خانه / رمان / رمان آنلاین

رمان آنلاین

رمان پرنسس/پارت بیستو چهار

_باشه پس می ریم نهار. از اینکه هیچ پولی ندارم ته دلم فرو می ریزد و بخاطر حفظ آبرویم می گویم: _نه… نه من گرسنه م نیست. فقط منظورم این بود که الان ممکنه… با شیطنت دستم را می کشد و با لحن زیبایی می گوید: _بیا دیگه تعارف نکن! …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت هفده

بازوی یلدا رو گرفتم و نگاهی به اطرافم انداختم.خونه ی خاله اش به حدی بزرگ و تماشايی بود که آدم از قدم زدن توی حياطش هم لذت میبرد و احتمالا داخلش که جای خود داشت. همونطور که سعی میکردم مثل ندید بديدها رفتار نکنم و نگاه های ضايع و تابلوم …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیستو سه

کلافه بلند می‌شود و جعبه سیگارش را در می‌آورد و با فندک مشکی گران قیمتش فیلتر سیگار را آتش می‌زند و دوباره لش می‌کند روی تخت و کام عمیقی از سیگار می‌گیرد.اخم‌هایش در هم رفته‌؛ همیشه وقتی بدخواب می‌شد بدخلق هم می‌شد. زیر لب چهار فحش آب‌دار نثار دنیا می‌کند …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی روی لپ شهاب بنشونم که اگه نبود نه من این کله پاچه خوشمزه رو میخوردم و نه ایمان کله پا میشد….! دستمو روی شکمم کشوندم که شهاب همونطور که با دستمال چربی دور لبهاش رو …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو سه

با دو از اتاقم بیرون می زنم و می بینم مشغول گرفتن شماره تلفن است. ” احساس می‌کنم، دارم آخرین فرصت اینجا ماندنم را از دست می دهم. ” _آخه مگه من چیکار کردم؟ تقصیر من چیه؟ منکه همون کاری که گفتی رو کردم. این شما بودی که بی خیالم …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت چهارده

یک امروز آرمانِ دکتر نباشم! دلم میخواست یک امروز، همان آرمان ۹ سال پیش باشم؛ تنها باشم و با تنهایی خودم بسوزم و بسازم. آهی سوزناک کشیدم و کم کم چشم هایم را رویِ هم قرار دادم. نه برای اینکه بخوابم، بلکه تنهایی مزه اش به ماندن در تاریکی بود. …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیستو دو

نگاه مات برده‌ام را که می‌بیند بدون برداشتن دستش می‌خندد: _چرا رنگت شد عین گچ؟نکنه فکر کردی مثل فیلمای مخرب می‌خوام برم تو کا… قبل از این‌که حرفش تمام شود محکم با کوله‌ام به سینه‌اش می‌کوبم و داد می‌زنم: _حرف نزن!همش تقصیر توعه بهت گفتم نمون این‌جا برو…بهت گفتم برام …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیست ویک

ماتم می‌برد؛نفسش را رها می‌کند و این بار آرام‌تر ادامه می‌دهد: _بهت گفته بودم آذر و یکی فرستاده سراغ من،گفته بودم شب مسابقه یکی ماشین منو انگولک کرده.گفتم شب قبلش تو اوج مستی تحریکم کردن بشینم پای میز تا ببازم.باید همون موقع می‌فهمیدم نقشه‌ی باباجونمه! گیج و گنگ می‌نالم: _ینی …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت سیزده

با نگرانی دستش را گرفتم: _آرمان چی؟ با بغض گفت: _پسرهی دیوونه خل شده! انگار دوباره برگشته به روزی که… ساکت شد و نگاهم کرد. سؤالی نگاهش کردم، که با صدای تحلیل رفته ای ادامه داد: _روزی که تو ولش کردی! به پشتیِ مبل تکیه دادم و آهی کشیدم. من …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت پانزده

  تو ماشین اونقدر از درد به خودم ميپيچيدم که راننده ی بدبخت هر پنج دقیقه ببار با تعجب نگام میکرد….درد زن زائويی رو داشتم که میخواست بچشو دنیا بیاره…دراون حد شدید!!! باید میرفتم خونه و یلدا رو ميفرستادم تا واسم آمپول بخره و بهم تزریق کنه…..فقط اون جوری میتونستم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو دو

تکانی به دست و پای خشکم می دهم و به طرف در بزرگ ورودی سالن می روم و دستگیره را می کشم. قفل است. باورم نمی شود. دوباره و چندباره پشت سر هم دستگیره را می کشم. با مشت به در می کوبم و فریاد زنان کمک می خواهم. _کمک! …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو یک

برایم کسل کننده است و تازه متوجه راننده جوان می شوم. دستم را زیر چانه ام می گذارم و ترجیح می دهم به زیبایی های بی نظیر لندن نگاه کنم. ” آنقدر شگفت انگیز و تماشایی ست که واقعا احساس می کنم یک جفت چشم برایم کافی نیست! گردنم را …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت چهارده

تا شلوارک رو بیشتر تا بزنم اینجوری هم جوراباي ده هزار تومنی خوشگلم مشخص میشدن هم پاهام… ّ”هرزگی که شاخ و دم نداره…یکی زبونا نرخش رو میگه یکی با بالا زدن پاچه هاش” مگه میشد لحن ستیزه جو و نیشدار ایمان رو نشناخت .بلند شدم و با حرص تو چشماش …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت دوازده

بین رفت و جایش را به اخمی رویِ پیشانی اش داد. با حالت قهر دست به سینه شد و صورتش را به سمتِ دیگری چرخاند.درهمان حال گفت: _گولم زدی؟! می دانستم به قضیه پی می برد؛ از بس که باهوش بود! برایِ همین گفتم: _این خیلی بزرگه. نصف می شه؛ …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیست

حرفم را جدی نمی‌گیرد‌؛ _خیر باشه تو خواب حرف می‌زنی؟ تلفن را روی تخت می‌اندازم.تند از جایم بلند می‌شوم و در کمدم را باز می‌کنم.شلوار جینم را روی شلوارکم می‌پوشم و به اولین مانتویی که به دستم می‌رسد چنگ می‌اندازم و بی حواس شالی روی سرم می‌اندازم.. موبایلم را برمی‌دارم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیست

گونه ام را می بوسد. طوری کلمات را ادا می کند که خودم هم لحظه ای باورم می شود. _منکه گفتم غلط کردم. متعجب در چشمانش، چشم می دوزم و زیر لبخند و نگاه های معنی دار پلیس سرخ می شوم. رو به پلیس می گوید: _دعوای زن و شوهری …

بیشتر بخوانید »