خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خان زاده/فصل دو پارت دوازده

رمان خان زاده/فصل دو پارت دوازده

 

سرتو بیار جلوتر داری اونجا چه غلطی می کنی؟
بهم نگاه کرد و گفت
_ هنوزم جلوی من تاب و توان از دست میدی پس اینقدر نگو که فراموشت کردم باشه ؟
تا خواستم جوابشو بدم به طبقه مورد نظر رسیدیم و از آسانسور بیرون اومدیم کنار در روی زمین گذاشتمش و اون توی کیفش دنبال کلید گشت تاخواستم بهش پشت کنم و داخل آسانسور برگردم دستمو چسبید و گفت
_ کجا داری میری ؟
نفسمو عصبی بیرون دادم و گفتم برمیگردم خونه الان مادرم اومده آیلین منتظرمه خودت که بهتر میدونی!
غمگین سرشو پایین انداخت و گفت _من ترس بدی دارم اونم درست وقتی که حامله سراغم میاد سرمو…

تکون دادم و منتظر شدم ادامه بده که گفت
_ من از تنهایی میترسم نمیتونم تنها بمونم
به خونه اشاره کردم و گفتم
تو که تنها نیستی خدمتکارت هست پس بهانه نیار دوباره دستمو چسبی و گفت
_ به خدا نیست من بهش گفتم که میتونه بره شهرستان خونه خودشون برای اینکه بگم برگرده یا یکی دیگرو پیدا کنم حداقل امشب و باید بمونی…
نمیدونستم چه جوابی باید بهش بدم اصلا نمیدونستم اینم یه بازیه یا واقعاً میترسه کمی مکث کردم نمیدونستم چه تصمیمی بگیرم و اون درو باز کردم به من اشاره کرد تا داخل بشم مردد بودم
پاتوی خونش گذاشتم و اون لنگ زنان پشت سرم وارد شد رو بهش گفتم
من فقط یه ساعت اینجا میشینم تا تو یکیو پیدا کنی بیاد پیشت بیشتر از یک ساعت نمیتونم
دستشو به دیوار گرفت و گفت
_فعلاً کمکم کن برم به اتاقم بعد در مورد این که چقدر اینجا بمونی حرف می‌زنیم و بحث میکنیم.
دیگه داشتم به نقطه جوش می رسیدم کاملاً معلوم بود قصد از این زن چیه اما من چاره ای جز مدارا کردن باهاش نداشتم به سمتش رفتم و اون بازومو گرفت و هم قدم هم به سمت اتاق رفتیم اتاق در که باز کرد و وارد شدیم با دیدن عکسای خودم روی دیوار متعجم خشکم زد ۴ تا از عکسای قدیمی منو بزرگ کرده بود و به دیوار زده بود کنار تختش عکس خودشو پسرش بود و روی دیوار تمام عکس من آروم کنارم زمزمه کرد
_میبینی من خیلی بیشتر از اون چیزی که تو فکر کنی دوستت دارم پس سعی نکن منو از سرت باز کنی چون یه ادمه عاشق که دلش بشکنه خیلی کارای زیادی می تونه انجام بده و خطرناک میشه مرزه بین عشق و نفرت فقط یه تار موعه…
اینو خودت بهتر از هر کسی میدونی.

 

به سمتش چرخیدم و گفتم که خیالات خام نکن تو توی زندگی من دیگه جایی نداری هر کسی توی زندگی من یک بار میاد اگه لیاقتشو داشته باشه برای همیشه میمونه تو لیاقت نداشتی رفتی و برای من تموم شدی همین و بس کمی بهم نگاه کرد و دستشو بنده کمد دیواری کنارش کرد با کمک کمد به سمت تخت رفت و روش نشست و شروع کرد به در آوردن مانتوش…
خواستم از اتاق بیرون برم باز صداش روی اعصابم رفت
_ بمون بزار مانتومو در بیارم حرف بزنیم.

بدون اینکه به سمتش بچرخم گفتم من توی پذیرایی منتظرتم بیا حرفم همونجا میزنیم.
دیگه منتظر نشدم که حرفی بزنه از اتاق بیرون رفتم اومدنش ده دقیقه طول کشید اما وقتی سرمو بالا آوردم و بهش نگاه کردم توی اون تاپ دکلته و دامن کوتاهی که تنش کرده بود به شدت شبیه کیمیایی چند سال پیش شده بود کیمیایی که من برای اولین بار عشق و باهاش تجربه کرده بودم
داشت تمام تلاششو میکرد تا منو به گذشته برگردونه و خوب کارشم بلد بود نزدیکم شد و جلوی پام روی زمین زانو زد دستشو روی دستم گذاشت و من مبهوت بهش خیره شدم

_خوب بهم نگاه کن اهورا من کیمیام همون کیمیایی که تو یک ساله تمام فقط از دور نگاش کردی و بهش لبخند زدی خودتم خوب میدونی نمیتونی از من بگذری پس سعی و تلاش بی خود نکن …

نفسم بند اومده بود درسته حرفاش واقعیت نبود اما الان کم آورده بودم احساس می کردم همون اهورای ۲۰ سالم که وقتی دیدمش نفسم بند اومد و با خودم گفتم این دختر همونیه که می خوام تمام عمر کنارش زندگی کنم اما وقتی صورت معصومه آیلین جلوی روم زنده شد و جون دستمو از زیر دستش بیرون کشیدم و به مبل تکیه دادم با یه تفس عمیق گفتم
تمومش کن این مسخره بازی رو میخوای به چی برس؟
عشق تو برای من مرده و دیگه ام زنده نمیشه پس تموم کن این بازی رو من صبرم حدی داره از حدش که بگذره دیگه نمیفهمم یا یه بلایی سر تو میارم یا خودم پس به خودت بیا کیمیا.
دست از سر من بردار…
لبخندی زد و گفت
_خوشحالم که داری کم کم تنفرت و کنار میذاری…
داری به من واکنش نشون میدی این یعنی من راهم و درست انتخاب کردم و دارم موفق میشم

 

از جام بلند شدم و گفتم انگار تو عقلت قرار نیست سر جاش بیاد پس بهتره من زودتر برم نمیخوام آیلین نگرانم بشه دستمو گرفت و گفت
_اما من میترسم بهت که گفتم نمیتونم تنها بمونم .
دستشو پس زدم و با عصبانیت رو بهش گفتم اگه واقعاً ترسی داشتی به جای این وراجی ها می رفتی و یکیو پیدا میکردی که امشب باهات بمونه نه که بشینی پای از راه بدر کردن من دیگه نذاشتم حرفی بزنه از خونه بیرون زدم از خودم عصبی بودم که داشتم هوایی می شدم اما در واقع من تقصیری هم نداشتم چون قلبم هنوزم مثل گذشته برای اون عشق بزرگ بی قراری میکرد با این که منو تنها گذاشته بود و بهم خیانت کرده بود اما منه دیوانه هنوز وقتی میدیدمش یاد گذشته ها افتادم اما من به آیلین قول داده بودم که هیچ وقت بهش خیانت نکنم و ترکش نکنم من آیلین و دوست داشتم و نمی خواستم از دست بدم.
چون تنها کسی که منو واقعاً دوست داشت خود ایلین بود .
تمام مسیر برگشت به خونه توی سرم به این فکر می کردم که نکنه کیمیا راست می‌گفته و واقعاً میترسه اما این قدری بازی در آورده بود که به حرفاش اعتماد نکنم به خونه که رسیدم آیلین نگران به سمتم اومد و با ناراحتی پرسید
_کجا موندی مادرت هزار بار سراغ تو گرفته.
خم شدم و صورتشو بوسیدم و گفتم
معذرت می خوام پای کیمیا پیچ خورد و مجبور شدم کمی علاف بشم با استرس پرسید
_اتفاقی که برای بچه نیفتاده؟
سرمو تکون دادم و گفتم نه نگران نباش اتفاقی نیفتاد وقتی با آیلین به پذیرایی رسیدم نگاهی به اطراف کردم و پرسیدم مادرم کجاست به اتاق اشاره کرد و گفت
_توی اتاق گفت میخواد کمی بخوابه اما نخوابید و هر چند دقیقه یک بار سراغ تورو از من گرفت.
باشه ای گفتم و به سمت اتاق رفتم وقتی درو باز کردن مادرم با دیدن من لبخند زد و به کنارش اشاره کرد و گفت
_سلام بیا اینجا کنارم بشین به سمتش رفتم و کنارش نشستم و دستمو توی دستش گرفت و گفت _خوبی پسرم کجا موندی تو؟
این سوال و مشکوک پرسیده بود انگار که مثلاً میدونه من یه جای ناجوریم و از زنم پنهون می کنم بهش جواب دادم کارام یکم طول کشید داشتم به اونا می رسیدم شما خوبین تونستی استراحت کنی با ناراحتی جواب داد
_چه استراحتی؟
پدرت خیلی عصبانی بود موقع رفتن بهم گفت بیام اینجا و پیش شما بمونم حواسم به زنت باشه تا دروغ تحویلمون نده.

 

اخمامو توی هم کشیدم و گفتم مادر من این چه حرفیه آیلین چرا باید دروغ بگه من خودم خوب میدونم که زن من الان حامله است چه دروغی داره تا به شما بگه ؟
مادرم که از طرف داری من ناراحت شده بود گفت
_تو زنها رو نمیشناسی خیلی از این حرف‌ها می‌زنن تا شوهراشون خام کنن.
واقعاً دیگه از این حرفا خسته شده بودم طاقت اینکه انقدر حرف بشنوم ودیگه نداشتم از جام بلند شدم و گفتم مادر من من واقعاً دیگه خستم اگه می خوای به این حرفات ادامه بدی من برم کمی بخوابم چون سردرد داره دیوونم میکنه دستمو گرفت و دوباره منو کنارش نشوند و گفت
_ببین پسرم من مادرتم هیچ وقت بد تو رو نمی خوام خودت میدونی که پدرت چقدر دارایی داره و میتونه چه کارایی بکنه تو که نمیخوای این همه ثروت و به بقیه بذل و بخشش کنه و چیزی برای تو نمونه؟
چشمامو کمی مالیدم و می گفتم ثروت خودشه هر کاری دلش بخواد میتونه باهاش بکنه من باید این وسط چیکار کنم مادرم که انگار منتظره همین جمله بود گفت
_ خوب پسر من منم حرفم همینه تو باید هر کاری که پدرت میگه انجام بدی تا این همه ثروت به تو و بچه تو برسه
منتظر بهش نگاه کردم و اون ادامه داد
_من شکی ندارم که آیلین حامله نیست و داره بازی در میاره ببین چی دارم بهت میگم من این چند روزی که اینجا هستم توی قضیه رو در میارم اگه حرف های من راست بود تو باید آیلین و بیخیال بشی و دوباره ازدواج کنی و یه نوه پسر برای ما بیاری .
بحث بچه و پسردارشدن و ارث و میراث و این چیزا هیچ وقت انگار تمامی نداشت واقعا خسته شده بودم از اینکه این همه توضیح بدم که من زنمو دوست دارم زندگیمو دوست دارم و نمیخوام از دستش بدم از جام بلند شدم و گفتم شما هر کاری دلت میخواد بکنه آیلین چه حامله باشه که هست چه نباشه من ازش نمیگذرم این رو هیچ وقت یادتون نره اون زن منه و من ازش یه دختر دارم از اتاق بیرون اومدم باید دوش می گرفتم احساس می کردم دارم خفه میشم توی احساسات متناقضی که تمام وجودمو گرفته بود داشتم غرق میشدم وارد حمام که شدم کمی بعد آیلین آروم به در زد و گفت
_داری دوش میگیری؟
درو باز کردم و گفتم آره کمی عرق کرده بودم خواستم یه دوش کوتاه بگیرم باشه گفت و حوله رو برام گذاشت دستشو گرفتم و توی حمام کشیدم و گفتم تو چرا نمیای چشماشو گرد کرد و گفت
_مادرت اینجاست بیاد ببینه آبرو برامون نمیمونه
بیخیال در حمام و قفل کردم و اونوبین خودمو دیوار اسیرش کردم آب از سر و صورت من روی صورت آیلین چکه می کرد…

 

آب از سر و صورت من روی صورت آیلین چکه می کرد و صحنه‌های قشنگی درست کرده بود من این زن و دوست داشتم چون تمام زندگیش رو به پای من گذاشته بود روی صورتش خم شدم و لبشو عمیق بوسیدم همیشه جلوی من تسلیم بود
و تاب مقاومت نداشت
همراهیم کرد و اونم شروع کرد به بوسیدن من اما با صدای مادرم که از توی اتاق میومد ایلین وحشت زده از من جدا شد و گفت
_خاک به سرمون شد مادرت اینجاست الان میفهمه …

از اینکه دختر بیچاره انقدر از مادرم می ترسید کلافه میشدم رو بهش گفتم تو زنه منی هیچ کس نمیتونه به من بگه که به زنت نزدیک نشو من هرکاری که دلم بخواد می کنم فهمیدی ؟
آب دهنشو پایین فرستاد و من لای در حمام و باز کردم و گفتم چی شده مامان ؟
با لحن بدی گفت
_ زنت کجاست؟
از این که اینطور آیلین و صدا زده بود بهم برخورد پس بدون خجالت گفتم پیش من توی حموم کارش دارین؟
عصبانی بهم نزدیک شد و گفت
_ شما اصلا حیا سرتون نمیشه؟
این دختر واقعا یه دختر واقعا شورشو در اوده !
خجالت نمیکشه وقتی من اینجام با تو میاد توی حمام ؟

عصبی گفتم من خواستم مادر من زنمه دلم خواست با من دوش بگیره مشکلی این وسط هست که من نمی دونم ؟
عصبانی از من رو گرفت و از اتاق بیرون رفت وقتی در حمام و بستم آیلین داشت با بغض به من نگاه می کرد موهای نمدار شو پشت گوشش فرستادم و گفتم بغض و گریه نداریم منو تو زن و شوهریم آیلین تو خودت انگار به این شک داری که اینطور ترس و وحشت توی جونت میوفته.
آروم زمزمه کرد
_ من نمی ترسم فقط خجالت میکشم همین..
گونشو بوسیدم و گفتم دیگه من واقعیت و گفتم خجالت نداره پس زود باش لباساتو در بیار چون شوهرت بدجوری هواتو کرده…
بی‌طاقت لباس های آیلین و از تنش جدا کردم و گوشه حمام انداختم دستم که روی پوست تنش نشست تمام مشکلات و مشغله های فکری از یادم رفت دستشو کشیدم و زیر دوش آب نگهش داشتم موهاش کم کم خیس می شد و من هر لحظه داشتم بیشتر و بیشتر هوایی می شدم این روزا نمیدونم چرا بیشتر از هر وقته دیگه احساس نیاز می کردم کامل خیس شد از زیر دوش بیرون اومد و نزدیک من ایستاد سرمو خم کردم و عمیق و طولانی لبشو بوسیدم آروم با صدای دلنشینی زمزمه کرد
_من خیلی تو رو دوست دارم اهورا بیشتر از چیزی که بتونی فکرشو بکنی .
این اعترافی که هر روز و هر شب و هر ساعتی که کنار هم بودیم به من میکرد بهم حس قدرت بیشتری می‌داد تا خوددار باشم و به عشق و علاقه به این دختر پایبند بمونم بعد از حمام حسابی و لذتی که ازش برده بودم هر دو با هم بیرون اومدیم ایلین سریع در اتاقو قفل کرد و گفت _بهتره زودتر لباس بپوشیم و بریم مادرت الان بدون شک به خون من تشنه است.

 

به این حرفش خندیدم و دوباره بین بازوهام اسیرش کردم و بدن لخت شو به خودم چسبوندم و گفتم هیچکس نمیتونه به تو حرفی بزنه این رو هیچ وقت فراموش نکن تو هم باید این اجازه رو به کسی ندی باشه؟
آروم باشه ای گفت و من لباسامو پوشیدم آیلین هم که استرس از تمام رفتارش می بارید سریع لباساشو پوشید و موهاشو بالای سرش جمع کرد تا خواست از اتاق بیرون بره جلوی در ایستادم و مانعش شدم با اخم رو بهش گفتم موهای به این بلندی بالای سرت جمع می کنی که حالا حالا ها خشک نشن و بعد سردرد بگیری زود باش بازشون کن…
دوباره خواست منو کنار بزنه و گفت _بیخیال اهورا مادرت الان منتظرمونه حالا بشینم اینارو خشک کنم به اعتنا به حرفش روی صندلی میز آرایش نشوندمش گفتم تو به این چیزا کاریت نباشه گفتم که مادرم با من روی صندلی که نشست نفسشو کلافه بیرون داد و من از توی کمد سشوار و برداشتم موهاشو باز کرد و روی شونش ریخت پشت سرش ایستادم و شروع کردم به سشوار کشیدن موهاش مگه زیباتر از اینم داشتیم که من موهای این دختر و خشک کنم .
در اتاق که باز شد و و مونس با صورتی گرفته وارد اتاق شد و با سشوارو خاموش کردم و به سمتش رفتم
چیزی شده عزیزم چرا ناراحتی؟
باصدای بغض داری گفت
_ مامان بزرگ عصبانی شد بهم گفت از جلوی چشمام دور شو تو هم مثل مادرت بی ادبی …
دخترکم انگار با دیدن من بغضش ترکید و خودشو توی بغلم انداخت و شروع کرد به گریه کردن روی سرشو بوسیدم و گفتم
عزیزم ناراحت نشو مامان بزرگ از یه چیزه دیگه دلخوره برای همین عصبانیت شو سر تو خالی کرده نباید ناراحت بشی به ایلین نگاهی کردم و بهش اشاره کردم که مونش و بغل کنه و آرومش کنه خودم از اتاق بیرون رفتم.
.
مادرم توی پذیرایی نشسته بود به طرفش رفتم و عصبی گفتم
از من عصبی هستی چرا سر مونس خالی میکنی مادر من بچه چه گناهی داره؟
به سمتم اومد و گفت
_پسرم این زن تو داره دیگه از حد میگذرونه اخه این کارا چیه من نمیدونم خجالت داره!
این بار با صدای بلندی گفتم
این حرفا چیه اخه چرا دست از سر اون بیچاره برنمیدارین؟
چیکار کرده مگه ایلین؟؟
دارین تلاش بیهوده میکنین من هیچ رقمه از ایلین نمیگذرم.

من دوستش دارم عاشقشم شما گیر دادی که مناسب نیست ولی…

بهتره شما دیگه کوتاه بیاید چون واقعاً دارین منو عصبی می کنید کاری نکنین که یه شبه بی‌خبر جمع کنم با زن و بچه ام از این شهر خراب شده برم دستتون هیچ وقت به من نرسه
انگار تهدیدم واقعاً مادرمو ترسونده بود که سراسیمه بهم نزدیک شد و گفت
_این این حرفا چیه که میزنی یعنی چی که میذارم و میرم میخوای مادرتو دق بدی ؟
بدون اینکه کوتاه بیام گفتم فعلا که شماها داری منو دق میدین بیخیال من و زندگیم بشین وگرنه به جون دخترم که می خوام دنیاش نباشه میرم و دیگه سایمم نمی بینید همین و بس .
تا خواستم بهش پشت کنم صدای زنگ گوشیم بلند شد از روی میز که نزدیکه مادرم بود بر داشتم و به شماره نگاه کردم اسم کیمیا داشت روشن و خاموش می شد مادرم که انگار متوجه شده بود کنجکاو خودشو به من رسوند اما من ازش فاصله گرفتم و به اتاق خواب برگشتم
ایلین و مونس اونجا نبودن احتمالاً مونس و به اتاقش برده بود تماس و وصل کردم و صدای گریون کیمیا بازم مثل چی روی اعصابم رفت
_ اهورا هیچکیو پیدا نکردم که پیشم بمونه تو رو خدا بیا پیشم من خیلی می ترسم .
عصبی گفتم ببین من امشب حال و حوصله درست و حسابی ندارم کیمیا بیخیال من یکی شو برو خونه پدرت که اونجا تنها نمونی.
با همون گریه گفت
_ من نمیتونم برم اونجا اگه بهم شک کنن که حامله ام چی؟
پدر و مادرم دیوونه میش توکه اونا رو میشناسی چقدر حساسن؟
با صدای بلندی گفتم حساس؟
حساس بودن همچین گهی نمی خوردی به من هیچ ربطی نداره الانم هیچی از تو معلوم نیست که بخوان بفهمن خانواده ات پس برو اونجا تورو به خدا مزاحم من نشو امشب به اندازه کافی اینجا اعصابم خورد هست.
صداش آروم تر شد و گفت
_ چرا عزیزم چیزی شده؟
کلافه روی تخت نشستم و گفتم هر وقت شر تو از سر زندگیم کم شد حال منم خوب میشه.
در اتاق باز شد آیلین وارد اتاق شد نزدیکم نشست و بهم اشاره کرد که داری با کی حرف میزنی؟
آروم گفتم کیمیا ست زنگ زده میگه ترسیده و نمیتونه تنها بمونه آیلین گوشی رو از من گرفت و بهش گفت _ترس چی ؟مگه تو همه عمر تنهایی زندگی نکردی الان که به ما رسید ترس برتداشته!
نمی دونم کیمیا پشت خط چی بهش گفت که آیلین کلافه گفت _ببین من نمیتونم بیام اونجا مادرشوهرم مهمونمه چی بهش بگم بگم تو اینجایی من می خوام برم خونه کی پس همین امشب و یه جوری سر کن فردا خودم میگم دوستم راحیل بیاد پیشت.

کیمیا کوتاه بیانبود که نبود…
کلافه گوشیو گرفتم و گفتم یه جوری خودتو سرگرم کن من ساعت ۱۲ شب به بعد میام پیشت باشه حله تموم شد؟
کیمیا که انگار خیلی از این حرف هم خوشحال شده بود باشه ای گفت و تلفن و قطع کرد این بار ایلین بود که با اخم داشت به من نگاه می کرد موهام چنگ زدم و گفتم تو رو خدا تو دیگه شروع نکن منه بدبخت بین شما سه تا گیر افتادم دیگه نمیدونم با کدومتون بجنگم با کدومتون خوب باشم آیلین نگاه ناراحتی به من کرد و از اتاق بیرون رفت واقعا دیگه داشتم دیوونه میشدم عجب گیری کرده بودم از دست اینا.
تنها زنی که توی زندگیم همیشه و همیشه بی گناه بوده ایلین بود اما این بیچاره هم الان باهاش بد حرف زده بودم .
باید از دلش در می‌آوردم از اتاق بیرون رفتم و وارد آشپزخونه شدم داشت شامو آماده می‌کرد مادرم با صدای بلندی گفت
_خانوم خانوما اگه شوهر داریت تموم شد خودتو تو دل شوهر جا کردن تموم شد یه شامی به ما بده مثلا مهمون داری ولی عین خیالت نیست و رفتی چپیدی توی حموم پیش شوهرت که چی که خودتو به من نشون بدی؟
ایلین توی سکوت کارش را انجام می داد و انگار سعی می کرد حرفاشون نشنوه از پشت بغلش کردم و موهاشو بوسیدم و گفتم
از من ناراحت نباش زا عصبانی بودم یه چیزی گفتم

از دست مادرم ناراحت بودم سر توخالی کردم معذرت می خوام توی سکوت و دوباره مشغول کاراش شد کنار گوشش زمزمه کردم
جواب مادرمو خودم دادم هر حرفی میزنه تو نشنیده بگیر پیرزنه میدونی که یه چیزی میگه برای خودشه تو که خوب از دل من خبر داری من غیر تو هیچکسی رو نمی خوام عزیز دلم باشه؟
با صدای بغض داری آروم باشه گفت من به سمت خودم چرخوندمش و گفتم جان اهورا بغض نکن ببین دارم با کیا میجنگم! من به خاطر اینکه زندگیمونو حفظ کنم دارم همه این کارهرو میکنم تو هم کمی صبر کن تحمل تو زیاد کن میدونم تحمل کردن من تو عصبانیت سخته اما باور کن دیگه نمی تونم روی خودم کنترلی داشته باشم می بینی که توی چه مخمصه ای افتادم .

بهم لبخند زد و گفت
_من با همه دنیا سر تو میجنگم اهورا به این هیچ وقت شک نکن کل دنیا جلوی روم بایسته من از تو نمیگذرم…
گونه شو بوسیدم و گفتم همین انتظارم ازت دارم همونطوری که تو مال منی منم متعلق به توام این یه حقیقته که هیچ وقت تغییر نمیکنه
پس غصه نخور نگران کیمیا و رفتنم به اونجا هم نباش تو که به من اعتماد داری؟

بهش حق میدادم که اینطور نگران باشه اما منم از سر خوشی به اونجا نمی رفتم بعد از خوابیدن مادرم و کلی حرف زدن و آروم کردن ایلین به سمت خونه کیمیا راه افتادم ماشین رو که جلوی ساختمون پارک کردم با خودم عهد بستم هر اتفاقی که بیفته نباید به هیچ وجه خامه این زن بشم انگار از پنجره خونش نگاهم می کرد که بی هوا در ورودی ساختمان باز شد سوار آسانسور شدم و وقتی جلوی واحدش بیرون اومدم جلوی در ایستاده بود همون لباس بعدازظهر تنش بود نگاهمو ازش گرفتم و بی اعتنا بهش از کنارش گذشتم و وارد خونه شدم همون وسط ایستادم و گفتم من شب قراره کجا بخوابم کمی بهم خیره شد و گفت
_چند ساعت تنها نشستم و منتظر توام و تو هم اومدنت این جوریه که داری اینطور از من فرار می کنی؟
حداقل بشین یه چایی باهم بخوریم بعد برو بخواب!
نگاهش کردم و گفتم ساعت یک نصفه شبه من چاییمو توی خونم خوردم الان باید بخوابم چون هم روز بدی گذروندم هم اینکه فردا توی شرکت خیلی کار دارم.
خودشو بهم نزدیک کرد و دستمو توی دستش گرفت و روی شکمش گذاشت و گفت
_ میدونی امروز به چی فکر میکردم به اینکه یه روزی آرزو بود من مادر بچه تو باشم کم سن بودیم اما آرزوهات واقعی و از ته دل بود اما با گذشت چند سال الان داریم به آرزومون میرسیم بچه تو توی وجود منه این یه دلیل روشن برای اینکه من و تو هیچ وقت نمی تونیم از هم دور بشیم و جدا بمونیم.
دستمو کنار کشیدم و با صدای بلندی خندیدم و گفتم
واقعاً تو چیزی مصرف می کنی که انقدر خیالاتی میشی اصلا میفهمی چی داری میگی اگه بچه منو آیلین توی شکم توعه به خاطر اینه که تو یه زنه حیله گری اگر من میدونستم که بچه ی من قراره توی وجود آدمی مثل تو رشد کنه هیچ وقت این کارو نمیکردم تو حتی سر اون دکتر بدبختم شیره مالیدی و کار خودتو پیشبردی الان پس به اسم تقدیر و گذشته و آینده و قسمت و این چیزا نذارش.
انگار کم کم داشت ناامید می شد که دلم همینو میخواست که ناامید بشه و فقط بچه ما رو توی وجودش نگه داره همین و بس…
به سمت اتاقی که ته راهرو بود اشاره کرد و گفت
_میتونی اینجا بخوابی ازش دور شدم و به سمت اون اتاق رفتم با وجود اینکه میدونستم من از ته قلبم عاشق آیلین هستم اما دیدن این زن گذشته رو جلوی چشمام زنده می‌کرد و منو ما وادار می کرد تا به اون روزا برگردم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/فصل دو پارت پانزده

  لباشو از روی لبام جدا کرد و پیشونیش و‌چسبوند به پیشونیم. با نفس نفس …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *