خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس/پارت یازده

رمان پرنسس/پارت یازده

” حیف که برادر محمد است؛ وگرنه با همان دوربین توی سرش می کوبیدم! آخه آدم چقدر می‌تواند، پر رو باشد؟ ” لبهایم را روی هم می فشارم. _علاقه ای به عکس گرفتن، ندارم. چند قدم سمت در برمی دارم، که جلویم را می‌گیرد.
_ولی آخه چرا؟ _شما بگو چرا؟ چرا باید بذارم، ازم عکس بگیرین؟
طوری حرف می‌زند، انگار قرار است، آپالو هوا کند!
_این فقط چند تا عکس معمولی، برای نمونه! ببین من همین الانم برند خودم رو دارم و بزودی شُویِ لباسای زنونه رو استارت می‌زنم. یک کمپانی که عین بمب توی دنیا سر و صدا می‌کنه. ” نکند، فکر کرده، با دسته ی کورها طرف است! ”
_خب که چی؟ عصبی دستی در موهایش می کشد. _که بشی، مادلینگ! خنده ام غیرقابل کنترل است. _مادلینگ؟! شوخیتون گرفته؟ من اصلا از این چیزا سر در نمیارم و فکر نمی‌کنم، مناسب این کار باشم. در را باز می‌کنم و از اتاق خارج می‌شوم. بازویم را می‌گیرد و وادارم می‌کند، دنبالش بروم. غُرولند می زنم: _هِی! چیکار می کنی؟! _با من بیا!
به سالن پذیرایی می‌رویم. روبروی آینه قدی نگهم می‌دارد. کمی صدایش را بالا می‌برد. لحنش جدی است. خشک و سخت!
_نگاه کن! یه نگاه به خودت بنداز! چشمای من اشتباه نمی کنن. تو با این چهره ی زیبا و معصوم، با این قد و هیکل؛ جایگاهت اینجا نیست. بهت قول می دم، اگه به حرفای من گوش بدی، کمتر از یک سال تورو به اوج می رسونم. میشی، یکی از مشهورترین مادلینگای دنیا، زندگیت زیر و رو میشه! ثروتمند میشی!
” فرصت فکر و هضم کردن شیرینی وعده هایش را نمی‌دهد. ” سمت خودش می چرخاندم و رخ در رخ هم می‌شویم.
_فقط به من اعتماد کن! من کارم رو بلدم! تا حالا چند نفر مثل تورو با خودم بردم اون بَر و کافیه بری درموردشون سرچ کنی، ببینی، به کجا رسیدن! _اون بَر؟ اون بَر کجاست؟ با افتخار می‌گوید: _ ایتالیا، لندن، پاریس، کانادا! ” چی؟! ” _امکان نداره! من اهل این جلف بازیا نیستم. لطفتون رو خرج یکی دیگه کنید. با گیجی نگاهم می‌کند. شاید با یک بچه طرف شده است! _واقعا نمی فهممت. آخه دلیلت چیه؟ _همین یک کارم مونده که لباسای باز بپوشم و برم خودم رو پیش بقیه نمایش بذارم! جوابم منفی. خودم را از دستش آزاد می کنم و در حالیکه می روم، می شنوم، که می‌گوید: _اما تو حق انتخاب داری و اینجوری که فکر می‌کنی، نیست. در موردش فکر کن! نیمه های شب از خواب بیدار می‌شوم. ” حرف های علی یک لحظه هم ذهنم را رها نمی‌کند. شهرت، ثروت! آن هم درکمتر از یک سال! فکر مادر و آزادی اش از بند، فکر شایان و آینده ای روشن! یادم می آید، که آخرین بار معلم ورزشش به مادر گفته بود، شایان استعداد بی نظیری در فوتبال دارد. چرا باید استعدادش پوچ و دست نخورده باقی بماند؟ ”

” حتی شاید بتوانیم، دوباره کارگاه کوچکی برای مادر راه بیاندازیم! ” شانه به شانه می شوم و دستهایم را زیر سرم جمع می کنم. ” با این قد و هیکل جایگاهت اینجا نیست! ” تکرارش می‌کنم. بارها و بارها! هوش از سرم رفته است؛ اما ترسی در دلم به عقب می کشاندم. اعتماد! چشمهایم را روی هم می‌گذارم، شاید خوابم ببرد، اما با صدایی غیر معمول از جا می پرم و سمت تخت بهجت خانم می‌روم. طرز تنفسش نگران کننده ست! سینه اش خس خس می‌کند و به سرعت بالا پایین می‌رود. تکانش می دهم.
_بهجت خانم؟! بهجت خانم؟! صدای من رو می شنوید؟
چند ضربه آرام به صورتش می‌زنم و بلندتر صدایش می‌زنم. بی فایده است. با دو به اتاق شهربانو می روم.
_شهربانو؟ شهربانو پاشو!
با ترس از جا می‌پرد.
_هان؟ ها؟ چی شده؟
روبرویش می نشینم و بازوهایش را می‌گیرم و سعی می‌کنم، هوشیارش کنم.
_شهربانو؟ بهجت خانم حالش خوب نیست!
چشمانش گشاد می‌شود و سیلی محکمی به صورتش می‌زند.
_چی؟ وای خدا مرگم بده! پس چرا نشستی دختر؟! برو شاهین خان رو صدا بزن!
آنقدر مضطربم که حتی نمی فهمم، چطور خودم را به اتاق شاهین می رسانم. چند ضربه به در اتاق خوابشان می زنم. جوابی نمی شنوم.” با خودم فکر می کنم، شاید در وضعیت مناسبی نباشند. نمی‌شود؛ داخل بروم! از طرفی هم نمی توانستم، دست روی دست بگذارم. ” محکم تر در می زنم و با صدای بلند می گویم:
_آقا شاهین؟ آقا شاهین بیدار شین تورو خدا!
دارم، از نگرانی سکته می کنم! ضربان قلبم هرلحظه بالاتر می رود. بالاخره چراغ اتاق روشن و در باز می شود و شاهین با بالا تنه برهنه در درگاه در می ایستد. خواب آلود می پرسد:
_چیه؟ چه خبر شده؟
به نفس نفس افتاده ام. _بهجت خانم حالشون بد شده! شاهین بی معطلی سمت پله ها خیز برمی دارد و من قبل از اینکه به دنبالش بروم، لحظه ای چشمم به تخت و جای خالی کلاریس کشیده می شود. تنها سوالی که در ذهنم نقش می بندد؛ اینکه کلاریس ساعت چهار صبح کجاست؟! شانه ای بالا می اندازم و از راهرو رد می شوم، که پشت سرم در یکی دیگر از اتاق ها باز می شود و کلاریس سرش را بیرون می آورد و گیج از خواب می گوید: _نصف شب این سر و صداها چی؟ به خاطر تاریکی راهرو با خیال راحت محلش نمی دهم و از پله ها پایین می روم.

سه روز است، که بهجت خانم در بخش مراقبت‌های ویژه بستری شده. دقایقی پیش نگین با اصرار برای استراحت همراه با وحید به ویلا بازگشت. حال خراب و بی تابی های نگین دلم را می فشرد. من و شاهین طی این چند روز روی هم رفته؛ بیشتر از شش یا هفت ساعت نخوابیدیم و اینجا روی این صندلی های پلاستیکی آبی منتظر خبر بهبودی نشسته ایم. شاهین لیوان کاغذی نسکافه داغ را سمتم می گیرد.
_ممنون!
کمی از محتویات داخل لیوان را مزه مزه می‌کنم. چشمان شاهین روی صورتم به گردش درمی آید.
_دلان؟ تو هم برو خونه بخواب، چشمات قرمز شده!
نگاهی در کهربایی های به خون نشسته اش می اندازم. به نظر بیشتر از من به استراحت نیاز دارد.
_من توی نمازخونه یه کم خوابیدم. نوبت شماست برین، استراحت کنید.
لبخند نیمه جانی می‌زند.
_داری، مقاومت بدن ورزیده من رو زیر سوال می‌بری، خانم مقدم؟ کهربایی هایش برق می زنند. چقدر زرد است!
_فکر کنم آره. یک دفعه درهای اتاق باز می‌شوند. هر دو از جا بلند می‌شویم. دو پرستار برانکارد بهجت خانم را بیرون می آورند. نگران به سمت پرستاری که سِرُم را در دستش گرفته می دوم.
_چی شده؟ کجا می برینش؟
پا به پای پرستار قدم برمی‌دارم.
_شما دخترشونی؟ قبل از من شاهین، کلافه می‌گوید: _من پسرشم. میشه بگید، مادرم رو کجا می برین؟
نگاه خانم پرستار که حدود پنجاه سال دارد، روی شاهین است.
_آروم باشین؛ جای نگرانی نیست! وضعیت بیمار رو به بهبود، می بریمشون بخش.
من و شاهین از خوشحالی بال در می آوریم. از ته دل خداروشکر می‌گویم. و شوکه می‌شوم؛ زمانی که شاهین اشک شوق می‌ریزد و دستانش دور شانه‌های ظریفم حلقه می‌شوند و پیشانی ام مماس با سینه ی پهنش قرار می گیرد! همان لحظه محمد و علی را می‌بینم که از انتهای سالن می آیند. هول می‌شوم و خودم را عقب می کشم. نفسم بند آمده است! شاهین تازه متوجه آنها می‌شود. زیر نگاه هایشان سرخ می‌شوم. سنگینی نگاه های محمد را آشکارا حس می‌کنم. شاهین با هیجان می‌گوید: _مادر رو بُردن بخش.

شادیِ علی محسوس است، اما محمد با اخمی که بین دو ابرویش نشانده، تنها ضربه ی آرامی به پشت شاهین می‌زند و به آرامی می‌گوید:
_خوشحالم حال خاله بهتر شده. به هوای تماس با نگین از کنارشان دور می‌شوم. همچنان مات حرکت غیر منتظره شاهین هستم. کاملا آگاهم که بی منظور بود، اما تکلیف نگاه مشکوک بقیه چه می شود؟ بی خیال می‌شوم و خبر خوش را به نگین می‌دهم.
***
شهربانو اسپند دود می‌کند و بالای سر بهجت خانم می‌چرخاند و زیر لب صلوات می‌فرستد.
_خدا رو صد هزار مرتبه شکر که سالم و سلامت برگشتین خونه.
بهجت خانم با سستی لبخند می‌زند. خیلی ضعیف و ناتوان شده است! غصه ام می‌گیرد. آبجی میمنت به همه شیرینی تعارف می‌کند. نگین و سامیار کنار تخت بهجت خانم نشسته اند. شاهین کیسه ی داروهای جدید مادرش را چک می‌کند. محمد طرف دیگر بهجت خانم می نشیند. علی نزدیکم می آید و از فرصت استفاده می‌کند. خنکای عطرش به طرز لذت بخشی بینی ام را پر می‌کند.
_در موردش فکر کردی؟
بدون اینکه نگاهش کنم می‌گویم: _فکر کردن؛ نمی خواد. جوابم منفی!
_لطفا جدی تر فکر کن! تصمیم گیری درباره آیندت.
سرد و جدی خیره در چشمانش می‌گویم:
_و آبروم! به آشپزخانه می‌روم. محمد دنبالم می آید. به وضوح چهره اش درهم است. _علی باهات چیکار داشت؟ غم چشمانش، دلم را چنگ می‌زند. _به نظرت چیکار می تونه، داشته باشه؟
یک سیب از ظرف میوه روی میز بر می‌دارم. عصبی سیب را چنگ می‌زند و سر جایش می‌گذارد. با فک منقبض می غرد.
_سوالم رو با سوال جواب نده! ” درکش نمی‌کنم! ” ناباورانه میخ صورتش می‌شوم.
_تو چته؟ خوبی؟
یک صندلی از پشت میز بیرون می‌کشد و می نشیند. آرامش بر چهره اش برمی گردد. کف دستش را روی صورتش می‌کشد. زمزمه می‌کند: _ببخشید، یه لحظه کنترلم رو از دست دادم.
با فاصله یک صندلی کنارش می نشینم.
_راستش اصلا نمی فهمت!
دوباره همان سیب را بر می دارد و در دستش به بازی می گیرد.
زهرخندی می‌زند. _خودمم نمی فهمم!

دستش را دراز می کند و بشقاب و چاقو را از جلوی دستم برمی دارد و مشغول پوست کندن، سیب می‌شود.
_خب؟
در چشمان منتظرش علامت سوال بزرگی چشمک می‌زند.
_برادرت بهم پیشنهاد کار داده. برای لحظه ای کوتاه، دستش از حرکت می‌ ایستد و دوباره ماهرانه سیب سرخ را پوست می‌گیرد. اینبار نگاهش به دستانش است.
_باید حدس می زدم. تو نظرت چی بود؟
_منفی.
نیمی از سیب را به چاقو می‌زند و مقابلم می‌گیرد.
_چرا؟
با تشکر از کنار چاقو می‌گیرم و گاز کوچکی به سیب می‌زنم. ترد و شیرین است.
_ علاقه ای ندارم و از اون گذشته نمی‌تونم، بهش اعتماد کنم. صورتش را کمی نزدیک می آورد و به آرامی می‌گوید:
_علی قابل اعتمادتر از من و شاهینِ!
اسم شاهین را طوری با غیظ می گوید؛ که رعشه بر قلبم می افتد و باقیِ سیب در دهانم می ماسد. کنایه اش را می گیرم! با نگاه یخ زده اش می پرسد:
_چیه؟ چیزی می خوای، بگی؟ فقط نگاهش می‌کنم و سرم را به نشانه ی ” منظورت چیه؟ ” تکان می‌دهم.
خودش ادامه می‌دهد:
_مثلا درباره اون روز، توی بغل شاهین؟
” پس بالاخره طاقت نیاورد و حرف دلش را زد. چرا باید برایش توضیح دهم؟ ” برای جمع کردنش، می گویم:
_فقط برای شادیِ خبر خوب شدنِ، حال بهجت خانم بود، که آقای دکتر بی منظور بغلم کرد.
پوزخند صداداری می‌زند و بیرون می‌رود.
***
شهربانو از پله ها بالا می‌رود. پشت سرش تا اتاق شاهین همراهش می‌روم. اولین بار است، به اینجا پا می گذارم.
“رو تختی ساتن مشکی اولین چیزی است، که نظرم را جلب می کند و البته بالش های ساتن سفید و سبک. از پرده های طرح دار سیاه و سفید خوشم می آید. کاناپه و پاتختی ها هم مشکی هستند. و یک میز توالت بدون آینه با کلی عطر و ادکلن! گوشه ی ابرویم بالا می‌رود، وقتی می بینم، آینه اش شکسته و دیگر جایگزین نکرده اند! هیچ آینه ی دیگری هم نمی‌بینم. و درست پشت سرم روی دیوار از پوستری در ابعاد بسیار بزرگ؛ از عکس سیاه سفید تک نفره شاهین، رسما فکم روی زمین می افتد. تعجبم بیشتر می شود؛ که هیچ جا اثری از عکس کلاریس وجود ندارد! ”
لبه ی تخت می نشینم. بسیار نرم و راحت است. کمی خودم را جابجا می‌کنم و به طور خوشایندی سر جا بالا پایین می‌شوم.
” بی شک پریدن، روی تخت شاهین خیلی بیشتر کیف می‌دهد. ”
از فکرم خنده ام می‌گیرد. کشوی پاتختی را باز می‌کنم و مواجه شدن، با قاب عکس پسربچه ی خردسال درآغوش شاهین، در جا خشکم می‌کند. با تردید سوالی که روزهاست، ذهنم را مشغول کرده، می‌ پرسم: _شهربانو؟ برمی گردد و وحشت زده، قاب عکس را از دستم چنگ می‌زند. _خاک بر سرم! این رو از کجا برداشتی دختر؟ زود بذارش سر جاش! باید بپرسم. _اون عکس بچه ی شاهین خان آره؟

چشمانش را در کاسه می‌چرخاند. با شماتت می گوید:
_وای… ای داد بیداد! دختر یک وقت اسمی از بچه نبری؛ که اگه به گوش شاهین خان برسه، فقط خدا می دونه، چی میشه!
بی‌خیال نمی شوم.
_چرا؟ مگه بچه ش کجاست؟
طفره می‌رود. دست به سرم می‌کند.
_دلان جان قربونت برم، زود بیا اینارو ببر، واسه شاهین خان که بعدش می خوایم، بهجت خانم رو ببریم، حیاط واسه هوا خوری. بنده خدا یک هفته ست، از بیمارستان مرخص شده، پوسید توی اون اتاق!
” به وقتش دوباره پیگیر خواهم شد! ”
گوشی و ساعت مچی بند فلزی صفحه سورمه ای شیک را می‌گیرم. از بالای پله ها می بینم، که شاهین در راهروی ورودی کنار در ایستاده است. کت و شلوار مشکی خوش دوختی بر تن دارد. دکمه سر آستین پیراهن سفیدش را می‌بندد و به نظر عجول می آید. بلافاصله مشغول بستن، کراواتش می‌شود. درگیر است. خنده ام را قورت می‌دهم و با حفظ ظاهری جدی، نزدیکش می‌شوم.
_بفرمائید آقای دکتر! اینارو شهربانو داد، براتون بیارم.
اخمش غلیظ تر می‌شود. رسما با کراوات بیچاره کشتی می‌گیرد.
” خب مگه مجبوری؟ برو جلو آینه! ”
_ممنون. دلان؟
” چیزی که از مغزم عبور می‌کند و حتی دلم نمی خواهد، در موردش فکر کنم. نه! لطفا نگو! ”
_کمکم می کنی؟ دیرم شده! دیدم، اون روز واسه سامیار کراوات بستی.
” لعنتی! ”
در برابر قدرت افکارم خشمگین می شوم. به اجبار جلو می‌روم و دستانم را سمت یقه اش می برم. بوی عطر سردش بینی، دهان و نفسهایم را به بازی می‌گیرد. زیر سنگینی نگاهش تاب نمی آورم. صورتم گُر می گیرد و دستانم به شدت می لرزند. گره می‌زنم و بی اختیار کمی به جلو می کشمش، که متعاقبا گردن شاهین هم روی صورتم خم می‌شود و داغی نفسهایش صورتم را می سوزاند. ثانیه‌ای نگاهم بالا کشیده می‌شود.
” چقدر نگاهش محزون است. ”
یاد بچه اش می افتم. ” یعنی تمام مدت خیره روی صورتم بوده؟! ”
_داری، چه غلطی می کنی؟
از فریاد کلاریس چهارستون بدنم می لرزد! به سرعت دستانم را پایین می‌کشم.
_دختره ی کثیف! می کُشمت!
چشمانم گشاد می شوند! قبل اینکه دهانم باز شود، همچون ماده شیری با چشمانی پر خشم و برزخی سمتم خیز برمی دارد و چنان هولم می‌دهد، که یک متر آن طرف تر نقش زمین می‌شوم.
شاهین جلویش را می‌گیرد و می غرد.
_ولش کن کلاریس! اون کاری نکرده.
جیغ می‌کشد: _تو خفه شو! دیدم، داشتین؛ باهم لاس می زدین!
شوکه روی زمین به خود می لرزم. درد، در پهلو و تمام سمت راستم می پیچد. نمی‌توانم، جسم بی گناهم را حرکت دهم. صورت شاهین از عصبانیت به طور ناگهانی رنگ عوض می کند و تماما سرخ می شود! و سیلی محکمی روی صورت کلاریس می خواباند و فغان می‌زند:
_بس دیگه! تمومش کن!
کلاریس بیشتر تقلا می‌کند و دلش می‌خواهد، من را تکه‌تکه کند. _کثافت… هرزه… دفعه‌ی چندمته؟

” دنیا بر سرم آوار می‌شود. می خواهم؛ بمیرم. این چندمین بار است در این خانه تهمت می‌شنوم و محقر می‌شوم! ”
شاهین مچ دستان کلاریس را مشت می‌کند و او را از راهرو به بیرون می‌برد. صدای جیغ و داد و فحاشی کلاریس هنوزهم تمام نشده است!
شهربانو متوحش به سرعت سمتم می دود.
_دلان؟ خدایا کمک کن!
همچنان می لرزم و درخود مچاله می‌شوم. زیر بازویم را می‌گیرد و سعی می‌کند، بلندم کند. نمی شود! پاهایم سست و بی رمق اند.
_خدا مرگم بده! چه بلایی سرت اومده؟ صدای سر و صدای کلاریس خانم میومد. کار اونه؟
خیره به سنگ های براق کف زمین مظلومانه اشک می‌ریزم. قدرت تکلمم را از دست داده ام. دوباره سعی می‌کند، از زمین جدایم کند. زور می‌زند.
_یا علی!
_برو کنار!
شاهین با یه حرکت رو دست بلندم می‌کند.
_همینجوری نگاه نکن، برو یه لیوان آب قند براش بیار! رنگش پریده. خجالت زده، چشمانم را می‌بندم. زیر گوشم زمزمه می‌کند:
_متاسفم! تقصیر من بود.
شدت اشکم بیشتر می‌شود. محتاطانه روی تختم می گذاردم. به محض تماس کتفم به تخت صورتم از درد جمع می‌شود و ناله ی خفه ای از گلویم بیرون می آید. بی اختیار دستم را روی شانه ام می گذارم. صدایش هراسان است.
_حالت خوبه؟ درد داری؟
یقه ی لباسم را می‌کشد. می‌خواهد، سرشانه ام را نگاه کند.
_بذار ببینم!
به سرعت عقب می کشم. می نالم.
_نه! خواهش می‌کنم!
دستانش در هوا بی حرکت می ماند. نگاهش متاسف است. دیگر کهربایی هایش نمی درخشند. سرد و مغموم اند.
شهربانو می آید. شاهین لیوان را از دستش می‌گیرد.
_بیا یکم بخور! بدجوری رنگت پریده.
گریه فراموشم می شود! از توجهش سرخ می‌شوم. نیم خیز می نشینم.
_شهربانو برو، زنگ بزن، دکتر سعادت! بگو، سریع خودش رو برسونه.
_چشم آقا. لیوان را نزدیک لبم می آورد. سر به زیر از دستش می گیرم. حرص آشکار در بازدمش باعث می شود، لبم را گاز بگیرم!

_دِلان؟
” خدایا چه بلایی سرم آمده است؟ دیگر نمی‌خواهم؛ اسمم را از زبان این مرد بشنوم. ظرفیتش را ندارم!
” صدایش نزدیکتر می شود. بیخ گوشم با ملایمت نجوا می کند:
_نگام کن! لطفا!
” نخواه! نمی توانم! آخر منِ احمق؛ بی جنبه شده ام! ”
شیرینیِ آب قند را قورت می‌دهم. به زحمت نگاه تب دارم، را تا درخشان ترین چشمان دنیایم، بالا می کشم.
_فکر کنم؛ بازم باید بهت باج بدم، تا من رو ببخشی! درسته؟
” تا به حال این‌قدر از نزدیک، چشمان گرگی اش را نکاویدم. ”
سرم را تکان می دهم. ردی از خنده روی لبهای خوش فرمش کافی ست؛ تا سقوط قلبم را یکسره کند!
_به جز مرخصی، دیگه ازم چی می خوای؟
” لعنت برمن! نگو؛ چه می خواهی؟ اخم کن و بگو، بیرونم می کنی! تا تاوان قلب هرز رفته ام، را پس دهم! ” بر سر تپش های بی تاب قلبم، نعره می زنم: “لعنتی! این مرد متاهل است! از جانم چه می خواهی؟! ”
اما نا آرامی هایش سرکوب نمی شود، که نمی شود!
تلفنش زنگ می‌خورد. نگاهی به صفحه اش می اندازد و فاصله بین دو ابرویش کمتر می‌شود. صدایش خشک و جدی است.
_بله؟… نمی تونم بیام… کنسلش کنید!
گوشی را قطع می‌کند. معذب می‌گویم:
_من نمی خوام، مزاحم کارتون بشم. حالم خوبه.
خنده ی شیرینش منقلبم می کند!
_می خوام، تا وقتی دکتر میاد، کنارت باشم. اشکالی داره؟
” شوخی اش گرفته؟! الان است، که سکته کنم! تازه می پرسد؛ اشکالی دارد؟! اشکالش این است، که قلبم دارد، از زور هیجان با تمام توانش خون بدنم را به صورتم پمپاژ می کند. ”
دستش را روی دستم می‌گذارد.
_باز که تو یخ کردی! یادت باشه، حتما به دکتر سعادت بگی.
” حالم از احساسات مسخره ام بهم می‌خورد! باید برای همیشه دفنش کنم. می دانم، که هیچ قصد و غرضی از مهربانی‌اش ندارد. به کلاریس فکر می کنم. حق دارد؛ مرا بُکُشد! ”
از جایش بلند می‌شود. کتش را در می آورد و از جالباسی پشت در، کنار لباسهایم آویزان می‌کند. جلوی آینه می رود و سعی می‌کند، موهای بهم ریخته اش را با سرانگشتانش مرتب کند. بعد نگاهی به کراواتش می کند و به دنبالش نگاه تحسین آمیزی سمت من می اندازد. یک ابرویش نامحسوس بالا می‌رود.
_ام… خوب بستی!
کمی نزدیکم می آید.
_از کی یاد گرفتی؟
صاف می نشینم.
_مامانم.

آرشیو پایانی :

برای فروپاشی اقتصاد یک کشور تنها باید کاردان و میهن دوست را بیکار کرد و به دزد و نادان پُست داد.

یواخیم فون ریبنتروپ؛[وزیر خارجه المان نازی]

شخصى حکیمی را گفت كه من خوشبختى ميخواهم؛
حکیم‌ گفت:
نخست “من را حذف كن كه حكايت از نفس دارد، سپس “ميخواهم را حذف كن كه حكايت از ميل و خواسته دارد…
اكنون آنچه با تو باقى ميماند خوشبختى است

 

 

 

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی …

یک نظر

  1. سلام پارت بعدی رو کی میزارید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *