خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت نه

رمان پرنسس/پارت نه

” واضح است؛ شاهین طرف چه کسی را می گیرد! به هر حال چیزی که به چشمش دیده بود، را باور می کند. امیدم ناامید می شود.”
آبجی میمنت وارد اتاق شد و گفت: _دخترم، آقا شاهین گفت، بری، بالا اتاقش!
با ترس و دلهره نگاه ملتمسانه ای به بهجت خانم می اندازم! دستم را فشار کوچکی می دهد. _برو دختر جون، توکلت به خدا باشه!
به شدت زانوهایم می لرزد! قدرت کشیدن دستگیره در اتاق شاهین از بدن بی رمقم خارج است! ضربه ای به در می زنم، که خودش در را باز می کند. با اخم کنار می ایستد و منتظر می شود، وارد شوم. مطابق معمول پشت میزش می نشیند و سر به زیر روبرویش می ایستم. با صدایی که مشخص است، عصبانیتش را کنترل می کند، می گوید: _خب؟! برای رفتار زشتت چه توضیحی داری؟
حس مجرمی را دارم، که پیشاپیش حکمش صادر شده است!
_فقط می تونم، بگم، قضیه چیزی که شما فکر می‌کنید، نیست! فائزه داره؛ نقش بازی می کنه! پوزخند صداداری می زند و با چشمانی پر خشم، سر جایش نیم خیز می شود و مشتی به میز می زند و فریاد زنان می گوید:
_من فکر نمی کنم! از چیزی که با چشمای خودم دیدم، مطمئنم و تو همین الان میری پایین و از فائزه معذرت خواهی، می کنی! بعدم دوباره به پشتی صندلی اش تکیه می دهد و با نگاه تحقیر آمیزی می گوید: _اگه از اینجا پرتت نمی کنم بیرون، فقط بخاطر قولی که دادم. تن صدایش را پایین می آورد و ادامه می دهد:
_اما این آخرین بار که رو قولم می مونم! در ضمن مِن بعد فقط توی اتاق خودت و مادرم می تونی، رفت و آمد داشته باشی و غذاتم همونجا می خوری! دلم نمی خواد؛ رفتارت رو سامیار تاثیر منفی بذاره!

با قلبی شکسته و پر درد به اتاق بهجت خانم بازمی گردم! خوابش برده است. آهسته گوشه ای می نشینم و چشمانم بی واهمه می بارند و طولی نمی کشد، که سبک می شوم. فقط خداروشکر می کنم، که بیکار و آواره نشدم!
” شش روز دیگر هم می گذرد و هر روز چون می دانستم، شاهین قبل رفتن به شرکت، برای احوالپرسی به اتاق بهجت خانم می آید، عمدا در اتاق خودم می ماندم و وقتی از رفتنش، مطمئن می شدم، دوباره به اتاق بهجت خانم می‌رفتم.
رسما زندانی شده ام! تقریبا همه از موضوع دعوای من و فائزه باخبر هستند و به سردی با من رفتار می کنند! تنها هم صحبتم، مونس و همدمم بهجت خانم شده است. خنده ام می‌گیرد! کسی که روزی چشم دیدنم را نداشت، حالا انقدر به من نزدیک شده است، که گاهی سر روی زانویش می گذارم و درد و دل می کنم و اشک می ریزم! ” غرق در افکار خودم هستم، که یکدفعه سر و صدای مشاجره از حیاط توجهم را جلب می‌کند! پشت پنجره می روم و از گوشه پرده حریر براق آجری، نگاهی به بیرون می اندازم. نگین و شاهین و سامیار را می بینم، که در فاصله دوری ایستاده اند. صدایشان واضح شنیده نمی شود؛ اما از حرکات شاهین می فهمم، اتفاقی افتاده است! شاهین روی زانو روبروی سامیار می نشیند و با او حرف می‌زند و سامیار چیزی می گوید که به شدت شاهین را منقلب می کند! طوری که صاف می‌ایستد و با کلافگی اول چنگی به موهایش می زند و بعد دستش را روی صورتش می کشد و عصبی دور خودش می چرخد! نگین دستانش را روی بازوهای شاهین می گذارد و انگار سعی می کند، آرامش کند! چند دقیقه بعد هر سه به طرف ساختمان برمی گردند.

” نمی دانم، چه حسی در وجودم می گوید؛ ممکن است، به اتاق بهجت خانم بیایند! ”
به همین خاطر فورا به اتاق خودم بازمی گردم، تا با شاهین رو در رو نشوم!
چند دقیقه می گذرد، صدایی شنیده نمی شود! با بی تابی عرض اتاق را طی می‌کنم.
” از طرفی به شدت کنجکاوم تا بدانم، چه چیزی گرگ را آزرده است! ”
وقتی مطمئن می شوم، کسی در اتاق بهجت خانم نیست، دوباره به اتاقش می‌روم و داروهایش را می‌دهم.
نزدیک ظهر است و دلم ضعف می‌رود.” آبجی میمنت هر روز قبل از ساعت هشت برایم صبحانه می آورد، اما امروز خبری نیست! ” صدای غر غر شکمم بلند می‌شود! _خب دخترجون برو آشپزخونه یه چیزی بخور!
” بهجت خانم هم شنید؟! ”
با خجالت سر به زیر می اندازم! _آخه آقای دکتر گفتن؛ حق ندارم، ازاتاق برم بیرون!
_شاهین خیلی غلط کرده! معلوم نیست، اسیر گرفته یا پرستار؟ از حمایتش ته دلم کیفور می‌شوم. _پاشو دختر رنگت شده، عین گچ! الان که غش کنی!
” راست می گوید؛ از گرسنگی فشارم افتاده است و حالت تهوع بدی دارم! ”
با دو دلی از لبه تخت بلند شدم که یکدفعه نگین در اتاق را باز کرد. بهجت خانم مهلت حرف زدن نمی دهد!
_چه عجب! یکی در این اتاق خراب شده رو باز کرد!
نگین غافلگیرانه از تشر مادرش جا می خورد!
_مگه چی شده مامان؟ چرا ناراحتی؟ بهجت خانم صدایش را بالاتر می برد و با عصبانیت می توپد:
_چی شده؟ این بچه از صبح نون نخورده! گشنه تشنه اینجا اسیرش کردین! بعد می پرسی چی شده!؟ من کی شماها رو اینجوری تربیت کردم؟ اون شاهین ظالم کجاست؟ برو، صداش کن می خوام، تکلیفم رو باهاش معلوم کنم. _مامان توروخدا آروم باشین؛ برای قلبتون خوب نیست!
نگین با شرمندگی نگاهم می کند.
_چی چی رو آروم باشم. فریادزنان شاهین را صدا می‌زند. _شاهین … شاهین! درکمال تعجب شاهین در درگاه در حاضر شد!
” یادم افتاد، امروز پنجشنبه است و زودتر از شرکت بازگشته است. ” دیدنش بعد از چند روز و آن همه تحقیر و تهمت دلم را در هم می پیچاند! سلام زیر لبی می‌کنم. جواب سلامم را به نرمی می دهد. از کنارش می گذرم. می خواهم، به اتاقم بروم. _صبر کن دلان! لبهایم را روی هم می فشارم و قبل از خروجم سر جا می ایستم. شاهین رو به بهجت خانم می گوید: _بله مادر؟ چیکارم دارین؟ چرا داد می زنین؟
نگین نزدیکش می رود و برایش توضیح می‌دهد. شاهین لحظه ای به من خیره می‌شود و با افسوس سری تکان می‌دهد و با لحنی ملایم می گوید: _دلان برو آشپزخونه، به میمنت بگو، یه چیزی بده بخوری! چیزی تا نهار نمونده. قبل از رفتنم، سامیار با دو سمتم می آید و به پاهایم می چسبد و دستانش را دور پاهایم حلقه می‌کند. سرش را بالا می‌گیرد و می گوید: _خاله من به مامانم گفتم. می دانم؛ که شاهین صحبت با سامیار را ممنوع کرده است! سعی می‌کنم، ازش فاصله بگیرم. با گیجی لبخند می‌زنم و می گویم:
_چی رو عزیزم؟ نگین به تندی بازوی سامیار را می‌گیرد و او را با خود بیرون می‌برد. صدای جیغ و گریه سامیار بلند می‌شود. از رفتار نگین دلم می شکند!

به آشپزخانه می روم. آبجی میمنت مشغول آشپزی است و زیر لب با خود غرغر می کند. خداروشکر کمی نسبت به بقیه رفتارش با من ملایم تر است. _سلام آبجی میمنت. خسته نباشی. نگاهم می‌کند. سرخی چشمانش گواهی بدی می‌دهد! نگران سمتش می‌روم. _چی شده آبجی؟ انگار منتظر همین لحظه بود. زیر گریه می زند!
_دیدی چی شد؟ چقدر گفتم؛ دختر نکن! سرت تو کار خودت باشه!گوش نکرد، که نکرد! سر در نمی آورم. گیج و مبهوت می پرسم:
_کی؟ _فائزه! با گوشه روسری اش صورت خیس از اشکش را پاک می‌کند و نفسی می‌گیرد. _آخرش بیرونش کردن. بس این دختر طماع بود. به حق خودش راضی نبود. به حرف منم که گوش نمی داد.
” بیرونش کردن؟! ”
چشمانم گشاد می‌شوند! برای چند لحظه دلم خنک شد ولی بعد کمی ناراحت شدم.
” پس بالاخره بند رو آب داد! او می‌خواست، کاری کند؛ که من بیکار شوم، خودش اخراج شد! یعنی چیکار کرده؟ ”
انقدر اشک می ریزد و زاری می کند، که اشتهایم کور می شود! یک استکان چایی می خورم و می خواهم، به اتاق خودم برگردم، که نگین را می بینم. بی درنگ جلو آمد و بغلم کرد! _من خیلی متاسفم عزیزم. خواهش می‌کنم، من رو ببخش! بگو که ازم دلخور نیستی! دهانم باز مانده است!
” یک صبحانه نخوردن، که این همه عذرخواهی و حلالیت نمی خواهد! ” _نه بابا اصلا مهم نیست، خودت رو ناراحت نکن!
از بغلم فاصله می‌گیرد و عقب می‌رود. _یعنی می‌تونی؛ شاهینم ببخشی؟ از وقتی فهمیده، داره، خودش رو میخوره و بدجوری عذاب وجدان گرفته!
جفت ابروهایم بالا می روند!
” شاهین و عذاب وجدان؟! آن هم برای یک صبحانه؟ ” _قبول دارم، قضاوتش اشتباه بود، اما باور کن عزیزم؛ اونم تقصیری نداشت، درواقع فائزه هممون رو گول زد!
” کم کم چیزهایی دستگیرم می‌شود. اخراج فائزه … عذاب وجدان شاهین … عذرخواهی نگین … فقط از کجا فهمیدن، که من بی گناه بودم؟ ” _شما چطور فهمیدین؟ دستم را می گیرد و سمت کاناپه قرمز مخملی هدایتم می کند و با هم می نشینیم. _راستش از طریق سامیار فهمیدم. _نمی فهمم! آخه پس چرا زودتر نفهمیدین؟ بعدم، سامیار که اونجا نبود! چهره اش درهم می شود. _بچم چند روز تندخو و عصبی شده بود. قبلا هم اینجوری شده؛ ولی مطمئن بودم، یک چیزی داره، اذیتش می‌کنه! دیروز که پیش روانشناسش رفتیم و باهاش صحبت کرد، فهمیدیم، روزی که فائزه باهات دعوا کرده، سامیار زیر میز بازی می‌کرده و از توی آینه قدی شمارو دیده! آهی می کشد و دستش را دور شانه هایم می اندازد.
_ظاهرا بدجوری روش تاثیر گذاشته! آخه قبلا هم این اتفاق افتاده و متاسفانه سامیار خیلی تاثیر پذیر!
با مهربانی گونه ام را می بوسد و دستی روی بازویم می کشد. _کاش از اول همه چیز رو برام تعریف کرده بودی، تا این همه سوءظن پیش نمیومد! اما باور کن؛ شاهین خیلی پشیمونه و نمی دونه، چجوری از دلت دربیار! واسه همین با خودم گفتم، بهتره قبلش باهات حرف بزنم. هردو سکوت می کنیم. منتظر نگاهم می کند.

” بخشیدن سخت است؟ تنهایی های این چند روز یک طرف و برخورد سرد و احساس حقارتم طرفی دیگر! یاد حرف‌های مادرم می افتم، که همیشه می‌گفت؛ ببخش تا خدا گره از مشکلاتت باز کنه! ”
همین کافی است، که آهی بکشم و به آرامی زمزمه کنم: _باشه من همه چیز رو فراموش می‌کنم. می خندد و محکم بغلم می کند و چند بار گونه ام را می بوسد.
_می دونستم؛ دختر پاک و مهربونی هستی.
نزدیک غروب است، که شهربانو از راه می رسد. از خوشحالی سمتش پر می کشم و درآغوشم می کشد. _سلام شهربانو جونم. دلم برات یه ذره شده بود.
مثل همیشه خندان و سرحال است. _سلام خوشگلم. دل منم برات تنگ شده بود، عزیز دلم.
با هم به اتاقش می رویم. یک لحظه هم نمی خواستم، از او دور شوم! لباس هایش را عوض می کند.
_حال بابات بهتر شد؟ زیپ ساک کوچکش را باز می‌کند. _آره خداروشکر. ببین برات چی اوردم؟ بسته ای که به زیبایی کادو پیچ شده است، را سمتم می گیرد.
_وای مرسی. از خوشحالی هول شده ام! بازش می کنم. از دیدن سارافن کتان کرم قهوه ای ذوق می کنم و می پرم، چند تا ماچ آبدار روی صورتش می چسبانم. _خیلی قشنگه! چرا زحمت کشیدی؟ _پاشو بپوشش! خداکنه اندازه ت باشه. سارافن را روی بلوز سفید آستین بلندم می پوشم. روی پاشنه چرخی می زنم. کاملا فیت تنم است و باریکی کمرم را به رخ می‌کشد. قدش کمی کوتاه است و ران هایم را به زیبایی نمایان می کند! _وای خیلی بهت میاد. مبارکت باشه خوشگلم.
می خواهم، لباسهای خودم را بپوشم. _درش نیار! حیف تو نیست؛ همش مانتو سیاه تنته؟ تو جوونی، خوشگلی، باید لباسای روشن بپوشی.

ناخودآگاه صدای چرخ خیاطی مادر در گوشم می‌پیچد. دستان هنرمند و زحمتکش مادر چه زیبا و ظریف می‌دوزد. پژواک صداها را می شنوم. _بیا مادر این رو بذار، جالباسی چروک نشه! پیراهن نامزدی فیروزه ای که با ظرافت و دقت سنگدوزی شده بود. _خیلی خوشگله! مامان بذار بپوشمش.
چشم های مادر برق زد و لبخندش درخشید! با شوخی چشم غره ای رفت و لب گزید. _زشته دختر! امانت مردمه! آویزونش کن مادر، یک وقت لک نیفته!
” اخلاقش بود؛ امانت دار مردم، مهربان، منظم و خوش قول! ” *** تکان های دست شهربانو روی شانه ام مرا به خود می آورد. _خوشگل خانم با توأم. با گیجی نگاه می‌کنم. _هان؟ می‌خندد. _میگم چه خبر این چند روز من نبودم؟ سیر تا پیاز همه چیز را برایش تعریف می‌کنم.
_ای فائزه وَر پریده! پس شاهین خان مار تو آستینش پروَرونده بود! خداروشکر که بی گناهیت ثابت شد. تو هم کار خوبی کردی بخشیدی. چشمانش می درخشند! دستانم را در دستانش می‌گیرد و با شور و هیجان ادامه می‌دهد: _حالا ببین شاهین خان چه کارایی که برات نمی کنه!
برای شام بهجت خانم سمت آشپزخانه می‌روم. صدای قهقهه چند زن را می‌شنوم. چهار زن با لباسهای باز و موهای بلوند و رنگ شده و آرایش غلیظ و زننده دور میز قهوه خوری نشسته اند. بوی عطرهای مست کننده فضای نشیمن را پر کرده است.
از بین آنها کلاریس را می شناسم. تاپ و شلوار مشکی پوشیده و رژ قرمز آتشین، زیبایی اش را دو چندان کرده است. موهای طلایی بلند تا کمرش را فر زده و چه ماهرانه پاستورها را میان انگشتان سفیدش بُرد می‌زند! کمی از محتوای گیلاس کریستال در دستش را می نوشد. نگاهش به من می افتد. چشمان مخمورش به زور باز می‌شوند. _هی تو! حس خوبی ندارم، اما چند قدم جلو می‌روم و نزدیکشان می‌شوم. _به فائزه بگو برامون شراب سفید بیاره، ازمون پذیرایی کنه. خشکم می زند! عین کر و لال ها نگاهش می‌کنم و سرم را تکان می‌دهم. همین‌که دو قدم برمی دارم، می شنوم، که یکی از آنها زمزمه می‌کند: _عجب هیکلی داره؛ بپا شوهرت رو قاپ نزنه!
خنده کلاریس بلند می‌شود. _این قورباغه رو میگی؟ در دلم پوزخندی می‌زنم که دوباره صدایش را می شنوم.
_صبر کن ببینم! برمی گردم و نگاهش می‌کنم. چینی به بینی اش می اندازد و با حالت مشمئزی غرولند می‌کند: _این لباسای مسخره دیگه چیه پوشیدی؟ کلفَتو چه به این غلطا! همگی زیر خنده می زنند.
” می‌دانم، که می‌خواهد، پاچه بگیرد. ”
لب روی هم می فشارم و نفسم را حبس می‌کنم. همان لحظه شاهین عین اجل معلق سر و کله اش پیدا می‌شود. فکش منقبض شده است و همچون اژدهایی آتشین بنظر می‌رسد! نگاهم می‌کند و به آرامی می‌گوید: _بالا منتظرم باش.

سری تکان می‌دهم و همینطور که می‌روم، می‌بینم که سمت کلاریس می‌رود. کلاریس خیره در چشمان خشمگین شاهین از جایش بلند می‌شود و گیلاس در دستش را روی میز می‌گذارد و بینی اش را به سینه شاهین می‌چسباند و زمزمه می‌کند: _عزیزم! شاهین نفسی از روی کلافگی و عصبانیت می‌کشد و پاستورها را به شدت از دست کلاریس چنگ می‌زند و روی میز پرت می‌کند. بازویش را می‌گیرد و همینطور که او را به اتاق غذاخوری می‌برد، از میان دندان های کلید شده اش میغرد: _راه بیفت! کلاریس گیج و مَنگ بی اراده با شاهین همراه می‌شود و چنان با صدای بلندی خنده اش را سر می‌دهد که سرش به عقب می‌رود و دندان های سفیدش زیر نور لوسترهای سالن همچون مرواریدی گرانبها می‌درخشد! _آی دستمو کندی! دارم میام دیگه… کوبیده شدن، در اتاق غذاخوری خبر از پایان نمایش انزجار آمیز می‌دهد.
“چه عجب رگ غیرت شاهین تکانی به خودش داد! ”
از پله ها بالا می‌روم. نیم ساعت از آمدنم، به اتاق شاهین می‌گذرد و بیست دقیقه دیگر باید به فکر شام بهجت خانم باشم. پاهایم دیگر کشش تحمل وزنم را ندارند. از طرفی ترجیح می‌دهم، حالا که بازی به نفع من است، شخص شاهین با احترام من را برای نشستن دعوت کند. بالاخره انتظار پایان می‌پذیرد و می آید. _بشین لطفا! معذرت می خوام، معطل شدی.
لحنش مهربان، تن صدایش ملایم و نگاهش گرم است. پشت میزش می‌نشیند و من مسکوت گوشه ای از مبل راحتی را برای نشستن انتخاب می‌کنم. پوزخندی در دلم می‌زنم.
” میبینی؛ دنیا روی یک پاشنه نمی چرخد، شاهین خان! آخرین باری که اینجا بودم عاجز و محقر تحت ظلم واقع شدم و حالا سربلند روبرویت می‌نشینم. ”
گلویش را صاف می‌کند. حتی روی نگاه مستقیم در چشمانم را ندارد. کهربایی هایش تیره شده و سعی دارد، نگاهش را بدزدد! _ ظاهرا نگین باهات صحبت کرده! در جوابش به تکان سرم اکتفا می کنم. از سکوت و نگاه منتظرم جا می‌خورد. شرایط برایش سخت تر می‌شود. نفس عمیقش را محکم با فوت رها می‌کند. تقریبا بریده بریده حرف هایش را مزه می کند و به زبان می آورد. _خب راستش من … آ … من … واقعا متاسفم که اذیتت کردم.
خطی از لبخند کمرنگی روی لبهایم می کشم، تا وجهه ام از بخشیدن مشخص شود و دلگرمش می‌کنم. نگاهش رنگ امید پیدا می کند و بالأخره تصمیم می‌گیرد و با شجاعت سمتم می آید و کنارم می‌نشیند. _می‌دونم، خواسته ی بزرگیه! ولی میشه، خواهش کنم، من رو ببخشی؟ به قطرات عرق روی پیشانی و کنار شقیقه اش نگاه می‌کنم.
“یعنی حرف زدن مقابل من تا این حد تحت فشارش گذاشته؟! متعجبم که نگین به شاهین نگفته، ازش گذشتم و کینه ای به دل ندارم. ”

سرم را پایین می‌گیرم. نمی‌دانم، پیش خودش چه فکری می‌کند که به خودش اجازه می‌دهد، دستم را ‌بگیرد. شوکه به دستانش که حالا دست راستم را پوشانیده اند، خیره می‌شوم! با وجود روشن بودن کولر گازی، افزایش دمای یکباره اتاق راه نفسم را می‌بندد. _می‌دونم، که بخاطر من، فائزه بهت تهمت زده و حرفای شرم آوری زده! اولین دلیلی هم که بیرونش کردم، همین بود.
جرأت می‌کنم و خیره در کهربایی هایش می‌پرسم:
_و دومیش؟ گویا از جسارتم راضی بنظر می‌رسد. ردی از لبخند در چشمانش بوجود می آید. اما به سرعت جای خود را به اخم و نگاهی مغموم می‌دهد. آهی می‌کشد. _شاید دومیش رو بعدها بهت بگم. ” بیش از این نمی توانم، گرمای اینجا را تحمل کنم. دلم می خواهد، هر چه زودتر بیرون بروم. ” سر بحث قبل برمی گردد. _خب حالا بخشیدی؟ بازیگوش می‌شوم. _شرط داره! ابرویش بالا می‌رود. _فردارو مرخصی بدی. نیشخندی می‌زند. _می دونستی، معامله باهات کار خیلی سختیه خانم مقدم؟ زمزمه می‌کنم. _می‌دونم. مردمک های رقصانش را در صورتم می‌چرخاند. بادقت، خیره روی صورتم با صدایی آرام می‌گوید: _بعد شام می‌بینمت. کارآموزیت از امشب شروع میشه.
پلک می زنم. حس عجیبی در وجودم از طریق رگهای متصل به قلبم ریشه می دواند. کمی جابجا می‌شوم و با ملایمت دستم را از میان دستانش بیرون می کشم و در حالیکه صدای کوبنده ی ضربان قلبم را به وضوح می شنوم، از جایم بلند می شوم و قبل از باز کردن، در اتاق صدایش را می شنوم و سمتش سر می چرخانم. _راستی! دستم روی دستگیره می ماند. با طرحی از لبخند در نگاه مهربانش لب می زند: _لباست خیلی قشنگه! از تعریف ناغافلش سرخ می شوم و سرم را پایین می اندازم و زیر لب تشکر می‌کنم و تقریبا خودم را به بیرون پرت می کنم و به طرف طبقه پایین پا به فرار می گذارم. *** چادر مشکی را روی سرم صاف می کنم و روی صندلی می‌نشینم. تپش های بی قرار قلبم به گلو و دهانم رسیده است و هیجان و دلتنگی جانم را به لب می‌رساند. نگاه مشتاقم را به شیشه رو به رویم می دوزم. به میله های آهنین که حصار نفرت انگیزی بین من و پاره ی تنم ایجاد کرده اند. آیه الکرسی را زیر لب زمزمه می‌کنم. ” خدایا! انتظار سخت است. این یازدهمین بار است که به اینجا می آیم و دست خالی بدون دیدنش برمی گردم! خدایا! کاری کن، اینبار راضی به دیدنم شود. ” خیلی طول می‌کشد! نمی آید؟ بازهم؟! دلم می‌شکند! چادرم را مشت می‌کنم. می‌خواهم، بلند شوم، که یکدفعه نگاهم به روبه رویم کشیده می‌شود. میخ چشم های خیسش می‌شوم. چشمه اشکم بدتر از او می جوشد. چقدر لاغر و شکسته شده است! به تندی با کف دست اشکهای مانع دیدم را پس می‌زنم و به خود می آیم و گوشی را برمی دارم. به گوشی اشاره می‌کنم. نمی‌دانم، از دیدنش بعد هفته ها انتظار خوشحال باشم، یا از اینجا بودنش، زار بزنم؟

_سلام مامانم! هق می‌زند و آوای لرزانش در گوشی می‌پیچد :
_سلام عزیز دلم. سلام گل مادر. گریه نکن قشنگم!
اشکهایی که بی مهابا راه خود را تا زیر چانه ام پیدا می کنند. _چقدر دلم برات تنگ شده بود. دستش را روی شیشه بینمانمان می گذارد. _منم دلم براتون تنگ شده بود مادر! شایان چطوره؟ چیکار می کنه؟ انگشتم را درست همانجا روی شیشه می‌کشم.
_پس چرا این همه اومدم دیدنت، نیومدی؟ میدونی، شایان چقدر بهونه ت رو می گیره؟ آه می‌کشد. گریه اش بند آمده است. _رو سیاهم مادر! شرمندتونم! _اینجوری نگو مامان تو کاری نکردی، که شرمسار باشی!
_از شایان بگو؟ حالش خوبه؟ اذیتت که نمی کنه؟ به درس و مشقش می رسه؟ سرم را تکان می‌دهم. _خوبه مامان. خیالت راحت بعد امتحانا فرستادمش پیش مامان بزرگ. _خودت چیکار می کنی؟ _منم خوبم. یه جای خوبم کار پیدا کردم. رنگ نگاهش نگران می‌شود. _کجا مادر؟ چجور جاییه؟ توروخدا مواظب باش!
اعلام می‌کنند، وقت ملاقات تمام شده است. با عجله می‌گویم. برات نامه نوشتم، همه چیز توضیح دادم. یه خورده هم خرت و پرت و خوراکی گذاشتم. تحویل دادم، بهت بِدن. مامان مواظب خودت باش، بازم میام. برام دعا کن! دوباره اشکهایش سرازیر می‌شوند. _باشه مادر. تو هم مواظب خودت باش! شایان به تو می‌سپارم. * روی صندلی کنار فضای سبز گوشه خیابان می‌نشینم و به ساندویچ سوسیسم گازی بزرگ می زنم. هنوز دست و پاهایم از شدت هیجان دیدن، مادرم می لرزند. کی فکرش را می‌کرد که روزی در پشت میله های زندان ملاقاتش کنم؟ دلم می‌خواست، بغلش کنم! ببوسمش و بویش کنم، اما نمی گذارند! دستهای ظالم روزگار ما را از هم جدا کرده و نمی گذارد! با چه قساوتی شکافی عمیق بینمان انداخته است! شکافی که چندین سال گریبان گیرمان می‌شود و محکوم به جداییمان کرده است.
* کوله ام را روی دوشم جابجا کردم و در مغازه را هول دادم و وارد شدم. مادر کنار میز خیاطی ایستاده و با زنی جوان حدودا چهل ساله گرم صحبت بود. _سلام به همگی! سرهای فاطمه و نگار و سوگند سمتم چرخید و با لبخند جواب سلامم را دادند. مادر گونه ام را بوسید. _سلام مادر خسته نباشی. کلاست تموم شد؟ زود اومدی؟
در جوابش گونه اش را بوسیدم. _استادمون نیومد. کلاس کنسل شد.
_ماشاالله دخترته؟ چقدر نازه. عزیزم!
از تعاریف زن گونه هایم داغ شد! مادر معرفی کرد:
_دخترم دلان. ایشونم همون خانم سبحانی هستن، که برات تعریفشون رو کردم. ” شناختمش! ”
با اکراه دستم را سمتش دراز کردم. دستم را به گرمی فشرد. اما همچنان با احساسی مشمئزآمیز دست به گریبان بودم! _خوشبختم. _خب پس من فردا باهاتون تماس می گیرم.
از همه خداحافظی کرد و تا آخرین لحظه که پایش را از مغازه بیرون گذاشت، با غضب نگاهش کردم!

آرشیو پایانی:

 

هنری : اگر گفتی آن چیست که برای هر کسی واجب است ، حتی واجب‏تر از نانِ شب ؟
الین : ایمان به خدا؟ امنیت نیست؟ سلامتی چی عزیزم؟
هنری : یکی که آدم باهاش درددل کند ! کسی که آدم را درک کند ! همین …

👤 کورت ونه گات
📚 نگاهی به مرغک

 

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *