خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت هشت

رمان پرنسس/پارت هشت

خودم را به محمد می رسانم و پشت سرش وارد اتاق شاهین می‌شوم. نگاه شاهین بین من و محمد می‌چرخد. درحالیکه چشم از محمد برنمی دارد، شمرده می‌گوید:
_دلان!؟… لطفا چند لحظه بیرون باش … با محمد کار دارم.
ناگهان ته دلم خالی می‌شود.
” تازه دو روز است، شاهین نسبت به من ملاطفه بخرج داده است. اگر در ذهنش نسبت به من و محمد بدگمان شود، آنوقت محمد پوریای دوم می شود؛ دوباره روز از نو روزی از نو! ”
لحظه ای با محمد چشم در چشم می‌شوم. نگاهم را می خواند. لبخند بی جانی می‌زند و نامحسوس سرش را تکان می‌دهد، که جای نگرانی نیست.
چند دقیقه ای می‌گذرد، وسوسه می‌شوم، فال گوش بایستم. چند قدم عقب و جلو می‌روم. همین‌که نزدیک در می‌رسم، به یکباره در باز می‌شود و محمد با عصبانیت بیرون می آید و بی اعتنا به من با سرعت سمت پله ها می‌رود.
قلبم در گلویم بی‌قرار و پرتلاطم می‌زند. عرقی سرد بر پیشانی ام راه می‌گیرد و از کنار شقیقه ام تاب می‌خورد.
” آروم! تو کاری نکردی که بخاطرش بازخواست بشی! شاهین قول داده تا یکسال نگهت می داره، اخراج نمیشی! ”
آه از نهادم بلند می‌شود؛ ” دلداری دادن های الکی بس است. ”
وحشت پیش بینی رفتار شاهین خوره می‌شود و دندان هایش را در مغزم فرو می‌کند. _اینجایی؟ پس چرا هر چی صدات می‌زنم، جواب نمیدی؟
شاهین کنار چارچوب در اتاقش ایستاده است. جرأت نگاه در کهربایی ها را ندارم. سر به زیر با زور پاهایم را از زمین می کَنم. از جلو در کنار می‌رود و منتظر می شود، داخل بروم. خودم را برای هر برخوردی آماده کرده ام.
_بدو که خیلی کار دارم. می‌خواهم، روی یکی از تک صندلی های روبروی میز تحریر بزرگ قهوه ای سوخته بنشینم. _اونجا نه! اینجا! برزخ درونم یک لحظه هم رهایم نمی کند. به جای چانه زدن، گوش به فرمان پشت میز می‌روم و روی صندلی کنار خودش می‌نشینم. تیر خلاص را می‌زند. از کشوی میز پاکتی سفید بیرون می آورد و روی میز سمت من هول می‌دهد. میخ پاکت، خودم را می‌بازم. “می‌خواهد تسویه حساب کند! ”
_چرا معطلی؟ بَرش دار دیگه. ” باید التماسش کنم، قبل از اینکه ناعادلانه مجازاتم کند. ”
_آقای دکتر من… باور کنید؛ اصلا اینجوری که شما فکر می‌کنید، نیست! یعنی خب راستش … ” چطور باید از حقم دفاع کنم؟ از بی سرزبانی خودم حرصم می‌گیرد. از عهده یک توضیح ساده برنمی آیم. ” _چی می خوای بگی؟ این حقوق ده روز ماه گذشتت به اضافه پاداشی که قولش رو داده بودم. محتاطانه در چشمان گرگی اش چشم می دوزم. خوش اخلاق است. از ملاحت لبخندش، آرامش به ذره ذره تنم سرازیر می‌شود. آنهمه ملالت و خودخوری بی دلیل بود.
_خوب اومد یا بد؟ هوشیار می شوم. سرم را به نشانه نامفهومیِ کلامش، تکان می‌دهم. _هان؟ از حرکات مضحکانه ام خنده ای بلند سر می‌دهد.
_استخاره ای که گرفتی رو میگم! آخه یه ساعته زل زدی، توی صورتم که تصمیم بگیری، پول رو برداری یا نه. کاش همیشه همینطور شوخ طبع بماند. نگاهی به داخل پاکت می اندازم. ابروهایم بالا می‌رود. _ولی اینکه خیلی زیاد! نشنیده می‌گیرد و خودش را مشغول اسناد جلوی دستش نشان می‌دهد. _خب… بریم سر کار …

لپ تاپ را جلویم می‌کشد. توجیهم می‌کند که چه کاری باید انجام دهم. _اوکی؟ متوجه شدی؟ بابت مبلغ پاداشم قند در دلم آب شده است.
” اولین حقوقم! کاش می شد؛ فردا را مرخصی بگیرم، حتی برای چند ساعت. ” تمرکز ندارم! با کم رویی بریده بریده می گویم: _میشه قسمت آخرش رو … یکبار دیگه … تکرار کنید؟ ببخشید حواسم نبود. نگاهش را در صورتم می چرخاند. دقیق، متفکرانه! برایم توضیح می دهد. همه را! از نو! کار کردن کنار شاهین پخته ات می‌کند. لذت و مسرت ملموسی دارد. _دلان؟ شماره سند را یادداشت می‌کنم. _بله آقای دکتر؟ با سرانگشت شست و سبابه اش چشمانش را می مالد و روی چرخ های گردان صندلی اش سمتم می‌چرخد. _نمی خوای کارآموزیت رو تموم کنی؟ هنوز نصفش مونده ها! نکنه می خوای، تا آخر عمرت پرستار سرخونه بمونی! مات و حیران می‌شوم. خودکار در دستم می خشکد.
” یعنی تا این حد زندگی و آینده من برایش مهم شده است؟ ” _شما که می دونید، فعلا شرایطش رو ندارم. بعدم دیگه چه فرقی می کنه؟ منکه دیگه دانشگاه نمی رم. از جایش بلند می‌شود، زونکن آبی رنگ را از کمد کنار میز بیرون می‌کشد. همینطور که شماره اسناد را چک و برگه مورد نظرش را بررسی می‌کند، می گوید: _بنظر من آدم هرکاری اراده کنه، می‌تونه، انجام بده. فقط کافیه بخوای. اگه زرنگ باشی، می تونی کارآموزیت رو همین ساعتای بیکاری بین روزت بگذرونی. تو با این استعدادت توی حسابداری چرا هنوز فوق دیپلمت رو نگرفتی؟ چقدر دیگه مونده؟
_دوازده واحد!
به پشتی صندلی اش تکیه می‌دهد و مستقیم نگاهم می‌کند.
_باید زودتر از اینا تمومش می‌کردی. چرا اینقدر طول کشیده؟ مگه نگفتی بیست و یک سالته؟
لبهایم را روی هم می فشارم.
_خب راستش برام مهم بود، حتما دانشگاه دولتی و تهران قبول بشم، چون نمی خواستم، از مامانم دور باشم؛ واسه همین چند سال پشت کنکور موندم. خودش را به جلو می‌کشد و آرنجهایش را روی میز می‌گذارد. _الانم که از مادرت دوری! شوکه خیره اش می‌شوم! زهر کلامش به عمق قلبم نفوذ می‌کند و بهم می‌ریزم. به سختی خودم را کنترل می‌کنم! نمی‌خواهم، اشکهایم را ببیند. نگاهم را می دزدم و سرم را پایین می گیرم.
پنداری متوجه حال خرابم می‌شود. لپ تاپ را می‌بندد. از پشت میز تحریر گمگشته زیر خروارها کاغذ و سند بلند می‌شود. در حالیکه سمت در می‌رود می‌گوید:
_واسه امشب دیگه کافیه، می رم بخوابم. تو هم پاشو برو بخواب که از فردا کارآموزیت شروع میشه.
با بسته شدن در نفس حبس شده ام را بیرون و اجازه می‌دهم، اشکهایم سرازیر شوند.

با کمک آبجی میمنت، بهجت خانم را روی ویلچر می گذاریم.
” امروز جمعه است. شش روز از رفتن شهربانو گذشته است و هنوز از او خبری نیست. ” شاهین، نگین و همسرش در اتاق غذاخوری دور میز منتظر بهجت خانم نشسته اند. فائزه صندلی کنار شاهین را بیرون می‌کشد و چند صندلی کناری را جابجا می‌کند، تا جا برای ویلچر باز شود.
” میز صبحانه با سلیقه و بطور مفصل چیده شده است. آب دهانم راه می افتد و دلم ضعف می‌رود. برای هرکس جداگانه نان تست شده و سنگگ دو رو خشخاشی، چند مدل مربا و کره عسل و املت به اضافه چای و قهوه و شیر گذاشته شده اند. زیتون سیاه هم هست، اما چه فایده که صبحانه بهجت خانم عصاره گوشت و سبزیجات بخارپز بی نمک است! ” موقع نشستن، با وحید چشم در چشم می‌شوم.
” چهره مردانه معمولی دارد. پوست گندمی و موهای قهوه ای تیره، هیکلش کمی ریزتر از شاهین اما به شدت خوش لباس و خوش تیپ است. ”
به سرعت نگاهم را می دزدم و قاشق لبه طلایی را برمی دارم و مشغول غذا دادن، به بهجت خانم می‌شوم. زیرچشمی نیم نگاهی به شاهین می اندازم.
” تی شرت سورمه ای مارکدارش عضلات سینه اش را به رخ می‌کشد. آستینهای کوتاهش چنان دور بازویش را چسبیده است که برجستگی رگهای محصور شده از بالا تا پایین ساق دستش را از همین فاصله می توان، دید. ”
از این همه توجه خودم، احساس بدی پیدا می کنم. _بسه دیگه نمی خورم. دستمال ابریشمی سفید را برمی دارم و دور دهان بهجت خانم را پاک می‌کنم. از جایم بلند می‌شوم و پشت ویلچر می ایستم. _حالا چه عجله ای دختر جون؟ بشین! صبحونت رو بخور، بعد می ریم. با صدایی ضعیف تشکر می‌کنم. _ممنون. بعدا تو آشپزخونه می خورم. بلافاصله شاهین گلویش را صاف می‌کند و در حالیکه دستمال را دور لبش می‌کشد، آمرانه می‌گوید: _بشین!

بی اختیار مردمک هایم سمتش می‌چرخد. بی‌خیال لیوان شیر را برمی دارد. با صدایی بلند فائزه را صدا می‌زند. به نگین نگاه می‌کنم، لبخند مهربان و دوستانه ای می‌زند و اشاره می‌کند، بنشینم. درجوابش لبخندی بی جان تحویلش می‌دهم و بی حرف سرجایم برمی گردم. فائزه عین برق حاضر می‌شود. _بله آقا؟ _برای دلان صبحونه بیار!
دقایقی بعد فائزه با سینی پر پیمانی می آید و همینطور که یکی یکی ظرفهارا با دقت جلوی دستم روی میز می چیند، زمزمه وار ازش تشکر می‌کنم. چهره اش درهم است! حتی نگاهم نمی‌کند. دلم می‌گیرد! ” نمی خواهم؛ از من برنجد. ”
بزور چند لقمه از گلویم پایین می‌رود.” فکر می‌کنم، چگونه از دلش درآورم؟ ” سامیار از پله ها با دو پایین و مستقیم سمتم می آید و از بازویم آویزان می‌شود. بچه شیرین و دوست داشتنی است. تازه چند روزی ست، با هم جور شدیم. کراواتی بزرگ و مردانه در دستش دارد. شرط می‌بندم؛ از کمد لباسهای پدرش کش رفته باشد!
_این رو برام می بندی؟
نگین سرزنش گرانه نگاهش می‌کند و تشر می‌زند:
_سامیار! دلان داره صبحانه می‌خوره؛ اذیتش نکن! فورا بیا اینجا! لبهای کوچکش را کج می‌کند و ملتمسانه نگاهم می‌کند. دلم نمی آید، دل کوچکش را بشکنم. لبخندی می‌زنم، می‌گویم: _اشکالی نداره! اگه اجازه بدین براش ببندم.
کراوات را با دقت دور یقه اش می‌بندم. از خوشحالی بالا پایین می‌پرد و بعنوان تشکر چنان محکم گونه ام رامی‌بوسدکه دردم می آید. برای بهجت خانم شیرین زبانی می‌کند و از خانم معلم خوشگل و مهربانش تعریف می‌کند و همه را به خنده وامی دارد.
پادرد بدجوری امان بهجت خانم را بریده است. کنار تخت می نشینم کمی برایش ماساژ می‌دهم.
_فایده نداره دخترجون؛ برو کیسه آب گرم رو بیار، شاید بهتر بشم.
_چشم الان میارم.

همین که به آشپزخانه می رسم، صدای شکستن چیزی از اتاق غذاخوری توجهم را جلب می‌کند! از کنار در، داخل اتاق غذاخوری را نگاه می‌کنم. _ای احمق دست و پا چلفتی! ببین با لباسم چیکار کردی!
کلاریس با عصبانیت سر فائزه جیغ می کشد!
_ببخشید خانم. غلط کردم! الان پاکش می‌کنم!
دستمال به دست به جان لباس کلاریس می افتد.
_دستای کثیفت رو بکش و از جلو چشم گم شو!
بعد درحالیکه به وضوح فحش می‌دهد و غرغر می‌کند، از جایش بلند می‌شود و از پله ها بالا می‌رود. فائزه هق هق می‌کند و به آرامی اشک می‌ریزد! دلسوزانه به کمکش می‌روم. با حرص دستم را پس می‌زند!
_لازم نکرده! نمی خوام، بهم کمک کنی! همش تقصیر تو!
با چشمهای گشاد نگاهش می‌کنم. ” تقصیر من؟! ”
آب بینی اش را بالا می کشد و روی زانو می‌نشیند و خرده های شیشه را از روی زمین جمع می‌کند. با حرص و انزجار زیر لب حرفهای دلش را می‌زند.
_فکر کردی، نمی دونم؛ می خوای، جای من رو بگیری؟ دختره یِ خود شیرین! ” عصبانی است. تحقیر شده است. حالش را می فهمم، اما حق ندارد افتراء بزند! ”
_من؟! داری اشتباه می کنی، باور کن اینجوری که …
_دروغ نگو، هرزه ی بی آبرو! فکر کردی، ندیدمت، برای آقا شبا قهوه درست می کنی و میری، توی اتاقش باهاش می خوابی؟!
مخم سوت می کشد! چنان ماتم می برد که به یکباره خون در رگ هایم منجمد می شود و لرزه به اندامم می افتد!
” فهمیدم؛ از کجا می سوزد! ” _ حرف دهنت رو بفهم، داری، چی میگی! وگرنه خودم کاری می‌کنم که… چنان سمتم خیز برمی دارد؛ که بی اختیار از ترس یک قدم عقب می روم! _وگرنه چیکار می‌کنی، هان؟ من رو می زنی؟ خب بزن دیگه! بیا بزن! مچ دستانم را محکم چنگ زد و به سر و صورت خودش کوبید! _بزن! بزن دیگه! چرا وایسادی؟ خشکم می زند! همین طور به رفتار غیر عادی و شوکه کننده اش ادامه می دهد، که یکدفعه صدای شاهین از پشت سرمان می آید. با صدای دورگه از عصبانیت می غرد: _اینجا چه خبره؟ فائزه با دیدن شاهین شروع می کند، به ناله و شیون و ملتمسانه با گریه می گوید: _نزن! نزن! ببخشید! بعد خودش را عقب می کشد و طوریکه انگار از من کتک خورده باشد، متوحش می گوید: _بخدا من فقط می خواستم، به دلان کمک کنم. اما اون من رو… دهانم باز می ماند! _داره، دروغ میگه، آقای دکتر! ” باورم نمی شود، اینقدر راحت نقش بازی می کند و دروغ می گوید! ” شاهین با کلافگی داد می زند: _ساکت باشین! با هر دوتونم!

با اخم بدون اینکه نگاهم کند، می گوید: _دلان برو توی اتاقت! و رو به فائزه با لحنی خشن می گوید: _تو هم بیا بالا اتاقم! فائزه همینطور که از کنارم رد می شود و پشت سر شاهین می رود، لبخند حرص دربیاری، گوشه لبش می نشاند و تنه ی محکمی می زند و رد می شود. فقط دستم را جلوی دهانم می گذارم، تا صدای گریه ام بیش از این شادش نکند و حقارتم دو چندان نشود!
” چه کاری از من ساخته است!؟ دستم به هیچ جا بند نیست! این بار؛ اخراجم صد در صد است! کاش حداقل شهربانو اینجا بود و کمکم می کرد! ”
به اتاق بهجت خانم می روم و گوشه ای می نشینم، زانوهایم را بغل می گیرم و چمباتمه می زنم و با نفس حبس شده، بی صدا اشک می ریزم! _تو هنوز اینجایی؟ پس کیسه آب گرمت کو؟
” کاش ویلا نیامده، بودیم! ”
جواب ندادم. موظف هستم، به بهجت خانم رسیدگی کنم، اما صدایی می گوید:
” بی خود ادای پرستارای وظیفه شناس رو درنیار! که باید به فکر جمع کردن جول و پلاست باشی! ”
نیم خیز شد و گفت: _چته دختر؟ چرا کز کردی، گریه می کنی؟ چشم هایم گشاد شد! ” عجب تیز بود! بدون نگاه متوجه حال زار و نزارم شده بود! نیاز به درد و دل دارم. اما آیا باورم می کند؟ به‌هرحال که آدم بدِ من هستم! چه فرقی می کند، باور کند یا نکند! ” کنار تختش نشستم و اشک ریختم و همه چیز را برایش تعریف کردم. _عجب!؟ پس تو قبلا تو شرکت شاهین بودی!
” بجای اینکه به فکر راه نجاتم باشد، از آن همه حرف همین نکته نظرش را جلب کرده است! ” _پس چرا اومدی پرستار سر خونه شدی دختر؟ خب توی شرکت به کارت می رسیدی دیگه! ” قبرستان کهنه می شکافد! نه می توانم، اصل ماجرا را بگویم! نه حوصله اش را دارم. ”
فقط مسکوت گریه می کنم! دستش را روی دستم می گذارد و نوازشم می کند.
_گریه نکن دختر جان! خدا بزرگه! ” می خواستم، بگویم؛ خیلی وقت است، خدا من را فراموش کرده است! ” _این فائزه هم از اولش مارمولک بود! آخرشم خودش رو نشون داد! گل از گلم شکفت! _یعنی شما حرفای من رو باور می کنید؟ _من طرفم رو می شناسم دختر جون! حالا باید ببینیم، شاهین چقدر آدم شناس و چه تصمیمی می گیره؟

آرشیو پایانی:

 

انسانی که به شناخت خويش نرسيده باشد
بی سواد حقيقی است !
هر چند تمام کتاب های دنيا
را خوانده باشد…
اگر درونت پر از خشم، نفرت،
خودخواهی و غرور، حسادت
و زباله‌های ديگر است،
بدان که هيچگاه چيزی را نياموخته‌ای
و هنوز رشد نکرده‌ای…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *