خانه / دسته‌بندی نشده

دسته‌بندی نشده

رمان مهاجر/پارت شش

که دیگر به هوای معشوقش نتپد!به هوای نگاه های زیبایش دست و پایش نلرزد! ولی مگر می شود؟ حسی که چندین سال، بخاطر آن اسم درون شناسنامه ام سرکوب شده بود،حالا شور به پا کرده بود! دستم را مشت کردم ؛روی قلبم کوبیدم و نالیدم: _لعنتی بس کن! نلرز براش! …

بیشتر بخوانید »