرم. جیغ می کشم.

_من رو با گونی برنج مقایسه می کنی؟

نگاهش از بالا تنه تا صورتم کشیده می‌شود. با بی خیالی می گوید:

_حالا یه گونی از هر چی! حرص نخور. غذات رو بخور اسکلت!

” به من میگه اسکلت! ”

عصبی دندان قروچه ای می کنم. قصد دارد از حرص خوردنم لذت ببرد. با خشم لبه ی میز را مشت می کنم.

_حالا چی شده انقدر مهربون شدی؟

کمی سالاد برای خودش می کشد.

_امروز که بغلت کردم فهمیدم زیادی لاغر شدی. برای همین فعلا رژیم تعطیل.

بشقابم را روی میز می کوبم و داد می زنم.

_علی؟!

با خونسردی تأکید می‌کند.

_بابا علی!

لبخند بدجنسی می زنم:

_همون علی بابا بیشتر بهت میاد.

ظرفش را برمی دارد و برمی خیزد.

_وسایلت رو جمع کن بریم ویلا!

چنان از حرفش جا می خورم که به سرفه می افتم. چند ضربه ممتد پشتم می زند.

_هول نشو می ریم حالا.

امشب قصد دارد روی اعصابم رژه برود.

_ویلا چه خبره؟

بقیه میز را جمع می کند و با آرامش سرسام آوری می گوید:

_خبری نیست. دخترم می خواد از خر شیطون پیاده بشه. باباش رو از تنهایی در بیاره.

همچون بوفالویی خشمگین پره های بینی ام از عصبانیت باز و بسته می شود. می غرم.

_من… دختر تو نیستم!

” لعنت بر صبوری تمام نشدنی ات! ”

_اما منکه پدرتم. مدارکشم موجوده. به هر حال حالا که می دونی من قانونا پدرتم می خوام مثل سابق پیش خودم باشی.

شروع می کند به شستن ظرف ها. چیزی نمانده از زورگویی اش زار بزنم. مشتی بر میز می کوبم.

_آخه چرا زور می گی؟

شیر آب را می بندد و دستم را می گیرد و وادارم می کند از جایم بلند شوم و دنبالش بروم.

_بیا تا بهت بگم!

جلوی آینه میز توالت اتاقم نگهم می دارد.

_یه نگاه به سرتاپات بنداز! زرد و لاغر. اگر نمی شناختمت می گفتم قطعا اعتیاد داری. وقتی ایران بودی عین گل بودی. سرحال و شاداب. دیگه نمی ذارم تنها بمونی!

به طرف در می رود.

_اما من…

نمی گذارد حرف بزنم.

_اما نداره. همین که گفتم. جمع می کنی می ریم ویلا!

چاره ای ندارم. ” حق با علی است. اگر دلیل حال خرابم را می فهمید قطعا تنبهم می کرد.

از الان عزا می گیرم که دوباره سخت گیری های قانون منش علی از نو شروع خواهد شد. دوباره پادگان و بیدارباش سحرگاهی. باز هم ورزش و رژیم های سخت. ”

سیفون توالت فرنگی را می کشم و با بی حالی دهان و صورتم را چند مشت آب می زنم.

انقدر عق زده ام که چیزی نمانده تا امعا احشایم را بالا بیاورم…

 

انقدر عق زده ام که چیزی نمانده تا امعا احشایم را بالا بیاورم.

دستی به پای چشمان سرخ و گود افتاده ام می کشم و به آرامی در را باز می‌کنم و از لای در سرک می کشم.

خیالم راحت می‌شود. اثری از علی نیست. احتمالا اتاق خودش باشد.

به طرف اتاقم می روم که با شنیدن صدایش یک متر از جا می پرم.

_من اینجام.

هین بلندی می کشم و دستم را روی قلب پرتلاطمم می گذارم و روی پاشنه می چرخم.

_ترسیدم!

مشکوک نگاهم می کند و سمتم می آید.

_جدی؟ چرا؟

آب دهانم را قورت می‌دهم. در کسری از ثانیه صورتم گر می‌گیرد و گلویم به سوزش می افتد.

” دلم گواهی بد می دهد. از طرز نگاه و لحن کلامش خوشم نمی آید. ”

دستش بالا می آید و روی گونه ی ملتهبم می نشیند.

_ظاهرا من خیلی ازت غافل شدم که کار به اینجا کشیده.

لبم را گاز می‌گیرم و نگاهم را به زیر می اندازم.

_به من نگاه کن!

بی رحمانه ناخن هایم را در گوشت کف دستم فرو می‌کنم و مضطرب به چشمان طوفانی به خون نشسته اش خیره می شوم.

_تعریف کن!

_چی رو؟

هر لغزش دستش روی پوست داغ صورتم ترسم را هزار برابر می کند.

_هر چیزی که لازمه.

” نمی خواهم وا بدهم. شاید هنوز شانسی برای قسر در رفتن از زیر تنبیه سختش داشته باشم. ”

من من کنان می گویم:

_من… متوجه نمی شم. منظورت چیه؟

طوری نگاهم می کند که انگار در اعماق ذهنم نفوذ می کند.

_لازم نیست از چیزی بترسی. اعتماد کن و بگو؟!

بدنم به وضوح می لرزد.

_بذار اینجوری بپرسم. رابطه ت با ویلیام تا کجا پیش رفت؟

نفس آسوده ای می کشم. در دلم خداروشکر می‌کنم که لو نرفته ام.

_هیچی. دیدی که ازش جدا شدم و تموم شد.

دستش را روی گودی کمرم می‌گذارد و در حالیکه قدم زنان وارد سالن نشیمن مجلل ویلا می شویم می گوید:

_منظورم قبل ترشه. اون روزایی که با هم تنها بودین.

نگاهم روی میز عسلی کریستال با پایه هایی از عاج فیل ثابت می شود.

با هم روی کاناپه یشمی مخملی می نشینیم. نمی دانم مقصودش چیست؟ با گیجی به صورتش زل می زنم.

_چی باید بگم؟ چیزی نیست که بخوام تعریف کنم.

کلافه لحظه ای چشمانش را محکم می بندد و باز می کند.

_تو حامله ای؟

برق از سرم می پرد. جیغ می‌کشم.

_چی؟! این از کجا اومد؟ چطور روت میشه در مورد من همچین فکری کنی؟!

اخم می‌کند.

_شلوغش نکن! یه هفته س حواسم بهت هست.

انگشت اشاره اش سمت سرویس بهداشتی نشانه می رود.

_نشد یه وعده غذا بخوری و اون تو بالا نیاری. هر روز ضعیف تر و بی رمق تر می شی.

دیگر تحمل ندارم. با عصبانیت از کنارش بلند می شوم. بدن مرتعشم آرام نمی گیرد.

_چه ربطی داره؟! مگه هر کی بالا بیاره حامله س؟

 

. _چه ربطی داره؟! مگه هر کی بالا بیاره حامله س؟

_قسم بخور با ویلیام نخوابیدی!

داد می زنم.

_علی!

با خشم مچ دستم را مشت می کند و دستم را بالا می آورد و پوزخند می زند.

_چرا می لرزی؟!

دستم را با ضرب از دستش بیرون می کشم.

_دیوونه ولم کن! تو عقلت رو از دست دادی. آخه چرا باید با کسی که دوستش ندارم بخوابم؟

چشمانش را ریز می کند و متفکرانه چشم در صورتم می چرخاند.

_یعنی می خوای بگی قبلا با شاهین خوابیدی؟

” الان است که مخم سوت بکشد! ” خونم به جوش می آید.

_واقعا که خیلی پررویی. فکر کردی من مثل توأم که با همه یه دور بخوابم و بعدش بای بای؟

دست روی نقطه ضعفش گذاشته ام. انگار زیر خروارها باروت کبریت کشیده ام. از فک منقبض و چهره ی برافروخته اش ته دلم فرو می ریزد.

_اولا حرف دهنت رو بفهم بچه. دوما الکی حرف رو عوض نکن!

آستینم را می کشد.

_ولم کن روانی چی از جونم می خوای؟

_باید ببرمت دکتر مطمئن بشم.

تقلا می کنم و خودم را خلاص می کنم و چند قدم عقب می روم.

_تو جدی جدی مخت تاب برداشته. منحرفی دیگه.

_من رو نپیچون دلان! یا مثل بچه آدم بریم پیش دکتر یا خودت بگو دردت چیه که به این روز افتادی؟

انقدر عصبانی است که جرات نمی کنم حقیقت را بگویم. کمی مکث می کنم خیلی ناگهانی می گویم:

_معده م.

منتظر و دقیق مردمک هایم را می کاود.

_معده م بخاطر استرس زیاد بهم ریخته. همش تقصیر تو دیگه. هی بهم فشار میاری. منم وقتی مضطرب میشم اینجوری حالم بد میشه.

طرز نگاهش تغییر می‌کند. چنگی به موهایش می زند.

_خدایا لعنت به من! چرا زودتر نفهمیدم!

انگار بدجوری بهمش می ریزم.

_باور کن نمی خواستم اینجوری تحت فشار بذارمت.

جلو می آید. اخم می‌کنم و با قهر رو می گیرم.

_دلان؟! خواهش می‌کنم قهر نکن! من فقط از نگرانی…

وسط حرفش می پرم.

_از نگرانی بهم تهمت زدی! آره خب نگران بودی! دلیلت خیلی مسخره س!

عذاب وجدان گرفته.

_می دونم رفتارم اشتباه بود. باور کن دست خودم نبود. تو دخترمی. نمی خوام کسی به جسم و روحت آسیبی بزنه. یه کم بهم حق بده!

” من علی را گول زدم. در واقع کسی که باید عذاب وجدان بگیرد من هستم. اما بخاطر تهمت و قضاوت بی شرمانه اش خودم را به بی خیالی می زنم. ”

_برو حاضر شو ببرمت دکتر تا از این بدتر نشدی!

گوشه ی لبم را کج می کنم.

_من دکتر نمیام. هیچیم نیست. دکترم که برم می گه از استرسه.

شانه هایم را می گیرد.

_خب عزیزم استرس نداشته باش. اصلا می خوای کلا شوی این فصل رو بی خیال بشی و دوره بعد با آمادگی کامل شرکت کنی؟ هوم؟ منم یه برنامه توپ می چینم یه سفر دو نفره بریم تا حالت خوب خوب بشه.

 

” تمام رویاها و تلاش این چند هفته ام برای رفتن برروی سن است.

هر بار که عکس های سوپر مدل های ویکتوریا سکرت را برروی جلد مجلات می بینم تب رفتن بر روی صحنه کت واک و ستاره شدنم تندتر و سوزان تر می شود.

من تشنه ام. تشنه ی دیده شدن. نه فقط در لندن یا پاریس!

رؤیای من درخشیدن در سراسر جهان است. ”

_نه می خوام حتما توی شوی این دوره فِرا باشم. مگر نگفتی زیباترین و گرون ترین لباس رو مخصوص من طراحی کردی؟

امکان نداره بذارم کسی دیگه بجای من اون لباس رو بپوشه.

کوتاه می خندد و به نرمی درآغوشم می کشد و کنار گوشم نجوا کنان می گوید:

_خوشحالم تا این حد به مدل شدن اهمیت می دی. اما برای من سلامتیت از هر چیزی مهم تره.

عقب می کشد.

_قول می دی مراقب خودت باشی؟

سرم را بالاپایین می کنم.

_اوهوم.

با دستان لرزان بند کفش های پاشنه دوازده سانتی ام را دور مچ پایم می بندم و از بین دخترانِ در رفت و آمد، به طرف آینه می روم و دامن بلند لباسم را مرتب می کنم.

جلوی آینه می ایستم و موهای اتو کشیده ی براقم را پشت گوشم می زنم و نگاهی به طراحی فوق‌العاده سمت چپ صورتم می اندازم.

صدای کر کننده موسیقی بدجوری روی اعصابم خط می اندازد.

لیزا از کنار چارچوب در صدایم می زند.

_دلان آماده ای؟ پنج نفر دیگه نوبت تو هست.

چیزی نمانده قلبم از جایش کنده شود. سریع برمی گردم.

_وای لیزا استرس دارم. الک کجاست؟

نزدیکم می آید.

_اشکالی نداره عزیزم. استرست طبیعیه. الک داره تور لباس یکی از مدلارو براش درست می کنه.

آه از نهادم بلند می‌شود.

” دقیقا لحظات سختی که به شدت به حضورش نیاز دارم گرفتار است. ”

گریمور برای چندین بار روی صورتم فون می زند و می گوید:

_خیلی عرق می کنی!

می خواهد رژ لبم را تمدید کند.

_یه لحظه!

دهانم را نیمه باز نگه می دارم تا رژ را راحت تر روی لب های قلوه ایم بلغزاند.

کارش که تمام می شود موهایم را دور شانه هایم می ریزد.

_عالی شد.

یکی از دستیاران مخصوص الک یقه ام را مرتب می کند و پشت دامن دنباله دار لباسم را چک می کند.

لیزا سرکی به بیرون می کشد و از همان دور داد می زند.

_دلان بدو دو نفر دیگه!

شتابان به طرف در می روم که ناگهان پایم از مچ خم می شود و درد در کل پایم می پیچد.

لب به دندان می گیرم و ناله ی خفه ام را سرکوب می کنم تا مبادا در آخرین لحظه حذف شوم!

” لعنت بر این شانس! ”

یکی از مدل ها متوجه من می شود.

_حالت خوب نیست؟ پات چی شده؟

خم می شوم و مچ پای دردناکم را می فشارم و ماساژ می دهم. هول زده می گویم:

_هیس! کسی نفهمه. خوبم. خوبه خوب!

لیزا از دور صدایش را بلند می کند.

_دلان نوبت تو شد!

درد پایم را نادیده می گیرم و تلاش می کنم لنگ نزنم و به طرف سن می روم.

با گذاشتن اولین قدم برروی صحنه کت واک ضربان کوبان قلبم در سرم می پیچد و نفس در سینه ام حبس می شود.

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

یک نظر

  1. چرا پارت جدید نمی زارید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *