خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت چهلو دو

رمان پرنسس/پارت چهلو دو

_من به علی پناه بردم چون پیشنهادش نجات زندگی و خانوادم رو تضمین می کرد.
دست در جیب هایش پوزخند صداداری می زند.
_مطمئنی فقط همین بوده؟
و بدنبالش صدای قدم هایی که می گوید سمت پنجره می رود.
همانند پخش شدن قطره ای جوهر در آب، انجماد آرام و پیوسته ی خون در رگ هایم را به وضوح حس می کنم. سرد است. خیلی سرد!
” کاش می توانستم اعتراف کنم تا بداند دلیل اصلی رفتنم خودش بوده‌. ”
پشت به من می ایستد. همینطور که بیرون از پنجره را دید می زند با جدیت، سخت و شمرده می گوید:
_اگر واقعا عشقی بینتون وجود نداشته باشه… پس می تونی… به محض اینکه از بیمارستان مرخص شدی برای همیشه دور علی و این زندگی نکبتی که برای خودت درست کردی رو خط بکشی.
ثانیه ای مات و مبهوت می مانم و از تعجب میان دو لبم فاصله می افتد. و بعد به سرعت فکم منقبض می شود.
” کجای حرفش قابل تامل است؟! درست شنیدم؟! علی را… علیِ بی نوا را رها کنم؛ آن هم در این وضعیت؟! شاهین و این همه سنگ دلی؟! ”
سینه ام سنگین و قلبم فشرده می شود.
” بدتر از آن؛ زندگی مرا نکبتی توصیف می کند! آرام باش دلان… آرام! ”
درست لحظه ای که دهانم می خواهد باز شود لب روی هم می فشارم تا بر افکار منحرفش دامن نزنم.
با این حال زهرخندم قابل پنهان نیست. در حالیکه قلب عصیانگرم خود را به گلویم می رساند رگبار جملات به تندی بر زبانم جاری می شود.
_نکبت اون فلاکتی بود که توی ایران داشت خفه م می کرد. نکبت اون زندگی کوفتی بود که خودم رو براش به آب و آتیش زدم و تهش آرزوهام رو خاک کردم و…
از چرخش ناگهانی اش روی پاشنه باقی حرفم را می خورم و با دلهره کمی دست و پایم را جمع می کنم.

نمی دانم چرا هر لحظه آماده ی حمله ی گرگ هستم. به آرامی طرفم می آید.
” خدا کند صدای نفس پرحرصم به گوشش نرسد. ”
چقدر سخت است بدون لکنت کلمات را پشت هم وصله زدن.
_من انقدر که خاطره ی خوب با علی دارم با خانواده ی خودم ندارم.
از طرز نگاه معنی دارش، از تای ابرویی که بالا انداخته، از شیب گوشه ی لبش که هر لحظه بیشتر کش می آید؛ خود را می بازم.
سیبک گلویم همراه با فرو دادن آب دهانم بالاپایین می شود و این حرکت تضعیفانه در برابر چشم گرگی ‌امتیاز منفی به شمار می آید.
دقیقا کنارم می نشیند. البته که کج شدن گردن و تعویض‌ زاویه ی دیدش بی مفهوم نیست!
دلم می خواهد با نفسی عمیق ریه های منقبضم را استراحت دهم و اعلام تنفس کنم.
_امکان نداره… همچین چیزی ممکن نیست… که من علی رو توی این شرایط تنها بذارم و برگردم مملکتی که هیچکس منتظرم نیست. نه! من دیگه به ایران برنمی گردم.
خشمگین و متعصب در برابرش جبهه می گیرم.
” شوخی نیست! پای علی در میان است. ”
خونم به جوش می آید. در برابر چشم گرگی مقاومت می کنم. یخ ها ترک می خورند و آب می شوند.
انگار تکه های گدازه های آتش در بطن وجودم زبانه می کشند. حالا دیگر نه فقط صورتم بلکه تمام تنم از درون کاملا داغ شده.
دستی به چانه اش می کشد. تکان سرش همراه با پایین آوردن لحظه ایِ گوشه ی لب هایش ضربدری است روی حرف هایم. بازدمش را آزاد می کند. طلایی های کدرش خیره در مردمک های لرزانم ثابت می ماند.

چشم در چشم آماده ی نبردم. اما عبور دوباره ی جریان برق سه فازِ مستقیم از دستانش، ابتدا سرانگشتانم را و کم کم بندبند درونم را غافلگیر می کند.
” منصفانه نیست! چرا و چگونه باید تاب بیاورم؟! ”
با آرامش صدای بم و خوش آهنگش را نجوا کنان به گوشم می رساند.
_گوش کن دلان! توروخدا بفهم! الان… بیرونِ اون درِ لعنتی… نگهبانا دارن کشیک می دن.
چشم کار می کنه مامورای FBI در رفت و آمدن و مطمئن باش برای بازجویی اولین نفر سراغ تو میان.
چشمانم گشاد می شود.
_چرا سراغ من؟!
سعی می کند توجیهم کند. نگاهم بین حرکات دستش در هوا و جنبش لب هایش می چرخد.
_دیروز چه اتفاقی برای تو و علی افتاد؟
سکوت می کنم.
” نمی دانم؛ شاید اگر از آن حملات وحشتناک بگویم ممکن است پای علی هم گیر باشد. نمی خواهم در این شرایط بحرانی بیشتر از این برایش دردسرساز شوم.
بهتر است آنگونه که تلویزیون حادثه را یک تصادف اعلام کرد وانمود کنم و دهانم را بسته نگه دارم. ”
_خب تمام مدتِ تصادف من سرم پایین…
_تصادف؟! از بدن علی گلوله خارج کردن؛ بعد خیلی راحت اسمش رو تصادف می ذاری؟!
طوری جا می خورم و وحشت می کنم که نگاه گشاد و مستاصلم را به لب هایش می دوزم و ناباورانه زیر لب به لکنت می افتم:
_نه…! علی!
_متاسفانه حقیقت داره.
_دروغه! باید خودم علی رو ببینم.
بی توجه به پای عَلیلم می خواهم از تخت پایین بروم. بازوانم را می چسبد و مانعم می شود.
_کجا راه افتادی واسه خودت؟ چی رو می خوای ببینی؟
برای خلاصی ام سر جا خود را تکان می دهم و تقلاکنان می نالم:
_بذارین برم! می خوام ببینمش. ولم کنید. علی..‌.!
فریاد ناگهانی اش ساکتم می کند:
_بس کن این بچه بازی رو! تو با این پای گچ گرفته می خوای بری چیکار؟ یه کم عاقلانه رفتار کن!

زبانم به سقف دهان خشک و شورِ کویری ام می چسبد. سر در گریبان فرو می برم.
” کاش زودتر برود تا حداقل بتوانم برای علیِ بی گناهم اشک بریزم. بخاطر بی فکری من این همه بلا و مصیبت سرش آمده و من حتی نمی توانم کنارش باشم. ”
_می خوام اصل ماجرارو از زبون خودت بشنوم تا کمکت کنم. همین الانم پلیس معتقده هدفشون ترور علی بوده و احتمالا بازم سراغتون بیان. برای همین باید بازجویی بشی.
ترس درونم ریشه می دَواند و افت ناگهانی فشارم سرم را به دوران می اندازد. بی رمق و بی حس لب هایم را تکان می دهم:
_من چیزی نمی دونم که بگم.
_یه نگاه به خودت بنداز! بودن کنار علی تورو به این روز انداخته.
می خواهد بین من و علی فاصله بیاندازد. اما من بیدی نیستم که با این بادها بلرزم.
_اون تا آخرین لحظه مواظبم بود. خودش رو سپر من کرد که اینجوری آسیب دیده. از این به بعدشم خودش…
_خیلی خب باشه. قبول. تا وقتی سالم بود هوات رو داشت اما الان دیگه نیست… نمی تونه مواظبت باشه. بفهم!
بغض می کنم. اشک در پس چشمانم جمع می شود. نمی دانم گلویم ورم کرده یا باری سنگین روی سینه ام گذاشته اند که اینگونه مانع تنفسم می شود.
بی اراده از گلو تا پشت گردنم را چنگ می زنم. نمی خواهم حرف هایش را باور کنم. چانه ام می لرزد.
_اون خوب می شه. دکترش گفت عملش…
_پنج تا از دنده هاش شکسته. یه کلیه ش از کار افتاده… به ضرب پلاتین سرهمش کردن… کجای کاری؟
دانه های زلال سخاوتمندانه پشت هم از چشمانم روی گونه های سوزانم سُر می خورند و خودنمایی می کنند.
_دروغ می گین! حال علی خوبه.
از تک خنده ی کوتاه و پرتمسخرش دلم می خواهد کف دستانم را روی گوش هایم بگذارم تا صدایش را نشنوم.
_دروغم کجا بود دختر؟ تو خودت باهاش بودی. یه لحظه فکر کن چرا این همه وقت زیر عمل بوده؟ اگه به من باشه تا سرت رو به باد ندادی همین امروز از این مهلکه بیرون می برمت.
گریه ام شدت می گیرد. انگار قرار است تکه ای از جانم را جدا کنند.

ملافه را در چنگالم مشت می کنم و فغان می‌زنم:
_من هیچ جا نمیام!
کوبنده تر تاکید می کنم:
_هیچ جا! اگه لازم باشه خودم پرستاریش رو می کنم. علی به من احتیاج داره. تا وقتی که با پای خودش از اینجا بیرون بیاد یه لحظه م تنهاش نمی ذارم.
کامل سمتم می چرخد. رگ های گردن و پیشانی اش بیرون زده و چهره ی برآشفته ی درهم رفته اش شکاف بین دو ابرویش را عمیق تر می کند‌. از کوره در می رود.
_دیوونه شدی؟ نمی خواد تو دایه ی عزیزتر از مادر بشی. اینجا کلی دکتر و پرستار داره. اگه اتفاقی برای علی بیفته، وقتی کاری ازشون برنیاد، مطمئن باش از دست تو یکی هم برنمیاد.
دیگر نمی توانم تحمل کنم. به مرز جنون می رسم. سرم را از روی بالشت بلند می کنم و نیم خیز شده ضجه می زنم:
_بس کنید! نمی خوام چیزی بشنوم. برین بیرون! الان!
به سرعت پشیمان می شوم. با گلویی گره خورده و صورتی داغ و رنگ پریده لب پایینم را به دندان می کشم. اما حرفی که تند و بی فکر سرهم کرده ام قابل پس گرفتن نیست.
برای آرام کردن قلب هراسانم به خود نهیب می زنم:
” علی! قطعا تمام هم و غمم باید حال خراب او باشد. اگر پایش برسد باید بتوانم پا روی دلم بگذارم. ”
نگاهم را به مشت های گره خورده ی او که صدای نفس های تند و سرکشش را می شنوم می دوزم و با شرم به زیر می اندازم. او نیز سکوت می کند.
کمرم خم می شود. با عجز صورتم را میان کف دستانم پنهان می کنم و دقایقی تنها صدای هق هق های من است که اتاق را پر می کند. کم کم دستانم را تا روی لب های لرزان و متورمم پایین می کشم.
سنگینی نگاهش را روی خود احساس می کنم. دستانش محتاطانه سمتم دراز می شود و دو سمت صورتم قرار می گیرد. و این برق شوک است که از سر و صورتم می گذرد و منقلبم می کند. براستی سقوط قلب بی تابم را حس می کنم.

جایی میان احساسات به غلیان آمده ام دست و پا می زنم اما زخم نبودِ علی…! امان از دردی که آتش به جانم می اندازد.
پلک روی هم می فشارم و سیل اشک هایم روی گونه ام جاری می شوند.
_به خاطر خدا تمومش کن! با گریه که چیزی درست نمیشه.
دست خودم نیست. انگار هر چه مقاومت می کنم سستی ام در مقابل اشک هایم بیشتر می شود. سرم را رو به خود بالا می کشد و وادارم می کند در کهربایی هایش زل بزنم.
نگاه او هم مغموم و گرفته است و به سرخی می زند. هنوز عصبانی است و به طرز عجیبی سعی بر کنترل خشم خود دارد. از بین دندان های کلید شده می غرد:
_به من گوش کن! علی خودش برادر داره. باهاش تماس گرفتم. اونم بالاخره خودش رو می رسونه.
منم تا اومدن محمد هستم. می بینی که دیگه بهانه ای برای موندن باقی نمی مونه.
با نگاه خیس ملتمس آمیزم بر تصمیمم پافشاری می کنم و بی حرف سر به نفی و مخالفت تکان می دهم.
نعره کنان برمی خیزد و انگشت اشاره اش جلوی صورتم نشانه می رود و حالا دیگر از نقطه ی اوج حرصش به نفس نفس می افتد.
_می خوای جون خودت رو به خطر بندازی؟ این قضیه بو داره! این قضیه تهش دردسره!
این قضیه داد می زنه علی آدم خطریه! اگه تو سر نترس داری من ندارم. اگرم تا اینجا اومدم فقط یه دلیل داره‌.
ادامه ی کلامش به سکوت منتهی می شود.
” از حرف های نصفه نیمه بیزارم. نایِ حل سوال نقش بسته در ذهن مخدوش و از هم گسسته ام را ندارم. از طرفی نمی خواهم بفهمد که دلیل آمدنش برایم مهم است. ”
طوری در طلایی هایش غرقم می کند که هیپنوتیزم شده بی حرکت مسخ نگاهش می مانم.
بعد از ثانیه ای نفس عمیقش را با بازدم پرصدایی رها می کند و با ملایمت لب می زند:
_می برمت!

بعد از ثانیه ای با ملایمت لب می زند:
_می برمت!
قبل از واکنشم نسبت به تصمیم یک طرفه اش، با لغزیدن نوک شست هایش روی گونه هایم هوش از سرم می رود. طوری اشک هایم را با ملاحظه می زداید که گویی شبنم روی گلبرگ را کنار می زند.
از نزدیکی لحظه به لحظه ی بیش از حدش، از هرم نفس هایی که روی صورتم پخش می شود و عطر منحصر به فردی که در بینی و مجاری تنفسی ام می پیچد، بی اراده چشم روی هم می بندم.
هنگامی که لمس گرمای بی رحمانه ی لب هایش بر کنج لب هایم مهر داغی می شود، همچون سونامی بی سابقه ای در مغز، قلب، روح و سلول به سلولم غوغا به پا می کند.
زمان متوقف می شود. سکوت فضا را فرا می گیرد. بی اختیار کف دستان لرزانم روی سینه اش می نشیند. داغ است. گویی تمام تنش در کوره ای از آتش می سوزد و حالا مرا به آتشفشان درونش می کشد.
و تپش هایی که زیر دستانم نفسم را می برد. محکم و پراقتدار. می خواهم در دنیای دو نفره ای که برایم می سازد تا ابد بمانم.
” شاهین مرا به اوج می برد. به نوک بلندترین قله یا شاید بالاتر از آن بر فراز ابرهایی که حتی از تصور تعلقش هم ته دلم فرو می ریزد. و در یک لحظه رهایم می کند. ”
درست آن زمان که قلبم را از کار می اندازد و از زندگی ساقطم می کند دیگر کنارم نیست.
و حقیقت چیزی نیست جز اینکه قطعا این مرد مرا جادو می کند. کم مانده دست و پایم را به غل و زنجیر بکشد. آنگونه که قلبم را اسیر خود کرده.
دستی بر جای بوسه اش می کشم‌. هنوز گرمایش را حس می کنم و بی اراده لبخندی از سرِ ته مانده ی حلاوت بوسه اش لب هایم را به بازی می گیرد.
در حالیکه از یادآوری اش قند در دلم آب می شود با شرم لب می گزم و دوباره روی تخت پهن می شوم. حسی جدید. حالی دگرگون شده. ریتم تازه ای از آهنگ قلبم‌. تند و نامنظم.

گوش های دلم تیز می شوند و قلب سرخوشم زانو در بغل گرفته و گوشه ای در انتظار حرکت غافلگیرانه ی بعدی شاهین می نشیند.
می دانم که بر سر دو راهی گیر افتاده ام. راضی کردنش دشوار است. اما نمی گذارم به هدفش برسد.
_بذار کمکت کنم.
بدم نمی آید به شاهین تکیه دهم و تجربه ای جدید از هم پا بودنش را لمس کنم. در برابر سکوتم به سرعت دستش را دور کمر باریکم حلقه می کند تا راحت تر با عصایم کنار بیایم. سنگینی ام را روی عصا می اندازم.
_آماده ای؟ هر وقت خسته شدی بگو باشه؟
سرم را چندین بار به تندی به علامت ” باشه ” بالاپایین می کنم و اولین قدم را با کمکش برمی دارم. نفس پر حرارتش کنار گوشم منقلبم می کند.
_خیلی خوبه. فقط به پات فشار نیار!
لبخند می زنم و لب هایم را روی هم می کشم. تا نزدیک پنجره با هم می رویم و به طرف تخت برمی گردیم.
” راحت تر از آن است که تصور می کردم.”
_می خوای برگردی تختت؟
قدمی فاصله می گیرم.
_نه می خوام برم پیش علی.
ثانیه ای بی حرکت می ماند. سکوت کوتاهش باعث می شود به نیمرخ جذابش نگاه کنم. نفس عمیقی می کشد. انقباض فکش را می بینم.
با کلافگی دستی روی صورتش می کشد و سرش سمتم می چرخد. ناخودآگاه نگاه سرکشم روی لب هایش کشیده می شود. با همین لب ها مرا بوسید.
” لعنتی! یعنی اینم می تونه ذهن من رو بخونه؟! ”
از لبخند معنی داری که به سرعت جمعش می کند نگاه شرمسارم را سمت در منحرف می کنم‌.
_خیلی خب باشه اما قبلش باید قول بدی هر چی دیدی اونجا گریه زاری راه نندازی!
از لحن و اتمام حجتش حس می کنم زیر پایم خالی می شود و سقوطم به درون دره ای مخوف کارم را تمام می کند‌.
با نگرانی جرات به خرج می دهم و به تنهایی سمت در می روم و دستگیره را می کشم.
_صبر کن هنوز تموم نشده!
مرد درشت اندامِ جلوی در با دیدنم نگاهی به شاهین می کند. بی توجه به حضورش اتاق را ترک می کنم و با سرگردانی داخل راهرو سرمی چرخانم.

سرگردان داخل راهرو سرمی چرخانم. صدای شاهین از پشت سرم می آید.
_دلان!
عصایم را محکم تر مشت می کنم و محتاطانه به سمتش می چرخم. از این فاصله ی یک متری نگاهم روی هیکل فوق العاده ی نفسگیرش می چرخد و تا طلایی هایی که کِدرتر از همیشه به نظر می رسد بالا کشیده می شود. لب پایینم را به دهان می کشم.
_از کدوم طرفه؟
پوفی می کشد. نارضایتی در چهره اش مشهود است. با این حال می آید و دستم را می گیرد و با خود همراهم می کند.
انگشتان رقصانم‌ شانه ای می شود و میان بخشی از موهای آزاد از چنگال باندپیچیِ سرش، به حرکت درمی آید.
پلک بی جانی می زند و ابرو در هم می کشد. با نگرانی نیم خیز می شوم.
_درد داری؟ می خوای بگم دکتر بیاد؟
قلبم برای لبخند و نفس بی رمقش پاره پاره می شود. بغض، زنجیری بر دور گردنم شده و حلقه اش هر لحظه تنگ تر می شود.
متقابلا گوشه ی لب هایم کش می آید و دور از نگاهش با قلبی آکنده از غم و درد قطره اشکی از چشمان پر آبم سقوط می کند. به سرعت دستی بر پای چشمان سوزانم می کشم.
دلم می خواهد زار بزنم. دیدن علی در این وضع و حال داغونم می کند. شانه های خموده ام بارکش این اندوه طاقت فرسا است. بعد از این محال است دیگر بتوانم کمر راست کنم.
جایی سالم در تنش باقی نمانده. حتی جرات نمی کنم دستش را بگیرم. میان خنده و گریه گلویم را صاف می کنم.
_به چی می خندی علی بابا؟
صورت خسته و رنگ پریده اش را مماس بر صورتم نگه می دارد. میان لب هایش فاصله می افتد‌. انگار ضعیف تر از آن است که بتواند حرفی بزند. لب های ترکیده اش به سختی تکان می خورند.
_گریه نکن!
روی صورتش خم می شوم. پیشانی ام را به بانداژ پیشانی اش می چسبانم و زمزمه وار می گویم:
_خوشحالم که بهوش اومدی. خوشحالم که پیشتم.
پلک روی هم می فشارم و اشک هایم روی صورتش می افتد.

با یادآوری دیروز لب هایم را به گوشش می رسانم.
_علی باید یه چیزی رو بهت بگم. دیروز… دیروز ازم بازجویی کردن.
سرم را عقب می برم و نگاه هراسانم را در مردمک های مضطربش قفل می کنم. تا جایی که می توانم صدایم را پایین می آورم:
_منم گفتم هیچی نمی دونم و چیزی ندیدم.
نفس در سینه ام گره می خورد. چانه ام می لرزد.
_علی من خیلی می ترسم!
انگار قرار نیست چشمه ی اشک هایم مهلت دهد. سر بر شانه اش می گذارم و لب به دندان می گیرم. با کف دستم محکم دهانم را می چسبم و صدای هق هقم را خفه می کنم. شانه هایم می لرزند. آرام و بی صدا اشک می ریزم.
نفسی می گیرد و صدایی ناله کنان از گلویش خارج می شود. دماغم را بالا می کشم. اشک هایم را کنار می زنم و سرم را بالا می آورم.
_چیزی می خوای بگی؟
صورتم را در یک سانتی صورتش جلو می برم.
_بگو قربونت برم!
خیره در چشمان سرخم تمام نیرویش را به کار می گیرد و بالاخره می شنوم که می گوید:
_از اینجا برو!
یکه خورده شش دانگ حواسم را معطوفش می کنم.
_کجا؟! بدون تو هیچ جا نمی رم!
آب دهانش را قورت می دهد. صورتش از درد جمع می شود و با مشقت اسمی بر زبان می آورد که متوجه نمی شوم‌. روی حرکت لب هایش دقیق می شوم.
_دوباره بگو نفهمیدم.
لحظه ای پلک هایش روی هم می افتد و بریده بریده زمزمه می کند:
_از… اینجا… برو پیش…
موهایم را چنگ می زنم. با کلافگی مشتی بر کنار پایم می کوبم.
_نمی فهمم… نمی فهمم.
در باز می شود و پرستار به داخل می آید.
_برای امروز کافیه. مریض به استراحت نیاز داره.
_اما من هنوز…
حرفم را قطع می کند و با لبخند صبورانه اش به طرفم می آید‌.
_خواهش می کنم!
بالاجبار از جایم برمی خیزم‌. خم می شوم و بوسه ای بر گونه ی علی می زنم و زمزمه می کنم.
_بازم میام.

بالاجبار از جایم برمی خیزم‌. خم می شوم و بوسه ای بر گونه ی علی می زنم و زمزمه می کنم.
_بازم میام.
قبل از خروجم از اتاق علی، باری دیگر سمتش سر می چرخانم و با حسرت نگاهش می کنم و درها بسته می شود.
هزاران بار حرف های علی را از ذهن می گذرانم و سعی می کنم بفهمم منظور علی چه کسی بوده؟
_ممنونم بقیه راه رو خودم می تونم برم.
پرستار می رود و من حین قدم های کوتاهم با تمرکزی بیشتر ، خیره به زمین با چشم های ریز شده حرکت لب های علی را یادآوری می کنم‌. اما لب خوانی هم بی نتیجه است.
از دور شاهین را می بینم. مشغول صحبت با دکترِ علی است. لبخندی که صورتش را مزین کرده شاید نوید خبر بهبودی علی را همراه داشته باشد.
با دلگرمی سعی می کنم خود را زودتر به آنها برسانم. قبل از رسیدنم می بینم که دکتر با شاهین دست می دهد و می رود.
_چی شد؟ دکترش چی گفت؟ حال علی بهتر می شه مگه نه؟
به آرامی نزدیکم می آید و هرلحظه فاصله ی میان دو ابرویش کمتر می شود. خیره در چشمانم با اخم غلیظی می گوید:
_چشمات سرخه. گریه کردی؟
هیچ چیزی به اندازه ی حال علی برایم مهم نیست. بی توجه به سوالش می گویم:
_کِی علی رو به بخش منتقل می کنن؟
محکم و شماتت بار می گوید:
_دلان!
_چیه؟ منم آدمم. قلب و احساس دارم. نمی تونم نسبت به ارزش هام بی تفاوت باشم.
نفس عمیقش را بیرون می فرستد و طوری که انگار با خودش حرف می زند زیرلب زمزمه می کند:
_خوبه که قلب و احساس و ارزشات فقط به یه نفر ختم می شه.
منظورش را نمی فهمم. از طرفی انقدر بدبختی برسرم آوار شده که حال و حوصله ی تفسیرش را ندارم. نگاه از صورتش می گیرم. آه می کشم و مغموم زمزمه می کنم:
_من مقصرم. من باعث و بانیه حال خرابشم.
دست دور شانه ام می اندازد و به خود نزدیکم می کند.
_تو کاری نکردی که اینجوری راه براه براش عزا گرفتی و خودخوری می کنی.
بغض می کنم.
_اونی که عین یه تیکه گوشت افتاده روی تخت علیه ها.
پرده ی اشک دیدم را تارتر می کند.

_تمومش کن دلان. داری خودت رو نابود می کنی. از وقتی اومدی بیمارستان، شدی…
با ابروهای بالاپریده منتظر نگاهش می کنم. دنبال کلمات می گردد.
_شدی یه صورت با یه مشت اسکلت.
” عجب تشبیهی! تصورش خنده دار است. ”
لب روی هم می فشارم و خنده ام را قورت می دهم. صورتم را بالا می گیرم و پشت چشمی نازک می کنم و با اعتمادبنفس می گویم:
_مگه بده؟ همه کلی زحمت می کشن هیکل من رو داشته باشن و لاغر بشن. من مورد عنایت لطف الهی قرار گرفتم و خدادادی وزن کم کردم.
دستش را روی گودی کمرم می گذارد. همینطور که با هم راهی اتاقم می شویم می گوید:
_بچه پررو رو باشا. گفتن لاغر، نه دیگه پوست و استخوون! دختر باید یه مثقال گوشت داشته باشه حداقل آدم بغلش می کنه خیالش راحت باشه نمی شکنه.
با گیجی سرجا می ایستم. سر تکان می دهم و نگاه سوالی ام را به او که حواسش پی گوشی اش است می دوزم.
_هان؟
مشغول تایپ کردن است. نیم نگاهی به صورت متحیرم می اندازد.
_هیچی حالا مونده تا بفهمی.
” ایشی ” می گویم و با احتیاط قدم برمی دارم‌.
_حالا بالاخره دکتر چی گفت؟
کف دستش جایی بین دو کتفم حمایتگرانه طوری که واضح است می خواهد مراقبم باشد می نشیند و با شوخ طبعی می گوید:
_گفت به دلان بگو نگران نباشه و عین دخترای خوب لباساش رو بپوشه و بریم.
معترضانه ابرو در هم می کشم و با حرص و ناز می گویم:
_شاهین! لوس! اصلام شوخی ندارم. اگه نگی خودم ازش می پرسم.
ثانیه ای انگار دستش از پشتم جدا می شود. نمی فهمم حیران چی مانده؟ فقط مبهوت نگاهم می کند. کامل مقابلم می ایستد و دستانش بند سرشانه هایم می شود. تای ابرویش بالا می رود و تعجب در صورت و لحن کلام آرامَش موج می زند.
_شاهین! اولین باره اینجوری اسمم رو از زبونت می شنوم. راحت و بی تعارف. بدون پسوند و پیشوند.

تازه متوجه سوتی ام می شوم. به سرعت تمام صورتم گُر می گیرد.
” لعنت بر زبانی که آتش رسوایی ام را شعله ور می کند! ”
با دست پاچگی به لکنت می افتم:
_من.‌‌.. ببخشید. یعنی… یه لحظه…
_نه… نه! اتفاقا این راحتیت…
بازدم پرصدایش جمله اش را قطع می کند.
_در واقع خیلی هم خوبه.
فشار کوچکی به شانه ی راستم می آورد و اینبار حس عجیبی در پس صدایش نهفته است.
_می خوام از این به بعد با من راحت باشی دلان! باشه؟
” با آنکه نمی دانم عدم مخالفتم چه پیامدی خواهد داشت اما دلم می خواهد دل به دل خواسته اش دهم. ”
تمام حرف هایش را در عمیق ترین نقطه ی چشمانش ریخته.
” خدایا چرا نمی توانم نگاه از دنیای کهربایی های رقصانش بگیرم! طلایی هایی که چلچراغ و درخشان به نظر می رسد.
قسم می خورم اختیار چشمانم دست خودم نیست. گویی نیروی مغناطیسِ مردمک هایمان در هم جاذبه ای جدانشدنی ایجاد می کند.
دست و پا زنان همچون پروانه ای در دام صیاد تقلا می کنم و با خود می جنگم. قدرت عجیبی ذهنم را به تسخیر در می آورد و قلب افسارگسیخته ام در مقابل فکرم قد عَلَم می کند تا نتوانم به خواسته ی شاهین ” نه ” بگویم. ”
لبخند محو از سر رضایتش را جمع می کند.
_ممنون از سکوتت. جوابم رو گرفتم.
به طرز حیرت آوری لب هایم بهم دوخته شده. زنجیر دستش تا پهلویم کشیده می شود.
_بهتره بری لباسات رو بپوشی که زودتر از این بوی کوفتی راحت بشیم. خفه شدیم بابا.
صورت علی، نگاه پاک و معصومانه اش لحظه ای رهایم نمی کند.
_من باید خیلی زود دوباره به ملاقات علی برم. خیلی مهمه.
محافظ جلوی در اتاقم با دیدنمان در را باز می کند. شاهین با دست اشاره می زند داخل بروم و پشت سرم می آید. شانه ای بالا می اندازد.
_معلومه که دوباره برای ملاقاتش میارمت.

شاهین دستگیره در یکی از اتاق ها را می کشد و کنار می ایستد. هنوز نگاه متحیرم بین اتاق بزرگ و دلباز پیش رویم و مرد آرزوهایم سرگردان است.
” دروغ چرا؟ از اینکه به خواسته ی او نزدیکش هستم راضی ام اما حقیقتا انتظار این یکی را نداشتم. ”
_چیه؟ با این اوضاع نمی تونم اجازه بدم تک و تنها توی یه سوئیت بمونی. می دونم معذبی اما حداقل حواسم بهت هست. خیالم راحته.
” چقدر خوب که سعی دارد قانعم کند تا مراقبم باشد. و خوب تر از آن تصورش از ناراضی بودنم است.
شاید بد نباشد به ذهنیتش دامن بزنم و برایش یک قدیسه بسازم. البته که سربسر گذاشتنش هم خالی از لذت نیست‌! ”
لب روی هم می فشارم و با حاضر جوابی ام بهانه اش را زیر سوال می برم. لبخند محو شیطنت آمیزم را در چشمانم می ریزم و با لحن کشیده و عشوه آمیزی می گویم:
_پس اون محافظ پشت در… قاقه؟
حالت چشمانش می گوید کم آورده. ” اما از چه؟ نمی دانم! ”
روی صورتم خم می شود و با لحنی خالی از هر حسی با جدیت می گوید:
_اون مال بیرون از این درِ ولی من اینجام که.‌‌.‌‌.
_ولی شما چی؟
” آخ که داشتن برگ برنده چقدر شیرین است‌! ”
سر و صدای قورت دادن آب دهانش را می شنوم. داغی نفسش روی صورتم پخش می شود و فاصله می گیرد. پوفی می کند و با تکان سر به نشان تاسف به کنایه می گوید:
_لابد تا حالا با علی هم تنها نبودی.
” نمی دانم تا کی باید بابت حساسیتش نسبت به علی جواب پس بدهم؟! ”
وارد اتاق می شوم‌ و بلافاصله نگاه تیز و جدی ام طلایی هایش را هدف می گیرد:
_نبودم! من و علی هیچ‌وقت توی سفرامون سوئیت مشترک نداشتیم.
نگاهم تا مشت گره خورده اش کشیده می شود و به طرف مبل دو نفره می روم. صدای نیمه بلند آمیخته با لحن تند و قاطعش خبر از انفجار مهیبی دارد. آنقدر که می ترسم گدازه هایش دامنم را بگیرد.

_آره خب راست می گی. توی سفراتون سوئیت مشترک نداشتین. اما وقتی ویلارو ترک کردی و به قول خودت به علی پناه بردی… دقیق تر بگم؛ وقتی توی اون برج لعنتی بردت تنها بودین درسته؟
شنیدن این حرف ها از شاهین آتشم می زند. اینکه تا کجاها پیش رفته و رابطه ی من و علی را باور ندارد تا مغز استخوانم را می سوزاند.
از صراحت کلامش، همین که نزدیک میز می رسم صدای افتادن عصا از دستم در اتاق می پیچد و با احساس ضعف بی اختیار همانجا روی مبل می نشینم. آستانه ی تحملم در برابر این همه شک و تردیدش از حد گذرانده.
” امان از روزی که سنگ اولت را کج بگذاری! حالا من مانده ام با دیواری که فقط پیش چشمان شاهین کج به نظر می رسد. ”
جانی ندارم ولی عقب نمی کشم.
_درسته. اما علی از لحظه ی اول موضعش رو با من مشخص کرد. هیچ‌وقتم خط قرمزای من رو رد نکرد.
پوزخند صدادارش تمام تنم را مورمور می کند. مقابلم می ایستد.
_انوقت توی موضع علی آقا بوس و بغل و شوخی های بیجا تعریف شده بود؟
در کمد را باز می کند‌. لباس های آویزان شده اش را در می آورد.
_البته من قبول دارما. همه ی پدردخترا رابطه ی عاطفی دارن…
از طرز بیانش چندشم می شود. انگار در استخری آب افتاده ام و هر چه بیشتر فرو می روم صدای شاهین در حباب ها گم و مبهم می شود.
نگاه منجمدم میخ قامت بلندش از پشت می شود و پژواک صدایش به در و دیوار می کوبد و برمی گردد.
_حرف حق جواب نداره مگه نه؟
همچون رباتی بدون عصا از جایم برمی خیزم. تن یخ زده ام به رعشه می افتد. ناتوان و ضعیفم اما بیش از این نمی توانم در برابر بهتان های شاهین تاب بیاورم.
” اگر به خواسته ی علی نبود هرگز بدون او پا از بیمارستان بیرون نمی گذاشتم. تنها احساسم است که می گوید تصمیم علی بی دلیل نبوده. ”
ناشیانه پایم را روی زمین می کشم و یک قدم کوتاه برمی دارم.

ناشیانه پایم را روی زمین می کشم و یک قدم کوتاه برمی دارم.
” خوب است! به همین ترتیب می توانم خود را به در برسانم. ”
فشار زیادی به نوک پای گچ گرفته ام می آورم و قدم بعدی را بلندتر برمی دارم. دانه های عرق از شقیقه ام راه می گیرند‌. دستم را دراز می کنم تا به دستگیره برسانم و تعادلم را حفظ کنم.
_چیکار می کنی؟!
به سرعت بازوی تنومندش از پشت دور شکمم می پیچد‌.
_داشتی میفتادی. این چه کاریه؟
دستش را پس می زنم و دستگیره را می چسبم. با این وجود بازویم را نگه می دارد و مقابلم می ایستد. متعجب از حرکتم سرزنش آمیز می غرد:
_دلان؟! این چه معنی میده؟
مدامی که آب دهانم را پشت هم فرو می دهم تا از شر بغضی که طناب دور گردنم شده خلاص شوم، چانه ام را به سینه ام می چسبانم و آثار اشک حلقه بسته در چشمانم را پنهان می کنم.
_خودم می تونم. برمی گردم بیمارستان.
چانه ام را می گیرد و بیشتر سرش را خم می کند.
_ببینمت! داری می لرزی. دو دقیقه نمی شه از بیمارستان اومدیم. وقتی بهت گفتم بازم می ریم بیمارستان یعنی می برمت دیگه.
اخم می کنم و بی حرف نگاهم را به دکمه های لباسش می دوزم و لب به دندان می گیرم. دستش از دور بازویم شُل می شود.
_نگام نمی کنی نه؟ قهر کردی!
تنها عکس العملم انقباض سخت عضلات صورتم است تا جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم.
_اوه اوه چه اخمیم کرده! با توام می گم ببینمت! تا نگام نکنی نمی ذارم بریا!
مقاومت می کنم و چشمانم روی فاصله ی چندسانتی بینمان می چرخد.
_دلان؟ مگه نمی خوای بری بیمارستان؟
سرم را به علامت مثبت بالاپایین می کنم‌.
_درست بگو می خوای بریم یا نه؟
صدای گرفته ام انگار از ته چاه می آید:
_چرا.
_خب پس نگام کن قبلش یه چیز مهم باید بهت بگم.

بالاجبار نگاه مغمومم را بالا می کشم. با دیدن صورتم به وضوح بهم می ریزد. شاید می فهمد چه بلایی سرم آورده! عصبی دستی به ته ریشش می کشد و دم می گیرد.
_ببخشید اذیتت کردم. نباید تند می رفتم. معذرت می خوام.
دلم بیشتر می گیرد و بی اختیار گوشه ی لب هایم به پایین کشیده می شود. زهرخندی می زند:
_تا جایی که یادمه من همیشه بهت بدهکار بودم. حتی توی ویلا. یا تو خیلی بیگناه و مظلومی یا من زیادی مغرور و ظالمم. اما ایندفعه…
ناگهان ساکت می شود‌‌. گوش هایش را تیز می کند و نگاه کنجکاوش سمت پنجره می چرخد. لبخند پر هیجانش کم کم پهن می شود.
_می شنوی؟
برقی از کهربایی هایش می گذرد. با شوق می گوید:
_شاید ایندفعه بشه جبران کرد.
هیچ تصوری از حرف های سربسته اش ندارم. به سرعت سمت پنجره می رود و بازش می کند. کف دستش را رو به آسمان بالا می گیرد.
طولی نمی کشد که رایحه ی منحصربفرد باران را همراه با نسیم خنکش با نفس عمیقم می بلعم و عجیب هوش از سرم می برد.
_خیلی شدید نیست‌. پایه ای؟
از اشاره ی سرش برای رفتن به زیر باران بی اراده لبخند می زنم و ” دیوانه ” ای زیرلب نثارش می کنم.
در این هوا فقط پای سالم کم دارم برای آنکه تا نفس دارم بدَوم اما افسوس!
تقریبا شانه به شانه ی هم قدم می زنیم. شدت باران هرلحظه کم تر می شود و نم باران روی سر و صورتمان می نشیند.
_دلان… نزدیک رود یه کافی شاپ هست خدایی قهوه هاش خیلی با حاله. آدم یاد قهوه های شهربانو میفته. فقط یه کم پیاده روی داره.
حتی تصور قدم زدن کنار شاهین در این حال و هوای ناب و شاعرانه که ممکن است هر صد سال بین من و چشم گرگی اتفاق بیافتد و جذاب تر از آن پیشنهاد قهوه آن هم از طرف قهوه خور قهاری چون این مرد؛ برای من حکمِ بختِ رو کرده به دنیایم را دارد. محال است جوابم منفی باشد.
_فکر می کنی با این سراشیبی بتونی تا اونجا بیای؟

بلافاصله برای اثبات خود، چند قدم تند برمی دارم و با اعتماد به نفس سرم را بالا می گیرم.
_معلومه که می تونم.
بازویش را سمتم می گیرد.
_پس از من بگیر که یه وقت سُر نخوری!
دلم برای دست انداختن دور بازویش ضعف می رود اما فقط کمی فکر می کنم که با اینکار ضعیف بودنم را در دیدگانش پررنگ تر جلوه می دهم.
_نه… ممنون نیازی نیست.
دستانش را در جیب های پالتویش فرو می برد.
_باشه هر جور صلاحه.
و با آن پاهای بلندش مثلا می خواهد آرام برود تا کمتر اذیت شوم. اما برعکس انگار قدم هایش بلندتر می شود و هر چه به رود نزدیک تر می شویم شیب زمین تندتر می شود.
بخاطر باران مرتب پایم سُر می خورد و هر چند لحظه از ترس اینکه مبادا زمین بخورم صدای ” هین ” کشیدنم بلند می شود.
شاهین از گوشه ی چشم نگاهم می کند و تکان ریز شانه هایش حرصم را درمی آورد. چرا که مطمئنم ته دلش به دلقک یک پایی که دنبال خود راه انداخته قهقهه می زند‌.
با اینکه عاشق بارانم اما الان بخاطر وضع پایم ترجیح می دهم زودتر به زیر سایبانی پناه ببرم. از موهایم آب می چکد. کمی خسته ام و دلم یک جای گرم برای نشستن و استراحت می خواهد.
_اگه سختته برگردیم؟
جیغ می کشم:
_نه… می خوام قدم بزنم.
مردانه می خندد و بخار دهانش در هوا منتشر می شود.
_باشه بابا حالا چرا می زنی؟
چشم غره ای به سرعت قدم هایش می روم و سعی می کنم خود را با او هم قدم کنم که ناگهان از صدای ناهنجار کشیده شدن پاشنه ی کفش اسپرتم بر کف زمین شاهین سمتم برمی گردد و خم می شود و بی هوا طوری روی دست بلندم می کند که ته دلم فرو می ریزد.
جیغ کوتاهی می کشم و چشمانم را محکم می بندم.
_دیوونه بذارم زمین.
_جیغ نزن! اینجوری تا فردام نمی رسیم‌. بعدم داریم می ریم خوش بگذره نه اینکه بخوری زمین کار دستمون بدی.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خان زاده/پارت بیستو چهار

اما وقتی از حالمو مشکلاتی که دارم بهش گفتم نا امیدانه گفت یه آزمایش برات …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *