خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره

رمان خاطره

رمان خاطره/پارت بیستو سه

کلافه بلند می‌شود و جعبه سیگارش را در می‌آورد و با فندک مشکی گران قیمتش فیلتر سیگار را آتش می‌زند و دوباره لش می‌کند روی تخت و کام عمیقی از سیگار می‌گیرد.اخم‌هایش در هم رفته‌؛ همیشه وقتی بدخواب می‌شد بدخلق هم می‌شد. زیر لب چهار فحش آب‌دار نثار دنیا می‌کند …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیستو دو

نگاه مات برده‌ام را که می‌بیند بدون برداشتن دستش می‌خندد: _چرا رنگت شد عین گچ؟نکنه فکر کردی مثل فیلمای مخرب می‌خوام برم تو کا… قبل از این‌که حرفش تمام شود محکم با کوله‌ام به سینه‌اش می‌کوبم و داد می‌زنم: _حرف نزن!همش تقصیر توعه بهت گفتم نمون این‌جا برو…بهت گفتم برام …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیست ویک

ماتم می‌برد؛نفسش را رها می‌کند و این بار آرام‌تر ادامه می‌دهد: _بهت گفته بودم آذر و یکی فرستاده سراغ من،گفته بودم شب مسابقه یکی ماشین منو انگولک کرده.گفتم شب قبلش تو اوج مستی تحریکم کردن بشینم پای میز تا ببازم.باید همون موقع می‌فهمیدم نقشه‌ی باباجونمه! گیج و گنگ می‌نالم: _ینی …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیست

حرفم را جدی نمی‌گیرد‌؛ _خیر باشه تو خواب حرف می‌زنی؟ تلفن را روی تخت می‌اندازم.تند از جایم بلند می‌شوم و در کمدم را باز می‌کنم.شلوار جینم را روی شلوارکم می‌پوشم و به اولین مانتویی که به دستم می‌رسد چنگ می‌اندازم و بی حواس شالی روی سرم می‌اندازم.. موبایلم را برمی‌دارم …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت نوزده

صدای قدم‌های آشنایش را که می‌شنوم پتو را روی سرم می‌کشم و چشم‌هایم را می‌بندم. در باز می‌شود،صدای نزدیک شدن قدم‌های آشنا و محکمش را می‌شنوم. حضورش را که کنارم حس می‌کنم پتو را از سرم کنار می‌زنم و می‌خواهم بلند شوم که دستش را روی شانه‌ام می‌گذارد و وادارم …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت هجده

  لب‌هایم را روی هم می‌فشارم.انگار از آن ته های دلم انتظار جواب دیگری از او داشتم. آدرس مسافرخانه را برایش می‌گویم و در آخر اضافه می‌کنم: _بهش نگفتم بعد از اون ماجرا دیدمت.تو هم بهش نگو… لطفا! حس می‌کنم همان لبخند تمسخر آمیز کنج لبش می‌نشیند. _اوکی عزیزم.مسئله‌ی خصوصی …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت هفده

از موهایش می‌گیرد و پرتش می‌کند داخل. آذر نقش بر زمین با صدای بلندی داد می‌زند: _وحشی…غلط می‌کنی منو حبس کنی اینجا. به تو چه من چه غلطی می‌کنم. به ‌ سمتش می‌روم و می‌خواهم زیر بازویش را بگیرم که نامدار مهلت نمی‌دهد. دوباره موهای رنگ شده اش را بین …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت شانزده

  جوابی به او نمی‌دهم؛دست برنمی‌دارد: _با شمام جان‌جان خانوم! تمام حرصم را در دلم نگه می‌دارم تا اگر زنده رسیدیم با دست‌های خودم خفه‌اش کنم. _چه خوب دیگه نمی‌ترسی پس… و سرعتش از آن سرعت سرسام آوری که داشت هم بالاتر می‌رود و بیشتر از قبل ماشین را کج …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت پانزده

  نگاهش هم دنبال قدم‌های دختر‌ها پیش می‌رود و با لبخند محوی کنج لبش گازی به گوجه سبز می‌زند و نگاهشان می‌کند. _اون مانتو مشکیه عجب چشایی داره! سری با تاسف تکان می‌دهم و می‌گویم: _واسه همین امثال شماهاست که دخترا جرئت تفریح کردن ندارن! نگاهم می‌کند: _خودش میخاره نفهمیدی؟ …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت چهارده

لبخندی روی لبم می‌آید،دیگر نمی‌دانم چه بگویم!چند لحظه‌ای سکوت بینمان حکم‌فرماست و او سکوت را می‌شکند: _می‌گم جان‌جان خانوم… نفسی با حرص فوت می‌کنم و می‌گویم: _اسم من جانانه! _همون که تو گفتی،می‌گم که… این بار منم که حرفش را قطع می‌کنم: _همون که تو گفتی نه،جانان…تکرار کن! شیطنت وارد …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سیزده

_که این طور،بازم بره خداروشکر کنه تو اگه بدونی من توی تهران چه چیزایی که ندیدم. در حالی که سیب پوست می‌کنم سری با تاسف تکان می‌دهم: _وضعیت اونم سخته پیمان.توی خونه ی باباش از گل نازک‌تر بهش نمی‌گفتن حالا اسیر مردی شده که هر روز آزارش می‌ده! سرش پایین …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت دوازده

  نفس بریده از ورزش سر صبحم به سمت مسافرخانه قدم بر می‌دارم؛یک روز نگذشته دلم برای هوای گرگان لک می‌زند،این شهر پر از دود و آلودگی با این هوای گرفته جای مناسبی برای من نبود. بطری آب معدنی را از جیب سویشرت خاکستری رنگم بیرون می‌کشم و آبش را …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت یازده

عزم بلند شدن می‌کنم که همان لحظه اتوبوس راه می‌افتد.با لبخند ژکوندی کنج لبش می‌گوید: _فکر کردی آدرس پری و ندی بیخیال می‌شم؟خانوم مربی هستی واسه خودتی تنهایی نمی‌تونی از پسش بر بیای! یاد دوشب قبل در خاطرم زنده می‌شود؛او زنگ زده بود و با هر روشی سعی کرد آدرس …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره /پارت ده

بار قبل،دڪتر گفت بار بعدی در ڪار نباشد… گفت بار بعد قلبش دوام نمی‌‌آورد.لعنت به تو جانان،این‌بار را هم گند زدی! _فڪر ڪنم قضیه جدی‌تر از اونی باشه ڪه فڪر می‌ڪردم. دست روی قلبم می‌گذارم و ترسیده برمی‌گردم.با دیدن پارسا نفس گرفته می‌گویم: _ترسوندیم. دست در جیب نزدیڪم می‌آید،خجالت می‌ڪشم …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت نه

حرف آخرش منظور دار است و منظورش را هم خیلی خوب می‌رساند. با اخم می‌گویم: _پری ولت نڪرد. فڪش قفل می‌ڪند و سیگار را از ڪنج لبش برمی‌دارد و پرتش می‌ڪند بیرون.. _اما نموند پای من… با زبانم نمڪ می‌پاشم روی زخمش. _ با یه آدمی مثل تو می‌موند ؟لیاقش …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت هشت

در آشپزخانه‌ام که صدای آقاجانم را می‌شنوم.شربت خاکشیر را این بار با یخ اضافه همراه با لیوان آبی در سینی می‌گذارم و بعد از انداختن نگاه به مادرم که در حال سرخ کردن بادمجان است از آشپزخانه بیرون می‌روم. از مادر یاد گرفته بودم هیچ وقت اخم نکنم برای خانواده‌ام. …

بیشتر بخوانید »