خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت چهلو شش

رمان پرنسس/پارت چهلو شش

می لرزم! می هراسم! با این حال جرات می کنم و با تارهای صوتی خشک و مرتعشم می پرسم:
_شاهین؟! اتفاقی افتاده؟!
_دلان؟
” چرا قدم هایش شل و بی حال است؟! ”
_من واقعا متاسفم!
زهرخند می زنم. نگاهم گشاد می شود.
” چرا مغموم است؟! ”
بازویم را می گیرد.
_متاسفم اما باید بگم…
خون در رگ هایم یخ می بندد. افتادگی آنی فشارم تنم را سِر می کند. لب هایم به هم چسبیده. کمی تعلل می کند و نفس عمیقی می کشد.
_خب علی…
درد در شکمم می پیچد. چنان که گویی روده هایم را گره می زنند.
” هر چه هست خبر خوبی نیست! ”
می نالم و شکمم را چنگ می زنم.
_نه…!
_متاسفانه از پیش ما رفته!
بُهت زده خیره اش می شوم.
_رفته؟! کجا رفته؟!
مردمک هایم می لرزد. در انتظار جوابم اما در سکوت، تنها نگاه مستقیمش را به صورت پریشان حالم می دوزد. به سرعت به سمت پله ها می روم. شاهین پشت سرم می آید.
_کجا می ری دلان؟
خود را به اتاق علی می رسانم‌. کلید برق را می زنم.
_وسایلش که اینجاست. کجا رفته؟
شاهین در چارچوب در ایستاده و اشک از چشمان سرخش فرو می ریزد. جیغ می کشم‌.
_نه…!
با عجز به سمتش هجوم می برم‌. نگهم می دارد.
_آروم باش دلان! این واقعیته که…
_خفه شو! داری دروغ می گی لعنتی!
مشت های نحیفم سینه اش را هدف می گیرند. بدون هیچ مقاومتی مقابلم می ایستد و من با آخرین توان به عضلات سنگی اش می کوبم و میان اشک هایم فریاد می زنم.
_دروغگو… می خوای تلافی کنی. چون می دونی من علی رو دوست دارم.
بی هوا طوری هولش می دهم که قدمی به عقب می رود. با نفرت می غرم:
_تو خیلی پستی! یه پست… یه حسودِ مغرور! مغرور و خودخواهی! علی هیچ‌وقت من رو تنها نمی ذاره اما تو برعکس اونی!
از پس دیدگان خیسم می بینمش که همچون ابر بهار می بارد و دم نمی زند. یقه اش را می چسبم.
_حرف بزن! بگو که دروغ گفتی تا دل من رو بسوزونی!
سرش را به چپ و راست تکان می دهد. صدای دورگه اش می لرزد.
_کاش دروغ بود.
با درد ضجه می زنم.
_بس کن…! علی…! علی…! نه… نه… علی زنده ست!
مچ دستانم را می گیرد و با یه حرکت مرا در آغوش می کشد و سرم را به سینه می گیرد.

با درد ضجه می زنم.
_علی…! علی…! نه… نه… علی زنده ست!
مچ دستانم را می گیرد و با یه حرکت مرا در آغوش می کشد و سرم را به سینه می گیرد.
_بسه خودت رو کُشتی! باید واقعیت رو قبول کنی. همه شوکه شدیم. من درکت می کنم، برای منم سخته ولی باور کن کاری اَزمون ساخته نیست.
مستاصل به تیشرتش چنگ می زنم و به پهنای صورت اشک می ریزم و بی تاب تر از قبل علی را صدا می زنم. محکم تر به خود می فشاردم و از تکان های شانه اش می فهمم پا به پایم گریه می کند.
” گفتنش برای شاهین آسان است اما او چه می فهمد که درد بی کسی و بی پناهی بر سرم آوار شده. چه می فهمد که از این پس این کمر خموده راست نخواهد شد. چه می داند که زندگی بی علی یعنی پایان راه، برای منی که در بیراهه به سر می برم. ”
روی صندلی لهستانی علی نشسته ام و از در شیشه ای و تمام قد تراس اتاقش به آسمان خیره مانده ام‌. درست مانند تمام این سه شبانه روز که خود را در اتاق علی محبوس کرده ام.
خواب از چشمانم فراری است. هر بار که پلک روی هم می گذارم از کابوس دفن و دور شدن علی نعره زنان از خواب می پرم و داغ دلم تازه می شود.
آنقدر گریه کرده ام که چشمانم ملتهب و تار شده. تن خشک و بی حرکتم در قالب صندلی شکل گرفته. فعال ترین عضو بدنم مردمک هایم هستند.
حتی دیگر دستهایم برای زدودن دانه های زلال اشک تقلایی نمی کنند. طوری قاب عکس علی را به سینه می چسبانم که انگار خود علی را در آغوش گرفته ام.
امکان ندارد تا آخر عمر مرگ علی را باور کنم. این چند روز کارم مرور اشتباهات و گناهانم شده و هر بار در انتهایش به این نتیجه می رسم که من یک ترسوام! یک بُزدل که
من به مراسم خاکسپاری علی نرفتم تا با واقعیت روبرو نشوم. و با این تصمیمم فرصت آخرین دیدار را از خود گرفتم و می دانم هیچوقت خود را نمی بخشم.
جولیا سینی غذا را از روی میز برمی دارد.
_بازم که غذاتون رو دست نخورده گذاشتین. اینجوری مریض می شین. می خواین یه غذای دیگه براتون آماده کنم؟
صدای کاملا گرفته ام به زور شنیده می شود.
_نه‌‌. تا وقتی نگفتم دیگه برام غذا نیار!
“چشم” گفتنش را از نزدیک در می شنوم. می دانم عواقب خواسته ام چه چیزی است. تکانی به خود می دهم و سلانه سلانه تا در می روم و قفلش می کنم.
قبل از اینکه به جای اولم باز گردم دستگیره ی در چندین بار پشت هم کشیده می شود. به دنبالش چند ضربه ی محکم با صدای بلند به در می خورد. کسی با کف دستش به در می کوبد.
_دلان؟! فورا این در رو باز کن! آخه لعنتی یه چیزی بگو! سه روزه چپیدی توی این اتاق لب به غذا نزدی که چی رو ثابت کنی هان؟!
پلک می زنم و نگاهم ابرهایی که در آسمان حرکت می کنند را دنبال می‌کند. پیش ترها همیشه پدر و مادرم را در آسمان جستجو می کردم و حالا تصورم این است که علی از آسمان نگاهم می کند.
_مثل اینکه یادت رفته علی… برادر… منم… بوده!
انتهای جمله اش را پرخشم، محکم و با تاکید می گوید تا شاید قضیه برایم روشن شود.
سکوت این روزهایم همه را عصبی کرده. با لگدی که محمد به در می زند از ترس سر جا تکانی می خورم.
_می گم باز کن این دررو تا نشکستمش!
بلافاصله صدای شاهین از پشت در به گوشم می رسد.
_آروم تر بابا! بیا برو داداش اوضاع تو که از منم داغون تره!
_مگه نمی بینی چیکار می کنه! چند روز گفتم کاری به کارش نداشته باشم خودش برمی گرده به زندگی عادیش اما انگار… نه انگار! علی این سرتق خانم رو سپرده به من. کم خودم بدبختی گرفتاری دارم‌ اونوقت برای من ناز می کنه. شده قوز بالا قوز.

_مگه نمی بینی چیکار می کنه! چند روز گفتم کاری به کارش نداشته باشم خودش برمی گرده به زندگی عادیش اما انگار… نه انگار! علی این سرتق خانم رو سپرده به من. کم خودم بدبختی گرفتاری دارم‌ اونوقت برای من ناز می کنه. شده قوز بالا قوز.
فرو رفتن آنیِ تیزی جسمی در قلبم را حس می کنم. بغض اینبارم شاید یکی از دلایلش نبود علی باشد اما بزرگترین دلیلش احساس سر بار بودنم است که گریبان گیرم می شود.
فکرش را نمی کردم بعد از رفتن علی اینگونه با من رفتار کنند. شایدم حق با محمد باشد.
_بیا برو یه کم بخواب داداش. خسته ای معلومه چشمات دوکاسه خون شده.
_ولم کن. اول باید تکلیف این دختره معلوم بشه…
آرام آرام به طرف در می روم. کلید را در قفل می چرخانم و دستگیره را می کشم و در باز می شود‌. هر دو مات و مبهوت به من زل می زنند.
دست شاهین روی کتف محمد است و محمد مچ شاهین را گرفته. احتمالا قصد دارد شاهین را دور کند و به تکلیف نداشته ی من برسد!
” دلیل اینهمه تلخی محمد را نمی فهمم. ”
_نگاش کن عین میتا شده! اگه می خوای خودکشی کنی بگو قبلش یه فکری بکنیم.
کاسه ی صبرم لبریز می شود.
” خوب است که می دانند این روزها دلنازک تر از قبل شده ام و باز هم بی رحمانه کمر به شکستن آن بسته اند. ”
اشک خود را تا پشت پلک می رساند و جا خوش می کند.
_از جون من چی می خوای؟ حرف حسابت چیه؟ علی رفت. تکلیفتون معلوم شد. حالا که راحت شدین برین به زندگیتون برسید. دیگه با من چیکار دارید؟
اخم، ابروهای شاهین را درهم گره می زند. اما واکنش محمد تندتر می شود. خنده ای هیستریک می کند‌.
_خوبه کارای دنیا برعکس شده.
چشم ریز می کند‌.
_یه جوری می گی انگار ما مقصر تمام این اتفاقاتیم یا الان از این اوضاع خوشحالیم.
آب دهانم را قورت می دهم و جلوی دو مرد روبرویم سینه سپر می کنم. با جدیت می گویم:
_مقصر که هستین. یادتون رفته؟ شما نذاشتین من توی بیمارستان پیش علی بمونم. شما حتی فرصت آخرین ملاقات رو ازم گرفتین. داغ آخرین دیدار با علی رو روی دلم گذاشتین.
چانه ام می لرزد. صدایم هم.
_هیچوقت نمی بخشمتون.

محمد از غضب به نفس نفس می افتد. اما همچنان بر رفتار خود مسلط است. رو به شاهین می گوید:
_نگفتم آخرش ما بدهکار می شیم!
شاهین همچنان به چهره ی زرد و رنگ پریده ام خیره می ماند. لب روی هم می فشارم و حرف دلم را می زنم.
_اومدم بیرون بگم من می خوام از این خونه برم.
محمد جلو می آید و همانطور که انتظارش را داشتم و بی معطلی مخالفت می کند.
_نخیر نمی شه! مگه خاله بازیه؟ فعلا هر چی می گم باید بگی چشم‌. بحثم نداریم‌.
وا می روم. دست شاهین بازوی محمد را می چسبد.
_یه لحظه محمد!
روبه من می گوید:
_کجا می خوای بری دلان؟
همچون دریایی آرام و جذاب می ماند. سرازیر شدن به یکباره ی جادوی آرامشش را در وجودم حس می کنم.
_می خوام برم خونه ی قبلی علی. می خوام تنها باشم و اونجوری که دلم می خواد براش عزاداری کنم.
محمد نفس عمیق کلافه ای می کشد.
_دردسر درست نکن دختر! داری شورش رو درمیاری!
شاهین دوباره بین ما قرار می گیرد.
_تنها بودن بدم نیست محمد‌‌. دلان دختر عاقل و مستقلی شده. می تونه از خودش مواظبت کنه. بنظرم حالا که نیاز به تنهایی داره تا آروم بشه‌‌ بهتره به خواستش احترام بذاریم. مطمئنم اگر علی بود همین تصمیم رو می گرفت‌.
از رفتار حمایتگرانه ی شاهین سر درنمی آورم فقط می دانم از اینکه مثل کوه پشتیبانم شده دلم می خواهد دهانش را جواهر بگیرم.
قبل از واکنش محمد تشکر زیرلبی از شاهین می کنم و می گویم:
_می رم وسایلم رو جمع کنم.
یک چمدان کوچک تمام وسایل ضروری ام را در بر می گیرد و مهمترین آنها قاب عکس علی است.
زیپ چمدان را تا نیمه نکشیده ام که ضربه ای آرامی به در می خورد و متعاقبش صدایی ضعیف که از پشت در به گوش می رسد.
_شاهینم بیام تو؟

زیپ چمدان را تا نیمه نکشیده ام که ضربه ی آرامی به در می خورد و متعاقبش صدایی ضعیف که از پشت در به گوش می رسد.
_شاهینم بیام تو؟
_بیا تو.
همین که وارد می شود پشت سرش جولیا سینی بدست داخل می آید. نگاه برزخمی ام دنبالش می رود.
” ای خودسر! ”
می خواهم به جولیا تشر بزنم اما وقتی شاهین رو به جولیا می گوید:
_ممنون جولیا لطفا بذارش روی میز و برو!
می فهمم جولیا به خواسته ی شاهین برایم غذا آورده. سکوت می کنم و باقی زیپ چمدان را می کشم.
_معلومه اینجا خیلی بهت سخت می گذره. نیم ساعته شال و کلاه کردی!
در فکرم که مبادا چیزی جا بگذارم و مجبور به بازگشت شوم. لبه ی تخت می نشیند و دستانش را کمی عقب تر تکیه گاه تنش می کند. در کمدم را باز می کنم و یک جفت کفش کتانی مارکدار از طبقه ی پایین برمی دارم. اولین کتانی که علی برایم خرید و مجبورم کرد همراهش به باشگاه بروم.
_مرگ عزیزان بخشی از زندگی آدماست.
از صدای دورگه ی شاهین سرم را بالا می گیرم.
_منم آدمای مهم زندگیم رو از دست دادم و می تونم ادعا کنم که درکت می کنم.
بند کتانی را به بازی می گیرم و به بافت و پیچش تار و پودش می نگرم و با حس همدردی می گویم:
_شنیدن خبر فوت بهجت خانم برای منم سخت بود.
_فقط مامان بهجت نبود!
آه پرسوز و از ته دلی می کشد.
_من پسر کوچولوم… سینارو از دست دادم.
بالا رفتن ناگهانی نگاهم از تعجب غیرقابل کنترل است. فک منقبض شده و رگ های متورم پیشانی اش نشان می دهد فشار سنگینی را تحمل می کند. هیچ فکرش را نمی کردم که روزی درباره ی مسائل خصوصی اش حرفی بزند.
زبانم بند می آید. نمی توانم برایش نقش بازی کنم و طوری وانمود کنم که چیزی نمی دانستم. کلامی بریده از دهانم خارج می شود:
_من واقعا… نمی دونم… چطور باید بگم متاسفم.
محزون و گرفته ادامه می دهد:
_اون فقط دو سالش بود. یه پسر بچه ی شیرین. نمی دونی با اون قد یه وجبیش چه آتیشی می سوزوند.

زهرخندی گوشه ی لبش را تکان می دهد.
_گاهی اشتباهی بمن می گفت مامان.
خنده ی صدادارش فریاد پردردی در پس خود دارد.
_هیچوقت خودم رو نمی بخشم. بخاطر کم توجهی من و مادرش توی استخر ویلا غرق شد. وقتی تصورش رو می کنم توی آخرین لحظات زندگیش بازم منو اشتباه صدا می زده و من نبودم که به دادش برسم دلم می خواد بمیرم. همیشه از خودم می پرسم چرا باید زنده بمونم و با خاطرات بچه م روزی هزار بار بمیرم!
دستانش مشت می شود. از طرز بیانش دلم می گیرد. کتانی از دستم می افتد. بغض بی اراده راه گلویم را می بندد.
خیره در چشمان اندوهگینش لب به زیر دندان می کشم. به راستی که حلقه بستن اشک در نگاهش ته دلم را می لرزاند. کف دستش را روی چشمانش می کشد‌.
با اینکه تمام ماجرا را قبلا از شهربانو شنیده ام اما زبان به دهان می گیرم تا با درد و دل کردن آرام بگیرد. به آرامی از جایم بلند می شوم و ستمش می روم.
_کاش یه دادگاه برای این موقعا تشکیل می شد. کاش مجازاتم می کردن. حداقل اینجوری دلم خنک می شد. حداقل کمی آروم می شدم و تاوان گناهم رو می دادم.
کنارش می نشینم.
_شاهین اون یه اتفاق بوده. اینجوری نگو!
_می بینی دلان؟ تو تنها عزادار این خونه نیستی؟ می دونم چقدر نسبت به علی وابستگی داشتی اما از دست دادن تکه ای از وجودت مثل این می مونه که نیمی از قلبت رو از سینه ت بکشن بیرون و زیر خاک کنن. اونوقته که می شی یه موجود سنگی. یه جسم بی روح. یه تیکه گوشت که هیچ احساسی نداره.
_شاهین بس کن!
_تو به من گفتی مغرورم اما دیگه غروری برام نمونده. من هیچی نیستم. من یه گناهکارم که با دستای خودم بچه م رو خاک کردم.
دانه های درشت اشک از چشمانش سقوط می کند.
_احساسات من با خروارها خاک دفن شده. خدا من رو با عذاب وجدانم رها کرده.
دستش را می گیرم.
_اینجوری نیست.

دستش را می گیرم.
_اینجوری نیست. تو مقصر نیستی. یعنی هیچکس نمی تونه توی مرگ عزیزش مقصر باشه.
انگشتانش را می فشارم. نگاه خیسمان درهم گره می خورد. سرخی چشمانش دلم را می سوزاند.
_پس تو چطور خودت رو مقصر مرگ علی می دونی؟
جا می خورم. برایم غیرمنتظره است. با لب های نیمه باز خیره ی صورتش حرف در دهانم می خشکد. مردمک های منتظرش دودوزنان چشمانم را معطوف خود می کند و من هیچ جوابی در مقابل حرف حسابش ندارم.
_هان دلان؟ چرا هیچی نمی گی؟ مگه همین الان نگفتی هیچکس توی مرگ عزیزش مقصر نیست!؟ پس تو چرا با خودت اینجوری تا می کنی؟
دست شل شده ام را سفت می چسبد.
_فقط برای بقیه نسخه می پیچی؟
به زحمت بریده می گویم:
_اما من… من تازه علی رو…
نفسم نمی کشد تا جمله ام را تمام کنم. حتی به زبان آوردن ادامه اش برایم عذاب آور است. سرم را پایین می گیرم. کنج لب هایم به پایین کشیده می شود. انقدر دستم را نگه می دارد که عرق می کند.
_تا کی به این بهانه می خوای از آدما فرار کنی؟ می خوای از خودت یه دختر افسرده و گوشه گیر بسازی؟ می خوای کاری کنی که هممون شرمنده ی علی بشیم؟ هوم؟ تو این رو می خوای دلان؟
” نه ” زیرلبی می گویم.
_خوبه‌. پس لطفا طوری رفتار نکن که خلافش ثابت بشه‌. محمد تا زمانی که خیالش از بابت تو راحت نشه مجبوره اینجا بمونه، چون به علی قول داده مواظبت باشه.
و تنها وقتی خیالش از بابت تو راحت می شه که تو مثل قبل نشون بدی یه دختر قوی و مستقل هستی. درست مثل زمانی که مادرت توی دردسر افتاد و خودت یه تنه بار زندگیتون رو به دوش کشیدی.
یکه خورده طوری حیرت زده به صورتش چشم می دوزم که به راحتی ذهنم را می خواند.
_چیه؟ از چی تعجب کردی؟ نکنه فکر کردی من بدون تحقیق مادر و خونه زندگیم رو دست یه غریبه می سپارم؟

نگاهم را می دزدم و خودم را جمع و جور می کنم. سر به زیر آرام و نامحسوس دستم را می کشم و زل زده به انگشتان در هم گره خورده ام با خجالت لب می زنم:
_درمورد من چی می دونی؟
_همه چی رو. همون هفته ی اول ورودت فهمیدم که مادرت رو زندانی کردن.
دویدن خون به زیر پوست صورتم داغم می کند. از احساس حقارت و شرمندگی دلم می خواهد زمین دهان باز کند و مرا در خود ببلعد.
_از چی اینقدر سرخ شدی دلان؟ هیچ‌وقت بخاطر فداکاریت شرمنده نباش. اتفاقا من تورو خیلی خوب شناختم. فهمیدم چه دختر محکم و مسئولیت پذیری هستی. فهمیدم که می شه روت حساب کرد. فهمیدم که می شه بهت اعتماد کنم. فهمیدم که…
از جمله ی نیمه تمامش سربلند می کنم. به راستی که چیزی نمانده نگاه هایمان زبان باز کند. گوشه ی ابرویم تکان ریزی می خورد.
در دل می پرسم ” چی رو فهمیدی؟ ”
ثانیه ای بعد آه عمیق و پرصدایی می کشد و به زهرخندی اکتفا می کند.
_من حقیقت رو می دونستم. پس لازم نیست به خاطر چیزی خجالت بکشی.
از تعاریفش قلبم جان می گیرد. از کنارم برمی خیزد. بی اراده همراهش بلند می شوم. بازویم را می گیرد.
_هنوزم می خوای از اینجا بری؟
می دانم باید بگویم ” حالا دیگر نه! ”
اما حرف دلم را می زنم.
_نمی خوام برای محمد زحمت باشم. احساس می کنم سربارشم. من دختر خونده ی علی بودم. اما با محمد هیچ نسبتی ندارم.
به سرعت سر تکان می دهد.
_تو سربار کسی نیستی.
_هستم!
فاصله را کم می کند.
_اما برای من نیستی.
چلچراغی ته دلم روشن می شود که بی اراده لبخند روی لب هایم نقش می بندد.
_درمورد برخورد محمدم ناراحت نباش. اون این روزا عصبیه. حقم داره. برادرش، تنها بازمانده ی خانوادش رو از دست داده.
روی صورتم خم می شود و لب هایش را به گونه ام می چسباند. همان چند ثانیه کافی است تا قلبم از ضربان باز ایستد و نفس کشیدن فراموشم شود.
بلافاصله تن سِر شده ام را درآغوشش می کشد و با ته مانده ی نفس عمیقم عطر منحصربفردش را می بلعد.
دستانم از زیربغل به دور کتفش بالا کشیده می شوند و مردد به خود می فشارمشبوسه ی سریع دیگری روی موهایم می کارد و عقب می کشد و به طرف در می رود.
برایم جای تعجب دارد. احساس می کنم با رفتار اشتباهم فراری اش داده ام. صدایش را صاف می کند و بدون اینکه برگردد می گوید:
_غذات رو تموم کردی صدام کن‌. خودم می برمت.

دسته گل بزرگ رز سرخ را به بغل می چسبانم.
خدا می داند که به پاهایم وزنه های سنگی آویخته شده یا از این قدرت چند برابر نیروی جاذبه است که به سببش قدم هایم از زمین کَنده نمی شوند.
با هربار پلک زدن هزاران دانه مروارید شیشه ای از دیدگان تارم فرو می ریزد و با مقاومت، مدام لب پایینم را به زیردندان می کشم تا صدای هق هق و سوزِ دل پرخونم سکوت سنگین و خوفناک این صبح سرد را درهم نشکند.
زانوان لرزانم خم می شوند. بهت زده مقابل سنگ بزرگ روبرویم زانو می زنم و دسته گل را بر زمین می گذارم.
دستم را از دستکش مشکی بیرون می کشم و انگشتانم ناباورانه نام حک شده ی علی را روی سنگ سرد قبرش لمس می کند. سلول به سلولم در خود جمع می شوند.
” این قطعا یک کابوس است! ”
به زحمت لب های مُهر شده ام را از هم باز می کنم. نمی خواهم هیچکس به جز ما دو نفر از حرف های خصوصیمان مطلع شود. با آرام ترین لحن ممکن لب می زنم:
_علی؟
نگاهم را پایین می کشم. سکوت می کنم چنان که به عادت گذشته منتظر شنیدن جواب هستم. اما افسوس که دیگر صدایش را نخواهم شنید. با این فکر ناله ی خفیفی از ته گلویم بلند می شود.
دل تنگش هستم. دلم می خواهد در آغوش بگیرمش. بی اراده خود را رها می کنم و روی قبرش خیمه می زنم. قصد دارم با اشک های بی دریغم قبرش را بشورم. شک ندارم که غیرممکن نیست. هق می زنم و زیرلب زمزمه می کنم:
_ببخشید که دیر اومدم.
گل ها را به مشت می کشم.
_ببخشید که پیشت نیستم!
بالاخره سدی که گلویم را بند آورده کنار زده و بی اختیار ضجه می زنم:
_ببخشید که زنده موندم. من باعث مرگت شدم. من باعث اون حادثه شدم. من تورو به کشتن دادم.
و از ته دل نعره می زنم:
_ببخشید… ببخشید… ببخشید!

ناخن هایم را روی صورت می کشم.
_لعنتی چرا تنهام گذاشتی؟!
زار می زنم و نیم رخ سوزانم را به زمین یخ زده می کشم و بلندتر فریاد می زنم:
_دروغگو گفتی مواظبمی. قول داده بودی و زیر قولت زدی! حالا بدون تو چه غلطی بکنم نامرد؟!
تن بی رمقم را بالا می کشم و مشتی از گلبرگ های مچاله شده را سمت سنگ مقابلم پرت می کنم و داد می زنم:
_نامرد… خیلی نامردی…! تو تنهام گذاشتی.
غنچه های نیمه باز را چنگ می زنم و با قلبی آکنده از دردی ابدی قبرش را غرق در هزاران گلبرگِ پَرپَر شده می کنم.
تا جایی که نفس و جانم هم پایم می شوند اشک و ناله هایم را بی محابا سر می دهم. پیشانی ام را بر روی قبرش می گذارم و پلک روی هم می بندم و کم کم ضربان قلبم تمام بدن بی حسم را آرام می کند.
غرق در مرور خاطراتم با علی، از خیسی قطره ی کوچکی، پشت دستم خنک می شود. با افتادن قطره ی دوم کنار بینی ام، مژگانم می لرزند. در کسری از ثانیه قطرات سمج باران تمام مرا مورد آماج قرار می دهند و مشامم از نم دل انگیزِ خاکِ باران زده پُر می شود.
زیر لب جایی بیخ گوش علی نجوا می کنم:
_صبح است دل افروز من ای يار كجایی؟
ای عشق من ای دلبر و دلدار كجایی؟
صبح است و قرار من و تو ساعت باران…
باران زد و شد لحظه ی ديدار كجایی؟
” لحظه به لحظه شدیدتر شدن باران را دوست دارم. سرما و لرزی که تا مغز استخوانم را می سوزاند را دوست دارم. اگر بشود در همین جا از فرط یخ زدگیِ خون در رگهایم جان دهَم را نیز دوست دارم. ”
دقایقی بعد جسمم در آرامش عجیب و وصف ناپذیری فرو می رود. صدای نفس هایم در زوزه ی باد و شلاق های بی رحمانه ی باران گُم می شود.
قارقار کلاغ هایی که از دور دست سمتم می آید. و صدای قدم هایی که هر لحظه نزدیک تر می شود. همه را به تفکیک می شنوم.

و صدای قدم هایی که هر لحظه نزدیک تر می شود. همه را به تفکیک می شنوم. از گوشه ی چشم یک جفت کفش مردانه ای که کنارم می ایستد را می بینم. زیر بغلم را می گیرد.
_کافیه دیگه.
سست و بی حالم. بدون هیچ مقاومتی وادارم می کند بنشینم. دستمالی به دستم می دهد.
_اشکات رو پاک کن! نگاش کن توروخدا سر تا پات رو گِلی کردی.
بینی ام را بالا می کشم.
_دلان خانم؟… اینجوری قول دادی دیگه؟!
نگاهم از اسم علی جدا نمی شود. لباس های مشکی ام را می تکاند. لنگه دستکش را برمی دارد.
_پاشو بریم دیر شد! اول باید بریم این لباسارو عوض کنی!
به سختی دستش را پس می زنم.
_نه می خوام بمونم. تو برو!
_مسخره بازی درنیار دلان! بچه که نیستی! توی این بارون می خوای بمونی چیکار کنی؟
با کلافگی شانه ام را از زیردستش بیرون می کشم.
_تورو خدا دست از سرم بردار شاهین. مگر نگفتی دنبال آرامش برم؟ الان دل خوشی و آرامشم اینجاست.
بیخیالِ زیر بغلم می شود و مقابلم روی دو زانو می نشیند. اخم می کند و چشمانش را از شدت باران به زور باز نگه می دارد.
_بس کن دلان! یه نگاه به خودت بنداز! از دست خبرنگارا کله ی سحر یواشکی اومدی که بی سر و صدا بیای و برگردی. مگر قول ندادی محکم تر از قبل شروع کنی؟! الان با این سر و وضع عکسات توئیت بشه کلی شایعه برات درست می کنن. به فکر آینده کاریت باش!
پوزخند می زنم.
” آینده ی کاری! چیزی که علی همیشه نگرانش بود. لعنت بر شهرت! لعنت بر توئیت و مجازی و شایعه پراکنی هایی که زندگی عادی را از من سلب کرده و نمی توانم برای لحظه ای به حال خود باشم.
من یک مدل مشهور ضعیفم که در برابر ظلم و بلایی که برسرمان آمده سر خم کردم و هنوز هم از ترس جانم جرات دیده شدن ندارم. کاش انقدر قوی بودم که انتقامم را از دشمنان علی می گرفتم و اینگونه شاهد پایمال شدن خونش نمی شدم. ”

دستان مرتعشم‌ یقه ی کت کوتاه مشکی ام را مرتب می کند. با باز شدن درهای آسانسور تئودور، محافظ وفادارم خارج می شود و منتظر می ایستد. به دنبالش این منم که عصازنان محتاطانه از اتاقک آسانسور بیرون می روم.
حال عجیبی درونم را منقلب می کند. درحالیکه نفس در سینه ام حبس شده شانه به شانه ی محمد به طرف دفتر علی قدم برمی دارم و دو محافظ دیگر پشت سرمان ما را همراهی می کنند.
دوباره لحظه به لحظه ی آن فاجعه ی دلخراش پیش رویم رژه می رود. صدای وحشتناک شلیک گلوله… علی که خود را سپر من کرد و تکان های شدید ماشین!
و این من هستم که با چشمانی از حدقه بیرون زده، با فکی منقبض و ذهنی که بی اجازه مرا در تونل خاطراتم با علی گیر انداخته حتی خود را از پلک زدن منع می کنم تا قوی و محکم تر از قبل به نظر برسم.
جای تعجب است که موفق شدیم مخفیانه با هزار ترفند، به دور از لنز دوربین های خبرنگاران از ویلا تا فِرا را بدون دردسر طی کنیم.
کارمندان فِرا با دیدنم خوش آمد می گویند و رَد می شوند. نمی توانم بگویم عکس العملشان نسبت به معروفترین مدل فِرا آن هم بعد از آن همه اتفاقات خبرساز چقدر عادی و راحت است.
اما واقعیت این است که در پس چهره هایشان غم بزرگی نهفته است. غم‌ جای خالی علی!
اگر با چنگ انداختن به گلویم بغضم را در گلو خفه می کنم دلیلش این است که نمی خواهم با اشک ریختن، شکستنم را در دیدگان کارمندان فِرا پررنگ جلوه دهم.
هر چند از چهره ی زیبا و سرزنده ام چیزی جز پژمردگی باقی نمانده. البته که تا جایی که توانستم رنگ و روی بیمارگونه و مضطربم را به دستان هنرمند ناتالی میکاپ آرتیست جدید و زبَردستم پشت چهره ی گریم شده ام مخفی کردم.

و حالا با لبخندی تصنعی چنان بازیگر قهاری شده ام که کسی به ذهنش خطور نمی کند چه آشوبی را در بندبند وجودم تحمل می کنم.
همه چیز مانند گذشته مرتب و منظم سرجایش هست. حتی دقیق تر از قبل. کفپوش گرانیت از تمیزی همچون آیینه ای برق می زند. کارمندان زن و مرد با لباس های فرمِ شیک و آراسته در رفت و آمدند. درست همان گونه که انتظارش را داشتم زندگی در فِرا جریان دارد.
منشیِ علی با دیدنم لبخند محوی می زند و از جایش برمی خیزد.
_خانم فِرا. خوشحالم که دوباره می بینمتون.
او هم با بغضی نابهنگام سعی می کند لرزش صدایش را کنترل کند.
_از طرف خودم و همه ی کارمندای فِرا از دست دادن آقای فِرارو تسلیت می گم. همگی متاثر شدیم.
هر گوشه که چشم می چرخانم بی اختیار علی را می بینم. چقدر جای خالی اش را احساس می کنم. چقدر به حضورش نیاز دارم. برایش سر تکان می دهم.
_ممنون.
قبل از دور زدن میز می گوید:
_ساعت ده با آقای آنتوان بیلز قرار ملاقات دارین. توی سالن انتظار هستن.
در حالیکه به طرف دفتر علی می روم می گویم:
_راهنماییشون کن لطفا.
منشی در اتاق علی را باز می کند. بعد از مدتها روبرو شدنم با فضای مُرده ی این اتاق، مرا به مرز جنون می کشاند. به جرات می توانم بگویم انجماد خون در رگهایم را حس می کنم.
” خدایا جای خالی علی پشت آن میز چه بی رحمانه دهن کجی می کند! ”
تئودور و دو محافظ دیگر، بیرون اتاق، پشت درهای بسته می مانند. محمد بی معطلی کیفش را روی مبل پرت می کند.
_چته؟ باز که داری می لرزی! برو پشت میز بشین!
با اخم نیم نگاهی به چهره ی بیخیالش می اندازم و اولین مبل راحتی تک نفره را برای نشستن انتخاب می کنم.

با اخم نیم نگاهی به چهره ی بیخیالش می اندازم و اولین مبل راحتی تک نفره را برای نشستن انتخاب می کنم.
از حوصله ام خارج است فقط در ذهنم تشر می زنم:
” اون صندلی متعلق به علیه! بعد از علی هیچکس حق نداره پشت اون میز بشینه! ”
اما تمام حاضرجوابی ام را فرو می خورم و تنها به گفتن یک جمله ی کوتاه:
_همین جا خوبه.
بسنده می کنم. شانه ای بالا می اندازد.
_هر جور راحتی.
ساعت بندفلزی اش را پشت مچ دستش جابجا می کند و نگاه کوتاهی به صفحه اش می اندازد.
_پس چی شد این یارو… آنتوان؟ کلی بدبختی گرفتاری دارم! لابد چهارساعتم می خواد علافم کنه.
نگاه موشکافانه ام صورت محمد را که دست در جیب با فاصله کنار پنجره ایستاده می کاود.
_محمد تو دقیقا لندن چه بدبختی گرفتاری داری؟!
بنظرم کمی دست و پایش را گم می کند که فقط خیره ام می شود. حس ششمم می گوید در تلاش پنهانکاری است. بالاخره ابرویی بالا می اندازد و بلغور می کند:
_خصوصیه بچه! توی کار بزرگترت دخالت نکن!
صورتم را جمع می کنم و ” ایش ” کشداری می گویم. می خواهم حرفی بزنم که چیزی توجهم را به خود جلب می کند.
برمی خیزم و به طرف میز می روم. دفتر روی میز را برمی دارم. از جلد سبز چرمی اش پیداست که این همان دفتری است که دنبالش بودم.
به سرعت صفحاتش را مرور می کنم و با نگاهی کلی لبخندی از سر خوشحالی می زنم.
_پیداش کردم!
_چه عجب تو خندیدی! حالا اون دفتر چی داره که قلقلکت داد؟
سرم را بالا می گیرم که ضربه ی آرامی به در می خورد و پشت بندش منشی در را باز می کند و از همان چهارچوب می گوید:
_خانم فِرا… آقای آنتوان بیلز اینجا هستن.
دفتر را سرجایش می گذارم. راست می ایستم.
_بیان داخل!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت هشتاد

انگار بعد از مدتها بالاخره آن روی واقعی محمد را می بینم. از یادآوری سوتی …

2 نظر

  1. جاااان هرکی دوس داری بزار علی زنده باشه ولی خودش و مخفی کرده باشع که بهش اسیب نزنن…
    علی نباشه من نیستممممم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *