خانه / رمان / رمان آنلاین

رمان آنلاین

رمان استاد من/فصل دو پارت نوزده

رفتیم توی حیاط و سمت پارکینگ ماشیناش و اشاره ای به پنج تا ماشینش کرد و‌گفت: کدوم؟! _ماشین خودم‌کو؟ با سر اشاره ای به پارکینگ سرپوشیده ش که ته باغ بود زد و‌ لبخندی زدم و‌ نگاهی به پاترول دو در مشکیش کردم. برگشتم سمتش و گفتم: پاترول! ابروهاش بالا …

بیشتر بخوانید »

رمان خاظره/پارت سیو نه

او هم دستم را پس می‌زند.سینی چای را روی میز می‌گذارم و زودتر جایی برای نشستن پیدا می‌کنم. همه سکوت کرده اند و تنها چیزی که به گوش می‌رسد صدای نفس‌های بلند و از سر خشم است. گویی همه منتظر حرفی‌اند تا حمله را شروع کنند. این فرصت را امید …

بیشتر بخوانید »

رمان خانزاده/فصل دو پارت شانزده

  یه لیوان بزرگ شربت بجلوی روم گذاشت و گفت _ از این بخوری حالت جا میاد بعد از ظهر من و مونس انقدر گرممون بود و بیحال بودیم کیمیا این ودرست کرد داد ما خوردیم حالمون جااومد … برات خوبه مخالفتی نکردم وهمه شو سرکشیدم حق داشتن خیلی خنک …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از دیدن دخترک یخی با همان لباس قرمز سر جا میخکوب می شوم. قهقهه کریه و شیطانی اش در فضای هولناک اتاق اکو می شود. سرش را جلوی صورتم می کشد و چشمان گشادش را در …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت پانزده

  اهورا سرش توی گوشیش بود و داشت یه چیزایی رو چک می کرد شروع کردم به عوض کردن لباس و لباس خابمو پوشیدم… نگاهش را از گوشی گرفت و بهم ریخت و گفت‌ _ دخترکه من کرم داره؟ نکنه هوس شوهر توکردی! سریع لباسامو عوض کردم و گفتم نه …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیو هشت

بی ملاحظه مقابل آقاجانم داد می‌زند: _اون وقتی که آذر سه شب بی خبر خونه نیومد بهش نگفتی ناپاک حالا جانان شد ناپاک؟چرا؟چون قلبش واسه یه آدم اشتباه لرزیده شد ناپاک؟این دختر و من بزرگ کردم حاج مصطفی.ناپاک هم باشه، تو حق نداری بزنیش چون من هنوز نمردم! آقاجان بدتر …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/فصل دو پارت هجده

  با نفس نفس گفتم: ازت متنفرم. خندید و‌گفت:چقدرم که برام مهمه، گفتم چیزی یادت نیومد؟ نیشخندی زدم و‌همونطور که اب از سر و روم می ریخت گفتم: چیزی وجود نداره برای دونستن. دوباره با فشار سرمو برد زیراب که نفسم و حبس کردم و تقلا هم نکردم. لحظه های …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو چهار

با باز شدن درهای کافی شاپ قطره قطره خونم خشک می شود. ضربان قلبی که رو به پایان است در فضای سرم اکو می کند. ” راه گریزی نیست تا نیمه ی راه را آمده ام. ” خداروشکر که شاهین در تیررس دید ما نیست و دیواری تزئینی از بامبوهای …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو سه

_ادوارد؟ حواسش نیست یا شاید از موسیقی سرسام آور صدایم را نمی شنود. بازویش را می گیرم و اینبار بلند تر می گویم: _ادوارد خوبی؟ نگاهم می کند. از زهرخندش تا ته قضیه را می خوانم. مست و پاتیل لب می زند: _آره. خوبم… خوبم. کمکم می کنی برم بیرون؟ …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/فصل دو پارت هفده

  اومد سمتم و محکم فکمو‌گرفت توی دستم و‌گفت: خفه شو زن دامون، تا دهنت گشادت و باز نکنی و حرف نزنی بدتر ازینا بهت میگم. محکم زدم زیردستش و گفتم: غلط میکنی. اخم غلیظی کرد و با جدیت گفت: چی زر زدی؟ با لجبازی گفتم: همین که شنیدی. یه …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیو هفت

  تماس را وصل می‌کند و موبایل را به سمتم می‌گیرد. بی مخالفت موبایل را از دستش می‌گیرم و هنوز حرف نزده‌ام صدای عصبی آذر را می‌شنوم: _خواهرم و کجا بردی هان؟ برعکس او من آرام جواب می‌دهم: _منم آذر. عصبانیتش بیش‌تر می‌شود: _این چه کاری بود کردی تو؟به من …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت چهارده

  _دوباره لباساتو سرجاشون گذاشتم میتونی بری تو اتاقت اما کیمیا نگاهی به سر تا پای ما انداخت خودشو نزدیکه ما کرد و گفت _ خوب به این عشق عاشقیتون برسین یه چیزی داره بهم میگه که عمر زیادی از این عاشقی تون نمونده… تا خواستم جوابشو بدم از کنارم …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت سیزده

  درست یادمه اولین رابطم با کیمیا چه روزی بود و چه اتفاقی افتاد کیمیا یه دختره ۲۰ ساله بود که حتی از اسم رابطه می ترسید اما من به قدری عاشقش بودم که نمی تونستم ازش بگذرم فکر می کردم اگه جسمش مال خودم کنم دیگه همه چیز تموم …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیو شش

با صدای مامان از فکر بیرون می‌آیم: _مجید آقا هم اومدن؟اگه اومدن بگو بیان داخل! لبخند از لب ‌های آذر پر می‌کشد و جدی‌ می‌شود: _نه تنها اومدم. نامدار با غضب نگاهش را قفل روی آذر کرده.نگرانی در چهره‌ی مامان موج می‌زند. آذر شده همان آذر… با همان مانتوی کوتاه …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/فصل دو پارت شانزده

  با بغض نفسم و حبس کردم و بی حواس رو به بارانا با لحن لرزون گفتم: چی میخوای اینجا؟ بارانا با عشوه گفت: خودشون دنبال من فرستادن عزیزم. با مردمکی که از بغض دو دو میزدبه شاهرخ نگاه کردم که با نیشخند گفت: ایشونو میشناسی آیسان؟ اب دهنمو بزور …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/فصل دو پارت پانزده

  لباشو از روی لبام جدا کرد و پیشونیش و‌چسبوند به پیشونیم. با نفس نفس گفت: دیدی گفتم اخرش تستت میکنم ببینم خوشمزه ای یا نه؟ بی اختیار خندم گرفت. خیره به لبخندم بود و ادامه داد: باید بگم که مزت بد نبود، اگه رژ نزنی بهترم میشه. چشم غره …

بیشتر بخوانید »