خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت چهل

رمان پرنسس/پارت چهل

مات و مبهوت با ناباوری لب هایم بی اراده می جنبد:
_یکبار دیگه… یکبار دیگه بگو لیزا چی؟
دم عمیقی می گیرد و رها می کند.
_دیدی که توی مراسمم پیش همه گفتم لیزا کلاهبرداره.
هنوز زبانم نمی چرخد.
” تا چند لحظه پیش تصورم از حرف علی در کلیسا، افترایی ساختگی بود. اما حالا باید عجیب ترین و ناگهانی ترین حقیقت را بی چون و چرا بپذیریم. ”
از تعجب کلامم شکسته بسته جاری می شود.
_تو… تو… آخه چطور ممکنه؟! یعنی… اصلا اگه اینطوره چرا ویلی خودش برای انتقام گیری کاری نکرد؟
تمسخرآمیز همینطور که پوزخندی کنج لبم می نشانم می گویم:
_تورو سپر خودش کرده؟
از طرز نگاه جدی علی پوزخندم را جمع می کنم و نیمی از لب پایینم را به دندان می کشم.
_این حرف رو نزن دِلان! یادت باشه قضاوت حکم یک طرفه ی از پیش تعیین شده س که هیچکس دلش نمیخواد براش صادر بشه. مخصوصا برای خودت!
زنجیر دانه درشت بند کیفم را به بازی می گیرم. انقدر لحن و مضمونش تاثیرگذار است که بی معطلی با شرم ببخشید زیرلبی می گویم.
_مهم نیست. باید بگم که کاترین خودش این بازی رو شروع کرد و خودش رو به آب و آتیش می زد که بهم نزدیک بشه.
دلیلشم واضحه؛ یه کلاهبرداری بزرگ دیگه! راستش اوایل که دستش رو نشده بود بدم نمیومد باهاش یه رابطه کوچیک داشته باشم.
اما وقتی یه روز ویلی اومد دفترم و شَکِش رو باهام درمیون گذاشت تصمیم گرفتم کمکش کنم.
” عجب کلاف درهم پیچیده ای! چقدر اعتماد کردن به آدم ها سخت است. آدم هایی که پشت نقاب لبخند و مهربانیشان مخفی شده اند! ”
با توقف ماشین روبروی ساختمان شیشه ای بزرگ و لوکس هتل لاوری ” The Lowry Hote ” از ماشین پیاده می شویم.
پیش تر تصاویرش را در فضای مجازی دیده بودم. اعتراف می کنم اولین سوپرایز رویایی علی اقامت در گرانترین هتل منچستر آنقدر غافلگیرانه و نفسگیر است که بی حرف از احساسات به قلیان آمده درونم فقط لب هایم را روی هم می فشارم و درحالیکه از هیجان لرز خفیفی از دست و پاهایم می گذرد با لبخند معنی داری به علی که مردمک هایش با شیطنت در نگاهم دودو می زند می نگرم.
خم می شود و کنار گوشم لب می زند.
_سوپرایزهای بعدی مونده دِلان.
نفس حبس شده ام را بیرون می فرستم و بالاخره جیغی از سر ذوق و هیجان درونی ام می کشم و مشت هایم روی سینه اش جمع می شود وقتی در آغوشش فرو می روم.
_خیلی باحالی… خیلی…
می خندد و نوازش رقصان دستش روی موهایم بالاپایین می شود.
_خوشحالم که از اینجا خوشت اومده.
سرم را بالا می گیرم و صورتش را به انحصار کف دستانم در می آورم.
_خوشم اومده؟ عالیه!

براستی خنده ی بلند و دلفریب از ته دلش مُسری است.
حلقه ی بازوی قطور و عضلانی اش دور کمرم می پیچد. متقابلا دستم را از پشت به پهلویش می رسانم و فاصله بینمان به صفر می رسد.
آخرین مدل آیفونش را از جیب کنار کتش بیرون می کشد.
درحالیکه انعکاس رقص نورهای براق ساختمان درخشان و فضای شگفت انگیز اطراف هتل، رودخانه ی ایرول را بیش از پیش رویایی ساخته؛ پشت به هتل در آغوش هم می ایستیم و با شمارش علی وقتی می گوید:
_آماده ای؟ سه… دو… یک.
می خواهم با لبخندی که خبر از حال خوش درونم می دهد رو به بالا در صفحه گوشی نگاه کنم.
اما سرانگشتان علی با شیطنت طوری از پهلو تا زیر بغلم را هدف می گیرند و قلقلکم می دهند که ژست لبخند عکسم به جیغ و قهقهه های بلندم تبدیل شده و چندبار درجا بالاپایین می پرم.
صدای خنده هایمان یکی می شود و به این ترتیب اولین عکس سلفی دونفره من و علی در منچستر با قیافه های خنده دار ثبت می شود.
یک هفته از اقامتمان در منچستر می گذرد. به طرف دروازه پر زرق و برق و رنگی شهر چینی ها می دوم و با ریزبینی سانت به سانتش را می نگرم.
علی لنز دوربین حرفه ایش را روی نمایی از دروازه تنظیم می کند.
به محض به گوش رسیدن صدای فلش های ممتد، سرخوشانه عمدا جست و خیز کنان جلوی کادرش می پرم. به طرفم خیز برمی دارد.
_عکسای من رو خراب می کنی فسقلی؟
از خنده ریسه می روم و فریاد زنان پا به فرار می گذارم و از دروازه عبور می کنم.
کمی آن طرف تر پیرمرد و پیرزنی مسن که بنظر توریست می آیند با لبخند تماشایمان می کنند.
همچنان در میان عابران می دوم اما بخاطر کفش های پاشنه بلند لژدارم در کسری از ثانیه گیر می افتم.
از پشت محکم در حصار دستانش زندانی ام می کند و طوری لبه ی کلاه آفتابی ام را روی صورتم به پایین می کشد که جلوی چشمانم را می گیرد.
_آتیش نسوزون بچه!
ریزریز می خندم و آنقدر در آغوشش تکان می خورم تا رهایم می کند.
کلاهم را سرجایش می گذارم. دست زیر بازویش می اندازم و باعث حواس پرتی اش می شوم.
مخمور چشمانم منحنی سمت راست لبش بالا می رود و چشمکی می زند.
شانه به شانه اش در بازار جذاب و خاص و دیدنی بافت قدیمی شهر چینی ها قدم برمی داریم. خرید می کنیم و از جلوی مغازه ها و رستوران ها می گذریم.
هنوز چند ساعتی تا نهار باقی مانده اما به محض گذر از مقابل رستوران های سنتی بوی غذاهای مختص هنگ کنگ و پکن مشامم را پر و معده ام را تحریک می کند.
فشار کوچکی به بازوی علی می آورم. روی صورتم سرمی چرخاند.
_هوم؟
” می دانم خوردن میان وعده های سنگین خارج از مقرارت علی است. ”
مظلومیتم را در چشمانم می ریزم و آب دهانم را پر صدا قورت می دهم و با لب های آویزان می گویم:
_من گرسنمه.
چینی میان دو ابرویش می اندازد و با چشمانی که خنده را در پس خود پنهان کرده نگاه تیزی می کند و نوک بینی ام را می کشد.
_منم اگه اون همه وَرجه وورجه می کردم الان دادِ معدم دراومده بود. چند دقیقه صبر کنی یه جای توپ می رسیم نون برنجی و نودلاش حرف نداره.
حتی از تصورش احساس ضعفم بیشتر می شود. ولی شک ندارم علی بهترین ها را دست چین می کند. به ناچار تحمل می کنم.
” جذابیت های منچستر از معماری نئوگوتیک تالارشهر با برج هایی که برفرازش شهر را زیر پاهایت می توانی ببینی تا نقاشی های شگفت انگیز گالری هنر، موزه ها و نوای آرامش بخش هم سرایان کلیسای جامع…
و البته یکی از قدیمی ترین ایستگاه های قطار جهان، حتی دیدن اولین هواپیمای انگلیسی و از همه جذاب تر وجود شهر رنگارنگ و شگفت انگیز چینی ها…
گوشه به گوشه ی منچستر این شهر با قدمتی تاریخی؛ آنقدر زیبا و تماشایی ست که هر لحظه اش در کنار علی برایم خاطره ساز و در قلبم حک می شود.
کنار علی همه چیز زیباتر از حقیقتش می شود. تفریح می چسبد. این مرد استاد خوش گذرانی است. ”

برای دهمین بار چاپستیک ها را میان انگشتان گره خورده ام می گیرم و تقریبا گردنم را تا لبه ی میز پایین می کشم. اما رشته های لعنتی از میانش داخل کاسه سُر می خورند و قهقهه ی علی بر اعصاب نداشته ام خط می اندازد. اخم می کنم.
_کوفت. بایدم بخندی! بس خوردی شکمت باد کرده آقا.
اینبار چنان زیر خنده می زند که چند نفر از مشتری های رستوران سمت ما سرمی چرخانند.
_خب چیکار کنم قیافه ت شبیه شتری شده که گردن درازش به علف نمی رسه.
خونم به جوش می آید. با چشمان گرد منفجر می شوم و جیغ می کشم.
_خیلی پررویی علی.
کیفور از حرص خوردنم سعی می کند خنده اش را بخورد. دست دراز می کند و نوازش وار گونه ام را لمس کرده و به روش خودش قربان صدقه ام می رود.
_ای جونم حرص نخور خوشگلم. ببین لپات گل انداخته.
گوشه ی لب هایم به پایین آویزان می شود. کودکانه خود را لوس می کنم.
_نمی خوام. گشنمه.
ظرف نودل و چاپستیک ها را از جلو دستم برمی دارد و براحتی کمی از محتویاتش را برداشته و جلوی دهانم می گیرد.
_باز کن فسقلی!
چشمانم را می بندم و دهانم را باز می کنم و شوریِ رشته های نودل روی زبانم پخش می شود.
با اینکه صدای علی را می شنوم که زیر لب سربه سرم می گذارد و می گوید:
_نی نی کوچولو.
غرق در رویای خود تصور می کنم
” اگر جای علی، شاهین روبرویم نشسته بود بازهم اینقدر خوش می گذشت؟ ”
ناخودآگاه شاهین را با علی مقایسه می کنم. غرور و سرسختی شاهین را با رفتار مغرورانه اما خاص و دوست داشتنی علی.
صدای زنگ تلفنش از خلصه بیرونم می کشد. بی اراده چشم باز می کنم. شکاف بین دو ابرویش هر لحظه بیشتر می شود.
_مطمئنی؟… باشه… خوبه… می خوام خبرساز بشه.
سرم را کج می کنم و متفکرانه روی لب هایش دقیق می شوم. آخرین جمله اش توجهم را جلب می کند.
در مقابل کنجکاوی ام چشمکی می زند و کف دستش نوازش وار روی گونه ام می نشیند و سرانگشتانش چانه ام را به بازی می گیرد.
_و… برای فردا دوتا بلیت برگشت به لندن برامون اکی کن. باشه فعلا تا بعد.

همین‌که گوشی را در جیب کتش سُر می دهد می گوید:
_گفتم برای فردا پرواز برگشت اکی کنن.
دستانش دوباره سراغ چاپستیک ها می رود.
_با ماشین برنمی گردیم؟
با جلو آمدن دستش گردن می کشم و کمی دیگر از نودل ها را در دهانم می گذارد.
_تو دوست داری با ماشین بریم لندن؟
از یادآوری مسیر زیبای برگشت آن هم در کنار مرد خوش سفر و دست و دلبازی چون علی فقط لحظه ای تجسم می کنم این چند ساعت همراهی با علی در راه برگشت چقدر می تواند لذت بخش باشد. حین خوردن با دهان بسته می گویم:
_اوهوم.
_باشه پس کنسلش می کنم.
از اینکه به پایان خاطره انگیزترین سفرم با علی نزدیک می شوم دلم می گیرد. اما پیش علی نقاب بی خیالی بر صورتم می زنم و برای منحرف کردن ذهنم به موضوع دیگری پناه می برم.
_یه سوال بپرسم؟
طوری از باریکی چشمانش مردمک هایم را می کاود که گویی قصد دارد ذهنم را بخواند.
_بپرس!
_اون روز که لیزا اومد. چند تا برگه دستش بود و بنظر خیلی عصبانی می اومد.
_خب؟!
از نگاه متفکرانه و جدی اش به مِن مِن می افتم.
_منظورم… اینه که… مگه توی اون برگه ها چی بود؟ تو چه شرطی براش گذاشته بودی که اونجوری آتیشیش کرده بودی؟
احتمالا لبخند محو معنی دارش بخاطر کنجکاوی ام باشد.
تکیه از صندلی اش می گیرد و چانه اش را می خاراند و درحالیکه انگشتانش را درهم قفل می کند خودش را جلو می کشد و مستقیم در نگاه منتظرم چشم می دوزد.
_لیزا به هیچ عنوان حاضر نبود سهامش رو بفروشه. آخرین برگ شانسم شرطی بود که براش گذاشتم.
وقتی مطمئن شدم بهم علاقمند شده به وکیلام گفتم چنان شرایط پیش از ازدواجی براش تنظیم کنن که کل سهامش رو یکجا واگذار کنه.
دستانش را از هم باز می کند و کیفور از موفقیت بزرگش ادامه می دهد.
_به‌هرحال اونم نتونست مقاومت کنه. بدون دردسر… بدون التماس… و بدون پرداخت یک دلار با امضای اون کاغذا تمام سهامش رو دو دستی تقدیم من کرد تا باهاش ازدواج کنم.
البته شرط میبندم کلی پیش خودش دودوتا چهارتا کرده که احتمالا بعد ازدواج همون بلایی که سر ویلی اورد روی منم پیاده کنه و…
بشکنی در هوا می زند.
_بزنه به چاک.
حیرت زده می گویم:
_یه زن چطوری تا این حد می تونه پست و کلاهبردار باشه!؟ واقعا مغزش رو از خلاف ساختن.
پوزخند می زند و لحظه ای کوتاه نگاهش را روی نقطه ای دیگر منحرف می کند.
_اون تنها نبود. پشت تمام پلیدیاش پدرش بود. لیزا بدون اجازه ی پدرش آب نمی خورد.

دَم عمیق و خسته اش سینه اش را بالاپایین می کند.
_اون کثیف ترین مردیه که دیدم. یه سادیسمی که هدفش نابودی من بود.
برمی خیزد و دستم را می کشد و وادارم می کند از جایم بلند شوم.
_اما حالا کل آبرو و اعتبارش رو به باد دادم و نمی تونه قِسر در بره.
دست در دستش میز گرد کوچک دونفره را دور می زنم و کنارش می ایستم.
_با قدم زدن کنار رودخونه ایرول چطوری؟ بعدش یه بازی توی زمین گلفِ پارک هیتون.
پیشنهاد گلف برای منی که دنبال هیجانم، بنظر کسل کننده می آید.
چینی به بینی ام می دهم و گوشه ی لبم از روی نارضایتی کش می آید. نیازی به ابراز نظرم نیست. بهتر از خودم مرا می شناسد.
_نگو که تا منچستر اومدی و گلف بازی نمی کنی! فکر کن وقتی بری لندن چطور روت میشه به دوستات بگی برای گلف حوصله نداشتی!
شاخ هایم درمی آید. با چشمان گشاد می گویم:
_این پرت و پلاها چیه می گی علی؟!
دستش را روی گودی کمرم می گذارد و تقریبا سمت در خروجی هولم می دهد.
_گوش کن شاید دیگه فرصت سفر دو نفره به منچستر برامون پیش نیاد.
موهایم را چنگ می زنم.
_علی بس کن!
_بعدش می دونی چقدر حسرت می خوری که شانس بازی با خوشتیپ ترین پدر دنیارو از دست دادی؟!
” در برابر این همه اصرار شانس برنده شدنم صفر است! ”
جیغ می کشم:
_وای علی دیوونم کردی.
همین‌طور تخته گاز جملات رگباری را پشت هم ردیف می کند و لبخند پیروزمندانه ای می زند.
_حالا بریم گلف؟
” اوف ” کشداری می گویم و مردمک هایم را در حدقه می چرخانم و با حرص از بین دندان های کلید شده می نالم:
_آره!
مستانه می خندد و طوری دستم را می کشد که مجبور می شوم دنبالش بدوم.
_یس…! پس بزن بریم!
_یواش تر دستم رو کندی دیوونه!
و خنده کنان تا آخرین نفس با هم می دویم.
بعد از رژیم شکنی و پاگذاشتن روی قوانین غذایی آن هم پیش چشمان علی بالاجبار راهی باشگاه ورزشی هتل شده ام.
نفس زنان حوله را از دور گردنم برمی دارم و عرق راه گرفته از پیشانی تا روی شانه هایم را خشک می کنم و چند نفس عمیق می کشم.
سرعت تردمیل را کم می کنم که نگاهم از بالا تنه ی برهنه ی پسر جوانی که از مقابلم می گذرد تا روی سیکس پک های عضلانی اش قفل می شود.
آب دهانم را قورت می دهم.
” لعنتی. عجب هیکل ورزیده ای! ”

شاید ثانیه ای پاهایم فراموش می کنند باید قدم بردارند و از حرکت می ایستند و ناگهان سُر می خورم.
اما قبل از اینکه تعادلم را از دست دهم دستانی قوی کمر برهنه ام را می چسبد و نگهم می دارد.
_آ… آ… عاقبت چشم چرونی دختر مارو ببین.
طلبکارانه اخم می کنم.
_تو اینجا چیکار می کنی؟ فکر کردم رفتی ماساژ بگیری؟
خنده ی موذیانه ای می کند.
_ببخشید مزاحم هیزبازیتون شدم. حالا طرف کی هست؟
سرک می کشد. غرغرکنان از پشت یقه ی تیشرتش را چنگ می زنم و عقبش می کشم.
_اِ… تابلو نکن دیگه! الان می فهمه.
_اوف… عجب چیزیه لامصب. سلیقه ت بد نیستا.
پشت بندش دستانش را دعاگونه رو به بالا می گیرد و می گوید:
_خداروشکر بالاخره پرونده شاهین بسته شد.
ناغافل مشتی به بازویش می زنم.
_نخیرم اصلام همچین چیزی نیست. این یارو هم بره به جهنم.
بعد زیر لب زمزمه وار غر می زنم:
_انگار هر لخت و پَتی جلوت سبز بشه، اگر نگاهش کنی؛ حتما منظور داری!
تردمیل را خاموش می کند و سری از روی تاسف تکان می‌دهد.
_باشه. بریم یه دوش بگیر. کم کم باید جمع و جور کنیم.
از اینکه بدون کوچکترین نگاه درصورتم، دست در جیب شلوارک مارکدارش، جلوتر از من می رود حدس می زنم خلقش تنگ شده باشد.
دنبالش می دوم.
_علی چت شد یکهو؟
نگاهم نمی کند. قدم هایش تندتر می شود و سکوتش سنگین تر.
_یعنی الان باهام قهر کردی؟ خواهش می کنم بچگانه برخورد نکن! انگار تا حالا از احساس من نسبت به شاهین خبر نداشتی!
پوزخند صداداری تحویلم می دهد و دکمه ی آسانسور را می زند.
_بچگانه! من یا تو که دستی دستی داری آیندت رو خراب می کنی بچه؟!
” بچه ” را عمدا محکم و پرتمسخر ادا می کند. با هم وارد آسانسور می شویم.
از کنایه اش حرصم می گیرد. کلمات تند و یک نفس و البته بی فکر بر زبانم جاری می شود.
_آدمی که دلش از سنگ باشه و عشقی تجربه نکرده باشه؛ بایدم عشق بقیه رو به سُخره بگیره.
واضح است دست روی نقطه ضعفش گذاشته ام. نگاه تیزی می کند و انگشت تهدیدش جلوی چشمانم نشانه می رود.
_بهتره حرفت رو پس بگیری!
میخ چشمانم را در نگاه عصبی اش فرو می کنم.
_نمی گیرم! تو فقط احساسات بقیه رو به بازی می گیری. نصف عمرت رو خرج انتقام از بقیه کردی. هیچی از عشق و عاشقی سرت نمیشه!

آنقدر ناگهانی در یک حرکت شانه هایم را می گیرد و پشتم را به دیواره ی آسانسور می کوبد که قلب هراسانم از جایش کنده می شود. پرخشم با فک منقبض شده می غرد:
_حرف دهنت رو بفهم! تو اصلا معنی عشق رو می دونی؟ تو یه الف بچه ی تازه سر از تخم دراورده، از دل من چه خبری داری؟
ده سال پیش این آدمی که به قول تو قلبش از سنگه دست تمام عاشقارو از پشت بسته بود. می فهمی؟
از فریادش چهارستون بدنم به لرزه می افتد و همچون موجودی ضعیف و بی پناه در خود جمع می شوم و میان فشار دستان قوی و مردانه اش خود را بیشتر به دیواره ی آسانسور می چسبانم.
فریاد می زند.
_منتها بازی خوردم. نه از روزگار…! از آدماش…! آره من مرد انتقامم و تا آخرین لحظه ی عمرم می خوام انتقام قلبِ سوختم رو بگیرم! جای خنجر رو، داغی خنجر تسکین می ده!
وقتی به خود می آید انگار تازه می فهمد پرنده ای ترسیده و بال و پر شکسته را در چنگال خود اسیر کرده.
قلب بیچاره ام تند و بی وقفه می کوبد. می لرزم و چشمانم را محکم می بندم و جرأت کلامی حرف زدن ندارم. حتی از سکوت ناگهانی اش واهمه دارم. بی هوا درآغوشم می کشد.
_ببخشید… ببخشید!
دوگانگی رفتارش گیج و شوکه ام می کند. بغض می کنم و تلاشم برای کنترل چانه ی مرتعشم بیهوده است.
عقب می کشد و با قرار دادن کف دستانش دو طرف سرم، صورتم را مقابل صورتش نگه می دارد.
_معذرت می خوام. توروخدا نگام کن دِلان!
احساس می کنم درست در آخرین لحظه با یک اشاره، درون دره ای سیاه و خوفناک پرتم کرده.
هنوز هم نمی شناسمش. می ترسم! وحشت از این همه نزدیکی، کنار مردی که ثابت کرد با هم غریبه ایم، درونم را زیر و رو می کند.
کلمه ی ” انتقام ” در گوش هایم زنگ می زند. به محض توقف آسانسور و باز شدن درها چنان هولش می دهم و پا به فرار می گذارم که از عکس العمل ناگهانی ام جا خورده و بی حرکت می ماند. صدایش دور است.
_لعنتی… دِلان! صبر کن!
همچنان سرتاپا می لرزم و با ته مانده ی جانم خود را به اتاقم می رسانم. نمی فهمم کِی وارد اتاقم می شوم و در را پشت سرم می کوبم.
کیف و کلاهم را گوشه ای پرت می کنم و آب دهان چوب شده ام را با نفس راحتی فرو می دهم.
چقدر خوب که تلاشی برای ورود به اتاقم نمی کند و راحتم می گذارد.
جسمی عظیم راه گلویم را می بندد و چه بی رحمانه با هر نفسم تیزی اش را لحظه به لحظه بیشتر فرو می کند.

دروغ چرا با تمام درگیری های ذهنم… ابهامات و سوالاتی که از دیروز یک لحظه هم رهایم نکرده و نخواهد کرد؛
باز هم از اینکه علی پا روی خط قرمزش گذاشته و از این طریق باب منت کشی را وارد شده و پرچم سفیدش را بالا برده ته دلم غَنج می رود.
_اجازه می دین؟
یادم می افتد که جلوی در را گرفته ام. با وجودی که آب دهانم راه افتاده مقاومت می کنم.
_من چیزی سفارش ندادم حتما اشتباهی شده.
و بلافاصله با گفتن ” روز خوش ” می خواهم در را ببندم که علی خودش را جلو می اندازد.
” چرا می خندم؟! ”
خنده ام را به سختی می خورم و برایش چهره ای عبوس و درهم، رو می کنم. همین که با اخم من مواجه می شود رو به پیشخدمت می گوید:
_متشکرم. می تونی بری!
پیشخدمت می رود و من می مانم و علی و میز چرخدار صبحانه.
بی حرف و با نگاهِ به زیر افتاده راهم را سمت حمام کج می کنم که همراه با آه عمیقش صدایش را از پشت سرم می شنوم.
_معلومه کار خیلی سختی درپیش دارم.
در حمام را می بندم و ریز ریز می خندم. درحالیکه جلوی آینه یقه ی لباس خوابم را از سرم بالا می کشم زیر لب زمزمه وار می گویم:
_تازه برات برنامه ها دارم آقای فِرا!
همین که نگاهم در آیینه روی لبخند لبم متصل می شود خشک و جدی به خود تشر می زنم:
_چه خبره؟ مگه قرار نشد تا تکلیفت معلوم نشده دست و پات رو جمع و جور کنی؟ طرف سرش درد می کنه برای دردسر! صبح تا شب نقشه می کشه پوز کی رو به خاک بزنه!
حالا فکر کن یه درصد دلش برای بی کسی و تنهایی تو سوخته که شده دایه ی عزیزتر از مادر و کفالتت رو دو دستی چسبیده. بنظرت بو نمیده این قضیه؟ والا که دودش دماغ همه رو سوزنده اما توی ساده هنوز از خواب خرگوشی پا نشدی.
موجی عظیم و تکان دهنده از منفی بافی هایم ته دلم را چنان به لرزه می اندازد که تا سِر شدن دستانم پیش می رود.
از صدای زنگ تلفنش مردمک هایم سمت در کج می شوند.
” اول صبحی کیه که دست به گوشی شده؟ ”
هنوز کامل سمت دوش نچرخیدم که با دهن کجیِ جای خالی حوله ام آه از نهادم بلند می شود. با عجز و درماندگی کف دستم را به پیشانی ام می کوبم.
” لعنتی! چطور یادم رفت حوله بیارم؟! عمرا بهش بگم برام بیاره! ”
بین بد و بیراهی که نثار حواس پرتی ام می کنم ناچارا دوباره لباسم را می پوشم و از حمام بیرون می روم.

نگاه گذرا و سرسری ام را در پذیرایی می چرخانم. میز کنار پنجره ی رو به تراس را چیده اما اثری از خودش نیست.
شانه ای بالا می اندازم.
“بهتر که رفته.”
به اتاق خوابم می روم ولی از دیدن علی جلوی کمد خالی لباس هایم چنان جا می خورم که نگاهم گشاد می شود.
” این رفتار از علی بعید است. ”
وا رفته با چشمانم حرکاتش را دنبال می کنم و شاکی می شوم.
_سر کمد لباسای من چیکار داری؟ معلوم هست داری چیکار می کنی؟ حالیته اینجا اتاق خواب منه؟ اونم کمد من؟!
نیم نگاه بی خیالی سمتم می اندازد و به سرعت لباس ها را با زور داخل چمدان می چپاند.
با عجله زیپ چمدانم را می کشد و برمی خیزد. استرس را در چشمانش می بینم.
_الان وقت این حرفا نیست. باید برگردیم لندن. وقت نداریم.
دست دراز می کند تا بازویم را بگیرد. عقب می کشم و افسارگسیخته داد می زنم:
_به من دست نزن!
جا می خورد. آن نگاه پرسوال با مردمک های مغموم و متعجب در چشمان سرخ از عصبانیتم دودو می زند و این منم که به سختی میان جنگ و ستیز دل و عقلم؛
سرکوب می کنم قلبی را که برای این نگاه محزون و آشفته، کباب می شود؛ تا شاید علی به شک و تردیدهایم پایان دهد.
_من با غریبه ها قدم از قدم برنمی دارم.
لحظه ای از صراحت کلام بی رحمانه ام مات و مبهوت خشکش می زند.
” قبل از او این منم که از این همه سنگ دلی غصه ام می گیرد؛ درحالیکه حرص حقیقت دست و پای قلبم را به زنجیر می کشد. ”
شاید آنقدر باورش برایش ناممکن است که پریشان حال موهایش را چنگ می زند و آتش درونش با نعره ای زبانه می کشد.
_اَه… بس کن دِلان! این خزعبلات چیه می بافی دختر؟ زده به سرت؟!
لبش به پوزخندی کج می شود.
_غریبه! نمردم و این روزم دیدم.
” همین جمله اش برای هفت پشتم بس است تا از خود بیزارم کند. ”
اما باز هم پا پس نمی کشم و به خود نهیب می زنم
” نقشه… نقشه ست! برای جا زدن دیر شده. ”
می رود و به سرعت لباس هایم را از روی تختم برمی دارد.
_تورو سر جدت لفتش نده. بپوش بریم؛ داره دیر می شه.

می رود و به سرعت لباس هایم را از روی تختم برمی دارد.
_تورو سر جدت لفتش نده. بپوش بریم؛ داره دیر می شه.
صدای زنگ تلفنش بلند می شود. دست در جیب بغل کتش می برد و همزمان با بیرون کشیدن گوشی قطعه عکسی که نیمی از آن پاره شده رقصان از جیبش روی زمین می افتد.
آنقدر در جواب دادن تلفنش عجول است که متوجه افتادن عکس نمی شود.
همین که سر می چرخاند از فرصت استفاده می کنم و خود را به آن می رسانم. هنوز برای برداشتنش خم نشده ام که چهره ی دختری توجهم را جلب می کند.
” خدای من… چقدر آشنا می آید. ”
اما به دلیل دور بودنم تشخیصش مشکل است. با کنجکاوی به طرفش دست دراز می کنم که با صدای سرد و جدی علی دستم در هوا خشک و پنجه هایم در کف دستم جمع می شود.
_دست بهش نمی زنی! کنار وایسا!
لحن آمرانه اش وجودم را مشمئز می کند. صاف می ایستم. تای ابرویم بالا می رود.
_چرا؟ مگه این عکس کیه؟
_این فوضولیا به تو نیومده!
از برخوردش قلبم فشرده می شود. چنان جا می خورم که انگار سطلی آب روی سرتا پایم خالی می کند!
تا به حال اینقدر رک و بی پرده سرجایم ننشانده بود. از طرفی برایم واضح است باز هم رازی دیگر را پنهان می کند و ظاهرا اینبار آنقدر موضوع حساس است که اینگونه متعصب برخورد می کند.
نگاهش دو تکه سنگ شده. پلک نمی زند. دوباره گوشی را بیخ گوشش می گذارد و بدون چشم برداشتن از صورت یکه خورده ام شمرده فرمان می دهد:
_ساکتش کن!
گوشی را قطع می کند و به طرفم می آید.
نفسم حبس و نگاهم گشاد می‌شود و گوش هایم زنگ می زند ” ساکتش کن!؟ ”
همین جمله اش کافی است تا از ترس عجیبی ته دلم فرو بریزد. از فریادش از جا می پرم.
_گفتم برو عقب!
آب دهانم را به سختی قورت می دهم و تنها از خود می پرسم:
” این مرد کیست؟ ”

می آید و عکس را برداشته و بعد از نگاه کوتاهی به آن، سرجای اول در جیب کتش می گذارد.
نمی توانم اتصال نگاه مشکوک و هراسانم را از چهره ی جدیدش جدا کنم. جو سنگین بینمان عذاب آور است. حرکت بعدی اش قابل پیش بینی نیست.
” دلم می خواهد زار بزنم. ”
_به چی زل زدی؟
مات و ناباورانه به چپ و راست سرتکان می دهم و بی اراده خیره در چشمانش لب هایم تکان می خورد.
_نمی شناسمت!
_چی؟!
جوری تعجب می کند که انگار اولین بارش است چنین کلمه ای شنیده. دوباره زمزمه می کنم.
_تو کی هستی؟ من… نمی تونم باور کنم کدوم علی واقعیه؟ من… من کم کم دارم ازت می ترسم.
قهقهه ی مستانه ی ناگهانی اش مو بر تنم راست می کند.
_بعد از چند ماه تازه یادت افتاده؟ اون موقع که التماسم کردی با خودم بیارمت لندن ازم نمی ترسیدی؟ هوم؟ حالا چی داری برای خودت بلغور می کنی؟ من اگه می خواستم بهت آسیب بزنم هزار تا موقعیت داشتم! صد بار بهت گفتم پدرخوندتم. حالیته؟
از اینکه هر بار این موضوع را سپر رفتارهایش می کند حرصم می گیرد. طلبکارانه دست به سینه مقابلش زبانم دراز می شود.
_اولا انقدر واسه من بابا… بابا نکن. خودتم خوب می دونی داری ادای باباهارو برای من در میاری. من هرچی فکر می کنم می بینم هیچ گربه ای برای رضای خدا موش نمی گیره! دوما مطمئنم داری یه چیزایی رو ازم مخفی می کنی. تغییر رفتارای عجیبت، اینکه چرا نباید واقعیت رو بدونم برام ترسناکه.
خیره به روبرو پوزخند تمسخرآمیزی می زند.
_ادای باباها!
ناگهان مشت محکمش را روی میز می کوبد:
_لعنتی من چی برات کم گذاشتم که اینه دستمزدم؟
نفس پرحرصش را با بازدم عمیق و کشداری آزاد می کند. عصبانیتش را با چند لحظه سکوت و ” لعنت برشیطونی ” که زیر لب زمزمه می کند کنترل کرده و از در ملایمت وارد می شود.
_نکن دخترم. آخه تو چِت شده؟! این غریبه باباته که روبروت وایساده. می دونم بخاطر دیروز ازم دلخوری ولی بخدا الان وقت تلافی نیست!
می خوای قهر کنی… دعوا کنی… اصلا بیای من رو بزنی… بذار وقتی لندن رسیدیم. والا قسم دو دقیقه دیگه پایین نباشیم معلوم نیست چی بشه. بمن اعتماد کن. تا حالا از من بد دیدی؟

بی حرف نگاهم را به انگشتان یخ زده ی درهم گره خورده ام می دوزم.
” قطعا اگر کوتاه بیایم نقشه هایم پوچ می شود و دیگر موقعیت رسیدن به هدفم نصیبم نخواهد شد. ”
دسته ی چمدان را بیرون می کشد.
_وقتی برگشتم آماده باشی!
آخرین شانسم را دو دستی می چسبم و پا بر زمین می کوبم و با لجبازی قدمی عقب برمی دارم.
_می گم با تو هیچ جا نمیام! از این به بعد راه من و تو جداست. تموم! هر جا می خوای بری خودت تنهایی برو.
از سِرتِقی ام کفری می‌شود و خونش به جوش می آید. پره های بینی اش باز و بسته می شود و دندان روی هم می ساید و فاصله را به حداقل می رساند.
ترسیده لباسم را مشت می کنم. پناه از صورت برزخی اش! امان از نگاهی که کوهی از آتشفشان درونش نقش بسته!
_مثل اینکه تو زبون خوش حالیت نیست. نه؟!
از چنگی که به بازویم می زند وحشت زده ناله ی خفه ای از گلویم خارج می شود.
_حتما باید زور بالاسرت باشه مثل آدم راه بیفتی؟! هان…؟ دِ حرف بزن ببینم دردت چیه؟
سر نترس می خواهد درافتادن با مردی که نقطه ی تهدیدش یعنی رسیدن جانش به لبش!
از ترس دهانم خشک می شود و گلویم به سوزش می افتد.
” بالاخره طعمه در دام گیر می افتد و زمان مناسب ضربه ی نهایی فرا می رسد. ”
با قلبی هراسان و کوبنده، نامحسوس نفسی دزدکی می گیرم و لب تر می کنم.
_شرط داره!
نگاه طغیان گرش تنگ می شود.
_تمام حقیقت… از ابتدای آشناییمون ریز به ریز با جزئیات!
طوری دست به گردن و گلوی سرخش می کشد که گویی راه تنفسی اش مسدود شده و تقلای هوا را دارد.
کلافه و سرگردان است و کف دستش را روی صورتش می کشد و لب روی هم می فشارد.
نفس حرصی اش را بیرون می فرستد و مچ دستم را می گیرد و لباس را دستم می دهد.
_باشه. اما الان نمی تونم. رسیدیم لندن برات می گم. فعلا بپوش این لامصب رو!
” می دانم تا لندن هزار بار از درد خیالاتم خواهم مُرد.
از اینکه حدسم درست از آب درآمده و رازی که من هم در آن سهیمم از من پنهان شده دلشوره می گیرم و به ناچار همراهش می شوم. “

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت چهلو دو

_من به علی پناه بردم چون پیشنهادش نجات زندگی و خانوادم رو تضمین می کرد. …

2 نظر

  1. کی پارت بعدی رو میذارید؟

  2. پارت بعدی رو کی می زارین؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *