خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت شانزده

رمان پرنسس/پارت شانزده

خودم هم نمی فهمم، چطور تا اتاق می دوم! در را پشت سرم می بندم و پشتم را به آن تکیه می دهم.
آنقدر نفس نفس می زنم، تا بالاخره ضربان قلب هراسانم به آرامش می رسد. آخرین نفس را محکم و پرصدا فوت می کنم و تازه می فهمم؛ عجب گندی بالا آورده ام!
با سرگردانی، دور اتاق قدم می زنم و فکرم درگیر چیزی است که اگر با چشمهای خودم نمی دیدم، امکان نداشت باور کنم!
بالاخره خسته می شوم و روی صندلی می نشینم! نقاب را باز می کنم و روی میز می گذارم.
” از یادآوری صحنه ی بوسیدن و قیافه ی آن زن؛ عُق می زنم؛ چقدر چندش آور! اوه… خدایا! غیر ممکن است!
چه دخترانی که حاضرند، برای علی بمیرند و او اینگونه با زنی میانسال؛ عمرش را تلف می کند! ”
نزدیک یک ساعت است، منتظر نشسته ام. پا روی پا می اندازم و با کلافگی مچ پایم را تکان می دهم.
صدای صحبت دو مرد به گوشم می رسد. به سرعت نقاب را می زنم و منتظر می مانم.
در باز می شود، علی همراه با پسر جوانی ریز نقش، وارد می شود. پسر که احتمالا هم سن خودم باشد با دیدنم، لبخند دندان نمایی می زند و با صدای بلند سلام می کند. جوابش را با تکان سر می دهم.
علی با خونسردی چند دست لباس کاور شده را از امید می گیرد و تشکر می کند.
امید با کنجکاوی می گوید:
_علی آقا فکر نکنم، این لباسا با نقاب جالب بشه ها!”
پسره ی فوضول! ”
علی بی تفاوت یکی از لباس ها را از کاور بیرون می کشد و سایزش را چک می‌کند.
حس تفحص امید وادارش می کند، تا هر طور شده است، علی را مجبور کند، ماسکم را بردارد.
_بنظرم اول چند تا عکس بدون نقاب بگیریم، بعدش…
علی با کلافگی وسط حرفش می پرد.
_می تونی بری!
” قیافه ی ضایع شده ی امید سبزه رو خنده دارتر از چیزی است، که بتوانم، خودم را کنترل کنم! ”
فقط محکم لبم را به دندان می گیرم تا صدایم در نیاید!
امید زیر چشمی آخرین نگاه را سمتم می اندازد و عین ماست وار رفته به علی می گوید:
_بله. فقط کاری داشتین…
در حالی که عقب عقب می رود، گوشی اش را نشان می دهد.
_زنگ بزنین!
علی زیپ کاور دیگری را پایین می کشد و بی اعتنا می گوید:
_درم پشت سرت ببند!
بعد یک بلوز بافت آستین بلند سفید را به همراه شلوار چرم مشکی چسب سمتم می گیرد و می گوید:
_بپوش تا بیام!
قبل رفتن نیم نگاهی به پاهایم می اندازد.
_سایز کفشت ۳۹؟
” لامصب چشمانش اشعه مادون قرمز دارد!”
و فقط لحظه ای از ذهنم می گذرد، که احتمالا چه سایزهای دیگری از من اسکن کرده باشد!
به یکباره صورتم زیر ماسک آتش می گیرد!
_بله.
شنگول از اینکه مجبور نیستم، لباس هایی باز بپوشم، به سرعت بلوز نرم یقه سه سانتی را می پوشم و آه از نهادم بلند می‌شود، وقتی می بینم که کوتاهی اش باعث شده، پوست سفید بخشی از شکم عریانم، به خوش خیالی ام دهن کجی کند!
قبل از برگشتن علی، با نفرت بلوز را در می آورم و گوشه ای پرت می کنم و لباس خودم را می پوشم!
ضربه ی آرامی به در می خورد و علی با یک جفت نیم بوت ساق کوتاه پاشنه بلند مشکی بسیار شیک در دستش سر جا میخکوب می شود و ابرو در هم می کشد.
_نپوشیدی؟!
با سرتقی، دست به سینه می ایستم و طلبکار ابرو بالا می اندازم!
_امکان نداره، من اون آشغال رو بپوشم! مثل اینکه یادتون رفته، شما چه قولی به من دادین!
پلک هایش را روی هم می گذارد و با فک منقبض سری تکان می دهد و خم می شود، لباس را از روی زمین بر می دارد و با خونسردی نیم بوت ها را کنار دیوار می گذارد و آستین های بلوز را مرتب می کند!

” چطور می تواند، تا این حد کظم غیظ کند؟! حتی درباره ی فضولی و سرک کشیدنم، در حریم خصوصی اش تلافی نمی کند! ”
صندلی دیگری می اورد و کنارم می نشیند. لحنش ملایم و چهره اش عاری از عصبانیت است.
_چرا اینجایی؟
به تندی لب می زنم.
_خب معلومه، برای اینکه مدل بشم.
پوزخند می زند.
_نه!
” نه؟! ”
_بذار؛ یادت بیارم، که چرا اینجایی؟
با گیجی، منتظر، میخ لب های خوش تراشش می شوم. آرام و شمرده می‌گوید:
_در حقیقت؛ تو اینجایی… تا مادرت… آزادیش رو بدست بیاره و برگرده پیش برادرت!
ماتم می برد!
” چند سطل آب یخ روی سرم خالی می شود؟! ”
خون در رگهایم منجمد می شود و دهانم باز می ماند!
_تو برای مادلینگ شدن، نمی جنگی! تو داری؛ برای نجات خانوادت می جنگی!
” او هم می داند. خدایا فهمیده! از کجا می داند؟! ”
_تو باید پنجاه میلیون جور کنی، تا مادرت از اون میله های لعنتی خلاص بشه!
چشم در چشمش، سرم را به نفی تکان می دهم!
” نگو! بس است! تمامش کن! ”
_و بعد با پنجاه میلیون باقی مونده، با خیال راحت یه زندگی تازه برای مادر و برادرت می سازی.
سماجت اشک هایم غیر قابل کنترل است! آب دهانم را قورت می‌دهم.
” دیدی؛ خدا آبرویم را ریخت! ”
با شرمساری نگاه به زیر می اندازم و ناخن هایم را در گوشت کف دستم فرو می کنم!
_خجالت نکش! من از همه چی خبر دارم. می دونم، مادرت بی گناه افتاده زندان! به هر حال اگر ضامن اون زن کثیف نمی شد، شاید خیلی چیزا تغییر می کرد و شاید من هیچ‌وقت تورو نمی دیدم.
پوست لبم را با بی رحمی بند دندانم می کنم.
_به من نگاه کن!
آرامش در صدایش محرک جرأت نگاه در صورتش می شود.
_دوباره فکر کن! نمی خوام، از این قضیه به نفع خودم سوء استفاده کنم! تا فردا بهش فکر کن و تصمیم بگیر!
وقتی علی از اتاق بیرون می رود، ماسک را از صورتم می کَنم و از روی استیصال با صدای بلند زار می زنم!
نمی گویم، تا صبح اما انقدر گریه می کنم و زانوهایم را جنین وار در شکمم جمع می کنم و هق می زنم، تا بالاخره خوابم می برد.
با استخوان درد و بدن خشک شده، از جایم بلند می شوم! سردردم به حد انفجار می رسد!
با گیجی به اطراف نگاه می‌کنم. یادم می آید، که تمام دیشب را در همین اتاق روی زمین خوابیده ام!
قیافه ی ورم کرده با آرایش ریخته پای چشمانم، تماشایی ست! تنها راه حل حمام است!

جلوی میز آینه می نشینم و با حوله نم موهایم را می‌گیرم. چشمم به یادداشت کنار آینه می خورد.
” این کرم رو بزن به صورتت! علی ” در حالیکه به جهت فلش روی کاغذ دقت می کنم، تا کرم را پیدا کنم، یاد گوشی ام می افتم!
” از دیروز تا حالا کلا فراموشش کرده بودم! ”
تقریبا با دو، پله ها را دو تا یکی می کنم و توی سالن پذیرایی دنبال کیفم می گردم و گوشه ی کاناپه پیدایش می کنم.
همین که دستم به کیف می رسد، متوجه صدای ویبره ی گوشی می شوم.
دستپاچه زیپش را می کشم و میان محتویات به درد نخور حریصانه جستجویش می کنم.
اما تا دستم به گوشی می رسد، قبل از اینکه صفحه اش را ببینم، شارژش تمام شده است و خاموش می شود!
” اوف! لعنتی! ”
بالاخره بعد از چند دقیقه معطلی گوشی ام را روشن می کنم.
چشمانم گرد می شوند!
” سی و دو تا تماس بی پاسخ و چهار اس ام اس! ”
شماره ها را چک می کنم. شاهین بیست و هشت بار تماس گرفته. حتی چند تا از تماس ها زمان شب تا صبح گرفته شده است!
و باقی تماس ها از شایان و یکی هم ناشناس است!
اس ام اس ها را باز می کنم؛ همگی از شاهین است! اولین پیام را لمس می کنم:
” معلوم هست، کجایی؟
“روی کاناپه ولو می شوم و سرم را عقب می برم و به پشتی تکیه می دهم و با درماندگی زمزمه می کنم:
_خودمم نمی دونم!
دومین پیام را می خوانم.
” تو حق نداری، اینجوری بذاری، بری! ”
بغض می کنم و با سنگ دلی می گویم:
” تو هم حق نداشتی، من رو بازی بدی! این به اون در! ”
پیام بعدی:
“خواهش می‌کنم، تلفنت رو جواب بده! باید باهات حرف بزنم!”
از التماسش دلم می لرزد!
و آخرین پیام:
” خیلی داغونم! برگرد خونه! ”
بدون مقاومت اشک هایم را رها می کنم!
از خودم می پرسم ” شاهین از کدام خانه حرف می زند؟ آنجا که خانه ی کلاریس است! ”
زهرخندی می زنم و گوشی را میان انگشتانم می فشارم و با انزجار زیرلب می گویم:
_کلاریس همسر شاهین! معشوقه ی سابق و حال حاضرش! دلان پرستار بدبخت! میوه ی کال توی سبد میوه های رسیده! موجود مفلوک رکب خورده! حالا هم که در به در خانه ی غریبه هاست!
گوشی در دستم می لرزد. به صفحه اش نگاه می کنم.
” شایان. ”
سریع جواب می دهم.
_الو شایان؟!
_الو آبجی؟
آبجی گفتنش یعنی خبر بدی برایم دارد! بند دلم پاره می شود!
_چی شده؟ حرف بزن شایان!
صدای خش دارش گرفته تر می شود!
_آبجی… مامان! مامان رو بردن بیمارستان! خانم موسوی زنگ زد؛ گفت حالش بد! گفت بهت زنگ زده جواب ندادی!
یکدفعه از جایم بلند می شوم و بغض نفسم را می گیرد!
_چی میگی؟ مامان چی شده؟
صدای گریه ی شایان اصوات نامفهومی تحویلم می دهد!
شماره ی خانم موسوی، مددکار اجتماعی زندان زنان را می گیرم.
جواب نمی دهد.
” خدایا رحم کن! مادرم! نگذار، بی مادر شوم! قول می دهم مهربان تر از قبل کنارش بمانم. ”

اشکهایم در چشم برهم زدنی، صورتم را خیس می کنند! سرم به دَوران می افتد؛ اما می خواهم، با سرعت باد خودم را به پاره ی تنم برسانم!
همینطور اشک می ریزم و از خدا کمک می خواهم و لباس هایم را می پوشم. حتی نمی فهمم، چطور آماده می شوم!
دنبال کفش هایم در جاکفشی می گردم که از صدای چرخش کلید، در قفلِ در، سرم را می چرخانم و علی از بیرون می آید.
با دیدن حال خرابم در را می بندد و پا تند می کند، سمتم می آید. خیره روی صورتم خم می شود و بازویم را می گیرد.
_دلان؟ چی شده؟ کجا میری؟
گریه ام بدتر شدت می گیرد.
_مامانم علی آقا! بردنش بیمارستان!
_خیلی خب آروم باش! الان هماهنگ می کنم، بهش رسیدگی کنن.
کفش های اسپرتم را می پوشم و بی توجه به حرف هایش عزم رفتن می کنم.
نگهم می دارد؛ با دو دستش شانه هایم را می چسبد!
_گوش کن! تو نباید با این وضع بری!
بدن مرتعشم را عقب می کشم و کنارش می‌زنم تا بروم.
تکانم می دهد. کمی صدایش را بلند می کند و سخت و محکم می گوید:
_به من گوش کن دختر! اگه الان مادرت با این صورت ببیندت، نگران میشه و ممکن حالش بدتر بشه!
” مگر گوشم به حرف هایش بدهکار است! ”
_برین کنار! برام مهم نیست. من باید برم پیشش. اون الان تنهاست.
_بهت قول می دم، طوریش نمیشه! بذارش به عهده من!
نگاهش مصمم است و اعتمادبرانگیز!
_اگه نتونستین؟ اگه اتفاقی برای مامانم بیفته اون‌وقت من…
_هیش! قرار نیست، اتفاقی بیفته! از اون گذشته کاری نیست که من از عهده ش بر نیام!
دستش را دور شانه ام می اندازد. وادارم می کند، سمت کاناپه بروم و بنشینم.
_فقط چند دقیقه بشین، الان برمی گردم.
در حالیکه تلفنش را از جیب کتش در می آورد، از من دور می شود. دلم مثل سیر و سرکه می جوشد. نمی توانم، آرام بنشینم. از جایم بلند می شوم و شماره ی خانم موسوی را می گیرم. مشغول است.
” لعنتی! ”
هزاران فکر منفی و دلواپسی به جان مغزم می افتد و سوراخش می کنند!
صدای علی را از دور می شنوم، کم کم نزدیک می شود.
_اوکی! فهمیدم… ممنون!
گوشی را قطع می کند. سمتش می دوم و با دلواپسی می پرسم:
_چی شد؟ حال مامانم چطوره؟
سعی در آرام کردنم، دارد.
_خوبه! حالش خوبه. خیالت راحت، حل شد. فقط!

” فقط ” گفتنش ته دلم را خالی می کند. قطره اشکی بی اراده از گوشه چشمم روی گونه ام سُر می خورد. قلبم را چنگ می زنم و با بی تابی وسط حرفش می پرم و می گویم:
_فقط چی؟ توروخدا بگین، چی شده؟
دستان سردم را می گیرد.
_مادرت یه سکته قلبی خفیف رو رد کرده!
سالن نشیمن، سقف، لوسترهای کریستالی و حتی علی، همه چیز دور سرم می چرخند و پاهایم چنان سست و بی رمق می شوند که بی تعادل می خواهم، زمین بخورم که علی توی هوا بدنم را میان بازوانش نگه می دارد.
_دلان!
***
روی کاناپه دراز کشیده ام. نیم ساعتی گذشته است! گوشی را در دستم جابجا و برای چندمین بار، فیلم دوازده ثانیه ای که برای علی فرستاده شده است، را پلی می کنم.
علی کنارم می نشیند و موهایم را نوازش می کند.
_بس دیگه! تو این همه اشک رو از کجا میاری؟ اگه می دونستم، نمی گفتم از مادرت فیلم بگیرن بفرستن.
بینی ام را بالا می کشم. دلم برای صورت رنگ پریده و معصوم مادرم که به آرامی خوابیده، کباب می شود!
پشیمانم و خودم را بخاطر رفتار زشت گذشته ام با مادر ملامت می کنم.
علی گوشی را از دستم می قاپد. مچ دستش را می چسبم!
_قبول می کنم!
متحیر اول به دستم که بند دستش شده و بعد در صورتم نگاه می کند.
_چی گفتی؟
زبانم را روی لبهای شور و خشکم می کشم.
_اون قرارداد رو امضا می کنم، فقط نذارین، مادرم دوباره برگرده، اون خراب شده!
گوشه ی ابرویش بالا می رود! مردمک هایش متفکرانه چشمانم را می کاوند! به آرامی لب می زند:
_تو مطمئنی؟
با پافشاری می گویم:
_به شرطی که مادرم دیگه پاش به اونجا نرسه!
لبخند محوی گوشه های لبش را تکان می دهد.
_باشه!
همچنان مچ دستش را رها نمی کنم. به تندی می گویم:
_پولم اول می گیرم!
لبخندش اینبار به گوشه چشمانش سرایت می کند.
_اوکی! منتظر باش!
و در کسری از دقیقه با صدای دینگ گوشی ام پیامک را باز می کنم و می بینم که علی پنجاه میلیون به حسابم واریز کرده است.
دلم قرص می شود. قرارداد را از کیفم بیرون می آورم.
علی برمی گردد، لیوان آب پرتقال را دستم می دهد و با گوشی اش شماره ای می گیرد.
_الو چطوری عرفان؟… اون موردی که گفتم… آره… می خوام سریع انجام بشه!… خوبه.
گوشی را قطع می کند و لبه ی میز، رو به رویم می نشیند.
_حله. عرفان یکی از بهترینا توی وکالته!
نگاهش به برگه های قرارداد روی میز می افتد.
متعجبم که دیگر دستم نمی لرزد! امضایش می کنم.

از صدای بلند موسیقی از خواب می پرم! بدون گشودن چشمانم، ابرو در هم می کشم و سرم را زیر پتو می برم.
در اتاقم باز می شود! علی تکانم می دهد.
_دلان پاشو!
زیر لب غرغر می کنم و پتو را می چسبم. پتو را محکم می کشد.
_زود باش دیگه! یالا صبح شده، بیدار شو!
” لعنتی! رسما به غلط کردن، افتاده ام! الان چند روز است، هر صبح همین بساط را داریم! ساعت پنج صبح بیدار باش و بعد ورزش های سخت علی حالم را می گیرد! ”
_وای! علی آقا یه جمعه رو بذارین، بخوابم!
_بلند میشی یا…
صدای ریختن، آب از پارچ در لیوان را که می شنوم، عین فشنگ از جایم می پرم و می نشینم!
” می دانم، علی در این مورد شوخی ندارد! ”
خنده اش بلند می شود. در حالیکه زیر لب هر چه فحش کشدار و بی کش بلدم نثارش می کنم، سمت دستشویی می روم و بین راه صدایش می آید که داد می زند:
_شنیدم چی گفتی! بیست تا دراز نشست، رفت توی حسابت!
در سرویس را با ضرب می بندم و با خیال راحت فاتحه ی امواتش را می خوانم!
” دیشب تا صبح از درد عضلاتم نتوانستم بخوابم! انقدر ورزش های سنگین انجام دادم و طناب زدم که حس می کنم دستانم دراز شده! ”
دو ضربه ی کوتاه به در می خورد.
_لفتش نده؛ پنج دقیقه دیگه آماده پایینی!
” نخیر! به اردوگاه اجباری خوش اومدی دلان! ”
در آینه نگاهی به صورتم که به لطف علی کاملا خوب شده است، می اندازم و لبخند گشادی چهره ام را مزین می کند!
به محض اینکه صورتم را خشک می کنم، از کرِم جادویی می زنم و گرمکن ورزشی قرمز مارکدارم را می پوشم و روسری و کلاه بیس بال سفید قرمز را سرم می کنم!
با دو از پله ها سرازیر می شوم. علی با تی شرت و شلوار ورزشی مشکی و مدل موهای تازه اصلاح کرده اش، فوق‌العاده جذاب تر از قبل شده است.
کنار در ورودی منتظرم ایستاده و به ساعتش نگاه می کند.
_دو دقیقه تاخیر برابر پنج دقیقه دویدن اضافه!
” اوف! ”
چشمانم را در حدقه می چرخانم و کتانی های سفید نایکم را می پوشم. از کنار علی می گذرم.
داخل آسانسور با احساس عطردلنشینی که از مشامم عبور می کند، دلم می لرزد!
بازدمم را فرو می خورم، عمیق و عمیق تر! چشمانم بسته می شوند، حالم دگرگون می شود!
سعی می‌کنم، با چند نفس عمیق ذهنم را منحرف کنم.
گوشی علی زنگ می خورد. بعد از اخم کوتاهی به صفحه اش جواب می دهد. خیره در صورتم با تلفن حرف می زند.
_صبح بخیر!… توی آسانسور دارم میرم بیرون.
نمی دانم؛ مخاطبش چه می گوید، که گوشه ی ابرویش بالا می پرد!
_همونجا باش! الان میام.
گوشی را قطع می کند. وقتی به ماشینش می رسیم، می گوید:
_توی ماشین بشین، من الان برمی گردم!
_چرا؟ مگه چی شده؟
پلک هایش را با فشار روی هم می گذارد!
” این یعنی اتفاقی افتاده که نمی خواهد، من مطلع شوم. ”
ریموت ماشینش را می زند و با تحکم می گوید:
_بشین و منتظرم بمون، تا برگردم!

دل شوره به جانم می افتد اما اطاعت می کنم. نگاهم به آسانسور خشک می شود. بی قرارم و نمی توانم، آرام بگیرم!
هوای ماشین خفه کننده است! کمی لای در را باز می گذارم!
چیزی در ذهنم زنگ می خورد که آرامشم را مختل می کند و بالا رفتن ناگهانی تپش های قلبم حقیقت را برایم آشکار می کند، زمانیکه علی به همراه شاهین از آسانسور خارج می شوند!
مات و مبهوت با دهان نیمه باز، دانه های درشت اشک از چشمانم می افتند و سقوط واقعی برای قلب بی قرارم در میان سینه ام اتفاق می افتد!
از بین ماشین ها رد می شوند. چشم کهربایی نزدیک و نزدیکتر می شود!
دلم برایش ضعف می‌رود. چقدر پژمرده و خموده شده! چه بلایی بر سر قامت بلندش آمده است؟!
چرا دیگر کهربایی هایش برق نمی زنند؟ پریشانی در چهره اش بی داد می کند!
ته ریش اصلاح نشده صورت نامرتبش، چهره اش را عجیب، مغموم نشان می دهد.
سرم را می دزدم و محتاطانه نگاهش می کنم. پشت به من می ایستند، کمی حرف می‌زنند.
گوش هایم را تیز می کنم. صدای علی را می شنوم.
_بیخیال! داری سخت می گیری.
و صدای گرفته ی شاهین که می گوید:
_نمی تونم علی! باورم نمیشه. انگار آب شده، رفته توی زمین!
علی ضربه ای به بازوی شاهین می زند.
_دلخوش هیچ زنی نباش! هیچ‌کدوم تا ابد کنارت نمی مونن!
شستم خبر دار می شود.
” پس قضیه عاشقانه ست! ”
حرصم می گیرد، که نمی توانم، جواب دندان شکنم را در صورت علی بکوبم!
شاهین سرش را میان دستانش می گیرد!
_پیداش کن علی! فقط تو می تونی، برش گردونی پیشم! دیگه شب و روز ندارم.
با خشم دندان هایم را روی هم می سایم!
” برای کلاریس جونش اینگونه بال بال می زند؟! ”
تَرَک های قلبم لحظه به لحظه بیشتر و عمیق تر می شوند. دوباره بغض می کنم و دستی روی صورت خیس از اشکم می کشم.
” خاک بر سرت دلان! ببین بخاطر کی این چند روز خودت رو از خواب و خوراک انداخته بودی که هنوز چشمش دنبال عشق سابقشه!
وقتی عاشق مرد متاهل میشی، باید اینجوری بسوزی و تاوان پس بدی! ”
_باشه. ببینم، چیکار می تونم، بکنم!
” می سوزم! آخر منِ احمق هنوزهم، بیش از پیش عاشق و واله ی این مرد هستم.
با وجودی که خوب می دانم، این عشق بزرگترین اشتباه شیرین زندگی ام محسوب می‌شود اما نمی خواهم تمامش کنم و چشم هایم را روی حقیقت بسته ام. ”

حرصم را سر کلاهم خالی می کنم و با خشم آنرا بر می دارم.
سرم را روی زانو می گذارم و گوش هایم را می گیرم.
حتی طاقت شنیدن کلمه ای از حرف هایشان را ندارم.
کاش جرأت پایین رفتن از ماشین را داشتم و برای همیشه به این عشق یک طرفه پایان می دادم.
سعی می کنم با چند نفس عمیق خود را آرام کنم. وقتی در ماشین باز و بسته می شود، سرم را بالا می گیرم و دیگر اثری از شاهین نیست.
شاهین مثل یک خواب زیبا به سرعت از جلوی چشمانم محو می شود.
***
علی ماشینش را پارک می کند و بدون نگاه در صورتم می گوید:
_خوبی؟ خیلی کم حرف شدی!
بی حس پیاده می شوم.
با هم به طبقه پایین یک ساختمان تجاری می رویم. علی دوبار زنگ در یکی از واحدها را می زند و چند لحظه بعد در باز می شود و داخل می رویم.
با چشمان گرد به اطراف نگاه می‌کنم. پسری قد بلند با هیکلی تمام عضلانی و چهره ای جا افتاده به گرمی با علی دست می دهد و به من خوش آمد، می گوید.
_سامان؟ دلان تازه کاره! خیلی، وقت ندارم. خودت باهاش کار کن تا آماده بشه.
سامان به سرعت اندامم را از زیر نظر می گذراند می گوید:
_خاطرت جمع علی آقا. ظرف چند هفته؟
_توی کمترین زمان ممکن.
سامان نامطمئن سری تکان می دهد.
_ببینم چی میشه.
نگاهم سمت دختری که روبرویم با تاب و شلوارک مشغول تمرین با دَمبل است، سُر می خورد.
با وجود اندام لاغرش، بازوها و ران های عضلانی دارد!
” یعنی قرار است من هم این شکلی شوم؟ اصلا برایم خوشایند نیست! ”
” اینجا باشگاه بدنسازی مختلط است! دخترهای تاب و شلوارک پوشیده ای که با خیال راحت کنار پسرها بدنسازی می کنند و باورم نمی شود که هیچ پسری کوچک ترین نگاه کثیفی به آنها نمی کند! ”
علی مرا گوشه ای می کشد و می گوید:
_سامان سرمربی فیتنس اینجاست! هرچی گفت؛ انجام بده!
بعد با عجله نگاهی به ساعتش می اندازد:
_من می رم. زود برمی گردم.
هراسان می شوم!
” می خواهد، مرا اینجا تنها بگذارد؟! ”
البته که علی پریشانی را از چشمانم می خواند!
_نگران نباش! اینجا امنیتش صد در صد. تو هم پیش سامان امانتی!
در حالیکه هنوز مضطربم نگاهم را به زیر می اندازم و سرم را به نشانه تایید بالا پایین می کنم.
علی برای سامان دستی تکان می دهد و خداحافظی می‌کند.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *