خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت هجده

رمان پرنسس/پارت هجده

می لرزم. سرد است. خیلی سرد! آب دهانم را با صدا قورت می دهم. علی بین من و محمد می ایستد و تشر می زند:
_محمد!
_تو حرف نزن!
الان است که ببر زخمی حمله کند. به خدا که از چشمانش خون می بارد!
علی بدون اینکه سمتم برگردد، می گوید:
_دلان؟ تو برو اتاقت!
پوزخند صدادار محمد تیر خلاص را می زند.
_اتاقش؟! آفرین!
قدمی دیگر جلو می آید. علی بازویش را می گیرد.
_کاریش ندارم. فقط می خوام باهاش حرف بزنم.
بغض می کنم و از پله ها بالا می روم.
” من فقط سعی کردم به خانواده ی مفلوکم کمک کنم. مادر مریضم را از آن زندان مخوف خلاص کنم. به زندگی آوارمان سر و سامان بدهم و از همه مهم تر پایم را از آتش عشق به شاهین بیرون بکشم. آتشی که شعله هایش از دامن به قلبم رسیده و جسم، روح و دلم را می سوزاند. کجای اینها خطاست؟! ”
روی تخت چمباتمه می زنم و به زیر پتو می خزم. بی فایده است؛ همچنان دندان هایم به هم می خورند.
ضربه ی آرامی به در می خورد و محمد داخل می آید و در را می بندد.
هراسان، از لای پتو نگاهش می کنم. با بی قراری قدم می زند و سر انجام لبه ی تخت، کنارم می نشیند.
_شهربانو برام تعریف کرد کلاریس چه بلایی سرت اورده.
خودم را بیشتر زیر پتو جمع می کنم.
_بخاطر شاهین بود، نه!؟ بخاطر شاهین به علی پناه اوردی. حدسم درسته؟
دستانم را مشت می کنم. از شنیدن اسم شاهین ته دلم تکانی می خورد و اشک از گوشه ی چشمم به شقیقه ام می رسد.
یک مرتبه پتو را می کشد و داد می زند:
_دِ… حرف بزن لعنتی!
تمام بدنم از جا می پرد! سر جا می نشینم و اشک ریزان می گویم:
_آره اونم یه دلیلش بود. اما تو هیچی نمی دونی.
دستانش را دو طرف صورتم می گذارد و با انگشت شستش اشک هایم را پاک می کند.
ملتماسانه می گوید:
_بگو؟ چی رو نمی دونم؟ ولی فقط نگو که از عشق به مادلینگ شدن و شهرت و دیده شدن اینجایی که باور نمی‌کنم! نگو که از ترس کلاریس از ویلا پا به فرار گذاشتی، که مسخره ست!
در چشمان خیسم چشم می دوزد.
_حالا بگو!؟
وقتی آرام است، زبانم باز می شود.
_بخاطر خانوادم.
اشک های سمجم را می زداید.
_خانوادت چی؟
لبم را به دندان می گیرم. حالا دیگر گفتنش چه دردی برایم دوا می کند؟ می دانم جز شرمساری نتیجه ای ندارد.
_دیگه هیچی!
_بخاطر هیچی می خوای بری توی باتلاق؟!
با گیجی نگاهش می کنم.
_می دونی مدل شدن جرمه؟ حبس داره؟ جریمه داره؟
با ناباوری سر تکان می دهم.
بازویم را می گیرد.
_می دونی اگه بگیرنت پدرت رو در میارن؟ اگه عکسات پخش بشه، روزگارت سیاه میشه؟! آبروت میره؟ هان؟ می دونی؟
با ترس لب می زنم:
_منکه کاری نکردم!

پوزخند می زند.
_کاری نکردی؟! پس اینجا چیکار می کنی؟
زبان خشکم را تکان می دهم.
_من تحت آموزشم.
_ازت عکس گرفته؟ آلبوم درست کرده؟
_نه هنوز.
صورتش را مماس بر صورتم نزدیک می آورد و خیره در چشمانم می گوید:
_هنوز دیر نشده. بیا بی خیال مادلینگ شو!
سرم را تکان می دهم.
_نمی تونم!
_چرا؟ چیزی امضا کردی؟
_قرار داد یکساله.
عصبی کف دستش را روی صورتش می کشد.
_آخه دختر، تو با کدوم عقل گند زدی به زندگیت؟!
احساس می کنم به یکباره زیر پایم خالی می شود.
_ ولی علی آقا گفت هیچی نمیشه. قرار شده با یه هویت جدید من رو ببره لندن.
رنگ صورتش به بنفش می زند!
_گوش کن! درسته علی آدم بدی نیست و قابل اعتماده ولی نمی ذارم پات رو از تهران بیرون بذاری؛ چه برسه به اینکه بری لندن یا هر جای دیگه و قاطی دنیای کثیف مد و مادلینگ بشی.
هراسان، حالا که تا آزادی مادرم فقط چند قدم مانده است؛ مچ دستش را چنگ می زنم.
_توروخدا دخالت نکن! من و علی آقا با هم قرارداد بستیم.
_چی می گی دلان؟ قرارداد باطله! چیزی که قانونی نیست، پیگرد قانونی نداره.
ولی اگه تو گیر بیفتی بین یک تا سه سال حبس داری! واست سوءپیشینه درست میشه!
دیگه جایگاهی توی جامعه نداری. بفهم دختر؛ اینا الکی نیست.
در اتاق باز می شود و علی در همان درگاه در، با خشم رو به محمد می غرد:
_چی میگی تو واسه خودت؟! واسه چی الکی حکم صادر می کنی؟ دلان نیاز به وکیل وصی نداره. اون خیلی وقته راهش رو انتخاب کرده و قرار نیست برگرده.
محمد از جایش بلند می شود و با صدای بلند می توپد:
_خیلی پستی علی! خودت خوب می دونی؛ مدل شدن یه دختر، با اون وضع افتضاح بیزینس تو، حکمش توی این مملکت چیه!
برمی گردد سمتم و می گوید:
_خوب گوشات رو باز کن دلان! اگه با طناب علی بری توی چاه؛ دیگه حتی پات رو نمی تونی بذاری توی ایران فهمیدی؟ حالا تصمیم با خودته.
گیج و دل آشوب به بحث و جنجال بین دو برادر زل می زنم.
” دیگر نمی دانم، چی درست است و چی غلط؟! فقط می دانم؛ تاب بازگشت مادرم به زندان را ندارم.
یادم می آید زمانی آرزو داشتم کاش به جای مادر مرا به زندان می بردند؛
پس نیازی به تامل و تصمیم گیری مجدد نیست! ”
علی با کنایه می گوید:
_آقای دکتر فکر کنم به اندازه کافی اینجا نسخه پیچیدی. وقتشه بری و این دختر رو راحت بذاری.
محمد آخرین نگاه را در چشمانم می اندازد و می رود.
” نگاهش دلم را متزلزل می کند. انگار التماس پشت چشمان معصومش قلبم را هدف گرفته و سعی دارد هر طور شده، نظرم را برگرداند! ”

با ذهنی داغون چشمانم را می بندم و دراز می کشم. طولی نمی کشد که از صدای بهم خوردن ظروف در سینی، می فهمم علی برایم صبحانه آورده است.
با اینکه دلم ضعف می رود ترجیح می دهم خودم را به خواب بزنم.
حس نوازش مژه های پرپشت و بلندم پلک هایم را می پراند و ناخودآگاه سرم را عقب می کشم و پتو را روی سرم می کشم.
با بدخلقی غر می زنم:
_راحتم بذارین! می خوام تنها باشم.
پوفی می کند و می گوید:
_می دونم نگرانی. اما قبلا هم بهت گفتم؛ اگر به حرفام گوش کنی، تا آخرش باهاتم. مواظبتم. من بهت قول دادم. مطمئن باش روی حرفم هستم.
چند دقیقه می گذرد. به آرامی کمی از گوشه ی پتو را کنار می زنم و سرک می کشم.
با علی چشم در چشم می شوم. چهار زانو روی زمین جلوی تختم نشسته و دستانش را پشتش تکیه گاه بدنش کرده. نگاهش سرد و خنثی ست.
_بهم اعتماد داری؟
” ثروت، قدرت و نفوذ این مرد به من ثابت شده است. شاید تا الان با وجود سخت گیری هایش، تنها به همین دلیل اینجا مانده ام! ”
سرم را به نشانه ی تایید بالا و پایین می کنم.
دستش را دراز می کند و لیوان آب پرتقال را سمتم می گیرد.
_باید یه چیزی بخوری.
نگاهم را از نارنجی خوش رنگ لیوان به چشمانش معطوف می کنم.
_اینم جزو آموزشه؟
لبخند محوی می زند. زیر بازویم را می گیرد و وادارم می کند نیم خیز شوم.
_فعلا آموزش رو بیخیال؛ مهم سلامتیته.
برایم ساندویچ سفیده ی تخم مرغ و سبزیجات به همراه آب میوه اورده. لیوان را از دستش می گیرم و می خندم.
_مطمئنی صبحانه رژیمی نیوردی؟
نوک بینی ام را فشار می دهد.
_چیزی که تو سرته، توی یخچال من پیدا نمیشه.
***
علی رغم میلم همان لباس و شلوار چرم مشکی را که از قرار هر دو کمی کوتاه هستند را می پوشم.
علی به طرز عجیبی در سِت کردن لباس ها باسلیقه است.
زیپ کنار نیم بوت چرم مشکی و فوق العاده شیک پاشنه نُه سانتی را بالا می کشم.
این چهارمین لباسی است که عوض می کنم. زیر نورهای تند پروژکتور پشتم را به دیوار سفید تکیه می دهم و زانوی راستم را خم می کنم.
طوریکه انتهای پاشنه ی تیز نیم بوت مماس بر دیوار می شود و متاسفانه کمی از ساق پاهای عریان سفید و خوش تراشم به منظره ی شکم نیمه برهنه ام اضافه می شود!
علی حالت دستان و سرم را تنظیم می کند و دوربین به دست از من دور می شود.
برای چندمین بار تاکید می کند:
_نگاهت خنثی، جذاب و به افق و دوردستا باشه!
با آنکه واقعا کلمه‌ای از حرف هایش سر در نمی آورم ولی سعی می‌کنم آنگونه که خواسته، عمل کنم.
پژواک هشدارهای محمد لحظه ای رهایم نمی کند!
” ولی اگه تو گیر بیفتی؛ بین یک تا سه سال حبس داری! ”
علی چند قدم نزدیک می آید و زاویه‌ ی دوربینش را کمی می چرخاند و در نهایت صدای فلش های ممتد و پشت سر هم سوهانی می شود و روانم را خط می اندازند!
دستانم سست و کرخت می شوند و بی اختیار تا نزدیک گوش هایم می روند.
علی از ژست جدیدم لبخند تحسین آمیزی می زند و چند عکس دیگر می گیرد.
انگشت شستش را به نشان اوکی نشان می دهد و از بند اسارت آزاد می شوم!
می داند چه حجم فشار روحی را متحمل هستم. جلو می آید و با ملایمت به آغوشم می کشد و موهای پریشانم را به نرمی می بوسد.
زیر گوشم نجوا می کند:
_دختر خوب! عالی بودی. تو یه فرشته ای. کارت حرف نداره!
از اینکه به جای شاهین میان بازوهای مردانه ی علی هستم بغض می کنم و خودم را عقب می کشم.

بدون نگاه در صورت علی نیم بوت ها را در می آورم و به اتاقم می روم.
به محض اینکه با خودم در آینه رخ به رخ می شوم، اشک هایم سرازیر می‌شوند.
نگاهم به پیراهن آبی کاربنی دکلته کوتاهی می افتد که گوشه ی تخت افتاده.
چقدر سر پوشیدن جوراب شلواری با علی چانه زدم تا راضی شد و حداقل نیمی از برهنگی هایم را پوشاندم.
هق هقم بلند می شود و به ماکسی طلایی رنگ کنارش پوزخند می زنم. زیپ کمر تا پشت گردنم را علی برایم بست. علی!
با نفرت لباس ها را از تنم در می آورم و روی تخت پرت می کنم.
شکسته ام! تبدیل شده ام به ذراتی که حتی قابل بند زدن نیستند.
دیگر اثری از دلان معصوم و محجوب به حیا، باقی نمانده. مُهر بردگی در بی بندوباری را خودم با دستان خودم بر پیشانی ام داغ گذاشته ام و حالا حالاها باید تقاصش را پس بدهم.
لباسهایم را می پوشم و گره ی روسری را محکم می بندم. به دنبال پناهگاهی دور از دنیای ظلم ها، شکنجه ها و تحقیرها؛
دور از همه ی آنهایی که مسبب رسیدنم به این نقطه، جایی که نمی خواهم نفس بکشم؛
فرار از جایی که نمی خواهم بیش از این لِه شوم و نمی خواهم دنیا شاهد غرق شدنِ این دلان باشد؛
چهار دست و پا کنان به زیر تختم روی سنگ های خنک کف زمین می خزم و جنین وار زانوهایم را در شکم جمع می کنم و اشک هایم روی زمین به هم می پیوندند.
صدایی می پیچد:
” هرزه! ”
پنجه هایم را مشت می کنم. نمی خواهم! من از این صدا متنفرم. هر کسی هست باید به دهانش بکوبم.
لب می زنم:
_من هرزه نیستم!
گوش هایم سوت می کشد و می شنوم که صدا فریاد می زند:
” تو یه هرزه ی تن فروشی! ”
مشت هایم سرم را نشانه می روند. تکرار می کنم:
_من تن فروش نیستم! من تن فروشی نکردم.

اشک، چشمانم را به شدت می سوزاند. پلک هایم را محکم می بندم.
هیچ فضایی برای کوچکترین حرکت نیست. نفس های به شماره افتاده ام هر لحظه تنگ تر می شود.
” اینم یه جور تن فروشیه. داری ازش پول درمیاری! ”
منبع صدای لعنتی از مغزم نشأت می گیرد. الان است که منفجر شود. سرم را میان دستان متزلزلم می فشارم.
_برو… برو گمشو!
داد می زنم:
_گمشو!
چانه ام محکم به زمین می خورد و درد در استخوان فکم می پیچد.
*
می سوزم.شعله هایی که زبانه می کشند و هر لحظه تن داغم را به مرز ذوب شدن، می برند!
با لب های خشک و ترکیده، ناله می کنم و برای قطره ای آب له له می زنم.
از صدای گوش خراش کشیده شدن جسمی روی زمین پلک های سنگینم تکان می خورند و علی را می بینم که تخت را روی زمین هول می دهد.
بدن سوزان و غرق در آبم را از زمین بلند می کند و روی تخت می گذارد.
_چه بلایی سر خودت اوردی دختر؟!
گره ی محکم روسری را باز می‌کند. ناگهان به طرز وحشتناکی بدنم مرتعش می شود. تا مغز استخوانم یخ بسته است.
پتو را تا زیر چانه ام بالا می کشد. اما از لرز و سرمایی که در جسمم نشسته، کاسته نمی شود!
صورت شاهین در نظرم می آید.
” منجی من باز هم به فریاد بی صدایم شتافته. مردِ من آمده! ”
با اینکه نایی برایم نمانده، دستم سمت صورت شیرین و دوست داشتنی اش می رود و اسمش روی لب هایم جاری می شود.
علی گوشش را به لبم می چسباند:
_نمی فهمم. بلندتر بگو!
چشم هایم بسته می شوند، اما همچنان کهربایی های شاهینم را می بینم. لبخند می زنم و دوباره نامش را می خوانم.
*
خنکای دستمال خیس روی پیشانی ام، حرارت تنم را می کشد.
زیر نور کم جان آباژور صورت خسته ی علی را تشخیص می دهم.
چند سرفه ی خشک و دردناک پشت سرهم گلوی ملتهبم را آزار می دهد.
صدایم شبیه جوجه خروس های روز اولی است.
_ساعت چنده؟
دلم برای لبخند پردرد علی کباب می شود.
_یه ربع به سه صبح!

انگشتانش میان تار به تار موهای به هم چسبیده ام می لغزند.
_برات سوپ درست کردم. می خوای یکم گرم کنم بخوری؟ نزدیک بیست و چهار ساعته چیزی نخوردی!
اصلا تعجب نمی کنم. چون هدفم چیز دیگری بود. از خودم خسته شده ام!
چهره ام در هم می رود و سرم را به نفی تکان می‌دهم.
_داری تنبیهم می کنی؟
پوزخند می زند:
_حق داری ازم متنفر باشی. خودخواهی من جون تورو به خطر انداخت. هیچوقت خودم رو نمی بخشم!
” بهتر است حداقل با خودم رو راست باشم. ”
_مجبور بودم اما انتخاب خودم بود.
انگشتش را روی ابروهایم می کشد.
_می دونی؛ چقدر دنبالت گشتم؟ از صدای هزیون گفتنت پیدات کردم. داشتی توی تب می سوختی. خیلی ترسیدم!
صدایش می لرزد.
_دلان؟ شاید باورت نشه اما نسبت بهت احساس مسئولیت می کنم. مثل احساس پدر به دخترش.
توی این گیر و دار خنده ام می‌گیرد.
_دختر!؟ مگه چند سالتونه؟
خودش هم می خندد.
_سی و هفت.
با همان حال خراب ابروهایم از تعجب بالا می روند و قبل از اینکه حرف روی لبم جاری شود سرفه ی دردناکی می زنم.
_شوخی می کنید! اصلا بهتون نمیاد!
بازهم لبخند مغرورانه ی معروفش را می‌زند.
_پس با این اختلاف سن، می تونم به فرزندی قبولت کنم.
برایم غیرقابل تصور است. چینی بر بینی ام می اندازم.
_خیلی مسخره س.
به آرامی لبخند از صورتش پاک می شود و به پوسته ی جدی اش باز می گردد.
_باید هرچه زودتر بریم لندن. احتمالا تا آخر این ماه.
یکدفعه صاف می نشینم.
_چی می گین؟ به این زودی؟ پس مامانم چی میشه؟
با خونسردی برای لحظه ی کوتاهی دستانش را دو طرف صورتم می گذارد.
_مادرت سه روز دیگه آزاد میشه.
ناباورانه با دهان نیمه باز سرم را تکان می دهم و هجوم یکباره ی اشک در چشمانم منقلبم می کند. گریه و خنده ام درهم شده اند.
_دروغ می گین!
می خندد. هم زمان شانه و ابرویی بالا می اندازد و نفس عمیقی می کشد و تنها می گوید:
_معامله، معامله س!
دیگر تلاشی برای کنترل اشک هایم نمی کنم. مدام زیر لب خداروشکر می گویم و با انگشتان لرزانم اشک های شوقم را کنار می زنم.
باورم نمی شود همه چیز درست می شود!
دلتنگی ها، غم ها، دوری ها و بی تابی ها تمام می شود!
مادر دوباره به خانه باز می گردد! آرزوی من و شایان به تحقق می پیوندد.
دیگر بی کس و تنها نیستیم! وقتی مادر می آید، یعنی شادی می آید شاید بیشتر از خودم بخاطر شایان خوشحالم اما مادر که می آید یعنی چراغ خانه روشن می شود!
یعنی از عطر غذای گرم پیچیده، در خانه دلت مالش می رود و باز هم هر صبح صدای چرخ خیاطی اش از خواب بی خوابت می کند!

علی جعبه ی دستمال کاغذی را سمتم می گیرد. چند برگ بیرون می کشم و در حالیکه بینی ام را پاک می کنم، نگاهم علی را دنبال می کند که از اتاق خارج می شود.
*
درها باز می شود. من و شایان به آغوش پر مهر مادرانه ای پر می کشیم که به ناحق، روزها در آرزویش سوخته ایم.
مادری که ظرف این شش ماه، قدر شش سال پیر و خموده و بیمار شده است.
هر سه اشک می ریزیم. زبان من بند آمده و این مادر است که قربان صدقه ی ما می رود و بوسه بر سر و صورتمان می گذارد و خدا را شکر می گوید.
شایان سفت و سخت به مادر می چسبد و حاضر نیست یک لحظه هم رهایش کند.
انگار او هم می ترسد این همه آرامش و شادی از بازگشت مادر، خواب باشد.
و این من هستم که مدام نگاهم را می دزدم تا نکند دیگر تا ابد پایمان به مخوف ترین کابوس زندگیمان کشیده شود.
بالاخره وقتی کمی آرام می گیریم سوار تاکسی منتظر، جلوی در زندان می شویم.
*
از نجواهای زیر لب دعاهای مادر به آرامی هوشیار می شوم و از لای پلک های نیمه بازم نگاهش می کنم.
شایان کمی آن طرف تر معصومانه خوابیده است.
دیشب من و شایان در آغوش مادر خود را جای دادیم و کنار هم خوابیدیم.
هوا گرگ و میش است. مادر با چادر نماز سفید گلدارش همچون فرشته ای، پای سجاده اش نشسته است.
پتو را کنار می زنم و هنوز هم باورش برایم سخت است که بالاخره هر سه زیر یک سقف شب را صبح کرده ایم.
پاورچین پاورچین نزدیک مادر می شوم. گونه اش را می بوسم.
لبخند می‌زند. عطر ناب چادرش را می بویم و به آرامی سرم را روی زانویش می گذارم.
در جستجو هستم. گرمای وجودش را می طلبم. حقم را می خواهم.
بدنبال مهر مادری اش هستم. چیزی که خیلی وقت است رنگش را از خاطر برده ام.
دیدن چهره ی رنگ پریده و بیمارگونه اش زیر نور کم جان دیوار کوب دلم را به درد می آورد.
_برای کی دعا می کنی؟
مادر موهای ریخته روی صورتم را پشت گوشم می زند.
انگشتانش نوازش وار روی سر و گونه ام می لغزد.
_برای اون آدم خَیِری که من رو آزاد کرد. خدا خیرش بده!
دیگه شب و روز دعاش می کنم. کاش می دونستم کیه؟ یه اسمی، آدرسی، چیزی، ازش داشتم.
می رفتیم دست بوسی. به خدا که همچین آدمای دست به خیری کم پیدا می شن!
در دل آه می‌کشم.
” ریشه هایم رو به پوسیدن است! روحم دارد، فرسوده می شود و عفونت، قلبم را از چیزی که انتظارش را می کشد، همچون خوره ای فرا گرفته است! ”
بغض گلویم را چنگ می‌زند.
” بیچاره مادر! نمی داند من بر سر آزادی اش خودم را معامله کرده ام.
بله من یک قربانی ام. قربانی تاوان اعتماد مادر به یک غریبه با ظاهری فریبنده. اعتمادی بی جا.
هنوز هم پیش خود، مادر را ملامت می کنم که اگر ضامن آن زن شیطان صفت نشده بود، سرنوشت من این چنین سیاه و به بی راهه کشیده نمی شد.
من از ترس بیماری اش تن به این ذلت و خواری دادم و خود را فدای خانواده ام کردم چون می دانستم، هیچ یک در این شرایط دوام نمی آوردیم.
این بازی یک قربانی دارد اما نمی گذارم آن شخص، مادر باشد. ”
اشک هایم چادر مادر را تر می کند.
_چی شد؟ چرا گریه میکنی؟
سرم را از روی پایش برمی دارم و کمی فاصله می گیرم.
نمی دانم چقدر موفق می شوم تا خوب بنظر بیایم اما بی شک اگر در صورتم دقیق شود زهرخندم مرا لو خواهد داد.
به تندی انگشت پای چشمان نم دارم می کشم.
_هیچی فقط دلم برات تنگ شده بود. خوشحالم برگشتی.
مادربزرگ چادرش را زیر بغل زده و از حیاط می آید.
درحالیکه آستین های جمع شده اش را تا مچ پایین می کشد، زیر لب اذان گویان سمت ما قدم بر می دارد.
صورتش را می بوسم و کمکش می کنم دکمه ی سر آستیش را ببندد و مثل همیشه از سر دلسوزی سرزنشش می کنم:
_مادرجون باز که رفتی حیاط وضو گرفتی! آخه چند بار بگم این وقت صبح هوا سرده خدایی نکرده سرما می خوری.
چه مظلوم و مهربان لبخند می زند و آخرین کلام اذان را از ته دل ادا می کند. آنقدر که دهانم بسته می شود.
_قربونت برم من! نوه م حواسش هست. مواظبمه.
نفسم از عشقش لبریز می شود. چادرش را روی سرش می اندازم و سجاده اش را پهن می کنم و صورتش را محکم تر می بوسم.
_برای منم دعا کنیا!

” ماتم دارم چطور موضوع رفتنم را برای مادر بگویم. فرصت کمی دارم و از الان غم دوری از عزیزانم سینه ام را فراگرفته.
از طرفی، از دلتنگی برای شاهینم، مرد چشم کهربایی ام می سوزم.
بارها قلبم خودش را به در و دیوار کوبید و اغفالم کرد تا برای آخرین بار به حوالی شرکت بروم و از دور نظاره اش کنم.
اما عقلم دست و پایم را بسته است و سرکوبم می کند تا بیش از این تحقیر نشوم و به بیراهه نروم. تا پایم را از زندگی یک مرد متاهل بیرون بکشم.
من برای فراموش کردن عشق به شاهین تلاش کردم اما واقعیت این است که لحظه ای چهره اش از جلو چشمانم، یادش از ذهنم، عطرش از نفس هایم و عشقش از ذره ذره وجودم بیرون نمی رود! ”
سینی چای را کنار سفره می‌گذارم و بین مادر و مادربزرگ می نشینم.
شایان با عجله صبحانه اش را می خورد. دفتر کتاب هایش را در کیف می چپاند و لقمه ی آخر را به ضرب چای شیرین قورت می دهد که به سرفه می افتد.
نگاه مادر نگران می شود و به آرامی چند ضربه به پشت شایان می زند.
_یواش تر بچه جون! مگه مجبوری؟
مادربزرگ با مهربانی دستی بر سر شایان می کشد و می گوید:
_پسرم شیرشاهه. فقط یه کم عجوله!
شایان کمی دیگر از چای را سر می کشد و نفس می گیرد.
_دیرم شده.
خداحافظی می‌کند. کیفش را بر می‌دارد و شتابان از در بیرون می زند.
اما من همچنان در فکر مقدمه چینی برای گفتن چیزی که بخاطرش ذهنم را مشغول کرده مسکوتم.
ظاهرم آرام اما درونم وِلوِله و آشوبی نفس گیر بر پاست!
مادر می خواهد سفره را جمع کند. مانعش می شوم.
_مامان جون شما نمی خواد به چیزی دست بزنی. خودم جمع می‌کنم.
نگاه کنایه آمیزی در چشمانم می اندازد:
_چی شده مهربون شدی؟!
حرصم می گیرد اما تنها لبخند می زنم و رختخوابش را گوشه ای پهن می کنم و درحالیکه وادارش می‌کنم دراز بکشد، می گویم:
_شما فقط باید استراحت کنید.
به خود نهیب می زنم ” مادر است دیگر! چیز جدیدی نیست! ”
دلش راضی نیست اما انقدر ضعیف شده که دست از مقاومت برمی دارد و زیر پتو می خزد.
_آخه نمیشه که بیکار روزا رو شب کنم. بالاخره باید خیاطی رو راه بندازم. بفکر اجاره کردن خونه باشم.
مادربزرگ در حالیکه با دستمال پارچه ای سفره را تمیز می کند، زودتر از من جواب می دهد:
_کجا می خوای بری؟ منکه میگم همین جا بمونین! درسته دو تا اتاق برامون کوچیکه، عوضش تا یه مدت از اجاره خونه راحتی.
_نمیشه مادر! توی این یه وجب جا نمی تونم خیاطی کنم. بعدم شب تا صبح صدای چرخکاری نمی ذاره بخوابی.
به مادربزرگ‌ بر می خورد. چهره اش درهم می شود. با بدخلقی، زیر لب غرغرکنان به آشپزخانه می رود.
نزدیک ظهر است. شاید فرصت مناسبی باشد. کنار مادر می نشینم و دستش را می گیرم.
بیدار است. نمی دانم چطور قانعش کنم. دهان باز می کنم تا سر صحبت را باز کنم و درباره خانه ای که علی برایمان مهیا کرده است بگویم.
تا از کار جدیدم…
از رفتنم برایش بگویم.
تا از…
واقعیت ها برایش بگویم.

_مامان؟
_جانِ مادر عزیزم؟
باورم نمی شود انقدر نرم شده! لحنش کار را سخت تر می کند.
_باید یه چیزی رو بهتون بگم. ولی قبلش…
صدای زنگ گوشی ام تمرکزم را بهم می ریزد.
_صدای گوشیته. برو جواب بده تا قطع نشده!
به اتاق می روم.
_سلام علی آقا.
صدای سرحالش در گوشی می پیچد.
_سلام. پلاک خونه ی مادربزرگت چند بود؟
متعجب تا می خواهم چیزی بگویم. با لحن موفقیت آمیزی خودش زودتر می گوید:
_آهان… ایناهاش، پیدا کردم.
” وای نه! ”
بند دلم پاره می شود! به تته پته می افتم.
_مگه شما اینجا اومدین؟
صدای کشیدن ترمز دستی ماشینش را می شنوم.
_آره. بدو بیا در رو باز کن!
” اینجا چکار دارد؟ نکند همه چیز را کف دست مادر بگذارد! وای… بدبخت می شوم! اگر مادر موضوع مادلینگ شدنم را از زبان علی بفهمد دیگر اسمم را نمی آورد! نباید پایش به داخل برسد. ”
دست و پایم را گم می کنم. سریع چادر را از جالباسی سه کنج دیوار برمی دارم و روی سرم می اندازم.
هنوز به در نرسیده، مادر صدایم می زند:
_کجا می ری؟
لال می شوم. برمی گردم و نگاهش می کنم.
صدای زنگ در که بلند می شود. افت یکباره ی فشار خونم را به وضوح احساس می کنم.
با لکنت می گویم:
_در… در می زنن. صدای زنگ دوم، ضربان قلبم را تا آخرین حد ممکن بالا می برد.
هول می شوم. می خواهم از پله های زیرزمینی بالا بروم. ناگهان پایم سُر می خورد و زانویم بطور دردناکی به لبه ی پله کشیده می شود و آخم به هوا می رود.
_یواش! برو کنار، خودم الان می رم در رو باز می کنم.
صدای مادربزرگ از آشپزخانه بلند می شود.
_یکی تون بره در رو باز کنه. دلان!؟
نگاهم به مادر می افتد که از جایش بلند شده است. سریع خودم را جمع و جور می کنم.
_نه خودم می رم. شما برو بخواب!
قبل از اینکه حرفی بزند. از حیاط بزرگ و قدیمی خودم را به در می رسانم و همین که در را باز می‌کنم علی را می بینم که دستش تا نزدیک زنگ، در هوا بی حرکت مانده است.
” احتمالا کمر بسته پاشنه ی در را از جا بِکَنَد.”
_سلام.
نگاهی به سر تا پایم می اندازد.
_سلام. چرا در رو باز نمی کنی؟! فکر کردم اشتباه اومدم.
دسته گل بزرگی در دست دارد. از دیدنش آه از نهادم بلند می شود.

” معلوم می شود به چه نیتی آمده است. ”
_نمی خوای که تا شب دم در نگهم داری؟
نگاهم به زن همسایه ی روبرو می افتد که تا گردن از پنجره بیرون آمده و نگاهمان می کند.
بالاجبار از روی بی میلی تعارفش می کنم.
دسته گل را دستم می دهد و در حالیکه وارد می شود می گوید:
_نگران نباش. قرار نیست اتفاق بدی بیفته. اومدم کارت رو راحت کنم.
مستأصل نامش را می خوانم.
_علی آقا؟!
با آرامش نگاهش روی چادر سفید گل دارم می چرخد. ترس را از چشمانم می خواند.
_چقدرش رو به مادرت گفتی؟
مغموم سر تکان می دهم.
_هیچی.
_خوبه. پس بسپارش به من!
دوباره با پریشانی صدایش می زنم. کت اسپرتش را کنار زده و دست در جیب شلوارش، بر می گردد و با خنده ی نصفه نیمه ای ابرو بالا می اندازد و شوخ طبعی اش گل می کند.
_چیه امروز علی آقا… علی آقا افتاده دهنت؟ یه روز همدیگر رو ندیدیما!
” کوفت! ای بی جنبه! من حرص می خورم و او… ”
با جدیت می گویم:
_نخیر! فقط حواستون به قلب مامانم باشه! می دونین که حالش…
_بله می دونم. واسه همین اومدم خودم کارا رو، رو به راه کنم. البته اگه شما ما رو تو خونه راه بدین.
خجالت زده بفرما می زنم و خودم جلوتر می روم.
***
” چای سبز هل دار! ”
نوشیدنی مورد علاقه علی را در استکان دسته دار نونوارتری می ریزم و در بهترین سینی موجود، مخصوص پذیرایی از مهمان می گذارم و به هال دوازده متری می روم.
مادر و مادربزرگ روبه‌روی علی نشسته اند. خم می شوم و سینی چای را جلوی علی می گیرم.
شک ندارم که چهره ی علی از عطر هل رنگ لبخند گرفته است.
بدون نگاه به صورتم تشکر می کند و استکان را در بشقاب میوه خوری کنارش می گذارد و به پشتی تکیه می دهد.
_دلان؟ مادر قندون یادت رفت بیاری!
سر می چرخانم و رو به مادر می گویم:
_علی آقا…
زبانم قفل می شود!
” آخر کدام کارمندی رئیسش را با نام کوچک خطاب می کند؟! ”
بالا رفتن یکباره ی ابروهای مادر و اخم و نگاه خیره و عبوسش، صورتم را داغ می کند.
می دانم رنگم پریده است. با صدای ضعیفی باقی جمله ام را تمام می کنم:
_قند نمی خورن.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *