خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت نوزده

رمان پرنسس/پارت نوزده

سرم را پایین می‌گیرم و با فاصله کنار مادربزرگ می نشینم.
حتی جرأت ندارم عکس العمل علی را ببینم. زیر چشمی به مادر که چادرش را کمی جلوتر می کشد، نگاه می‌کنم.
_والا دلان گفته بود پرستار سالمند شده. تعجب کردم گفتین، برای شرکت شما کار می کنه.
علی نیم نگاهی به صفحه گوشی اش می اندازد.
_درسته. خانم مقدم، تازه چند ماهه با ما کار می کنه.
دوباره نگاه تشر آمیز مادر سمتم کشیده می شود و با لحن نیش داری می گوید:
_بله!
ونفسش را با حرص بیرون می دهد.
” از کنایه های مادر بوی خوبی به مشام نمی رسد! کاش خودم زودتر همه چیز را برایش توضیح داده بودم. ”
احساسم می گوید، علی متوجه جو سنگین است.
بلافاصله جواب می دهد:
_حضور من جدا از وظیفه م برای عیادت از شما، بخاطر برنامه ی شرکت، برای تکمیل دوره کارآموزی پیشرفته ست که کارمندارو به لندن می فرستیم.
رنگ از رخ مادر می پرد. زیر نگاه شماتت بارش سر در گریبان می برم.
تا می خواهد حرفی بزند. علی ادامه می دهد:
_البته تنها نیستن و سفرشون گروهیه و جای نگرانی نیست.
این روزا برای پیشرفت توی هر کاری نیاز به دوره هایی داره که داخل کشور شرایطش موجود نیست.
در حالیکه علی سعی در متقاعد کردن مادر دارد. چیزی نمانده تا قلبم سینه ام را بدرد!
مادر با جدیت جواب می دهد:
_دلان دیگه از این به بعد قرار نیست جایی کار کنه. پس نیازیم به دوره ی پیشرفته و این کارا نداره!
تنها کاری که باید بکنه، اینه که درسش رو تموم کنه.
خشکم می زند. به علی نگاه می‌کنم. خونسرد است. درحالیکه از جایش بلند می شود می گوید:
_بله حق با شماست. برای منم رضایت شما شرطه.
امیدوارم درباره آینده ی دخترتون بیشتر فکر کنید.
مادر به سردی می گوید:
_خوش اومدین!
از خجالت آب می شوم!

مادربزرگ تکانی به خودش می دهد. دست از زانو می گیرد و برمی خیزد و می گوید:
_پسرم کجا؟ هنوز چای میوه ت رو نخوردی!
علی مؤدبانه تشکر می کند و سمت در می رود.
نمی دانم، سمت مادر با صورت برافروخته اش بروم یا علی را تا دم در بدرقه کنم.
من هم از جایم بلند می شوم. علی با سر اشاره می زند همراهش نروم و باز هم با متانت از مادر عذرخواهی و از همه ی ما خداحافظی می کند و می رود!
مادر نگاهم نمی کند. به اتاق می رود.
مادربزرگ به تعریف از علی شروع می کند.
_چه پسری! ماشاالله خوش قد و بالا و رشید. چقدرم با ادب!
” می توانم حدس بزنم مادربزرگ چه خوابی برایم دیده است. ”
_میگم، دلان جان بنظر زنم نداشت. تو خبر داری؟
از کنجکاوی مادربزرگ خنده ام می گیرد. کمی سر به سرش می گذارم تا از خیالبافی دست بردارد.
_چرا مادرجون زن داره. بچه هم داره.
قیافه ی متعجب مادربزرگ تماشایی ست.
_وا! چه زود ازدواج کرده! پس چرا سر ظهری اومده اینجا؟
بعدم زیر لب چیزی می گوید که نمی فهمم.
به اتاق می روم. مادر از من رو برمی گرداند.
_مامان؟! بخدا می خواستم زودتر بگم. ولی خب نشد.
سکوت می کند.
_وقتی بهجت خانم حالش بهتر شد دیگه پرستار سر خونه نمی خواستن.
منم رفتم سراغ یه کار دیگه.
از سرمای نگاه مستقیمش، درجا خون در رگهایم یخ می‌بندد. نزدیکش می روم.
_مامان؟ باور کن، علی آقا…
سیلی ناگهانی اش برق از سرم می پراند! صورتم به سمت مخالف برگشته و جای دست مادر پوستم را می سوزاند! بغض می کنم.
_یکبار دیگه… فقط یکبار دیگه اسم اون مرتیکه رو به زبون بیاری؛ سیلی نمی خوری، توی دهنت می خوره!
با تمام نیرو لبم را به دندان می گیرم و بغضم را فرو می دهم.

شوکه نگاهش می کنم. بیاد نمی آورم تا بحال از پدرم سیلی خورده باشم!
با تمام نیرو لبم را به دندان می گیرم و بغضم را فرو می دهم.
از چشمانش خشم می بارد.
_تو با اون عوضی چه سر و سری داری که اینقدر راحت به اسم کوچیک صداش می زنی؟
چکارته که همینطور بی خبر سرش رو انداخته پایین، اومده اینجا؟
بهت زده از حرف هایش آتش می گیرم.
_اصلا از وقتی از پرستاری اومدی بیرون، شبا کجا می موندی؟
بازویم را چنگ می‌زند و محکم تکانم می دهد.
_خیال کردی چون افتادم زندان، هر غلطی دلت بخواد می تونی بکنی؟ منم نمی فهمم؟
نمی فهمم رفتارت عوض شده؟ لباس پوشیدنت… کلا سرتا پا یکی دیگه شدی!؟ قرطی شدی!
قلبم می شکند و تکه هایش از سینه تا گلویم می خلد.
_سر تا پاش داد می زد، چه نیت شومی پشت حرفاش داره! بدبخت عقده ی این کثافت کاریا رو دلت مونده بود آره؟
انگشتش را به نشانه تهدید جلوی چشمانم می گیرد.
_فقط خدا به دادت برسه دلان! اگه بفهمم دستش بهت خورده باشه…
فکم منقبض می شود. نمی گذارم؛ نه… دیگر نمی گذارم تحقیر شوم!
دادمی زنم:
_مامان!
مادربزرگ می آید و معترض می گوید:
_کُشتی بچه رو! حالا رئیسش اومده عیادت، بد کرده؟
اشکم در می آید. بازویم را از دست مادر بیرون می کشم و با چانه ای لرزان، می گویم:
_شما من رو اینجوری شناختی؟ فکر کردی یه هرزه بزرگ کردی؟
از جایم بلند می‌شوم و با حرص فریاد می زنم:
_من هر کاری کردم بخاطر شماها بوده! هر گندیم شدم از صدقه سری تصمیمای غیر منطقی و حق به جانب خودته!
اگه واسه یه بار به حرفم گوش می دادی و با خودخواهیت با طناب اون زنیکه نمی رفتی توی چاه، زندگی من به این بدبختی و تباهی کشیده نمی شد!
تو فقط بلدی با اشتباهاتت با ندونم کاریات گند بزنی به زندگی بچه هات و آخرشم طلبکاری!

خشم برخواسته از چشمانش سر تا پایم را می گیرد.
_از جلو چشمم گمشو دختره ی بی چشم و رو!
عمر و جوونیم رو پات ریختم. شب تا صبح سوزن زدم اینم دستمزد خوبیای من!
برو هر قبرستونی می خوای بری. برو و دیگم برنگرد!
نمی توانم جلوی خودم را بگیرم. با عصبانیت درحالیکه بارانی ام را می پوشم داد می زنم:
_میرم! فکر کردی زیر بار منت کاری که برام نکردی می مونم!؟
مادربزرگ سعی بر میانجیگری دارد.
_صلوات بفرستین. چتونه؟ مادر و دختر پریدین به هم!
کیفم را برمی دارم و در حالیکه به طرف در می روم خودم را لعنت می کنم که چرا به حرف های محمد گوش ندادم و فداکاری کردم!
مادربزرگ بند کیفم را می گیرد.
_آخه کجا می خوای بری مادر!؟ بیا برو لباسات رو عوض کن. یه آبی به سر و صورتت بزن، یکم آروم بشی.
مادرت صلاحت رو می خواد. حق داره والا.
دمل کهنه بعد از سالها سر باز می کند. پوزخند صدادارم را عمدا بلندتر می‌زنم:
_صلاح؟! کجای کاری مادرجون؟ مادر من، من رو نمی خواد چه برسه به صلاحم!
از اولم دلان بدبخت اضافه بود… مگه یادت رفته تا مدرسه ها تعطیل می شد زود من رو می نداخت اینجا تا آخر تابستون نمی گفت بچه م زنده س یا مرده!؟
مادر من فقط یه بچه داره اونم شایان جونشه.
جشن تولد همیشه مال شایان بود. جایزه ی شاگرد اولی… اولین خرید سال نویی… حتی وقتی براش کادوی روز مادر می‌گرفتم به خودش زحمت نمی داد بازش کنه ببینه توش چه کوفتیه؟
صدای گرفته ام را صاف می کنم و برای گفتن دردهایی که سینه ام را… ذره ذره ی وجودم را می سوزاند نفس کم می آورم.
_جالبه اگه یه بار یادم می‌رفت، کلی دعوا و تلافی می کرد که چرا برات مهم نبود؟!
من بچه ی اولشم اما همیشه آخر بودم. بغض می کنم.
_ای کاش بابام زنده بود!
لبم را گاز می گیرم. چانه ام می لرزد و به اولین قطرات اشک اجازه خودنمایی می دهم.
_اگر بابام زنده بود…
با دل شکسته نگاه از سرخی چشمان مادربزرگ می گیرم و بیرون می روم.

صورت خیس از اشکم را پاک می‌کنم اما بی فایده است این چشم ها خیال باریدن دارند.
بی هدف در خیابان ها می پلکم و از این خط مترو به آن خط مترو مسیر عوض می کنم.
هوا تاریک شده است. گرسنه و تشنه ام. آنقدر راه رفته ام که کف پاهایم به شدت می سوزد و رمقی در جانم نمانده است.
نمی دانم چرا اینجا آمده ام اما شاید تنها جایی که ذره ای برایم تره خرد کنند اینجا باشد.
جلوی در می ایستم و زنگ را می زنم.
” خدا کند خانه باشد. ”
علی گوشی به دست درحالیکه با تلفن حرف می زند را باز می‌کند.
لحظه ای مبهوت، سر تا پایم را از نظر می گذراند و اخم کوچکی میان دو ابرویش نقش می بندد و با سر اشاره می زند، داخل بروم.
***
برایم از بیرون غذا سفارش داده بشقاب را جلوی دستم می گذارد و خودش هم صندلی روبه رویم را پیش می کشد و آن طرف میز نهار خوری وسط آشپزخانه می نشیند.
زیر نگاه خیره اش تشکری زیر لبی می کنم.
_شما نمی خوری؟
_نه بخور تا غش نکردی!
با بی میلی چند قاشق فرو می دهم و کنار می کشم و نیم خیز می شوم تا بشقاب نیم خورده ام را داخل سینگ بگذارم.
_بشین!
سر به زیر می نشینم.
_خب؟
” خب یعنی منتظر است جواب پس دهم. ”
دستم را تکیه گاه پیشانی ام می کنم. چنگال را برمی دارم و همینطور که با غذایم بازی می کنم به آرامی می گویم:
_بخاطر امروز متاسفم!
_چی می گی؟ بلندتر بگو! نمی شنوم.
با شرمساری کمی بلندتر می گویم:
_متاسفم که امروز توی خونمون بهتون بی احترامی شد.
چنگال را از دستم می گیرد و کنار می گذارد. نگاهش می‌کنم.
_ با این حال و روز، از اون سر شهر کوبیدی اومدی اینجا که بگی متاسفی؟
دندانم به جان لب خشکیده ام می افتد. نگاهش تا لب هایم پایین کشیده می‌شود و به سرعت به چشمان مغمومم برمی گردد.
با کلافکی دستی روی چشم ها و چانه اش می کشد و بازدمش را پر صدا آزاد می کند.
_باشه قبول. غذات رو که خوردی. برگرد خونتون!
از پس زدنش یِکه می خورم.
_اما من… پس مدل شدنم چی میشه؟
بلند می شود و از یخچال ظرف میوه را برمی دارد و روی میز می گذارد.
_منتفیه. توی خونتونم گفتم وقتی مادرت راضی نیست پس نمی تونی با من بیای.
ته دلم خالی می شود.
_ولی من می خوام مدل بشم. اون همه سخت گیری… ورزشای سنگین… رژیمای…
همینطور که نارنگی را پوست می گیرد با جدیت میان حرفم می دود.
_یه نگاه به خودت بندازی می فهمی که اون سخت گیریا همچینم به ضررت تموم نشد!
بعدم مادلینگی عشق می خواد. علاقه می خواد. برای کسی خوبه که جونشم پاش میده! نه تو که هیچ کششی نداری.

احساس می کنم لبه ی پرتگاهم!
” تنها در خانه ی امیدم دارد به رویم بسته می شود. علی هم مرا نمی خواهد. ”
التماسش می کنم.
_یه فرصت دیگه بهم بدین! قول می دم منم تمام سعیم رو بکنم و علاقمند بشم.
قبل گذاشتن اولین پَر نارنگی در دهانش، چشمانش را باریک می کند.
_صبر کن ببینم! چی شد یکدفعه تب مادلینگ گرفتت؟! هوم؟
سرش را کج می کند و پوزخند می زند.
_نکنه با مادرت دعوا کردی و حالا…
بی رحمانه پوست لبم را به دندان می گیرم و دستانم را مشت می کنم.
_نه بچه جون. مدل شدن شوخی نیست تا تقی به توقی می خوره و هر کی از خونشون قهر می‌کنه، بیاد بگه می خوام مدل بشم!
می دونی دختر پسرای هم سن و سال تو چجوری خودشون رو به آب و آتیش می زنن و چه پولایی خرج می کنن تا من یه نیم نگاه بهشون بندازم؟
همینطور آلبوم عکسای باز برام می‌فرستن و حاضرن هر کاری بکنن تا پذیرفته بشن.
اینا عاشق واقعین. اینان که توی مادلینگی موفق می شن نه تو.
الانم پاشو برو خونتون که با یکی از همین دخترا قرار دارم و باید سریع به کارام برسم.
می شکنم. تحقیرم می کند.
” چه زود برایم جایگزین پیدا کرد! ”
احساس می کنم وزنه ای روی قفسه ی سینه ام سنگینی می کند.
” بس است! بیش از این خار و ذلیل نمی شوم. تا امروز التماسم را می کرد و حالا… ”
کیفم را برمی دارم و کارت بانکی ام را همراه کاغذ و خودکار بیرون می کشم.
چشمانش روی دستانم است. محال است اجازه ی لرزش به دستانم دهم. باید درمقابلش محکم جلوه کنم.
رمز کارت بانکی را می نویسم و به همراه کارت روی میز می گذارم.
_این تمام پولیه که به حسابم ریختین. بقیه شم با مادرم شبانه روز کار می کنیم و برمی گردونیم.
دهانش از حرکت می ایستد و ماتش می برد.
_ممنون بخاطر حمایتتون.

از جایم بلند می شوم و کیفم را روی شانه می اندازم.
_خداحافظ.
انقدر سریع خانه اش را ترک می کنم که فرصت هر عکس العملی رو ازش می گیرم.
نفس هایم تنگ است. دلم گریه می خواهد.
چقدر به درد نخور شده ام. کجا را دارم که بروم؟
آواره ی خیابان ها مستقیم راهم را می روم. مقصد، نامعلوم!
خیابان تقریبا خلوت است. از کنار زن و مرد جوانی می گذرم که دست در دست کنار هم قدم می زنند.
خنده هایشان حس حسادتم را برمی انگیزد. بنظر خوشبخت می آیند.
” پس سهم من چه می شود؟ چرا تمام انتخاب هایم بی ثمر از آب در می آیند؟
یعنی پیدا کردن جفت انقدر دشوار است؟ ”
به شاهین فکر می کنم. آه می کشم و می سوزم. دلتنگش می شوم. شاید ایرادی نداشته باشد یکبار صدایش را بشنوم.
گوشی ام را در دست می فشارم و با دو دلی انگشتم را نزدیک اسمش می برم و مکث می کنم.
از خود می پرسم با چه بهانه ای شماره را بگیرم؟
غرق در افکارم می شوم. ماشینی با سرعت از کنارم می گذرد و جلوتر متوقف می شود.
دنده عقب می گیرد و درست کنارم نگه می دارد و با چند تک بوق پشت سرهم سعی می کند توجهم را جلب کند.
نگاهش نمی کنم. اما وقتی می گوید:
_ببین من رو؟! با توأم!
با ناباوری سر می چرخانم و از دیدن مردی میانسال حالت تهوع می گیرم و با انزجار می گویم:
_گمشو پیری!
به آرامی ماشینش را کنارم می راند و قهقهه ای می زند.
_این پیرمرد کارای زیادی می تونه باهات بکنه عروسکم!
کنترلم را از دست می دهم و تمام عقده ام را سرش خالی می کنم. جیغ می کشم.
_میگم دست از سرم بردار عوضی!
گازش را می گیرد و با سرعت جت محو می شود.
بغضم می ترکد. گوشی را داخل کیفم می اندازم و همان جا کنار پیاده رو می نشینم و به تیر چراغ برق تکیه می دهم و از ته دل زار می زنم.
کیفم را بغل می گیرم و چنگ می زنم و صورتم را در آن پنهان می کنم.
حتی زنگ های ممتد گوشی ام برایم مهم نیست.
” بگذار هر که می خواهد باشد. مگر کسی هم مانده که مرا بخواهد؟! ”
انقدر گریه می کنم تا خالی می شوم و به آرامی چشمانم را می بندم.

طولی نمی کشد که آسمان هم به حالم می بارد و نم نم باران آغاز می شود.
چیزی به شانه ام می خورد.
_خانم! حالتون خوبه؟
با ترس از جا می پرم. سرم را بالا می گیرم. مردی جوان با قامتی متوسط در لباس فرم پلیس جلوی پایم ایستاده است.
نگاه نگرانم را به ماشین پلیس که یک سرنشین دارد و کمی آن طرف تر پارک شده می دوزم.
بی اختیار بلند می شوم. دستان یخ زده ام از سرما بی حس شده اند. می لرزم.
_آروم باشید طوری نیست! اینجا چیکار می کنید؟
باران با شدت بیشتری صورتم را هدف می گیرد و اشک هایم را می شوید.
سرتا پایم خیس می شوم. پلک های ملتهبم را بهم می زنم.
نمی دانم چه باید بگویم.
” همینم مانده که به عنوان دختر فراری پایم به پاسگاه باز شود. ”
با ترس دهان باز می کنم چیزی بگویم.
_مشکلی پیش اومده؟ من همسرشون هستم.
سر می چرخانم علی را می بینم که به طرفم می آید و توجه پلیس را جلب می کند.
قلبم آرام می گیرد. برای چندمین بار او را یک فرشته ی نجات خطاب می کنم.
نفس راحتی از سر آسودگی می کشم. همچون یک جنتلمن واقعی مانند همیشه لباس های شیک و مرتبی به تن دارد.
به پلیس خسته نباشید می گوید. پلیس نگاهی به من می اندازد. می پرسد:
_ایشون با شما نسبتی دارن؟
نگاهم به علی کشیده می شود. صورتش خیس و سرخ است و از دهانش بخار بیرون می آید.
اما آرامشی که از چشمانش متصاعد می شود، دلگرمم می کند.
به تایید سرتکان می دهم.
علی کنارم می آید و دست دور شانه ام می اندازد و با صدایی که احتمالا به گوش پلیس می رسد می گوید:
_بیا برگردیم خونه عزیزم. بخدا ارزشش رو نداره سر این چیزا دعوا کنیم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *