خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره

رمان خاطره

رمان خاظره/پارت سیو نه

او هم دستم را پس می‌زند.سینی چای را روی میز می‌گذارم و زودتر جایی برای نشستن پیدا می‌کنم. همه سکوت کرده اند و تنها چیزی که به گوش می‌رسد صدای نفس‌های بلند و از سر خشم است. گویی همه منتظر حرفی‌اند تا حمله را شروع کنند. این فرصت را امید …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیو هشت

بی ملاحظه مقابل آقاجانم داد می‌زند: _اون وقتی که آذر سه شب بی خبر خونه نیومد بهش نگفتی ناپاک حالا جانان شد ناپاک؟چرا؟چون قلبش واسه یه آدم اشتباه لرزیده شد ناپاک؟این دختر و من بزرگ کردم حاج مصطفی.ناپاک هم باشه، تو حق نداری بزنیش چون من هنوز نمردم! آقاجان بدتر …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیو هفت

  تماس را وصل می‌کند و موبایل را به سمتم می‌گیرد. بی مخالفت موبایل را از دستش می‌گیرم و هنوز حرف نزده‌ام صدای عصبی آذر را می‌شنوم: _خواهرم و کجا بردی هان؟ برعکس او من آرام جواب می‌دهم: _منم آذر. عصبانیتش بیش‌تر می‌شود: _این چه کاری بود کردی تو؟به من …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیو شش

با صدای مامان از فکر بیرون می‌آیم: _مجید آقا هم اومدن؟اگه اومدن بگو بیان داخل! لبخند از لب ‌های آذر پر می‌کشد و جدی‌ می‌شود: _نه تنها اومدم. نامدار با غضب نگاهش را قفل روی آذر کرده.نگرانی در چهره‌ی مامان موج می‌زند. آذر شده همان آذر… با همان مانتوی کوتاه …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیو پنج

نگاه معناداری بین مان رد و بدل می‌شود؛ معلوم است به خاطر قضيه‌ی خواستگاری امید آقاجان هنوز از پارسا ڪدورت دارد و چه قدر بد ڪه با این حرف آقاجان بحث امید باز می‌شود. _آره. به نظر منم لازم نیست یه عمر جز خانوادمون دونستیمش آخرشم جانان و واسه ڪی …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیوسه

  فربد تا تهش را می‌خواند: _فهمیدم داداش.طرف خانوادش گیرن خودشم پا نداده بهت می‌خوای اینجوری به دستش بیاری!چون تو امیدی کسی حق نه گفتن به تو رو نداره. لبخند محوی کنج لبش می‌نشیند: _خوب منو شناختی سگ پدر. فربد در حالی که جام خودش را پر می‌کند ادامه می‌دهد: …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیو دو

لال شدنم عصبی‌اش می‌کند که این طور می‌غرد: _بیا پایین!می‌خوام ببینم چه مرگته که خفه خون گرفتی ! می‌رفتم تا با دیدن چشم‌هایم تا عمق وجودم را بخواند؟ می‌رفتم تا باز هم مسخره‌ام کند و برایم نقشه بکشد؟ می‌رفتم تا این‌بار به گوش آقاجانم برساند و رسوایم کند؟ نفس می‌کشم.عمیق …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیو یک

در را می‌بندم و ناامید نفسم را در هوا رها می‌کنم؛ شروع به قدم زدن می‌کنم‌؛حرف‌هایشان آزارم داد اما حقم بود شنیدن: _ما تو رو عین دخترمون دونستیم. پری عقل نداشت تو که عاقل بودی چرا یک کلمه نگفتی؟میدونی من تو این مدت بی خبری از پرینار چی به حال …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/ پارت سی

دختر حتی با وجود کفش‌های پاشنه ده سانتی باز هم مجبور است برای بردن دهانش زیر گوش امید روی پنجه‌ی پا بأیستد. حتی بوی سیگار و الکل هم مانع رسیدن بوی عطرش به بینی امید نمی‌شود. با آن صدای جذابش کنار گوش حرف می‌زند: _شما که ده دقیقه هم نمی‌شه …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیستو نه

  * * * * * پری را می‌بینم که حاضر و آماده به سمتم می‌آید؛دمبل‌ها را کنار می‌گذارم و با نفسی بریده صاف می‌نشینم. عرق نشسته روی گردنم را با حوله‌ خشک می‌کنم و می‌پرسم: _کجا میری؟هنوز که خیلی زوده! جوابش تکانم می‌دهد: _می‌خوام امید و ببینم!الان میاد… امید …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیستو هشت

ساعت یک و چهل و پنج دقیقه‌ی شب است که عزاداری آخرین شب قدر هم تمام می‌شود. در این سه شب،فقط امشب پایم را در این مراسم گذاشتم و دو شب دیگر در زیرزمین کمک می‌کردم. آخر خاندان رستمی معتقد بودند کار را به دست دیگران بسپارند ثوابش از بین …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیستو هفت

چشم‌هایم سیاهی می‌رود.به سختی آخرین پله را طی می‌کنم. صدای علی را از پشت سرم می‌شنوم: _وایستا برسونمت! اعتنایی به حرفش نمی‌کنم. چند نفری که در کافه هستند با تعجب به حال خرابم نگاه می‌کنند. پاهایم که این همه برای قدرتی بودنشان تمرین کرده‌ام حالا سست و تو خالی شده‌اند. …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیستو شش

محکم به شانه‌ام می‌زند: _نوید دوست داره همین‌جوری مثل تو خوبه؟تازه تو هم الان داری انقدر حرص هیکل تو می‌زنی شوهر که بکنی همچین بزنی به طبل بی‌عاری… اون وقت شمایل واقعی تو رو هم می‌بینم خانوم…سیکس پکات هم میره زیر چربی هات… با انزجار صورتم را جمع می‌کنم: _من …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت سوم

حرفش کاری کرد که قلبم بلرزه و دودل بشم و با تمام وجودم دلم میخواست حرفاش حقیقت باشه. سکوت کردم که اون دوباره به حرف اومد. _بهم بگو کجایین باید باهات حرف بزنم آیلین. باز تسلیمش شدم باز دلم و به دریا زدم و بهش اعتماد کردم. بهش گفتم: خواهش …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیستوچهار

با اخم نگاهش می‌کنم که می‌پرسد: _چرا آبغوره گرفته؟ حس بدی به دلم سرازیر می‌شود؛ انگار عادت کرده بودم به این‌که توجهش مال من باشد… که فقط ناراحتی من را بفهمد،نگران من بشود…ای جانان بدبخت!چه دل خوش کردی به کسی که می‌دانی جان می‌دهد برای نزدیک‌ترین رفیقت… بدون از دست …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیستو سه

کلافه بلند می‌شود و جعبه سیگارش را در می‌آورد و با فندک مشکی گران قیمتش فیلتر سیگار را آتش می‌زند و دوباره لش می‌کند روی تخت و کام عمیقی از سیگار می‌گیرد.اخم‌هایش در هم رفته‌؛ همیشه وقتی بدخواب می‌شد بدخلق هم می‌شد. زیر لب چهار فحش آب‌دار نثار دنیا می‌کند …

بیشتر بخوانید »