خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت پانزده

رمان پرنسس/پارت پانزده

صورتم را عقب می کشم و در مقابل شهربانو جا خالی می‌دهم.
_الله اکبر! آخه دختر بدون باند که نمیشه.
کودک پنج ساله ی درونم مصرانه پا بر زمین می کوبد. ابرو در هم می کشم.
_عمرا اگه بذارم اون پارچه بدبو رو به صورتم بزنی!
_پارچه چیه؟ اینا گاز استریله آقای دکتر خودش گفته اول باید اینو بذارم بعد…
_حالا هر چی! بابا نفسم گرفت. قربونت برم حالا بذار واسه فردا. باشه؟
دلش راضی نیست اما به ناچار قبول می کند.
” دیگر با چهره ی تازه و زخم خورده ام کنار آمده ام. کمی زخم های صورتم جمع و کوچک شده و کم کم رد کبودی ها دارد از بین می‌رود.
به‌هرحال با گریه چه دردی دوا می شود؟ تصمیم گرفته ام فعلا منتظر بمانم. زخم صورت درد نیست. درد اصلی جای خالی شاهین است که در این سه روز خوره ای شده و ذره ذره از درون داغونم می کند. ”
***
به آهستگی دستگیره در را پایین می کشم. نور مهتاب ذره ای اتاق را روشن کرده است. بدنبال دارویی برای تسکین قلب بی تابم جلوی میز توالت می روم و عطری بر می دارم. چشمانم را می بندم و با ولع بوی آشنا را به تحتانی ترین نقطه ی دستگاه تنفسی ام می‌فرستم و نفسم را تا جایی که امکان دارد حبس می‌کنم. بوی شاهینم را می دهد.
” هرگز تصورش را نمی کردم، رنج و درد نبودش، اینگونه مرا به خاک سیاه بنشاند. و زمزمه ای که تنها گوش دلم می شنود؛ ” دلم برات تنگ شده شاهین! ”
دلم به حال دلم می سوزد! حتی نمی توانم؛ علاقه ام را به شاهین ابراز کنم. ”
به اتاقک کوچک لباسهایش می‌روم. در یکی از کمدها را باز می کنم. دستانم را روی تک به تکِ لباس های مرتب آویزان شده، می کشم.
و در نهایت لباسی که نظرم را جلب می کند. اولین بار که به آغوشش نزدیکم کرد، همین تی شرت، تنش بود.
لباس را مشت می‌کنم و همچون دختر بچه ای که عروسکش را یافته باشد، آرام می‌ گیرم و به تختش می خزم. زانوهایم را در شکم جمع می‌کنم و تی شرت را محکم تر به سینه ام می چسبانم.
صورتم را در بالشتش فرو می‌برم و این عطر شاهین است که مشامم را پر می کند.
” کاش مال من بودی! ”
آنقدر در خلسه ام غرق می شوم که نمی فهمم کی به خواب می روم.
با پایین رفتن تخت بی هوا بیدار می‌شوم و وحشت زده چشمانم باز می‌شوند. مردمک هایم بی هدف در جستجو می چرخند. اتاق سیاه است.
” شاید خواب دیده ام! ”
اما واقعا دوباره تخت تکان می خورد. شوکه می بینم که پشت به من لب تخت نشسته و لباسش را از تن می کَند و دراز می کشد.
تا زمانیکه مغزم بخواهد فرمان دهد، چه عکس العملی باید نشان دهم که آبرویم حفظ شود، از بدشانسی لحظه ای به طور نامحسوس بازویم لمس می‌شود.
قلبم دیوانه وار تند و بی وقفه می کوبد و خودش را به گلویم می رساند!
انگار او هم تازه متوجه حضور من شده است! به یک باره از جا می‌پرد و شانه هایم را می‌چسبد و با یک حرکت به رویم خیمه می‌زند و در صورتم دقیق می‌شود.
چشمان گرگی اش در این شب مهتابی می درخشند.
اخم می‌کند! تعجب و ناباوری درصدایش مشهود است. زمزمه وار لب می زند:
_خدایا! دلان؟! تویی؟!
” دیگر دیر شده است. خیلی دیر! رسوا شدم. مچم را گرفت! ”
تنم یخ می بندد و به طرز عجیبی ناگهان کوره ای از آتش می شود. از خجالت آب می‌شوم. لبم را محکم گاز می‌گیرم. درحالیکه نفسهای به شماره افتاده ام از کنترل خارج می شوند، آب دهانم را قورت می‌دهم و حتی نمی توانم زبان مفلوجم را تکان دهم.
گونه هایم داغ می شود و می دانم رنگم پریده است! از داغی هر نفسش روی صورتم، زخم هایم می سوزند.
سرم را به علامت نفی تکان می دهم و ناخودآگاه قطره اشکی که چند روز است از داغ نبودش محبوس کرده ام، رها می‌شود.

نگاهش روی لبهایم کشیده می‌شود و فاصله ی لبهایمان هر لحظه کمتر! ناگهان متوجه موقعیتش می شود و به سرعت از رویم بلند می شود و فریاد می زند:
_لعنتی! من نمی تونم!
با فاصله از من می نشیند. نفس های تند و کشدارش را با پوفی از روی کلافکی سرکوب می کند. بدون نگاه به من، دستی به موهایش می کشد.
شوکه از حرکت ناگهانی اش، تی شرت را چنگ می زنم و به سینه ام می فشرم. با شرم از تخت پایین می روم. انقدر خجالت می کشم که با به دندان گرفتن لب پایینم، گریه ام را خفه می کنم. احساس حقارت، تنفر از خود را به جانم می اندازد.
_صبر کن!
طنین صدایش لرز بر اندامم می نشاند. به آرامی می چرخم. لباسش را پوشیده ولی دکمه هایش باز است.
با هر قدمی که سمتم می آید پنجه هایم بیشتر مشت می شوند و شدت تکاپوی قلبم به اوج می رسد.
دستش روی گونه ام می نشیند. به نرمی موهایم را پشت گوشم می زند.
_بمون! من می رم.
” نمی دانم، این خوب است یا بد؟ ”
انگشتانش میان موهایم می لغزند.
_اما صبح قبل اینکه کسی بفهمه، برگرد اتاقت!
خم می شود و پیشانی اش را به پیشانی ام می چسباند و می گوید:
_باید یه فکری به حال هر دومون بکنم.
و محکم در آغوشم را می کشد.
” حالا که نزدیکی به قلب پرتپش شاهین، شب پره ی دلم را به آتش کشیده؛ حتی لحظه ای نمی توانم دوری اش را تاب بیاورم. ”
نفس آتشینش را با شدت آزاد می کند. گردنم را می بوسد و بیرون می رود.
” تمام لحظاتی که غرق در آغوشش بودم؛ کلمه ای نتوانستم به زبان بیاورم. اینکه بین من و شاهین امشب چی گذشت، باید درون سینه ام بماند. قلبم مستانه می رقصد که از احساسات و علاقه شاهین آگاه شده. ”
به تختش برمی گردم. سرانگشتانم را روی جای جای صورت و گردنم که با شاهین مأنوس شده، می کشم و به خواب می روم.
***
با بیاد آوردن اتفاق شب گذشته لبخندی گوشه ی لبم جا خوش می‌کند. اما ناگهان ستیز میان عقل و قلبم، دلم را آشوب می‌کند. وجدانم مدام بر سرم فریاد می زند؛ ” دزد! تو یک دزدی که در نبودِ کلاریس شوهرش رو اغواء کردی. تو هیچ‌وقت نمی تونی شاهین رو بدست بیاری و آخرش این تویی که مثل یک بازنده باید میدان رو ترک کنی. ”
” نمی خواهم؛ درموردش فکر کنم. نمی خواهم با خودم رو راست باشم که ادامه رابطه پنهانی را تا کی می‌توانم طاقت بیاورم!
من شاهین را تماما برای خود می خواهم و حاضر نیستم او را با کسی شریک شوم و این نهایت وقاحت و خودخواهی مرا اثبات می کند.
وقتی حقیقت مثل روز جلوی چشمانم جولان می اندازد و نگاهم به ذات واقعی ام می افتد، احساس انزجار می‌کنم و از خود متنفر می شوم. ”
صورت خیس از اشکم را پاک می‌کنم.
” به این فکر می‌ افتم که بهتر است؛ هر چه زودتر به این بازی کودکانه خاتمه دهم و از این خانه بروم. ”

شهربانو ظرف غذای دست نخورده را برمی دارد.
_دورت بگردم، تو که هیچی نخوردی. آخه چرا اینقدر خودت رو اذیت می‌کنی! والا صورتت داره خوب میشه.
در دل پوزخندی می‌زنم.
از صدای صحبت که از راهرو می آید، گوشهایم تیز می شوند. ضربه ی آرامی به در می خورد. شهربانو در را باز می‌کند و با دهان باز مانده به علی، درحالیکه با شهربانو خوش و بش می کند و سمتم می آید، نگاه می‌کنم.
تا چشمانش سمت صورتم می‌چرخد، جا می‌خورد و پا تند می‌کند و کنارم می نشیند. چانه ام را می‌گیرد. اخم می کند.
_کی این کار رو باهات کرده؟!
شهربانو زودتر از من جواب می‌دهد:
_دستش بشکنه الهی! کلاریس خانم زده، صورت بچه رو لت و پار کرده. خدا ازش نگذره!
علی با دقت صورتم را بررسی می کند. بعد از جیب کنار کیف چرم دست دوز اداری اش، خودنویس و تکه ای کاغذ بیرون می کشد و چیزهایی می نویسد.
_شهربانو میشه برام اینارو بگیری؟
_چشم علی آقا همین الان میرم.
علی در را می بندد و کنارم می نشیند.
_فکر می‌کردم؛ رفتین لندن!
نگاه متفکرانه ای روی صورتم می چرخاند.
_آره. اما دیشب برگشتم.
سری تکان می دهم.
_چرا برگشتین؟
سرش را جلو می آورد و زمزمه می کند:
_بخاطر تو.
پوزخندیی می زنم.
_ظاهرا الکی اومدین. چون دیگه به دردتون نمی خورم.
با تامل خیره در چشمانم می گوید:
_درستت می‌کنم.
طوری با اطمینان حرف می زند که حس امید دل خوشم می کند.
_من چهار سال، پیش یه استاد طب چینی شاگردی کردم.
گوشه ابرویم بالا می پرد.
_واقعا؟
لبخند پرغروری می زند و با جدیت می گوید:
_بخاطر نوع حرفه م خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی سختی کشیدم تا به اینجا رسیدم.
برای همین وقتی می‌گم، تو استعداد مادلینگ شدن داری و خیلی زودتر از اونی که فکرش رو بکنی به اوج می رسی، می‌دونم اشتباه نمی‌کنم.
” باز هم حرف های وسوسه کننده! ”
_این بحثا به جایی نمی رسه. فکر می‌کنم قبلا به اندازه کافی در موردش حرف زدیم.
با آرامش کتش را در آورد و گوشه ی تخت می گذارد.
_درسته! اما اینبار اومدم با تو برگردم لندن.
زیپ کیفش را باز می کند و پاکتی بزرگ بیرون می کشد و دستم می دهد.
_بخونش! توش همه چی توضیح داده شده.
کمی سرش را کج می کند و ادامه می دهد:
_البته جای چونه زدن هم داره.

سه ساعت دقیق شرایط و قرداد مادلینگ شدن را مطالعه می کنم و تنها چیزی که به شدت ذهنم را درگیر می کند؛ مبلغ پیش پرداخت صد میلیونی است!
” اوف! لعنتی! ”
” چه آرزوهایی که در سرم زنده نمی شوند! اما چه چیزهایی را باید فدای تحقق رویاهایم کنم!؟
مادلینگ شدن شرایط بسیار سختی دارد! لعنت بر این زندگی که کارت جدیدی رو می کند!
این حکمِ تازه است! باید تک خال بیاورم تا ببرم! ”
صورتم بدجوری به خارش افتاده است و دلم می خواهد، زخم هایش را بکَنم.
قبل آمدن شاهین، پاکت را جمع می کنم و زیر تشک می گذارم. بین دو راهی گیر افتاده ام.
قبول پیشنهاد علی با تمام مشقتش می تواند، زندگی خانواده ام را تغییر دهد و باعث پیشرفتم شود اما در مقابلش باید چیزهایی را از دست بدهم.
از طرفی فرصت مناسبی است تا مقابل کم طاقتی های احمقانه دلم، برای خواستن شاهین، مقاومت کنم و شاید این فاصله بتواند، چاره این درد عذاب آور باشد.
_پاشو فدات شم! می خوام ملافه تختت رو عوض کنم.
بنظرم وسواس به جان شهربانو افتاده است.
_وا… شهربانو این رو که دو روز پیش شستی!
مثل مادرها بامن سر و کله می‌زند.
_الله اکبر! پاشو رختخوابت بو گرفته بس دَوا مَوا به سر و صورتت زدی!
بلند می شوم، روی تخت می ایستم و با شیطنت بالا پایین می پرم و تکرار می کنم:
_نمیام! نمی خوام!
غش غش می خندم و از روی سرخوشی بازیگوشی می کنم.
_شهربانو!؟ میگم دُکی نیومده؟
از حرکات موزونم می‌خندد و وقتی دوزاری اش می افتد منظورم از دُکی، شاهین است، با چشمان گرد و خنده ای کنترل شده، لبش را گاز می گیرد.
_وای خاک عالم! دختر این چه طرز خطاب کردنه؟ یه وقت از دهنت در نره…
_بی خیال بابا! دُکی چِش گرگی از خودمونه!
بلند بلند می خندد و می گوید:
_امان از دست تو. چرا شاهین خان بنده خدا تا پاش رسید خونه، نمی دونم کی بهش زنگ زد!؟ فکر کنم رفت پیش کلاریس خانم.بی حرکت در جا خشکم می زند. گوشه لبهایم به پایین کج می‌شوند.
_مطمئنی رفت پیش کلاریس؟!
حتی نمی فهمم کی از تخت پایین می آیم. درحالیکه ملافه ها را عوض می کند، می گوید:
_آره خودش گفت، باید بره پیش کلاریس!
وقتی قیافه آویزانم را می بیند. دستم را می گیرد.
_نگران نباش خوشگلم. فکر نکنم کلاریس خانم حالا حالاها برگرده خونه.
” شاهین رفته پیش کلاریس! ”
دلم می خواهد قلبم را چنگ بزنم.

ناخودآگاهم پتکی می شود و بر سرم می کوبد؛
” دیدی رو دست خوردی دلان؟ دیدی الکی هوا بَرِت داشته بود!؟ اگر آسمان به زمین برسد؛ باز هم شاهین سهم کلاریس است و همان بهتر که بار و بندیلت را جمع کنی و به پیشنهاد علی بله بگویی. ”
بغض گلویم را خفه می‌کند. به دستشویی می‌روم و با صدایی محبوس، قطرات اشک روی گونه ام پایین می دوند.
قلبم را از روی لباس مشت و تهدیدش می‌کنم؛ دیگر حق ندارد برای کسی که مال من نمی شود بتپد!
وقتی سرخی چشمانم کم رنگ می شود به اتاق بر می گردم.
خوشبختانه شهربانو رفته. دوباره پشیمان از کاری که هزار بار عواقبش را مرور کرده ام و بدترینشان محروم شدن از آغوش و کهربایی های طلایی رنگ شاهینم است، اشک ریزان وسایلم را درون ساک دستی کوچکی می چپانم و با علی تماس می گیرم.
شهربانو خودش را به در و دیوار می کوبد.
_آخه کجا میری دختر؟ والا شاهین خان، کلاریس خانم رو نمیاره اینجا.
” بیچاره فکر می‌کند، من از ترس کلاریس از ویلا می‌روم!
نمی داند؛ دارم از ترس خرد و خمیر شدن دل بازی خورده ام و سری که بی کلاه خواهد ماند و هیچ سهمی از عشق شاهین نصیبش نخواهد شد جز قلب شکسته، فرار می کنم تا بیش از این اسیر نگاه های گرگ زیبای زندگی ام نشوم. ”
گونه های خیس از اشکش را می بوسم و محکم در آغوشم می گیرمش.
_حلالم کن شهربانو! هر وقت تونستم بهت زنگ می‌زنم.
با هق هق کمی در بغلش نگهم می دارد.
_نرو خوشگلم! آخه من جواب شاهین خان رو چی بدم؟ کاش لال می شدم و نمی گفتم، رفته پیش کلاریس خانم.
خودم را از میان دستانش جدا می کنم و با آبجی میمنت خداحافظی می‌کنم.
دل و جرات خداحافظی با بهجت خانم را ندارم.
تا دم در اتاقش می‌روم. از لای در نگاه می‌کنم. به آرامی خوابیده است.
آهسته بالای سرش می روم و بوسه ی ملایمی روی پیشانی اش می گذارم و زیر لب زمزمه می‌کنم:
_خداحافظ مامان بهجت.
مرسدس بنز مشکی رنگ علی با فاصله از ویلا پارک شده است.
وقتی سوار ماشینش می شوم، دانه های اشکم بی اختیار روی گونه ام رقصان می شوند و کف دستانم می افتند. چه خوب که علی نگاهم نمی کند.
_گریه نکن! یه مدت بگذره می فهمی عاقلانه ترین تصمیم زندگیت رو گرفتی.
سرم را پایین می اندازم و به حماقتم فکر می کنم.
نام شاهین در گوش هایم ناقوس می شود و قلب پریشان و مغمومم گوشه ای کز می کند. دیگر چشم گرگی ام را نمی بینم!
_مدارکت رو برداشتی؟ چیزی که جا نذاشتی؟
فقط سرم را تکان می دهم و چانه ی لرزانم را بیشتر در یقه ام فرو می برم.
صورت ملتهب و سوزانم از شوری اشک گُر می گیرد و به نبض می افتد.

وقتی برای نگهبانی تک بوق می‌زند و دستی به نشانه ی سلام برایش بالا می برد، نگاهم تا نوک برج روبرویم بالا کشیده می شود. دهان باز مانده ام را می بندم.
_شما اینجا زندگی می کنید؟
_در واقع penthouse
اوف! نفسم بند می آید.
_من باید با شما اینجا…
” دلم نمی خواهد، ادامه حرفم را به زبان بیاورم. ”
خودش بعد از حرف بریده ام، می گوید:
_انتظار نداشتی که توی فاصله این یک ساعتی که باهام تماس گرفتی برات یه خونه دست و پا کنم؟!
بعدم تو باید سریع آموزش ببینی و زودتر آماده بشی، پس بهتره تو یه خونه باشیم.
دستانم را درهم قفل می کنم. از همین الان پشیمانی سینه ام را هدف گرفته و ناخن هایش را بی رحمانه در قلبم فرو می کند.
از سنگینی بغض، لبم را به دندان می گیرم.
از لحظه ای که پا در پارکینگ می گذارم و با فاصله پشت سرش قدم برمی دارم، خودم را لعنت می کنم،
” که با چه اعتمادی از اینجا سر در آوردم؟ ”
از آسانسور بیرون می آیم و با استیصال دوباره فاصله ام را حفظ می کنم.
تمام مدت زیرچشمی مرا می پاید و به روی خودش نمی آورد. همین‌که کلید می اندازد و کنار می ایستد تا داخل بروم، بالاخره کاسه ی صبرش لبریز می شود و از سر کلافگی پوف صداداری می کند. با جدیت در صورتم می گوید:
_گوش کن! تو مطابق و باب سلیقه ی من، برای هیچ مدل رابطه ای نیستی. پس خیالت راحت، عمرا کسی اینجا بهت دست درازی کنه.
از رک گویی و اعتماد بنفس کاذبش دندان قروچه ای می کنم.
” پررو! برو به جهنم. نه که الان دارم، واسه رابطه باهات غش و ضعف می کنم! ”
از صراحت کلامش سرخ می شوم!
” شاید بهتر باشد به حرف محمد اعتماد کنم و خیالم راحت باشد که علی برایم خطری ندارد. اما خوب می دانم تمام اینها فقط بهانه ای برای قانع کردن خودم است! ”
با دودلی نگاهش می کنم و سر به زیر وارد خانه اش می شوم. فَک افتاده ام را جمع می کنم. تمیزی و براقی سنگ کف خانه هم چون آینه ای، تصویر همه چیز را در خود منعکس می کند.
بزرگی پذیرایی و سالن نشیمن، معلوم نیست تا کجا امتداد دارد. شیشه های قدی دور تا دور، خانه را فرا نور گیر کرده است. بلا استثنا تمام پرده ها جمع است.
همانطور که سمت آشپزخانه می رود، می گوید:
_لطفا راحت باش، چیزی می خوری برات بیارم؟
آب دهانم را قورت می دهم، بشدت شور و خشک است.
_ممنون، فقط یه لیوان آب.
از دو پله که نشیمن و راهروی عریض ورودی را از هم جدا کرده است، بالا می روم و نزدیک ترین راحتی استیل را انتخاب می کنم و می نشینم. دستم را روی مخمل سورمه ایش می کشم و به طراحی زیبای هالوژن های سقف زل می زنم.
_من معمولا سالی یکبار ایران میام.
لیوانی آب حاوی حلقه های غوطه ور خیار و لیموترش را به دستم می دهد و با فنجان قهوه اش روبرویم می نشیند و خیره صورتم را نگاه می کند. بعد از مکث کوتاهی ادامه می دهد:
_مگر در مواقع ضروری!
کنایه اش را می گیرم. بی توجه لیوان را به لبم نزدیک می کنم. عطر لیمو را نفس می کشم.
_از خانوادت برام بگو! پدر و مادرت؟
کمی فکر می کنم تا به اندازه کافی احتیاط به خرج دهم.
_پدرم فوت کرده، توی تصادف.
کمی از قهوه اش می نوشد.
_متاسفم. شغلش چی بود؟
لب پایینم را از زیر دندانم آزاد می کنم.
_ممنون. مترجم زبان انگلیسی… یعنی بیشتر، کتابای علمی رو ترجمه می کرد.
یک تای ابرویش بالا می پرد.
_تو چی؟ منظورم زبانت در چه حده؟ می دونی که اون طرف انگلیسی حرف اول رو می‌زنه.
سرم را تکان می دهم.
” بخاطر سخت گیری های پدرم خداروشکر می کنم. ”
_خوبه. انقدر بلدم که به مشکل نخورم.
یکدفعه یک جمله ی بالا بلند انگلیسی بلغور می کند. مثلا می خواهد، مرا محک بزند. چند ثانیه فکر می کنم، تا مغزم فرمان دهد، کمی طول می کشد. حالت صورتش پوزخند دارد و منتظر نگاهم می کند. نصفه نیمه جوابش را می دهم.
_شش از ده! هنوز ضعیفی ولی جای امیدواری هست، باید هر چه سریعتر آماده بشی!
” شش؟! ای بی انصاف! صد رحمت به سخت گیری های خدابیامرز پدرم! ”
قهوه اش را سر می کشد و پاهایش را روی هم می اندازد.
_می تونی یکی از اتاقای طبقه بالا رو برداری، ولی زمانیکه مهمون دارم، لطفا توی اتاقت بمون؛ تا خودم صدات بزنم.
یکدفعه از جایش بلند می‌شود و تلفنش را از جیب کنار کت مخمل اسپرتش بیرون می‌کشد و شماره ای می گیرد.
_چطوری امید؟ می خوام یک ساعت دیگه اینجا باشی.
از لحن آمرانه اش، آن هم با خشکی و جدیت تمام، شوکه می شوم. گوشی را در جیبش می گذارد.
_پاشو بریم که خیلی کار داریم.

با هم از پله های چوبی بالا می رویم. وارد راهرویی عریض می شویم. در اولین اتاق را باز می کند.
بسیار بزرگ و البته سفید است؛ همه جا! از کف، دیوارها و میز آینه و صندلی پایه بلند کنارش سفید است! به جز آینه قدی چیز خاص دیگری به چشم نمی خورد.
_شال و مانتوت رو در بیار و بیا که می خوام قد و وزنت رو بگیرم.
” چی!؟ ”
برق از سرم می پرد! دلم زیر و رو می شود! بهت زده نگاهش می‌کنم. درحالیکه با بی خیالی سمت تراس می رود، می گوید:
_اون گیره رو هم از موهات باز کن! اندازه قدت خطا میده.
به خودم نهیب می زنم:
” تازه اولش است! یادت باشد، خودت این راه را انتخاب کردی! ”
صدایی در سرم فریاد می‌زند:
” بخاطر آزادی مادرت! ”
و با انزجار یکی یکی دکمه های مانتوام را باز می کنم و از تنم در می آورم! دوباره همان صدا فغان می زند:
” بخاطر آینده ی شایان! ”
اینبار شال را از سرم برمی دارم. و زمانی که موهایم را از چنگال کلیپس آزاد می کنم؛ صدا بلندتر داد می زند:
” بخاطر فراموش کردن، چشمان گرگ! ”
نگاه علی آنقدر یخ است که به مردانگی اش شک می کنم. به کنار دیوار هدایتم می کند تا قد و وزنم را اندازه بگیرد.
_برو روی ترازو وایسا!
زیر لب طوریکه انگار با خودش حرف می زند، می گوید:
_وزنت… ۶۰ خوبه. قدتم…
سرم را بالا می گیرم و صاف می ایستم.
_۱۷۴ سانت.
” خوب است؟! این چند روز از غذا نخوردن و نداشتن خواب کافی؛ کلی وزن کم کرده ام و حالا علی می گوید، خوب است! ”
_فقط باید برنامه غذایی برات تنظیم کنم، که وزنت ثابت بمونه.
_ولی من خیلی لاغر و ضعیف شدم.
لبخندش به مهربانی لبخند شاهین نیست، اما آرام بخش است!
_به من اعتماد کن! من کارم رو بلدم. خب حالا سه سوت بپر، توی حموم و موهات رو با این بشور!
قوطی صورتی بزرگ که بیشتر شبیه ظرف کرم است را به دستم می دهد. با کنجکاوی قوطی را برانداز می کنم.
_این چیه؟
نیشخندی می زند.
_بعدا می فهمی!
خیسی موهایم را با حوله می گیرم. ضربه ی آرامی به در حمام می خورد.
_زود باش!
” اوف! ”
***
معذبم! سر به زیر پشت میز آرایشی نشسته ام و علی با دقت موهای تا زیر آرنجم را که حالا بسیار ابریشمی و لخت تر از قبل بنظر می رسد، سشوار می کشد!
از اتاق بیرون می رود و خیلی زود با یک ماسک نقره ای بسیار زیبا باز می گردد.
نقاب را جلوی صورتم می گیرد و بندش را از پشت می بندد. نگاه دقیقی به خود در آینه روبرویم می اندازم.
تقریبا نیمی از صورتم را پوشانده و زخم هایم، پشتش پنهان شده است!
_چطوره؟
” جالب است! بزرگترین دغدغه این روزهایم را به راحتی از میان می‌برد! ”
چهره ی علی هم رضایت مند بنظر می رسد! صادقانه می گویم:
_خوبه!
ماسک را از صورتم برمی دارد و لوازم گریم را روی میز می چیند و مشغول می شود!
وقتی آرایش چشمانم به پایان می رسد، حیرت زده محو زیبایی ام می شوم و می پرسم:
_از کجا اینقدر خوب بلدی؟
لبخند مغرورانه ای روی صورتش جا خوش می کند.
_من خیلی کارا بلدم کوچولو!

بعد با انگشت سبابه اش ضربه ی آرامی به نوک بینی ام می زند.
_و تو هم قرار تمام اینا رو یاد بگیری!
ابروهایم تا آخرین حد ممکن بالا می روند!
_من!؟
رژ لب قرمز مخملی را سمتم می گیرد.
_امتحان کن!
” هوم! قرمز مخملی! همیشه از رنگ های تند و تیز گریزان بوده ام! و حالا باید برای اولین بار امتحانش کنم!”
البته که سرخ می شوم و بالاجبار با دستی متزلزل، رژ را روی لبم می لغزانم!
“بدَک نیست اما به من نمی آید! ”
صندلی را سمت خودش می چرخاند و رژ را از دستم می گیرد و دوباره برایم می زند. و وقتی صورتم را در آینه می بینم؛ لحظه ای دهانم باز می ماند!
” چقدر تغییر کرده ام! فکر می کنم، قرار است، از امروز فقط لبخندهای مغرورانه ی علی را تحمل کنم. ”
_خب حالا فهمیدی، چرا باید یاد بگیری؟
وقتی بی تفاوت سکوت و گوشه ی لبم را کج می کنم، می گوید:
_برای اینکه حتی بلد نیستی، یه رژ لب ساده رو بزنی!
حرصم می گیرد و فکم را منقبض می کنم! نگاهم را از آینه به چشمان نافذش می دوزم.
_ اولا من خودم دوره آرایشگری رفتم همون برام کافیه. بعدم اینا که وظیفه من نیست! من فقط قرار مادلینگ باشم.
برخلاف من خونسرد است و ظاهرا از عصبانیتم لذت می برد. با لبخند مسخره اش می گوید:
_ اون دوره به درد عمه ت میخوره! تو هنوز بچه ای! بعدا بخاطر تک به تک چیزایی که بهت یاد می دم، ازم تشکر می کنی.
صدای زنگ آیفون بلند می شود. علی ماسک را برایم می زند و قبل از رفتن، می گوید:
_اگر امید اومد اینجا، به هیچ عنوان باهاش حرف نمی زنی؛ مخصوصا درباره دلیل ماسک صورتت!
_باشه.
بعد از رفتنش، با خیال راحت نگاهی تحسین آمیز به زیبایی موهای پریشان و چشمانم که از پشت ماسک بسیار جذاب تر و کشیده تر شده اند، می اندازم!
چند دقیقه ای می گذرد، کنجکاو می شوم، از میان راه پله ها سرکی بکشم.
چند پله پایین می روم. هیچ صدایی شنیده نمی شود! با احتیاط به آرامی یکی یکی پله ها را پایین می روم. انگار هیچ کس در خانه نیست!
به انتهای سالن می رسم و کم کم صداهای خنده ی یک زن به گوشم می رسد.
پاهایم بی اختیار سمت صدا می روند، شوکه می شوم و در جا خشکم می زند؛ وقتی از لای در نیمه باز اتاق می بینم؛ که علی در حال بوسیدن یک زن حدود شصت سال است!
دستم را جلوی دهان نیمه بازم می گذارم. باورم نمی شود! اگر پُر پیمان حساب کنیم، نهایت علی سی و چهار ساله است و این یعنی با زنی هم سن مادر خودش رابطه دارد!
دود از سرم بلند می شود، وقتی به سمت تخت می بَردش و ناگهان از صدای زنگ چنان از جایم می پرم که چهار ستون بدنم می لرزد!
” مطمئنم این دیگر باید امید باشد! ”
با عجله می خواهم، خودم را به پله ها برسانم، اما از بد شانسی لیز می خورم و به پشت، روی زمین پهن می شوم و آخم به هوا می رود!
بدترین لحظه زمانی ست، که علی زیر بازویم را می گیرد و بلندم می کند!
قلبم هزاران بار تندتر از قبل چنان خودش را به سینه ام می کوبد، که انگار سعی بر شکافتن، این قفسه و اندام مرتعش دارد! به یکباره دچار افت فشار می شوم!
پیشانی اش به سرخی می زند! با خشمی کنترل شده، آرام پایین گوشم می غرد:
_مگه قرار نشد، بالا بمونی!؟ زود برو بالا تا کسی ندیدت!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *