خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت هفت

رمان پرنسس/پارت هفت

زهرخندی دلم را داغ می کند. خانه! آشناست؛ زمانی داشتیم. هم خانه و هم خانواده! اما حالا چه؟ کدام را دارم؟ خانه یا خانواده؟! لب پایینم می لرزد. پیامدش را می دانم، الان وقتش نیست. حتی اجازه ی خروج یک قطره اشک را نمی دهم. سرم را پایین می گیرم. دلم می خواهد، صورتم را با شال بپوشانم تا کسی نبیندم.
_از کی خجالت می کشی؟ تو اصلا من رو می شناسی؟
می شناسمت؛ محمد، پسر خاله ی شاهین، از طایفه آرمان ها! اینها را هم کنار بگذاریم، همین‌که پزشک هستی، دلیل بر خجالتم می شود.
_با توأم دلان. من رو نگاه کن!
چانه ام را گرفت و ملایم صورتم را مقابل صورتش چرخاند. نگاه عمیقش تنم را سوزن سوزن می کند. مورمورم شد! دست و پا زدن کافی است، تسلیمم! چشمانش هیپنوتیزم دارد.
_پرسیدم؛ می دونی من کی ام؟ کجا بزرگ شدم؟ مادرم کیه؟ بابام کیه؟ هوم؟
تنها حرکتم تکان سرم به علامت نفی است. نگاهش را روی صورتم چرخاند و راه افتاد. دیگر نپرسید، مقصد کجاست؟
رفت. آنقدر که یکدفعه خودم را در پایین ترین منطقه تهران، در کوچه و پس کوچه های پایین شهر، به راحتی می توانم بگویم، جایی بدتر از محله خودمان پیدا کردم.
_بپر پایین دخترو!

پیاده می شوم. بوی متعفن لجن از جوی کنار پایم خفه ام می کند. بی اختیار شالم را جلوی راه تنفسی ام مشت می کنم. از نگاه ها می هراسم. چسبیده به محمد، قدم برمی دارم.
در همین کوچه پس کوچه های تنگ و باریک که از در و دیوارهایش چرک و کثافت می بارد، همین جا که کفش و لباس های پاره و مندرس بچه ها، دلت را به درد می آورد، کسی با اشتیاق صدا می زند:
_به … آقا محمد؟ راه گم کردی! این طرفا داداش؟
پسری هم سن و سال محمد نزدیکمان می آید.
_چطوری احمد؟
با هم دست می دهند و مردانه یکدیگر را بغل می کنند.
_اومدم یه سر به خونمون بزنم.
مخم سوت می کشد! خانه ی محمد اینجاست؟! احمد بدون کوچکترین نیم نگاهی به من، رو به محمد می گوید:
_باشه داداش، یا علی!
محمد جلوی در سبز رنگ یک لَت خانه ای قدیمی می ایستد. کلید را چند بار در قفل می چرخاند و بازش می کند. پشت سرش وارد می شوم. حیاط بسیار کوچکی دارد. قفل در فلزی دیگری را باز می کند.
_اگه می خوای، برو کل خونه رو یه نگاه بنداز، من بیرون وایسادم. کل خونه با حیاطش شصت متره، بزرگ نیست.
روی تک پله جلوی در می نشینم و به دیوار تکیه می دهم. دست در جیبش می کند و روبرویم می ایستد.

_تا حالا نون خشکِ آب زده خوردی؟
جا می خورم! چه سوال مسخره‌ای! راه می رود.
_من زیاد خوردم. توی همین خونه، فهمیدی که؛ اینجا خونمون بوده.
با فاصله کنارم می نشیند.
_یه زمانی من و داداشم علی، توی همین حیاط با هم بازی می کردیم.
با افسوس زهرخندی می زند و سرش را تکان می دهد.
_می دونی، بچه بودم، چه آرزویی داشتم؟ دلم می خواست، زودتر بزرگ بشم، بعدش دکتر بشم و حال مامانم رو خوب کنم، آخه طفلی مامانم معلول بود! فکر می کردم، دکتر بره، خوب می شه!
سوئیچ را میان انگشتانش به بازی می گیرد و می چرخاند.
_کلاس سوم بودم که یتیم شدم. علی از من سه سال بزرگتر. بابام که فوت کرد، علی درس رو گذاشت کنار، افتاد دنبال کار. رفت کارگری، شاگرد مکانیکی، دست فروشی … خلاصه همه جور کاری می‌کرد تا یه لقمه نون بیاره خونه. منم که دیدم، اون میره سرکار، با خودم گفتم، منم بزرگ شدم، منم می تونم کار کنم.
توی یه ساندویچی کار می کردم. روزا کار می کردم، شبا درس می خوندم. فکر کردی، به یه بچه ی ده_ دوازده ساله چقدر دستمزد می دن؟! کل حقوق من و داداشم رو می ذاشتیم رو هم، اجاره خونمون به زور جور می شد. مادرم با همون دستای معلولش می رفت، خونه ی مردم کارگری می کرد، باورت میشه؟! با دستای معلول! بیشتر بهش صدقه می دادن تا دستمزد!
اون موقع فقط یه رؤیا داشتم؛ هدفم فقط دکتر شدن، بود. فکر می کردم. چون پول نداریم، مامانم نمی تونه، بره دکتر، معالجه بشه. هیچوقت ناامید نشدم. همیشه خودم رو توی یه روپوش سفید می دیدم که مریضا رو معاینه می کنه.
آه می کشد. دلم برایش می سوزد و بیشتر برای مادرش!
_خیلی تلاش کردم. درس خوندم و بالاخره به آرزوم رسیدم. ولی چه فایده؛ هیچوقت نتونستم، مامانم رو خوب کنم. حتما می پرسی، تو با این خاله به این پولداری، چرا وضعتون اینجوری بود؟

زد به هدف! دقیقا داشتم، همین سوال رو از خودم می پرسیدم.
_خاله بهجت، خاله ی من نیست. مامانم خونشون کارگری می کرد.
متعجب سرم را می چرخانم و به نیم رخش زل می زنم. از تعجبم، زهرخند روی لبانش به تلخی می نشیند!
_ولی خاله بهجت برای مامانم مثل یه خواهر بود. کم کم بهمون جا داد و خلاصه باهامون طوری رفتار می کرد، که انگار ما هم از خانواده خودش بودیم. من و شاهین و علی با هم بزرگ شدیم، مثل برادریم.
چند سال پیش که مامانم فوت کرد، اومدم، این خونه رو خریدم. آخه ما شش سال اینجا مستاجر بودیم و تمام خاطرات بچگیم با پدر و مادرم اینجا ست.
روزی که دیدمت؛ انگار مامانم رو توی وجودت دیدم. حس عجیبی بهم می گفت؛ این دخترم یکی از ماست. نگهداری از خاله بهجت کار هرکسی نبود ولی تو تونستی! می دونی، تا حالا چند تا پرستار اومدن و رفتن؟ ولی تو کاری کردی که خاله بهجت برگرده ویلا! خب این کجاش خجالت داره؟
چه دل خوشی دارد! کاش همین یک درد بود. اگر کارگر و خدمتکار بودم، اینقدر دردناک نبود! بیچاره نمی داند؛ میان در و همسایه و فامیل، آبرویی برایمان نمانده، چه برسد، به داشتن یک سقف بالای سر!
بغض تلنبار شده، گلویم را از هم می درَد! نفسم را حبس می کنم و با افتادن اولین قطره اشک از مژگانم، می خواهم بلند شوم که مانعم می شود.
_کجا؟ هنوز باهات حرف دارم.
باران اشک سیلی می شود و صورتم را می پوشاند. با قساوت می گویم:
_چه حرفی؟ اینایی که گفتی، هیچ سنخیتی با من ندارن. تو هیچوقت نمی تونی، زخم دل من رو درک کنی، چون من و تو هیچ شباهتی باهم نداریم. اصلا واسه چی من رو اوردی اینجا؟ فکر کردی، چون پرستار بهجت خانمم چه وجه تشابهی با تو دارم!؟ به من چه که تو و خانوادت کی بودین و کی هستین!
صدایم را بالای سرم انداخته بودم. تخته گاز و بی فکر هر چه به دهانم می آمد بلغور می کردم. داشتم، عقده های دلم را خالی می کردم. شاید چون می دیدم، آخر شاهنامه محمد خوش بود و مال من از این هم افتضاح تر خواهد شد، حسادت می کردم. یکی نبود، بگوید، آخر این بیچاره چه تقصیری دارد!؟
روبرویم ایستاد. من خشمگین و عصبانی بودم و او صبورانه با صورتی خنثی فقط گوش می داد.
_همه جا از زنان بدسرپرست، بی سرپرست یا سرپرست خانوار می گن و فقط حرف می زنن که باید ازشون حمایت کرد! اما تکلیف دخترِ جورکشِ خانواده چیه؟ جواب آوارگی هاش رو کی میده؟ جواب نگاه های سواستفاده گرانه یه عده لاش خور رو چی؟ همه می گن، دختر باید خودش خوب باشه، ولی اگه یکی به زور تورو بی آبرو کنه، اونم فقط بخاطر بی کس و کار و بی پناهی، چه قضاوتی در موردش می کنن؟ می دونی، قضاوتشون چیه؟ دخترِ بخاطر پول پا کج گذاشت!
تازه اینا اولشِ! توی این شرایط در بهترین حالت ممکن، دیگه حق زندگی عادی نداره! باید بی خیال درس و ادامه تحصیل بشه. حق نداره، عاشق بشه، چرا؟ چون خانواده درست و درمون نداره! حق نداره خوش باشه، چرا؟ چون باید تمام فکرش کار و جون کندن باشه و بدبختیای خانواده رو رفع رجوع کنه. باید پیش اربابت دهنت رو گِل بگیری، باید خودت رو واسه شنیدن هر زخم زبونی از آدمای دور و برت آماده کنی. حق اعتراض نداری، می فهمی؟ باید خفه شی.

انقدر جیغ جیغ کردم که تارهای صوتی ام خشک و متورم شد. چقدر حرف نگفته داشتم! دستانم می لرزند. پاهایم هم! موشکافانه نگاهم می کند. از نگاهش چیزی دستگیرم نمی شود. به آرامی نزدیکم می شود. می خواهد، دستم را بگیرد. با پرخاشگری عقب می کشم. _به من دست نزن. همان دستش را بالا می برد. _بهت دست نمیزنم.
از کنارم رد می شود. به داخل می رود و با لیوانی آب برمیگردد. _بخور! آرومت میکنه. نگاهی به سر تا پایش می اندازم.
” از صبح بخاطر من دست به یقه شده، برای بالا بردن اعتماد بنفسم از کار و زندگی افتاده و مرا به اینجا آورده و حالا هم باید بدخلقی های این دختر طلبکار را تحمل کند. انصاف نیست. ” _به چی زل زدی؟ نترس توش چیزی نریختم. چشمانش می خندند. با این تفاسیر هنوز شوخی هایش دست نخورده باقی مانده است. لیوان آب را یک نفس سر می کشم. شیر آب کنار دیوار حیاط نقلی را باز می کند و شیلنگ راپای تک درخت گردوی باغچه باریک کنار دیوار می گذارد. _اگه خواهش کنم بیای صورتت رو بشوری جیغ نمیکشی؟ آخه انقدر گریه کردی که قیافت شبیه جن پریا شده!
از جایم بلند می شوم. چشمم به خودم توی پنجره روبرویم می افتد.
“حق دارد، تمام ریمل هایم پای چشمم را سیاه کرده است. صد رحمت به جن پری. ”
خنده ام می گیرد. آبی به دست و صورتم می زنم. _ بیا بریم ظهر شد حداقل به نهار برسیم.
بعد هم زیر لب چیزی می گوید که نمی شنوم. چه راحت راهش را می کشد و بیرون می رود. _مطمئنی از اینجا راحت میتونی بری؟ اگه بخوای می رسونمت، امروز وقتم آزاد. کیفم را از صندلی عقب برمی دارم. _ممنون با مترو راحت ترم.
می خواهم پیاده شوم که صدایم می زند: _دلان؟ لحظه ای آهنربای نگاهش دو مردمک چشمانم را به خود جذب می کند. _ببخش امروز ناراحتت کردم. نمیدونستم انقدر بهت سخت گذشته که… _مهم نیست. این منم که باید ازت عذر خواهی کنم. نباید اون حرفارو بهت میزدم. لبخند می زند و مردد کمی دستش را سمتم دراز می کند و با تعلل نیم نگاهی به بالا تنه ام می اندازد.
_اجازه میدی؟ ” از نیتش با خبر هستم. ” سرخ می
شوم! با باز و بسته کردن چشمانم تاییدش می کنم. شال جمع شده روی شانه ام را کمی مرتب می کند و تا روی سینه ام را می پوشاند.
رد و بدل شدن احساسی عمیق میان پنبه و آتش، برایم تلنگری است؛ تا زمانیکه محمد از شرایط خاص من و خانواده ام مطلع نشده است، نباید دلبسته اش شوم. گوشی ام را می گیرد و شماره اش را سیو می کند. _هر وقت کمک خواستی، رو من حساب کن.

 

آرشیو پایانی:

یادت هست؟
آنروز؛ کنار خنکای مرداب،
قلبت ورجه وورجه کنان تا پای دلم دوید و چه ماهرانه چشمان پرمهرت، عسلی هایم را نشانه رفت و برایم دست دراز کردی و پرسیدی:
_هم پایم می شوی؟
آن لحظه بود که تپش های بازیگوش قلبم فریاد زدند:
_تا ابد!
آری هم پا شدیم …
من پایم را کنار گذاشتم و تو؛ عصایت را!
باورمان شد، بخواهیم تا بیش از پیش شانه به شانه و سایه به سایه صداقتمان شویم،
تا جاودانه ترین تکیه گاه وفاداریمان باشیم،
تا مبادا دست امید و آرامش یکدیگر رها کنیم،
تا مبادا از دوری دلهایمان زمین بخوریم،
تا اینبار نه مانند باقی آدمها،
نه از سر کمبود؛
بلکه از جوشش و سرازیری و حلاوت عشقی ازلی، پای گسستن به حصار و پیچک دستانمان باز نشود.
هم پا شدیم تا به دنیا ثابت کنیم،
عاشقان تک پا،
وصله ی عشقشان می تواند، استوارتر و پایدارتر از هر دوپایی باشد!

 

دنبال ی کانال میگردی ک هر اهنگی خواستی توش پیدا کنی؟😳اهنگای نابی ک تو اینستا معروف شده و خیلی وقته دنبالشی؟😱 یا دوس داری جزو اولین نفرا باشی ک یه اهنگ جدیدو دان میکنی و میشنوی؟😄خب دیگ لازم نیس بگردی چون همش تو این کانال هست !
(فرقی نمیکنه پاپ ،ترکیه ای،خارجی یا رپ همش تو این چنل هست)😍
باور نمیکنی؟پس بیا جوین شو ببین👇👇
http://t.me/caffejavan1

لینک با فیلتر شکن باز کنید یا تو تلگرامتون کپی کنید و وارد بشین

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خاطره /پارت ده

بار قبل،دڪتر گفت بار بعدی در ڪار نباشد… گفت بار بعد قلبش دوام نمی‌‌آورد.لعنت به …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *