خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت چهل ویک

رمان پرنسس/پارت چهل ویک

علی ژاکتم را روی ساعدش می اندازد.
_لجبازی نکن امروز سرده بپوشش!
با کله شقی رو می گیرم و دستگیره در را می کشم و ” نمی خوامم ” با دیدن دو مرد درشت اندام و قوی هیکل، سر تا پا سیاه پوش جلوی در، نصفه نیمه روی زبانم می ماسد.
تقریبا یکه خورده نگاه سوالی ام را به صورت خنثی علی می دوزم. اشاره می زند بیرون بروم. دلهره ام سیبک گلویم را به طرز محسوسی بالاپایین می کند.
_بادیگارد برای چیه؟
چمدان را روی زمین می کشد و حمایتگرانه دستش را دور شانه ام می اندازد و وادارم می کند سمت آسانسور راه بیفتم.
_چیزی نیست. فقط برای محکم کاریه. از محافظا دور نشو!
” این همه محکم کاری برای هیچی!؟ ”
وقتی تعجیل و پافشاری علی را برای زودتر رفتنمان به لندن را به یاد می آورم اضطرابم چندین برابر می شود.
از هزاران علامت سوال نقش بسته در مغزم، افکار مالیخولیایی، ضربانی که هرلحظه کوبنده تر در سرم می پیچد فشارم پایین می آید.
درحالیکه صدای پاشنه های کفش هایم طنین انداز فضای هتل می شود با قدم های بلند به سرعت از در اصلی خارج می شویم.
از سوز سرمایی که صورت و برهنگی بازوانم را هدف می گیرد به خود می لرزم و کیفم را به سینه ام می چسبانم.
اما همین که نگاه متعجبم بین سه ماشین مشکی منتظر جلوی هتل می چرخد بی اراده از بازوی علی آویزان می شوم.
_نمی خوای بگی چی شده؟
_آروم باش و سوار شو!
_آروم باشم!؟ تمام تن و بدنم داره می لرزه.
با دقت دور و اطراف را دید می زنم. واقعا خبری نیست. مَت جلوی یکی از ماشین ها منتظر ایستاده و در عقب را برایمان باز می کند. بی شک دلشوره را از نگاه درمانده ام می خواند ولی با تکان سر تنها می گوید:
_صبح بخیر دلان!
لب هایم نای جنبیدن ندارند. برایش سر تکان می دهم و باری دیگر دور و برم را می پایم.
سکوت علی دیوانه کننده است. هر دو روی صندلی عقب می نشینیم. از اینکه اصرارش هایش را جدی نگرفته ام و با خودخواهی خواسته ی خود را به کرسی نشاندم عذاب وجدان می گیرم.

با حرکت ماشین از آینه جلو می بینم که یکی از ماشین ها پشت سرمان ما را اسکورت می کند. طولی نمی کشد که ماشین دوم خودش را جلوی ما می کشد و حالا ما، بین دو ماشین به سرعت حرکت می کنیم.
نگاه نگرانم دائما بین شیشه جلو و آینه بالای سر مَت در گردش است.
_کمربندت رو ببند و تکیه بده دِلان!
تازه متوجه موقعیت نشستنم می شوم. خودم را روی صندلی، عقب می کشم و با پریشانی سمت علی می چرخم.
_تورو خدا به منم بگو چه خبره؟
روی تنم خم می شود و کمربندم را می بندد.
_چرا همش منتظر یه اتفاقی؟ شکاک شدی خانم فِرا!
” اوف ” پرحرصی می گویم و سرم را کج می کنم و با لبخند موذیانه ای می گویم:
_چطوره برای اینکه حواسم پرت بشه تا وقتی برسیم گذشته رو باهم مرور کنیم.
نگاه تشرآمیزی سمتم می اندازد که لب هایم آویزان می شود.
_گفتم وقتی برسیم لندن. پس بی خود قیافه مظلوم به خودت نگیر. امروز بدجوری روی روانم رژه رفتی. بهتره تا لندن به رفتارت فکر کنی.
اخم هایم درهم می رود. طوری سرم را پایین می گیرم که چانه ام در یقه ام فرو می رود.
” کاش کمی هم به دلواپسی هایم بها می داد. کاش می فهمید خودش باعث آشفتگی ها و کج خلقی هایم می شود. ”
قفل کیفم را باز می کنم و گوشی را بیرون می کشم.
” یک پیام از سارا. ”
” برای امتحان آخر هفته خودت رو آماده کن عزیزم. ”
کلافه مردمک هایم را در حدقه می چرخانم.
” آخر هفته یعنی دو روز دیگر. همین یک قلم را کم داشتم. ”
با بی حوصلگی انگشتانم را به حرکت در می آورم و تایپ می کنم.
_فعلا دارم با یه بوفالوی پیرِ ترسناک تمرین بوکس می کنم.
دست در کیفم می برم و هدفون را پیدا کرده و لیست آهنگ ها را بالاپایین می کنم.
_خاموشش کن!
با ابروهای بالا پریده سمت صورتش سرمی چرخانم.
_چی؟!
با سر به گوشی ام اشاره می زند.
_تلفنت رو خاموش کن… الان!
” احتمالا می خواهد حرص مرا دربیاورد یا شاید تلافی صبح شروع شده! ”

بی توجه آهنگ مورد نظرم را لمس می کنم که صدای دینگ گوشی ام از پیام دیگری از سارا بلند می شود.
به سرعت گوشی را از دستم می قاپد. همراه با فریاد اعتراضم دست دراز می کنم تا گوشی را پس بگیرم.
_هی… اون تلفن منه. بدش بمن!
دستش را عقب می برد. تقلا می کنم و خودم را بیشتر سمتش می کشم اما کمربندم اجازه تکان خوردن نمی دهد و قبل از اینکه مانعش شوم صندوق پیام ها را چک می کند.
چنگی به موهایم می زنم.
” لعنتی! ”
ابروهایش بالا می رود و با چشمان گشاد مبهوت به صورتم خیره می شود.
_بوفالوی پیرِ ترسناک!؟
و برخلاف تصورم زیرخنده می زند. با اینکه پشیمانم اما دست پیش می گیرم و شاکی می گویم:
_تو حق نداری به حریم خصوصی من وارد بشی!
اخم می کند.
_اوه اتفاقا برعکس. بعنوان پدرت این اجازه رو دارم. لبخند موذیانه ای می زند و برای اینکه حرصم را دربیاورد کمی دیگر تلفنم را زیر و رو می کند. تلفن را سمتم می گیرد.
_حالا این بوفالو ازت می خواد. گوشیت رو خاموش کنی!
_چرا انوقت؟!
_سوال نپرس کاری که گفتم رو بکن!
با دلخوری پشت چشمی نازک می کنم و نق می زنم.
_بیا بابا! موزیکم نخواستم.
و دوباره گوشی را داخل کیفم می اندازم و با قهر صورتم را سمت شیشه می چرخانم.
پوفی می کند و با سکوتش بی‌خیالم می شود. طولی نمی کشد که کم کم صدای نجواهای ریتمیک زیر لب علی توجهم را جلب می کند.
_So love me like you do, la-la-love me like you do
Love me like you do, la-la-love me like you do
Touch me like you do, ta-ta-touch me like you do
What are you waiting for?
شنیدن آهنگ مورد علاقه ام از زبان علی بی اختیار لبخند روی لب هایم می نشاند.
مقاومت بی فایده است برمی گردم. لبخند محو معنی دارش منقلبم می کند و کم کم هم آوازش می شوم.
_Fading in, fading out
On the edge of paradise
Every inch of your skin is a Holy Grail I’ve got to find
Only you can set my heart on fire, on fire
Yeah
میان خنده هایی که بینمان رد و بدل می شود آهنگ را یک صدا می خوانیم.
حس خوبی دارم. با شیطنت سر ضرب هر قسمت شانه و دست هایم را رقصان تکان می دهم و خنده هایم آهنگ را منقطع می کند.
غرق در سرخوشیمان هستیم که ناگهان با صدای مهیب برخورد محکم جسمی به عقب ماشین جیغ بلندی می کشم و تقریبا رو به جلو پرت می شوم.

غرق در سرخوشیمان هستیم که ناگهان با صدای مهیب برخورد محکم جسمی به عقب ماشین جیغ بلندی می کشم و تقریبا به جلو پرت می شوم.
شدت ضربه آنقدر سنگین است که صدای دلخراش کشیده شدن لاستیک ها از آسفالت جاده برمی خیزد.
به محض اینکه سرم را بالا می گیرم ضربه ی محکم دیگری از سمت راست به ماشین می خورد. طوری که هیکل علی روی من می افتد و به دنبالش از فریاد شلیک ممتد گلوله ای که سمت ما هدف گرفته می شود مت داد می زند:
_بخوابین پایین!
با چشمان گشاد از ترس جیغ می کشم.
_علی…!
شوکه بازویش را می چسبم. قلبم در دهانم می زند و نفس نفس زنان می خواهم کمربندم را باز کنم و دنبال راه فراری می گردم. حرکاتم غیرارادی است و قدرت تصمیم گیری ندارم.
_چیکار می کنی؟ برو پایین!
علی دستش را پشتم می گذارد و وادارم می کند خم شوم. انگار از همه طرف محاصره شده ایم.
ناگهان از صدای انفجار شیشه ی عقب و بارانی از خرده شیشه ها بر روی سر و گردنمان با تمام وجود آنقدر جیغ می کشم که یقین دارم تارهای صوتی سوزانم پاره شده. رعب و وحشت سر تا پایم را به لرزه می اندازد.
دستان مرتعشم را روی سر و گوش هایم می گیرم و اشک ریزان علی را صدا می زنم.‌ علی روی پشتم خم شده و در آغوشم می گیرد و طوری خود را سپرم می کند که تا آخرین حد ممکن روی شکم خم می شوم.
_نترس دِلان فقط سرت رو پایین بگیر!
مَت شروع به تیراندازی می کند. سرعت ماشین هر لحظه بیشتر می شود و بنظر خطر را پشت سر گذاشتیم. اما همچنان گه گاهی از صدای اصابت گلوله به بدنه ی ماشین به خود می لرزم.
قلب هراسانم زیر دستان علی تند و بی وقفه خود را به سینه ام می کوبد. باورم نمی شود به ما حمله شده.

وحشت زده دست منجمدم را جلوی دهانم مشت می کنم. جرأت نمی کنم از حصار دستان علی بیرون بیایم.
هنوز نفس محبوس شده ام را رها نکرده ام که دوباره سر و صداهای ترسناک بالا می گیرد و اینبار از ضربه ی سنگینی که دوباره از پشت به ماشین وارد می شود کنترل آن از دست مَت خارج شده و از مسیرمان منحرف می شویم.
ناگهان برای لحظه ای طوری در هوا معلق می شویم که انگار از بلندی سقوط می کنیم‌.
از جیغ و فریادهایم دیگر جانی در تنم نمانده. تنها کمربند است که تا حدی مانع جابجا شدنم می شود.
ماشین همانند فنر به شدت بارها بین زمین و هوا طوری بالا پایین می شود که مطمئنم کارمان تمام است و جان زنده بدر نخواهیم برد.
کف پاهایم را به زیر صندلی جلو فشار می دهم. اما از برخوردهای سنگین وارد آمده بدن کوفته ام به این طرف و آن طرف پرت می شود و مدام سر و گردنم به گوشه و کنار صندلی های جلو می خورد.
بالاخره ماشین بعد از چند بار ملق زدن از حرکت می ایستد. شاید تمام این اتفاقات را در عالمی نیمه بیهوش از ترسم حس می کنم یا شاید هنوز مغزم بیدار باشد اما کوچکترین حرکتی در توانم نیست.
دیگر هیچ چیزی حس نمی کنم جز بوی تند و زننده ی بنزینی که در فضای ماشین منتشر می شود.
زمانش را نمی دانم اما گویی بعد از دقایقی از نفس های تنگ و سنگینم ک از بوی بنزین پر شده به سرفه می افتم.
نفسی عمیق و سرفه ای دیگر. هیچ اختیاری از خود ندارم. بی رمق چشم می گشایم.
صدای نفس های به شماره افتاده ام در گوشم می پیچد. شوکه پلک می زنم. یک بار… دوبار… سه بار.
مردمک هایم ثابت هستن. اما سیاه مطلق است. بدون نقطه ای روشنایی. پلک می زنم باز هم تاریک است. هیچ چیزی پیدا نیست. ناگهان ته دلم از روبرو شدن یکباره با اینهمه سیاهی فرو می ریزد.

ضربان قلبم بی وقفه تند و تندتر می شود و سینه و نفس هایم را به چالش می کشد. ته دلم از پرتگاهی سقوط می کنم.
” باور نمی کنم نمی بینم! نه! چنین چیزی ممکن نیست. ”
حس ناشناخته و ترسناکی ست. دلم می خواهد زار بزنم.
” من چم شده؟ ”
عصبی موهایم را چنگ می زنم و سرم را بین دستانم می گیرم. دارم به جنون می رسم! نمی دانم باید چکار کنم؟ پلک هایم را محکم روی هم می فشارم.
” چه بلایی سر چشمام اومده!؟ ”
گیج و مستاصلم. ناامید نمی شوم و هزاران بار چشمانم را باز و بسته می کنم اما بی فایده ست و دنیا روی سرم آوار می شود.
در یک چشم برهم زدن نابینا شدم!
کاش همه چیز یک کابوس باشد. چشمه ی اشکم می جوشد. با سستی فقط کمی بدن دردناکم را تکان می دهم و به جسمی می خورم. آنقدر پریشان و بهم ریخته ام که حضور علی و مَت را از یاد برده بودم.
بالاخره متوجه علی می شوم و به سختی می نالم:
_علی!
در انتظار جوابش سرم را تکان می دهم و گوش هایم را تیز می کنم. صدایم از ترس ها و گواهی های بدی که وجودم را فرا گرفته می لرزد.
_ع… علی؟
هیچ صدایی نیست! این سکوت جنون آمیز است که بر آشفتگی حالم دامن می زند.
کورمال کورمال دستانی که لرزشش ضعف اعصابم را بر سرم می کوبد را به علی می رسانم.
_علی؟ صدام رو می شنوی؟ یه چیزی بگو!
سرشانه اش، گردن تا صورتش‌ را لمس می کنم. با احساس خیسیِ گرمی بر سرانگشتانم مجالی برای بازدمم باقی نمی ماند.
” این… این چیه!؟ ”
نه.‌..! اجازه ی تصورش را به مغز مفلوجم نمی دهم‌. دستم را به موهایش می کشم.
” خدا…! خیس و گرم است! ”
حتی از تکرار دوباره ی نامش و نشنیدن جوابم به خود می لرزم.
نفس هایم به شماره می افتد. آب دهانم را قورت می دهم و گویی صدایم از ته چاه می آید:
_علی؟
نفس می گیرم و گرمای اشک از گونه هایم به چانه ام می رسد‌.
_علی… علی… علی…!
ناشیانه تکانش می دهم و زجه می زنم:
_علـــــــــی! نه…! خدا…! خودت کمک کن!

درحالیکه زیر لب دعا می کنم، دست به دامن خدا می شوم تا علی را نجات دهد‌. هول زده قفل کمربندم را باز می کنم و از شرش خلاص می شوم.
همین که می خواهم خود را سمت علی بکشم ناگهان از درد عجیبی که در ساق پایم می پیچد نعره ام به هوا می رود. از درد چشمانم را محکم روی هم می فشارم و روی زانویم خم می شوم. ناله کنان دستم را روی ساق پای دردناکم می کشم‌.
شک ندارم بدجوری آسیب دیده که اینگونه نفسم را در سینه حبس کرده.
” مگر بدتر از این هم می شود؟ بلایی هست که بر سرم نیامده باشد؟! ”
سخت ترین شرایط زندگی ام را می گذرانم. جدا از ساق پایم؛ تمام تنم درد می کند و بشدت احساس ضعف می کنم. همراه با نفس های تند و صدادارم از راه دهان، سعی می کنم روی علی خیمه بزنم. شدت تپش های دیوانه کننده ی قلبم اضطرابم را صد چندان می کند.
” می ترسم از آنچه که نباید و اتفاق افتاده باشد. ”
خدایا نفس هایم چه سنگین و سخت بالا می آیند و هر بازدمم گلوی خشکم را به سوزش می آورد. ”
با لمس قفسه ی سینه اش گوشم را به قلبش می چسبانم و بدنبال کورسویی امید، تمام تمرکزم را روی سینه ی ستبرش معطوف می کنم. بالاخره از شنیدن صدای ضعیف ضربان قلبش انقدر خوشحال می شوم که اشک هایم یکی پس از دیگری از گوشه ی چشمانم سرازیر می شوند‌.
میان گریه کلام بریده و نامفهومم را ملتمسانه به زبان می آورم:
_علی بابا… صدای من رو می شنوی؟ تو نباید تنهام بذاری! پاشو لعنتی! من بدون تو چیکار کنم؟ علـــــــــی!
با تمام وجود زار می زنم. اشک می ریزم و صدایش می کنم. بدن خونینش زیر دستان بی جانم بی حرکت است‌. بدتر از آن چشمان بی فروغم است که دست و پایم را بسته و مرا به موجودی مفلوک تبدیل کرده. شاید اوضاع مَت بهتر از علی باشد.
سراغش می روم.
_مَت؟

دستم را به صندلی اش می رسانم. ناگهان از مواجه شدن با جای خالی اش یکه می خورم. بُهت زده لب هایم تکان می خورند:
_مَت؟! تو کجایی؟!
دستانم تنها وسیله ی جستجویم می شوند و تا جایی که می توانم خود را به جلو می کشم و حرکت بعدی ام مصادف می شود با فشاری که به پایم وارد می شود و داد بلندم که در ماشین می پیچد.
_آخ‌‌‌…!
هیچ کاری از من ساخته نیست با این حال نمی توانم دست روی دست بگذارم و منتظر کمک بمانم.
” خدا می داند چه بلایی سر مت آمده. ”
درد را تحمل می کنم و کورکورانه تا جایی که می توانم دستانم را به صندلی های جلو می رسانم. حتی تصورش هم قلبم را می فشارد‌.
قبولش سخت است اما بالاخره به این نتیجه می رسم که احتمالا به بیرون از ماشین پرت شده باشد. دستانم را روی صندلی، کناره ها و کف ماشین می کشم. حرصم می گیرد.
” لعنتی! نمی دانم کیفم کجا افتاده! فقط کافی ست دستم به گوشی ام برسد تا نجات پیدا کنیم. ”
نعره زنان با خشمگین مشتی به صندلی می زنم. از فرو رفتن جسمی تیز و برنده دستم را جمع می کنم و هین بلندی می کشم. از روی کلافگی چنگی به موهایم می زنم و سرم را میان دستانم می گیرم و به جلو خم می شوم.
خسته ام! عصبی و سرگردانم. اثری از کیفم نیست. دیگر امیدی برایم باقی نمانده. از سوز باد سرد در خود جمع می شوم. چقدر علی تاکید کرد ژاکتم را بپوشم و گوش نکردم!
یادآوری جنجال صبح… التماس ها و اصرار علی… لجبازی های کودکانه ام… عذاب وجدانم را بیشتر می کند. ” خدایا من مقصرم! من…! ”
دماغم را بالا می کشم و با پشت دستم اشک هایم را کنار می زنم‌. اگر فقط کمی کوتاه آمده بودم هیچ کدام از این مصیبت ها سرمان نمی آمد.
با صدای بلند آژیر آمبولانس از خواب می پرم. گیج خواب سرم را از روی شانه ی علی بلند می کنم. انگار خیلی وقت است خوابم برده.

از نور مستقیم ماشین روبرو ابرو درهم می کشم و بی اختیار پلک هایم را می بندم. ناگهان شوکه با چشمان از حدقه بیرون زده در فضای تاریک دور و برم چشم می چرخانم. لحظه ای مبهوت با دهان نیمه باز، ماتم می برد!
” خدای من! این قطعا معجزه ست. هر چند تار؛ اما می بینم! ”
ناباورانه چندین بار پشت هم پلک می زنم. دستانم را جلوی چشمانم می گیرم و با دقت بیشتری به همه چیز نگاه می کنم.
_من می بینم!
لبخند نیمه جانی می زنم.
_جدی جدی دارم می بینم!
دستم را جلوی دهانم می گیرم و با ضرب می خندم. با وجود همین دید تارم چیزی نمانده از خوشحالی پرواز کنم. با تمام وجود می خندم و تقریبا زبانم بند آمده.
_خدایا شکرت دوباره می تونم ببینم!
دلم می خواهد از هیجان جیغ بزنم.
_سریعتر بیاین اینجا! اینجا دو نفر زخمی شدن.
این صدای زنی است که در عقب را باز کرده و با دیدنم سرش را داخل می آورد و می پرسد:
_حالت خوبه؟ می تونی حرکت کنی؟
بُهت زده خیره اش می شوم. بخاطر تاریکی هوا و دید تارم چهره اش برایم واضح نیست. نور چراغ قوه اش را داخل ماشین می چرخاند.
_می تونی اسمت رو به من بگی؟ هوم؟
دست پاچه خوشحال از اینکه نجات پیدا کردیم بریده بریده می گویم:
_م… ن… من… دِلانم.
کف دستش را روی گونه ام می گذارد.
_خیلی خب دلان. می خوام آروم و بی حرکت باشی تا از ماشین خارجت کنیم. باشه؟
انگار تازه موتور زبانم بکار می افتد‌. با تکان سر به تندی می گویم:
_من خوبم. فقط پام… خیلی پام درد می کنه.
بازویش را می چسبم و التماسش می کنم:
_گوش کنید لطفا! ناپدریم؛ اون اصلا حالش خوب نیست. توروخدا نجاتش بدین! نذارین بمیره. الان چند ساعته بیهوش افتاده.
_باشه. آروم باش عزیزم! تکون نخور!
هزاران بار از ته دل خداروشکر می کنم. فقط نگرانی ام بخاطر علی است. از روی برانکارد می بینم که علی را روی برانکارد دیگری گذاشته اند.
حالا دیگر کمی خیالم راحت می شود‌. نفس عمیقی می کشم و چشمانم را روی رفت و آمدها و اطرافیانم می بندم.

پرستار ظرف صبحانه را روی میز می گذارد و سِرمم را چک می کند. بخاطر وضعیت وخیم پایم از دیروز تا این لحظه نتوانستم از تخت پایین بیایم و هنوز علی را بعد از عملش ندیده ام.
هر چند دکتر از نتیجه ی عمل راضی بنظر می رسد اما تا زمانی که از نزدیک نبینمش دلشوره هایم آرام نمی گیرد.
_میشه لطفا تلویزیون رو برام روشن کنید؟
پرستار زیبای جوان با مهربانی لبخند می زند.
_البته.
کانال ها را بالاپایین می کند. یکدفعه با رسیدن به کانال اخبار، از دیدن تصاویر علی و خودم و عکس های ماشین داغون شده ای که تقریبا چیزی از آن باقی نمانده شتاب زده از جایم نیم خیز می شوم. با هیجان کمی تن صدایم بالا می رود.
_همین جا بمونه… زیادش کنید… زیادتر!
اما از بدشانسی ام تنها بخشی از انتهای خبر نصیبم می شود.
_لعنتی چه زود خبرش پخش شد. خبرنگارا از کجا فهمیدن!؟
پرستار بالشت پشتم را صاف می کند و کمی خود را به جلو می کشم و دوباره تکیه می دهم.
_از لحظه ی ورودتون به بیمارستان تا چند دقیقه پیش خبرنگارا اینجا بودن.
پوفی می کنم.
_پس احتمالا از دیشب عکسامون روی سایتا رفته. وای اصلا دلم نمی خواد سوژه جدیدشون بشیم‌!
درحالیکه سمت پنجره می رود می گوید:
_خبر تصادف آقای فِرا و شما مثل بمب سر و صدا کرده! اتفاقا پرستار شیفت شب لیست تماسایی که برای شما پیغام گذاشتن رو یادداشت کرده. بعدا براتون میارم.
دستش بند گوشه ی پرده می شود.
_نکِشش لطفا!
از صدای بلند و ناگهانی ام از جا می پرد.
_چرا؟
با بی حسی دوباره خود را روی تخت پرت می کنم.
_نور چشمام رو اذیت می کنه. هنوزم تار می بینم.

خوشبختانه بی خیال پرده می شود و درحالیکه به طرف در می رود می گوید:
_امروز یه متخصص چشماتون رو معاینه می کنه. بعد صبحانه استراحت کنید.
با خروجش از اتاق کنترل را برمی دارم و تلویزیون را خاموش می کنم. میان خمیازه ای که از روی خستگی می کشم زیر لب زمزمه وار می گویم:
_فعلا دلم می خواد یه کم بخوابم.
همینطور که با ناخن شستم گوشه ی چسب کف دستم را به بازی می گیرم کم کم چشمانم گرم می شود و به خواب می روم.
با صدای کشیده شدن پرده و نور آفتابی که دقیقا چشمانم را هدف گرفته پلک هایم می لرزد. کفری چشم بسته زیر لب به فارسی می غرم:
_خنگ زبون نفهم باز پرده رو کشید!
_با منی؟!
از صدای مردانه اش چنان ته دلم فرو می ریزد که چشمانم ناگهانی باز می شوند.
بُهت زده خیره ی او که با هر قدم بلندی که سمتم برمی دارد ضربانم را همچون مشتی بر سینه ی منقبضم محکم و پرصدا می کوبد، نگاه می کنم.
” این قطعا یک رویاست! من هنوز خوابم. ”
_چیه؟ چرا ماتت برده؟ نکنه زبونتم گچ گرفتن؟
” نه! به این چشمان کم بینا نمی شود اعتماد کرد. ”
پلک آرامی می زنم. انگار زبانم قفل شده. می آید و کنارم می نشیند و تمام تنم را به آتش می کشد.
_انتظار نداشتی بیام نه؟ برای همینه که هیچی نمی گی؟
” نمی داند که جرات حرف زدن ندارم. می ترسم! حالا که اینجاست، اگر دوباره حرفی بزنم و باعث رفتنش شوم حتما می میرم. ”
وقتی به خود می آیم که دستم را میان دستان بزرگش گرفته.
” بی انصاف قصد جانم را کرده! ”
چشم در چشم هم می دوزیم. او صورتم را می کاود و من خیره ی طلایی هایش نفس کشیدن را از یاد می برم.

مردانه می خندد‌.
_نه! انگار جدی جدی حالت خوب نیست.
اخم کمرنگی می کند‌. از تغییر ناگهانی چهره اش گویی چیزی کشف کرده باشد. کلافه چنگی در موهایش می زند و نامطمئن می گوید:
_نکنه… نکنه حافظه ت رو از دست دادی!؟ حرف بزن! دِلان من کی ام؟
نمی دانم چرا زهرخند می زنم و با لحن پر غمی زمزمه وار می گویم:
_چشم گرگی.
شکافی دو ابرویش را پیوند می دهد. متعجب می پرسد:
_چی؟! یکبار دیگه بگو؟
کاش حال و حوصله ی سر بسر گذاشتنش را داشتم اما با انحنای گوشه ی لبم می گویم:
_شاهین چشم گرگی‌.
سکوت متفکرانه ای می کند و یکدفعه زیر خنده می زند.
_چشم گرگی؟
قهقهه می زند و به نرمی درآغوشم می کشد‌. لحظه ای قلبم می ایستد و نفسم می رود. آنقدر به خود می فشاردم که تمام تنم منجمد می شود‌ و در کمال تعجب ناگهان از تکاپو و دگرگونی ذره به ذره ی وجودم کوره ای از آتش درونم به پا می کند و کم کم زیر اسارت بازوانش ذوب می شوم.
بالاخره به خود می آید و به آرامی عقب می کشد. شک ندارم گونه های گُر گرفته ام گل انداخته.
تجربه ی دوباره ی گرمای لذت بخش آغوشش تمام حس های خفته ام را بیدار می کند. بی اراده نگاه تبدارم را به زیر می اندازم.
دلم می خواهد قلبم را چنگ بزنم تا سر و صدایش بخوابد. می هراسم دستم پیش کهربایی های تیزبینش رو شود.
زیرک تر از آن است که از خجالتم بویی نبرد.
_معذرت می خوام! نمی دونی چقدر خوشحالم که از اون تصادف جون زنده به در بردی. دیشب که خبرش رو شنیدم نتونستم خودم رو برسونم. اما صبح با اولین پرواز اومدم.

با یادآوری حال علی غم عالم توی دلم سرازیر می شود. مغبوض می نالم:
_می بینین که خوبم اما علی رو عمل کردن! نمی دونم حالش چطوره؟
_واقعا الان بخاطر علی اشک توی چشمات جمع شده؟
نگاه تیزم را به صورتش می دوزم.
_ناپدریم بخاطر لجبازی من به این حال و روز افتاده. نباید ناراحت باشم؟
پوزخند می زند و ریز لب عمدا طوری که بشنوم می گوید:
_ناپدری!
با فکی منقبض دندان روی هم می ساید:
_چه رابطه ی پدر دختریِ لیلی و مجنون واری‌. آفرین! الحق که خیلی خوب توی نقشاتون فرو رفتین.
چه بی رحمانه کلمه به کلمه ی حرف هایش را بر لب می آورد آنقدر که هضمش برایم سنگین و مبهم است.
نگاه سوالی پرحرصم را از باریکی چشمانم در چهره ی عبوسی که خودخوری درونش را فریاد می زند می دوزم.
_نمی دونم اصل حرفتون چیه که اینجوری لقمه رو دور سرتون می چرخونید فقط می دونم توی این شرایط هیچی به اندازه حال علی مهم نیست.
قهقهه ی تمسخرآمیزش کفری ام می کند.
_کجای حرفم خنده داشت؟
” هِی ” بلند و کشداری می گوید و برمی خیزد.
_می دونی اصل حرفم چیه؟
منتظر نگاهش می کنم که به طرف سینی صبحانه ام می رود و تکه نان تست برشته شده را برمی دارد و همینطور که با دقت کره را روی آن پخش می کند می گوید:
_ اصل حرفم اینه که تظاهر برای بقیه کارسازه؛ نه پیش منی که دنیارو رنگ می کنم.
_تظاهر!؟ اینکه نگران علی باشم، از نظر شما ظاهرسازیه؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت چهلو دو

_من به علی پناه بردم چون پیشنهادش نجات زندگی و خانوادم رو تضمین می کرد. …

2 نظر

  1. تو رو خدا دوباره نرید تا سال دیگه.
    زودتر بزارید پارت بعد رو

  2. لطفا پارت بعد رو زودتر بذارید🙏🏻🙏🏻

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *