خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت چهلو سه

رمان پرنسس/پارت چهلو سه

سر به نفی تکان می دهم و از اینکه تمام مدت در صورت هم زل زده بودیم سرخ و سفید می شوم.
از رو نمی روم و در جواب چین های پای چشمانش لبخندم را با به دهان کشیدن لب پایینم پاک می کنم. با وجودی که می دانم نمی افتم بازهم سودجویانه یک دستم را دور گردنش می اندازم‌.
آرامم رویای ماندگاری در آغوشش به حقیقت پیوسته. هر از گاهی از قطرات ریزی که در چشمانش می رود گره ی بین دو ابرویش کورتر می شود.
نگاهم روی رد شکاف گوشه ی پیشانی اش می رود و همچنان آرزوی لمس و نوازشش را دارم. تک خنده ای زیرپوستی می کند.
_چیه؟ رو پیشونیم چیزی نوشته؟
کنج لبم به بالا کش می آید.
_پیشونیت رد چیه؟
به نرمی خم می شود و در حالی که هنوز در آغوشش هستم پایم را به زمین می رسانم.
_یادگاریه.
رهایم نمی کند و مطمئن می شود با کمک عصایم می توانم بایستم. با ابروی بالا پریده تکرار می کنم:
_یادگاریه؟! مگه جنگ رفته بودی؟
آه عمیقی می کشد و دست دور شانه ام می اندازد.
_الان می ریم تو گرم می شی.
” نمی داند که از لحظه ی لمس آغوشش تمام تنم سرما را بی خیال شده. ”
همانطور که حدس می زدم، پاتوقش کافی شاپ جمع و جور کوچکی است. از عطر بی نظیر منتشر شده ی قهوه، بی اراده دم عمیقم را کوتاه حبس می کنم.
سر تا پای هردویمان خیس آب شده. به نزدیک ترین میز کنار شومینه ی قدیمی پناه می بریم. شاهین پالتویش را درمی آورد و پشت صندلی اش مرتب آویزان می کند.
میز را دور می زند و کمکم می کند بارانی ام را دربیاورم. برایم صندلی را پیش می کشد و با لحن خاصی زمزمه می کند:
_بفرمائید.
لرزش خفیفی قلبم را بالاپایین می کند. آستین های پلیور بهاره اش را بالا می زند و پشت میز گرد کوچک دونفره می نشیند.

همین که قهوه ها می رسد خیره در چشمانم با لذت کمی از قهوه ی داغش را مزه می کند.
_ام… عالیه! بخور تا سرد نشده!
دستم را زیر چانه ام می زنم و مردمک هایم محتاطانه، بین فنجان میان دستانش و البته صورت تمام رخ مقابلم در رفت و آمد است.
چند تار ریخته از موهای نسبتا بلندِ باران خورده روی پیشانی اش جذابیتش را چندین برابر کرده. می توانم ساعت ها تماشایش کنم و سیر نشوم. برای حواس پرتی ام خود را با قهوه ام سرگرم می کنم که شاهین می گوید:
_جای شکستگی روی پیشونیم… یادگاریه مامان بهجته.
شنیدن اسم بهجت خانم از تارهای صوتی لرزانش ته دلم را منقلب می کند. جا خورده؛ تقریبا با نگاهی متعجب سر از منظره ی فنجانم برمی دارم و با لب هایی که به نرمی از هم جدا می شوند و فاصله ای میلیمتری میانشان می افتد، متاثر به صورتش زل می زنم.
تلخ خندی می زند.
_آخه ریاضی دو شده بودم.
نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم.
_دو شده بودی؟!
خودش هم می خندد.
_آره. سنم… فکر کنم دوازده یا سیزده سالم بود. اون روز مامان بهجت وقتی دید درس نمی خونم یه کاسه چوبی داشت، پرت کرد توی صورتم و صاف خورد به هدف.
با خنده ای پنهان در نفس هایش، سر تکان می دهد و دستش را دور فنجانش حلقه می کند.
_نتیجش اینی شد که الان جلوت نشسته. دیگه رفتم که تجدید بیارم.
ته مانده خنده ام را جمع می کنم و زبانم را روی لبم می کشم و مردد زمزمه می کنم:
_بخاطر بهجت خانم… خیلی متاسفم.
دستم را روی میز مشت می کنم. بغضم می گیرد:
_وقتی خبر فوتشون رو شنیدم خیلی ناراحت شدم.
دوباره فنجان را به لب هایش می رساند و آه عمیقی می کشد.
_خیلی دوست داشت دوباره ببینتت. وقتی بهش گفتیم تو از ویلا رفتی فکر می کرد من اذیتت کردم و…

با خنده ی کوتاه تلخش بینی اش را بالا می کشد.
_کلی باهام دعوا کرد. مامان بهجت تا چند روز چشم براهت بود.
از شنیدن حرف هایش آتش می گیرم. پشیمانم آنگونه که باید با بهجت خانم خداحافظی نکردم.
_خیلی دنبالت گشتم برت گردونم ویلا. جایی نبود که نرفته باشم.
موشکافانه عمق حرف هایش را بررسی می کنم.
_حتی نگین هم دلتنگت بود.
حس عجیبی وجودم را درهم می پیچاند. ” متنفرم از خیالبافی های دخترانه ام. ”
_قبول داری باید قبل رفتن خبر می دادی تا یه خانواده نگرانت نشن؟ مخصوصا مامان بهجت که تورو پذیرفته بود.
” متنفرم از ترحم بی جا برای یک پرستار! ”
_تاثیری که تو روی مامان بهجت گذاشتی همه رو غافلگیر کرد!
” کم کم دستگیرم می شود که فقط بخاطر دل بهجت خانم دنبالم بوده نه چیزی دیگر! ”
صدای قلب شکسته ام را که هر تکه اش در سینه ام فرو می رود و از درون می سوزاندم به وضوح می شنوم و با فریادی بی رحمانه سرکوبش می کنم.
قلبی که با هر نگاهش بی جهت به تکاپو می افتد را زیر پا لگدمال و عقده ام را بر سر دل بیچاره ام خالی می کنم.
و تنها، نگاه از صورت گرفته و مغموم شاهینی که احتمالا روحش هم از دیوانگی هایم بی خبر است می گیرم و با نوک انگشتم خطوطی فرضی جلوی میزم ترسیم می کنم.
_من از علی کمک خواستم غافل از اینکه تو پیش اون بودی.
” خدایا یک دختر تا کجا باید تاوان حماقت هایش را بدهد؟! ”
_سرد شد.
با گیجی به صورتش زل می زنم که با چشم و ابرو به فنجان یخ کرده ام اشاره می زند. دست دراز می کند و فنجانم را برمی دارد و مزه اش می کند.
_انقدر نخوردیش که یخ کرده. بذار بگم یکی دیگه…
_نمی خواد!
نفس هایم تنگ شده. با حس خفگی بی مقدمه از جایم برمی خیزم. متعجب به رفتار عجیبم نگاهش را از هیکل تا صورتم بالا می کشد.
_چی شد؟

با حس خفگی بی مقدمه از جایم برمی خیزم. متعجب به رفتار عجیبم نگاهش را از هیکل تا صورتم بالا می کشد.
_چی شد؟
” هیچ کنترلی بر رفتار غیرطبیعی ام ندارم. گویی فقط بلدم افتضاح به بار بیاورم. چنان گیر افتاده ام که مانده ام چطور باید جمعش کنم؟ ”
_من باید…
زبانم بند می آید.
” من عاشق همین کهربایی ها شده بودم! نگاهی که سهم من نخواهد شد. ”
_چی؟
کف دستانم را نشانش می دهم.
_باید دستام رو بشورم.
بلند می شود.
_چند تا پله داره. بذار کمکت کنم. تا اونجا باهات میام.
” خراب تر شد! ”
احساس حقارت تن و روحم را به زنجیر می کشد. با هزار زحمت نفس می گیرم تا بیش از این پیش دلم شرمنده نشوم.
” نمی دانم شاید اگر یک دقیقه بیشتر اینجا بمانم زیر گریه بزنم. ”
هول زده هر چیزی بلغور می کنم تا دنبالم نیاید. لبخند زورکی می زنم.
_نه ممنون. دیگه از این به بعد خودم باید تنهایی از پسش بربیام. الانم می خوام خودم برم.
بدون معطلی به سمت راهرو باریکی که شاهین اشاره زده بود می گریزم. برای اولین بار از دیدن نرده های چند پله ای که به پایین می رود خداروشکر می کنم.
***
دوباره چند مشت آب به صورتم می پاشم و روبه آینه خیره در چشمان سرخم زیرلب می گویم:
_احمق! خریت بسه! آخه چرا فکر کردی اون مرد با وجود…
از یادآوری احساسات مسخره و چندش آورم از خودم متنفر می شوم. چیزی در گلویم باد کرده. تیز است و بُرنده! کاش زودتر بِبُرد و از این خفت خلاصم کند.
گردنم را می فشارم و نفسم را با آه پردردی از دهان بیرون می دهم. از لبه ی روشویی می گیرم و دستم را تکیه گاه تن لرزانم می کنم و دوباره چشمه ی اشکم می جوشد. چهره ی زشت و حال بهم زن یک دختر آویزان و بدبخت پیش رویم است.
از صدای کشیده شدن دستگیره به سرعت اشک هایم را پاک و خود را جمع و جور می کنم. از آینه نگاهم را از شاهین که پشت سرم ایستاده می گیرم و صورتم را زیر شیر آب خم می کنم تا سرمایش قرمزی چشمانم را خنثی کند‌.
_حالت خوبه‌؟ دیر اومدی فکر کردم…
نفس نفس زنان صورتم را از زیر شیر آب بیرون می کشم و بدون کوچک ترین نگاهی به شاهین آب اضافی صورتم را با دستان متزلزلم می گیرم.

نفس نفس زنان صورتم را از زیر شیر آب بیرون می کشم و بدون کوچک ترین نگاهی به شاهین آب اضافی صورتم را با دستان متزلزلم می گیرم.
” این من هستم که چوب سادگی ام را می خورم؛ نه شاهین! ”
با اولین نگاه در صورتم تقریبا خشکش می زند:
_چی شده؟
برای فرار از نگاه موشکافانه اش چند برگ دستمال کاغذی جدا می کنم و به جان چشمانم می افتم.
_چیزی نیست. می خوام برگردم بیمارستان.
_دلان من از اون حرفا منظوری نداشتم. خب واقعیت این بود که تو به خواسته ی خودت پرستار مامان بهجت شدی و آزاد بودی هر وقت بخوای بری ولی..‌.
” کاش می شد التماسش کنم که از این خراب ترش نکند! ”
_نه! من…
به دنبال کلمات مکث می کنم.
_من فقط دل تنگ علی شدم. می خوام برم پیشش.
نفس تندش پره های بینی اش را باز و بسته می کند و از میان دندان های کلید شده می گوید:
_باشه. ولی قبلش باید بریم این لباسای نم دار رو عوض کنی. موهاتم خشک کنی تا سرما نخوری.
نگاهم روی عضلات و رگ متورم ساق دستش ثابت می ماند. نمی خواهم بیش از این به تفکرات بی سر و ته ذهن منحرفم پر و بال دهم.
فقط با اخم نگاهم را به زیر می اندازم و درحالیکه از کنارش رد می شوم با جدیت می گویم:
_الان وقت این کارارو ندارم.
بیش از هزاران بار پازل بهم ریخته ی ذهن آشفته ام را کنار هم می چینم. هر تکه اش را آنالیز می کنم.
توجه های ریز و درشت شاهین. محبت های خاص و بی دریغش. کمک هایی که دل هر دختر ساده ای را می لرزاند و رفتار متفاوتش در این چند روز آخر.
تقریبا تمام تکه های پازل جفت و جور می شود اما باز هم قطعه ای سر جایش نیست. قطعه ی عشق!
حالا که با واقعیت روبرو می شوم به این نتیجه می رسم که حتی بوسه اش هم از سر ترحم بود و منِ بی جنبه آنگونه که دلم التماسم را می کرد برای خود معنایش کرده بودم. آه عمیقی قلب گرفته ام را به درد می آورد.

” چقدر ساده و خوش باور بودم! ”
به محض خروجمان از آسانسور به طرف اتاق علی می روم و ناگهان پاهایم سر جا قفل می شود. بنظر آنقدر به مغزم فشار آورده ام که از این سردرد لعنتی دچار توهم شده ام.
اما وقتی سنگینی نگاه مات و متحیر مرد آشفته حال روبرویم را روی خود حس می کنم، همان نگاهی که از صورت استخوانی تا روی پای شکسته ام کشیده می شود؛ کم کم باورم را قوت می بخشد که این مرد قطعا خودِ پسرک چموش، همان دکتر خودمان باشد.
عینک فریم زرشکی اش را روی صورتش جابجا می کند و لبخند خسته اش یادم می آورد که باید از دیدنش خوشحال شوم. لب هایم می جنبد:
_محمد!
همچنان لبخندش را حفظ و هیجان را چاشنی اش کرده و سمتم پا تند می کند.
_دلان؟! خودتی؟
بی محابا خنده ی پرصدایی می کند و در آغوشم می کشد. با پیچک دستانش میان دو کتف و پشت کمرم، تازه می فهمم چقدر دلتنگش بودم.
مغبوض دستم را دور گردنش می اندازم.
” نمی دانم شاید به امید تسکینم؛ گریزان از این همه درد و غم و اندوهی که بر شانه های پینه بسته ام سنگینی می کند به همین یک بغل جا پناه آورده ام. ”
_دلم برات تنگ شده بود دختر!
_چطوری محمد؟
از صدای شاهین سر بلند می کنم و می خواهم متقابلا به محمد ابراز دلتنگی کنم، اما با دیدن تخت چرخداری که همراه با چند پرستار و دکتر به سرعت سمتمان می آید وحشت زده از آغوش محمد جدا می شوم.
نگاه گشادم صورت رنگ پریده ی علی را که هر لحظه از ما دورتر می شود، دنبال می کند. ناباورانه آستین محمد را چنگ می زنم.
_اون علیه!
نمی فهمم چطور خود را به تخت چرخدار کذایی می رسانم و با ترس و دلهره می نالم:
_کجا می برینش؟ علی…!
محمد مضطرب می پرسد:
_موضوع چیه؟
یکی از پرستارها می گوید:
_بیمار ” internal bleeding ” خونریزی داخلی داره باید سریع عمل بشه.

مغزم ارور می دهد و بُهت زده با خود تکرار می کنم:
_باید عمل بشه!؟
در چشم برهم زدنی از افت ناگهانی دمای بدنم به خود می لرزم و دهانم خشک می شود.
” دست به دامن چه کسی باید بشوم؟ ”
زیرلب می نالم:
_نه…! خدا… خودت رحم کن!
سرم به دَوران می افتد. صدای چرخ های تختی که علی را از من جدا می کنند طنین انداز خوفناکی در گوش هایم می شوند.
به اندازه ی کافی قوی نیستم تا انتهای سالن پا به پایشان بدوم‌. سکندری می خورم و مقاومت می کنم. لب هایم به سختی تکان می خورد.
_علی!
همه چیز تار می شود. باری دیگر پای سستم می لغزد و زانویم خم می شود و با صدای بدی زمین می خورم. شاهین فریادزنان به طرفم می دود‌.
_دلان چی شد؟
زیر بازویم را می گیرد. جان برخاستن ندارم. پلک هایم روی هم می افتد. داد بلندش پرده ی گوشم را هدف می گیرد:
_پرستار…! یکی کمک کنه!
چند ثانیه بعد دست دیگری دور کمرم می نشیند و صدای زن غریبه ای را نزدیکم می شنوم.
_فشارش افتاده ببریمش اونجا.
ناگهان از زمین کَنده می شوم و عطر خاص شاهین را تشخیص می دهم. با هر قدمی که می دود دست و پای آویزانم تکان می خورد.
با احساس خوابیدن روی تخت، ناله کنان، بی رمق با نفس سنگینم لب می زنم:
_علی…!
حتی صدای مبهم پاهایی که در اتاق رفت و آمد می کنند نمی توانند وادارم کنند چشم بگشایم.
دستی نوازش وار موهایم را به بازی می گیرد و همزمان با پایین رفتن لبه ی تختم صدای محمد را می شنوم که بیخ گوشم نجوا می کند:
_جای نگرانی نیست. حال علی خوب می شه. آروم باش!
همین حرفش همچون نوری امیدبخش در جانم می پیچد و به آرامی در خلاء خواب عمیقی فرو می روم.

از پشت شیشه ی اتاقِ علی می بینم که از تختش پایین می آید. براستی که از شدت هیجانِ صحنه ی روبرویم در پوست خود نمی گنجم.
دلم می خواهد از سر خوشحالی فریاد بزنم. خنده کنان از اینکه کاملا خوب و سرحال به نظر می رسد به طرفش می دوم‌.
_علی! خداروشکر خوب شدی. می دونستم… می دونستم حالت خوب می شه.
به طرز عجیبی سرش سمتم می چرخد و سرمای دو تکه گوی یخی از نگاهش در بندبند وجودم رخنه می کند.
ناگهان بخاطر می آورم که علی مرده! حیرت زده دهانم باز می ماند. با ناباوری سر به نفی تکان می دهم ” اما چطور اینجاست؟ ”
_نه…! علی نمیر!
چهار ستون بدنم به رعشه می افتد. انگار دیواری شیشه ای مانع نزدیکی به اسطوره ام می شود. شیون می زنم.
_علی تو نباید بمیری!
از پس چشمان اشکی ام می بینم که بی توجه به ضجه هایم، بی هیچ حرف و عکس العملی از اتاق بیرون می رود. فریاد می زنم.
_علی…! نرو علی!
و ناگهان از خواب می پرم. نفس نفس زنان آب دهان چوب شده ام را فرو می دهم. سر تا پایم خیس عرق شده. اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته.
در با ضرب باز می شود و محمد کلید برق را می زند. موهای خیسم را چنگ می زنم و می بینم که به تندی خود را به کنارم می رساند. سرشانه و بازویم را ماساژ می دهد و سعی بر بازگرداندن آرامش گم شده ام دارد.
_هِی هِی… چیزی نیست.
اشک می ریزم و هق هق کنان بریده می گویم:
_علی… عل… ی مرده بود محمد!با… باورت… می شه؟
دستان لرزانم را میان پنجه های قوی اش می گیرد.
_گوش کن بمن! علی حالش خوبه. عملش موفقیت آمیز بود. اینا معنیش یعنی چی؟ هوم؟
گریه ام بند نمی آید‌.
_الکی نگی!
با خنده ی ناغافلش متعجبم می کند.
_معنیش اینه که همش کابوس بوده. اصلا چرا نمیای با چشم خودت ببینی؟
صدای دینگ گوشی اش حواسم را پرت می کند.

بی معطلی گوشی اش را چک می کند و لبخند معنی داری بر لب هایش نقش می بندد. ناخوداگاه با کنجکاوی می پرسم:
_کیه؟
نیم نگاهی به صورت خیسم می اندازد و دوباره لبخند محوی می زند. همینطور که انگشتان فرزش مشغول تایپ کردن هستند با مکث می گوید:
_الان. یه لحظه.
به یاد می آورم که علی همیشه تاکید داشت درباره ی مسائل شخصی دیگران کنجکاوی نکنم. با خجالت از سوالم برمی گردم.
_ببخشید سوالم بی ربط بود.
_نه اتفاقا خودم می خواستم بهت بگم.
صفحه ی گوشی اش را سمتم می گیرد و عکس دختر سبزه روی بانمکی را نشانم می دهد.
_این رویاس. چند ماهی می شه با هم آشنا شدیم.
ابتدا کمی جا می خورم اما بعد ته دلم خوشحال می شوم.
_بنظر دختر مهربون و خوش قلبی میاد.
عکس ها را رد می کند تا به عکس سلفی دونفره شان می رسد. با هیجان اضافه می کند:
_مهربون و خیلی شیطون! با همین کاراش اسیرم کرده.
بی اختیار یاد اولین عکس سلفی ام با علی می افتم و بغض گریبان گیر حنجره ام می شود‌ و تقریبا با صدای گرفته ای می گویم:
_چقدر خوب. پس خیلی بهم میاین.
هیچ تصوری از برداشت محمد نسبت به حال خرابم ندارم. بلافاصله گوشی را جمع می کند.
_ببخشید فکر نمی کردم برات مهم باشه و ناراحت بشی.
نگاه سوالی ام را به صورتش می دوزم.
_چی می گی؟ چی مهم باشه؟! دیوونه. من خیلیم برات خوشحالم که داری سر و سامون می گیری.
لبخند تلخی می زند:
_این رو جدی می گی؟
خودم را روی تخت بالا می کشم و برای ثابت کردنِ حسن نیتم می گویم:
_بقیه عکساتون رو نشونم می دی؟
” ای به چشم ” با ذوقی می گوید و از سیر تا پیاز آشناییشان را برایم تعریف می کند. آنقدر با هم حرف می زنیم که ‌صبح می شود.

” ای به چشمِ ” با ذوقی می گوید و از سیر تا پیاز آشناییشان را برایم تعریف می کند. آنقدر با هم حرف می زنیم که ‌صبح می شود.
با شروع خمیازه های مکررم محمد هم دستانش را در هم قلاب می کند و عضلاتش را می کشد.
_فکر کنم اندازه ی این چند ماهی که ندیدمت جبران کردم.
خواب بر چشمانم غالب می شود و لحظه ای پلک هایم روی هم می افتد. ناگهان از خنده ی با ضرب و بلند محمد چرتم پاره می شود و از جایم می پرم. انقدر حرصم می گیرد که با بالشتم روی سرش می کوبم.
_ای کوفت! ترسیدم! مریضی اینجوری می خندی؟
دستانش را سپر صورتش می کند و میان خنده های بریده اش می گوید:
_جونِ دلان، با معتادای چاله میدون مو نمی زدی! فقط یه نخ سیگار لای انگشتات کم داشتی.
چشم غره ای می روم و ” عوضی ” کشیده ای نثارش می کنم که با شیطنت انقدر می خندد که به سکسکه می افتد. درست مثل قبل ترها.
_بجای کِرکِر خنده پاشو برو به علی سر بزن نابغه!
همینطور که روی پهلو خود را جابجا می کنم و پتو را تا زیر چانه ام بالا می کشم، چشم بسته زیر لب باقی جمله ام را غرغرکنان ادامه می دهم:
_از اون سر دنیا کوبیده اومده، وَرِ دل من نشسته خاطر تعریف کردن.
لحظه ای سکوت اتاق را فرا می گیرد. وسوسه می شوم از لای پلکم سَرَک بکشم.
نامحسوس از باریکی چشمانم نگاه می کنم که با وارد شدن شاهین به سرعت چشمانم را کاملا می بندم. تن صدایش را پایین ترین حد ممکن می آورد.
_محمد؟ از علی چه خبر؟
برعکسِ او، محمد با آسودگی صدایش را رها می کند:
_اِ… اومدی؟ مگه نگفتی خیلی خستم… می رم سوئیت بخوابم؟ چه زود برگشتی!
_هیس…! بیا بیرون حرف بزنیم.
_بیا تو بابا این خودش رو به خواب زده!
دلم می خواهد با دستان خودم خفه اش کنم اما همچنان ژست خود را حفظ می کنم.

شاهین با لحن آرامی پچ می زند:
_مارمولک پاشو! نشستی بالاسر اون خواباش رو می شماری؟
خیلی زور می زنم تا از خنده منفجر نشوم. محمد قهقه می زند و تکانم می دهد.
_هِی دخترو پاشو ملت رو فیلم نکن!
در پوسته ی خوابالودگی ام فرو می روم و با اخم ابرو درهم می کشم و می غرم:
_دیوونه بیدارم کردی! کرم نریز بذار بخوابم.
هیچکس حرف نمی زند. احساسم می گوید احتمالا هر دو به من زل زده باشند. ناگهان اتاق از بمب خنده هایشان روی هوا می رود و بی اختیار نیشم باز می شود.
با اینکه نقشه ام لو رفته دست پیش می گیرم:
_خیلی لوس و بی مزه این نمی ذارین من بخوابم. با هردوتونم.
شاهین خنده کنان به طرفم می آید و کنارم می نشیند‌.
_روتو برم! از دیروز تا حالا به خرس قطبی گفتی زِکی بعد تاز‌ه ما نمی ذاریم بخوابی؟
_کجا خوابیدم؟ این آقا که از دیشب تا صبح افتاده به جون من، نذاشت بخوابم. انگار روز روشن رو ازش گرفتن چسبیده به شب تار.
شاهین نگاه معنی داری سمت محمد می اندازد. از سکوت مشکوک این دو مرد مردمک های سرگردانم بین ابروهای گره خورده ی شاهین و صورت سرخ محمد که به وضوح معلوم است با زور جلوی خنده اش را گرفته، در رفت و آمد است و ناگهان متوجه عمق سوتی ام می شوم.
بالاخره محمد اختیار از کف می دهد و خنده ی شیطانی اش باعث نگاه تیز شاهین می شود.
در چشم برهم زدنی صورتم داغ می شود و برای پوشاندن شاهکارم با عصبانیت زیر لب می غرم:
_زهرمار!
و بلافاصله با کشیدن پتو روی سرم از شرم خود را پنهان می کنم.
_من خوابیدم.
شاهین تکانم می دهد.
_پاشو بریم سوئیت بخواب.
لجباز می شوم.
_نمی خوام. همینجا راحتم.
بازدمش را پرصدا رها می کند.
_باشه نیا. من دارم می رم بیرون چیزی لازم نداری؟
_نخیر!
بالا رفتن گوشه ی تختم می گوید از کنارم برخاسته.

از صدای پچ پچ شاهین گوش هایم تیز می شود.
_من تا فردا میام. مواظبش باش!
نمی دانم محمد چه چیزی به شاهین می گوید که شاهین تشر می زند:
_خیلی بیشعوری!
و صدایش که هر لحظه دورتر می شود.
_من رفتم. دلان خانم می تونی از زیر پتو بیای بیرون.
با حرص دندان قروچه ای می کنم و ته دلم در جواب تیکه اش فحش کشداری نثارش می کنم و پتو را محکم تر چنگ می زنم.
همچنان صدای خنده های ریزریز محمد را می شنوم. شانه ام را تکان می دهد.
_پاشو رفت!
” خوب می دانم دردم چیست و از کجا می سوزم. پشیمانم که با لجاجت بچگانه ام بودن کنار شاهین را از دست دادم. ”
با تندخویی پتو را از روی سرم پایین می کشم.
_اَه… ولم کن محمد. خودتم برو بیرون.
و چنان هولش می دهم که در اثر برخوردش به میز کنار تخت صدای افتادن شی ء فلزی روی زمین بلند می شود. نگاه متعجب هر دویمان سمت زمین منحرف می شود.
_چی بود؟
محمد خم می شود و دست دراز می کند و قیچی کوچکی را از زیر تخت برمی دارد و می گوید:
_اِ… اون خانم پرستار جیگره عمدا وسایلش رو اینجا جا گذاشته من براش ببرم.
خنده ام می گیرد.
_خاک بر سرِ هیزت کنم. خوبه یه شب تا صبح با وجنات رویا جانت مخ من رو خوردی.
قیچی را روی میز می گذارد و شکلک خنده داری درمی آورد. از خنده ریسه می روم.
_شما مردارو جون به جونتون کنن سر و ته یه کرباسین.
عینکش را از روی صورتش برمی دارد.
_شوخی کردم.
بعد کف دست راستش را روی قلبش می گذارد.
_من آلکسیوس… شوالیه سیاه؛ قسم یاد می کنم تا آخرین لحظه به شاهزاده رویا وفادار بمانم.
به اطوارهایش می خندم و سری از روی تاسف تکان می دهم.
_خدایی خیلی رویارو دوست دارم. قبل اومدنم توی فکر عروسیمون بودیم که با این اوضاع برنامه هامون بهم خورد. راستی تو هم دعوتی. یادت نره حتما باید بیای.

ضربه ی آرامی به بازویش می زنم و با لبخندی از سر امیدواری می گویم:
_انشاالله.
از صدای آهنگ پیامک گوشی اش بلافاصله تلفنش را چک می کند. خیره به روبرو لحظه ای ذهنم پرواز می کند و شاهین را در کت و شلوار دامادی تصور می کنم.
غرق در خیالاتم بی اراده لبخند محوی می زنم که سنگینی نگاه محمد را روی خود حس می کنم. صورتم را سمتش می چرخانم و با حالت سوالی تکان ریزی به سرم می دهم.
_چیه؟
نگاه مهربانش چشمانم را‌ هدف می گیرد.
_خوشحالم که تو هم بالاخره به خواسته ی دلت رسیدی.
متعجب ابرو بالا می اندازم.
_هان؟
_منظورم شاهینه. دیدم چجوری هوات رو داره. دیروز که با هم دیدمتون خوشحال شدم به آرزوت رسیدی.
از سوتفاهمش پوزخند بلندی ته دلم می زنم.
” بیچاره! نمی داند که باید دلش به حال قلب ناکامم بسوزد! ”
_کدوم آرزو؟ تو واقعا فکر کردی بین ما خبریه؟ من و شاهین هیچ‌وقت هیچ صنمی با هم نداشتیم. من یه زمانی یه حماقتی کردم و الانم همه چی تموم شده.
مردمک های مرددش با گیجی در چشمانم دودو می زند.
_یعنی تو دیگه شاهین رو دوست نداری؟! تو نبودی که شاهین رو بمن ترجیح دادی؟ تو نبودی که اِلّا و بالله حرف، حرفِ خودت بود؟ چقدر بال بال زدم و چشمات رو بستی! یعنی همش الکی بود؟ اما من چیز دیگه ای…
کف دستم را به معنی سکوت مقابل صورتش بالا می برم.
_خواهش می کنم ادامه نده. حتی اگر پای شاهین وسط نبود من توی وضعیتی نبودم که با یه دکتر…
چشم روی هم می فشارم و کلامم را نصفه می بُرم و با مکث ادامه می دهم:
_بیخیال. نمی خوام یاد اشتباهاتم بیفتم.
نگاه محزون و شکست خورده ام را می دزدم. پنجه هایم را مشت می کنم و دستم را پایین می آورم. پوزخندش درد درونش را فریاد می زند.

_یعنی شغل من خار شده بود توی چشم تو؟ حالام که می بینی ازت گذشتم. الان دیگه چته تو دختر؟
” چگونه بفهمانمش که خسته ام. خیلی خسته! ماه ها برای هدفی پوچ و بیهوده با خود و اطرافیانم جنگیدم.
بخاطر احساسی بی سرانجام تا پای مرگ رفتم و حالا دست از پا درازتر باید سر به زیر و شرمسار مورد شماتت قرار بگیرم. ”
دستم را روی پیشانی نبض گرفته ام می گذارم. هیچ توجیهی ندارم. چه می توانم بگویم جز اینکه من روی یک احساس نامعلوم، روی یک احتمال و برداشت اشتباه حساب باز کرده بودم!
یا بگویم که تمام این روزها همچون دختربچه ای، هوایی شده بودم و در رویاپردازی هایم خود را لایق عشق مردی که از دلم بی خبر بود، تصور کردم.
آخرین شب در ویلا، اتاق شاهین، همان شبی که تصور می کردم مشتم پیش شاهین باز شده و از عشق سوزانم خبردار؛ پیش خود خیال می کردم قرار است شاهین چه فکری برای هردویمان بکند تا قلبم را دو دستی تقدیمش کنم؟!
_اما من با شاهین حرف زدم و بهش گفتم.
متوجه منظورش نمی شوم. چشمانم ریز می شود و خیره در صورتش با کنجکاوی می پرسم:
_چی رو گفتی؟
کمی تامل می کند.
_آ… اون موقع فکر می کردم کارم درسته. من نمی دونستم…
گوشی اش زنگ می خورد. نگاه کوتاهی به صفحه اش می اندازد.
_رویاست.
ببخشیدی می گوید و از اتاق بیرون می رود. لعنتی به زنگ بی موقع تلفنش می فرستم. محمد می رود و در خماری حرف هایش رهایم می کند.
بدجوری ذهنم را بهم می ریزد. بی طاقت به انتظارش می نشینم و مضطرب با دندانم به جان پوست خشکیده ی لبم می افتم و سعی می کنم حدس بزنم محمد درباره چه موضوعی با شاهین حرف زده.
دعا می کنم چیزی که از ذهنم می گذرد نباشد. نمی خواهم بیش از این تحقیر شوم. همین که صدای بسته شدن در به گوشم می رسد خوشحال از پایان انتظارم نیم خیز می شوم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خان زاده/فصل دو پارت بیستو سه

حال و روزم به حدی خراب بود که نمی دونستم باید چیکار کنم خودمو زندگیمو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *