خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت هفده

رمان پرنسس/پارت هفده

سامان به کنارم می آید.
_اگه می خوای، می تونی لباسات رو توی رختکن اون پشت عوض کنی!
کاملا رنگ به رنگ می شوم!
با خجالت نگاهم را می دزدم.
_ممنون همینجوری راحتم!
_خب پس کلاهت رو بده! می ذارم توی وسایلم.
کلاهم را برمی دارم و به سامان می دهم چند لحظه می رود و برمی گردد.
همراهش از کنار دستگاههای ورزشی می گذریم و تا انتهای سالن بزرگ باشگاه می رویم.
*
خیس آب، عرق از فرق سر تا نوک پاهایم می چکد. تازه یک ربع گذشته و نرمش کرده ام تا بدنم گرم شود.
خم می شوم و دستانم را روی زانوهایم می گذارم و نفس عمیق می کشم. گلوی سوزناکم برای ذره ای آب تقلا می‌کند.
از دیدن بطری آبی که به طرفم گرفته شده سرم را بالا می گیرم و ناگهان در جا خشکم می زند.
” این دیگه اینجا چیکار می‌کنه؟! ”
خجالت زده، سریع از روی زیر انداز بلند می شوم و می ایستم و با دستپاچگی سلام می کنم.
وحید بر عکس من خیلی راحت برخورد می‌کند.
_سلام دلان خانم. خوبین؟
به زور زبان چوب شده ام را تکان می دهم. کمی صدایم گرفته.
_ممنون. شما خوبین؟ نگین جون و بقیه چطورن؟
از حرف های بریده ام لبخند می زند و بطری آب را به دستم می دهد. تشکر می کنم و حریصانه کمی از آب را سر می کشم. وقتی کمی حالم جا می آید، می گوید:
_راستش خیلی تعجب کردم، اینجا دیدمتون؛ یعنی انتظار نداشتم! وقتی شما اون جوری یهو گذاشتین رفتین، نگین خیلی ناراحت شد. هنوزم توی ویلا حرف شماست.
شرمسار سرم را پایین می‌گیرم.
_من خیلی متاسفم! دلم نمی خواست اینجوری بشه.
_دلان خانم؟
در بطری را بین انگشتانم می فشرم و نگاهش می کنم.
_مامان بهجت دیگه مثل قبل سرحال نیست. نمی خواین برگردین ویلا؟
” از اسم و یاد بهجت خانم نفس در سینه ام حبس می شود. دل تنگش هستم. ”
هیچ جوابی ندارم. لبم را گاز می گیرم و شستم را روی شیارهای بطری می کشم. سامان از دور می آید. وحید نفس عمیقش را با صدا بیرون می فرستد.
_خب دیگه مزاحمتون نمیشم.
قبل از رفتنش با هول و ولا می گویم:
_اگه ممکنه… یعنی لطفا کسی نفهمه که شما من رو اینجا…
وسط حرفم می دود.
_نگران نباشید! به کسی نمی گم.
بعد خیره در صورتم طوری که انگار چیزی یادش آمده باشد می گوید:
_راستی؛ خوشحالم که دوباره صورتتون مثل اولش شده!
با خیال راحت لبخند می زنم و می گویم:
_ممنون!
*
تمرینات نفس گیر بدنسازی با دستگاه سنگین و دمبل های یک کیلویی رُسَم را می کشد.
در حالیکه ضربان قلبم روی هزار است از سوزشی که در ماهیچه‌های تمام تنم می پیچد، روی زمین ولو می شوم و نفس زنان بریده بریده به سامان غر می زنم:
_من دیگه… نمی تونم!
و همان جا روی زیر انداز زانوهایم را جمع می کنم!
_پاشو دختر! الان بدنت گرمه نمی فهمی. همین که برسی خونه، تمام ماهیچه هات می گیره!
دستانم را بغل می گیرم و همین طور که سعی بر مخفی کردن لکه ی بزرگ از رد خیسی عرق زیر بغلم را دارم، با درماندگی می گویم:
_مهم نیست! دیگه نا ندارم بلند شم.
دستانی روی شانه هایم می نشیند و به آرامی شروع به ماساژ دادن آنها می کند!
با جریان برق سه فازی که از تنم عبور می کند از جا می پرم و به پشت بر می گردم!

علی با جدیت نگاهی به دانه های عرق که شُرشُر از فرق سر روی صورتم راه گرفته، می اندازد و رو به سامان می گوید:
_ممنون سامان! برای امروز کافیه بقیه ش با من.
وقتی سامان می رود، نیشش باز می‌شود.
_حسابی ازت کار کشیده ها!
” کوفت! اون گوریل انگوری رو انداخته به جون من. خودش رفته پِی عشق و حال، انوقت واسه من خوشحاله.”
چشم غره ای نثارش می کنم. پق زیر خنده می زند. طوری که دو دختر روبرو نگاهمان می کنند. دستم را می گیرد و با هم به اتاقی با دو تخت پایه بلند با ملافه سفید می رویم.
_روی شکم دراز بکش! با چشمان گشاد نگاهش می کنم!
” چی!؟ ”
به نرمی سمت تخت هدایت و وادارم می کند، دراز بکشم.
_زود باش دیگه! می خوام ماساژت بدم!
شوکه میخ صورتش می شوم.
_شما می خواین ماساژم بدین؟!
پوزخند حرص در بیاری گوشه ی لبش می چپاند.
_اگه ناراحتی می تونم بگم، سامان برات این کار رو انجام بده!
با اخم غلیظ صورتم را جمع می کنم.
_لازم نکرده! نه شیر شتر، نه دیدار عرب! من نیازی به ماساژ ندارم.
بعد با عصبانیت اتاق را ترک می کنم و کلاهم را از سامان می گیرم و به طرف در خروجی می روم.
جلوی در دو نفر نگهبان با هیکل در حد غول ایستاده اند! یکی از آنها می پرسد؟
_تشریف می برین خانم؟
با حرص دندان هایم را روی هم فشار می دهم که صدای علی را درست پشت سرم می شنوم:
_بله نادر خان. لطفا در رو براش باز کن!
” لعنتی! غلط کردم ازش کمک خواستم! معامله ای که راه بازگشت ندارد! پرنده ای پر و بال بسته که در قفسی از جنس طلا محبوسم.
گه گاهی به امید رهایی خود را به در و دیوار با حصار سخت آهنین می کوبم و سرانجام با تنی خسته خود را تسلیم انتخابم می کنم.
علی قول داده چند روز بیشتر تا آزادی مادرم باقی نمانده. خانه ی کوچکی هم برایمان اجاره کرده و باقی کارها را خودش بر عهده گرفته است.
این در حالی است که همچنان پنجاه میلیون نقد در حسابم دست نخورده، باقی مانده است! ”

از درد زانوهایم را در شکم جمع می کنم و روی تختم غلت می زنم!
” اما پشیمان نیستم که در برابر ماساژ، آن هم توسط علی مقاومت کردم! ”
علی لیوان دمنوش را روی پاتختی می گذارد.
_بیا، این آرومت می کنه!
به سختی بدن دردناکم را تکان می دهم و لیوان را برمی دارم. عطر خوش زنجبیل نفسم را پر می کند.
علی جزوه های رنگ شناسی را از بالای سرم بر می دارد و نگاهی سرسری به صفحاتش می اندازد.
_چند صفحه ش مونده؟
چهار زانو می نشینم. درد به شدت در عضلات شکمم می پیچد.
صورتم جمع می شود! جرعه ای از دمنوش تند و تیز را می نوشم.
_تمومش کردم؛ آخراشه!
نگاهی در صورتم می اندازد.
_اینم نتیجه ی رفتار صبحت! جا داره تنبیهت کنم!
” جلاد صفت! عوض دلگرمی دادنش است! ”
با اخم رو برمی گردانم و قهر می کنم. تلفنش زنگ می خورد. نگاهی به صفحه گوشی می کند و گوشه های لبش به نرمی بالا می روند و قبل از جواب دادن از اتاق خارج می شود.
” دلم می خواهد بدانم؛ چه کسی باعث شد، گل از گلش بشکفد؟ ”
چند ثانیه بعد برمی گردد و با انگشت بطور تهدید آمیز تأکید می کند.
_مهمون دارم خانم فوضول! توی اتاقت می مونی، تا خودم بگم! شیرفهم شد؟!
با حرص چشمانم را باریک می کنم و با نفرت لبهایم را روی هم می فشارم و بالش را برمی دارم و سمتش پرت می کنم و داد می زنم:
_روانی! ایشالا که با همون پیرزنا بری به جهنم! تو بیماری!
جا خالی می دهد و لبخند و آرامش مسخره اش حرصم را بیشتر در می آورد.
قبل از پرتاب بالش دوم از اتاق بیرون می رود و در را می بندد که بالش به در می خورد.
جیغ می کشم:
_بیمار!
و نتیجه اش دردی است که در اثر کشش، عضلات بازوهای لاغرم را هدف می گیرد.
” کمی بعد فکر می کنم، روانی بودنش به نفعم تمام شده است.
وگرنه بودن، با مردی به جذابیت علی، تک و تنها در یک خانه مطمئنا چه پیامدهایی که برایم نمی داشت! ”

به یاد شاهین می افتم. با آنکه دلگیرم اما حتی یادش هم تپش های قلبم را بی تاب می کند.
گوشی ام را چک می کنم. باز هم تماس های بی پاسخ شاهین و پیام هایی که دیگر نمی خواهم از محتوایش بدانم.
با آنکه می دانم، ته دلم میل شدیدی به خواستن و دیدنش دارم ولی بی رحمانه قلبم را سرکوب و به نفع کلاریس عشقم را واگذار می کنم!
ساعت بامداد را نشان می دهد. بعد از مطالعه ی بخش هارمونی رنگ ها چشمان خسته‌ام را با سر انگشتانم می مالم و سعی می کنم دیگر به شاهین فکر نکنم و بخوابم.
اما از طرفی ذهنم درگیر طبقه پایین است. تصور همخوابی علی با زنی مسن برایم دردناک است.
به خود نهیب می‌زنم:
” اصلا به من چه! بذار هر غلطی می خواد بکنه. ”
زنگ اخطار گوشی ام خبر از تمام شدن شارژش می دهد. غرغر کنان مجبور می شوم تخت گرم و نرمم را ترک کنم.
اما کمی بعد یادم می افتد که شارژرم طبقه پایین مانده. آه از نهادم بلند می شود.
علی مرا ممنوع خروج کرده نمی توانم از اتاق بیرون بروم. اگر اینبار مچم را بگیرد قطعا تنبیه بدی برایم درنظر می گیرد.
کمی این پا و آن پا می‌کنم و بالاخره خود را راضی می کنم و بی سر و صدا دستگیره در را پایین می کشم و پاورچین پاورچین از پله ها سرازیر می شوم.
تا اواسط سالن دنبال شارژرم می گردم. درست در چند قدمی شارژرم یکدفعه سرجا خشکم می زند وقتی می بینم شاهین انتهای سالن روی کاناپه ولو شده.
چشمانش را بسته. سر به زیر کمی به جلو خم شده و آرنجش را تکیه گاه سرش کرده و دستانش را دو طرف شقیقه اش گذاشته.
قلبم به معنی واقعی کلمه فرو می ریزد و نفس کشیدن فراموشم می شود.
می خواهمش. کوبش و تکاپوی قلبم دیوانه کننده است. پاهایم مرا وادار به قدم برداشتن سمتش می کنند.
پلک می زنم و قدم به قدم فاصله ام را کم می کنم. چقدر دور نشسته. سرتا پا یخ می زنم. زبانم به سقف دهانم می چسبد.
می خواهم صدایش کنم لبم را تر و دهان باز می کنم نامش را بخوانم.
ناگهان از پشت سر، دستی جلوی دهانم را می گیرد و دست دیگری دور شکمم حلقه می شود. قلب کوچکم از ترس سکته می کند!
در چشم بر هم زدنی مرا داخل نزدیک ترین اتاق می کشد و در بسته می‌شود.
زیر گوشم می گوید:
_صدات در نیاد!
وقتی دستش را برمی دارد نفسم بالا می اید. برمی گردم و با برزخ چشمان علی مواجه می شوم.
_دختره ی بی فکر! داشتی دستی دستی هردومون رو توی دردسر می نداختی. تو نمی تونی دو دقیقه سرجات بند بشی؟
هراسان کمی عقب می روم.
_بخدا اومده بودم دنبال…
_بهت گفته بودم پایین نیا! نکنه حتما باید در رو قفل کنم تا منظورم رو بفهمی!؟
نگاهم به بطری شیشه ای دستش می افتد.
_حالا مگه چی میشه من رو ببینه؟
کشوی میز توالت را باز می کند و با کنایه می گوید:
_چی میشه؟ برو جلوش وایسا ببین چی میشه؟
با گستاخی می گویم:
_برام مهم نیست اتفاقا می خوام من رو ببینه.
بعد از کمی جستجو جعبه کوچکی از کشو بیرون می آورد و با عصبانیت روبرویم می ایستد و انگشت اشاره اش را جلوی صورتم نشانه می رود.
_پس خودت جوابش رو بده. خودت بگو دلیل اینجا بودنت چیه؟ فقط مطمئن باش شاهین تا ته توی قضیه رو بیرون نکشه، ول کن معامله نیست. البته اینم بگم موضوع مادرتم می فهمه و…
وحشت فلجم می کند. مغزم کار نمی کند.
” شاهین بفهمد مادرم زندانی است و طبل رسوایی ام پیشش به صدا دربیاید؟ نه! حتی تصورش نابودم می کند. ”
با پشیمانی التماس می کنم:
_نه نمی رم. علی آقا تورو خدا نذارین من رو ببینه.
بطری را برمی دارد و آمرانه می گوید:
_می شینی تا بیام!
نگاهم روی بطری قفل می شود. بطری را در دستش تکان می‌دهد.
_مشروبه. برای شاهین می برم.
ناباورانه چشمانم را روی چشمانش ثابت می کنم. نفرتم را در کلامم می ریزم.
_دروغ می گین. شاهین خان مشروب نمی خوره. اون اهل این کثیف بازیا نیست.
خنده اش را می خورد و پوزخندش اعصابم را هدف می گیرد.
_نمی خوره؟! آدم عاشق رو هرچی بذاری جلوش، بگی دوای عشقه، می خوره! مخصوصا شاهین که الان حالش بد خرابه.
” چه می گوید؟ شاهین حالش برای کلاریس خراب است؟ ”
نمی توانم بی قراری ام را پنهان کنم. بغض راه گلویم را می بندد. لرزش صدایم احمقانه است.
_بخاطر کلاریس؟ صبح شنیدم چی می گفت. الانم چون پیداش نکرده اومده اینجا درسته؟
دوباره همان پوزخند اعصاب خرد کن. سر تکان می دهد و با تاسف نگاهم می کند.
_بهتره سرت توی کار خودت باشه. دنبال دردسرم نباش.
از اتاق بیرون می رود و در را می بندد.

از چهره ی خنثی و خونسردش که درونش را لو نمی دهم، حرصم می گیرد. مشت می کنم و دلم می خواهد جیغ بکشم.
با عصبانیت سمت در بسته می روم و قصد بیرون رفتن دارم.
قبل از کشیدن دستگیره، در باز می شود و علی برمی گردد.
یکه خورده و بی حرکت می مانم. این بار از نگاه پرحرص و ابروهای گره خورده اش می ترسم و با دلهره خیره اش می شوم.
_می خواستی بیای بیرون؟
مضطرب به نفی سرتکان می دهم.
_بیا بیرون!
ناغافل مچ دستم را مشت می کند و مرا کشان کشان به بیرون می برد. مقاومتم بی اثر است.
_نه نمی خوام. آی دستم…
تقریبا پاهایم سُر می خورد. از روبرو شدن در این وضعیت با شاهین گریزانم.
لرز و هیجان ذره به ذره وجودم به اوج رسیده و دوگانگی عجیب و دیوانه کننده ای است.
وقتی هر دو وسط سالن هستیم، چشمانم سمت کاناپه و جای خالی شاهین می چرد.
غم ناگهانی سرازیر شده، هم زمان گلو و راه تنفسی ام را هدف می گیرد. باز هم دستان پر نیاز قلبم خالی می ماند.
_پس کو؟
علی با بی تفاوتی سمت اتاقش می رود و نمی گذارد از چهره اش چیزی بخوانم.
قبل از باز کردن در اتاقش. پشت به من، با صدای بلند می گوید:
_می بینی که رفته.
حس عجیبی است. انگار مرا تا لب پرتگاه برد و عمق دره ی عمیق و مخوف مواجه شدن با واقعیت را نشانم داد.
یک فرصت دیگر برای اندیشیدن که آیا واقعا می خواهم با شاهین چشم در چشم شوم یا نه؟
چقدر مفلوک شده ام. مستأصل وسط سالن روی سنگ های خنک می نشینم و زانوهایم را بغل می گیرم.
ذهنم مدام شاهین با آن حال داغون را مرور می کند.
انگار مغزم تصمیم ندارد به غدد اشکی ام فرمان گریه کردن دهد تا مرهمی بر زخم تازه شده ام، شود.
بدون سرچرخاندن مردمک های لرزانم روی همان کاناپه متوقف می شوند و بالاخره چشمانم می بارند.
همین کافی است تا سر عقل بیایم و بفهمم تا صبح اینجا نشستن دردی دوا نمی کند و راه اتاقم را پیش بگیرم.

صندلی چوبی پایه بلند کنار پیش خان آشپزخانه را عقب می کشم و با بی حالی می نشینم. علی متفکرانه صورتم را می کاود.
_بهتری؟
نمی دانم چرا وقتی می پرسد، درد و گرفتگی عضلاتم بیشتر می شود.
ابروهایم به هم نزدیک می شوند و نچی می کنم. چشم از صورتم برنمی دارد.
_ماساژ زیر دوش آب گرم بهت کمک می کنه. بلدی یا بیام؟
حالت صورتش ذره ای شوخی ندارد. خیلی زور می زنم تا چند تا فحش آبدار نثارش نکنم!
فقط چپ چپ نگاهش می کنم و به حمام می روم.
حق با علی است، دردم تسکین یافته. حوله را دور موهای خیسم می پیچم و برای صبحانه از پله ها پایین می روم که ناگهان محمد را لقمه به دست، درست همان جایی که یک ربع پیش نشسته بودم، می بینم.
تقریبا شوکه از دیدنم نیم خیز می شود و لقمه در دهانش می ماسد!
مردمک هایم بین دو برادر می چرخد. پایم پله ی آخر را بی خیال می شود و نه قصد پیش دارد و نه قصد پس!
با نفس حبس شده، لبه ی نرده ی شیشه ای را چنگ می زنم. بالاخره محمد سکوت دیوانه کننده را می شکند.
_دلان!
انقدر لحنش متعجبانه است که احساس دختری خراب در خانه‌ی مردی تنها را که شب را با او صبح کرده، وجودم را درهم می کشد!
رنگ از رخم می دود. علی مداخله می کند.
_دلان دیگه برای من کار می کنه.
صورت محمد چین می خورد!
_برات کار می کنه؟!
کم مانده است عق بزند! بدون حرکت سر، فقط چشمانش سمتم می چرخد و براق می شود.
_تو مدل شدی؟!
خون در رگهایم یخ می بندد و سرمایش سر تا پایم را احاطه می کند. قدم به قدم نزدیک می شود.
چشمانش را تنگ می کند. صدایش آرام است؛ اما امان از خشمش!
_یک بار دیگه خودت بگو اینجا چه غلطی می کنی؟!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *