خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره (پەڕە 2)

رمان خاطره

رمان خاطره/پارت بیستو نه

  * * * * * پری را می‌بینم که حاضر و آماده به سمتم می‌آید؛دمبل‌ها را کنار می‌گذارم و با نفسی بریده صاف می‌نشینم. عرق نشسته روی گردنم را با حوله‌ خشک می‌کنم و می‌پرسم: _کجا میری؟هنوز که خیلی زوده! جوابش تکانم می‌دهد: _می‌خوام امید و ببینم!الان میاد… امید …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیستو هشت

ساعت یک و چهل و پنج دقیقه‌ی شب است که عزاداری آخرین شب قدر هم تمام می‌شود. در این سه شب،فقط امشب پایم را در این مراسم گذاشتم و دو شب دیگر در زیرزمین کمک می‌کردم. آخر خاندان رستمی معتقد بودند کار را به دست دیگران بسپارند ثوابش از بین …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیستو هفت

چشم‌هایم سیاهی می‌رود.به سختی آخرین پله را طی می‌کنم. صدای علی را از پشت سرم می‌شنوم: _وایستا برسونمت! اعتنایی به حرفش نمی‌کنم. چند نفری که در کافه هستند با تعجب به حال خرابم نگاه می‌کنند. پاهایم که این همه برای قدرتی بودنشان تمرین کرده‌ام حالا سست و تو خالی شده‌اند. …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیستو شش

محکم به شانه‌ام می‌زند: _نوید دوست داره همین‌جوری مثل تو خوبه؟تازه تو هم الان داری انقدر حرص هیکل تو می‌زنی شوهر که بکنی همچین بزنی به طبل بی‌عاری… اون وقت شمایل واقعی تو رو هم می‌بینم خانوم…سیکس پکات هم میره زیر چربی هات… با انزجار صورتم را جمع می‌کنم: _من …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت سوم

حرفش کاری کرد که قلبم بلرزه و دودل بشم و با تمام وجودم دلم میخواست حرفاش حقیقت باشه. سکوت کردم که اون دوباره به حرف اومد. _بهم بگو کجایین باید باهات حرف بزنم آیلین. باز تسلیمش شدم باز دلم و به دریا زدم و بهش اعتماد کردم. بهش گفتم: خواهش …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیستوچهار

با اخم نگاهش می‌کنم که می‌پرسد: _چرا آبغوره گرفته؟ حس بدی به دلم سرازیر می‌شود؛ انگار عادت کرده بودم به این‌که توجهش مال من باشد… که فقط ناراحتی من را بفهمد،نگران من بشود…ای جانان بدبخت!چه دل خوش کردی به کسی که می‌دانی جان می‌دهد برای نزدیک‌ترین رفیقت… بدون از دست …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیستو سه

کلافه بلند می‌شود و جعبه سیگارش را در می‌آورد و با فندک مشکی گران قیمتش فیلتر سیگار را آتش می‌زند و دوباره لش می‌کند روی تخت و کام عمیقی از سیگار می‌گیرد.اخم‌هایش در هم رفته‌؛ همیشه وقتی بدخواب می‌شد بدخلق هم می‌شد. زیر لب چهار فحش آب‌دار نثار دنیا می‌کند …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیستو دو

نگاه مات برده‌ام را که می‌بیند بدون برداشتن دستش می‌خندد: _چرا رنگت شد عین گچ؟نکنه فکر کردی مثل فیلمای مخرب می‌خوام برم تو کا… قبل از این‌که حرفش تمام شود محکم با کوله‌ام به سینه‌اش می‌کوبم و داد می‌زنم: _حرف نزن!همش تقصیر توعه بهت گفتم نمون این‌جا برو…بهت گفتم برام …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیست ویک

ماتم می‌برد؛نفسش را رها می‌کند و این بار آرام‌تر ادامه می‌دهد: _بهت گفته بودم آذر و یکی فرستاده سراغ من،گفته بودم شب مسابقه یکی ماشین منو انگولک کرده.گفتم شب قبلش تو اوج مستی تحریکم کردن بشینم پای میز تا ببازم.باید همون موقع می‌فهمیدم نقشه‌ی باباجونمه! گیج و گنگ می‌نالم: _ینی …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت بیست

حرفم را جدی نمی‌گیرد‌؛ _خیر باشه تو خواب حرف می‌زنی؟ تلفن را روی تخت می‌اندازم.تند از جایم بلند می‌شوم و در کمدم را باز می‌کنم.شلوار جینم را روی شلوارکم می‌پوشم و به اولین مانتویی که به دستم می‌رسد چنگ می‌اندازم و بی حواس شالی روی سرم می‌اندازم.. موبایلم را برمی‌دارم …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت نوزده

صدای قدم‌های آشنایش را که می‌شنوم پتو را روی سرم می‌کشم و چشم‌هایم را می‌بندم. در باز می‌شود،صدای نزدیک شدن قدم‌های آشنا و محکمش را می‌شنوم. حضورش را که کنارم حس می‌کنم پتو را از سرم کنار می‌زنم و می‌خواهم بلند شوم که دستش را روی شانه‌ام می‌گذارد و وادارم …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت هجده

  لب‌هایم را روی هم می‌فشارم.انگار از آن ته های دلم انتظار جواب دیگری از او داشتم. آدرس مسافرخانه را برایش می‌گویم و در آخر اضافه می‌کنم: _بهش نگفتم بعد از اون ماجرا دیدمت.تو هم بهش نگو… لطفا! حس می‌کنم همان لبخند تمسخر آمیز کنج لبش می‌نشیند. _اوکی عزیزم.مسئله‌ی خصوصی …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت هفده

از موهایش می‌گیرد و پرتش می‌کند داخل. آذر نقش بر زمین با صدای بلندی داد می‌زند: _وحشی…غلط می‌کنی منو حبس کنی اینجا. به تو چه من چه غلطی می‌کنم. به ‌ سمتش می‌روم و می‌خواهم زیر بازویش را بگیرم که نامدار مهلت نمی‌دهد. دوباره موهای رنگ شده اش را بین …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت شانزده

  جوابی به او نمی‌دهم؛دست برنمی‌دارد: _با شمام جان‌جان خانوم! تمام حرصم را در دلم نگه می‌دارم تا اگر زنده رسیدیم با دست‌های خودم خفه‌اش کنم. _چه خوب دیگه نمی‌ترسی پس… و سرعتش از آن سرعت سرسام آوری که داشت هم بالاتر می‌رود و بیشتر از قبل ماشین را کج …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت پانزده

  نگاهش هم دنبال قدم‌های دختر‌ها پیش می‌رود و با لبخند محوی کنج لبش گازی به گوجه سبز می‌زند و نگاهشان می‌کند. _اون مانتو مشکیه عجب چشایی داره! سری با تاسف تکان می‌دهم و می‌گویم: _واسه همین امثال شماهاست که دخترا جرئت تفریح کردن ندارن! نگاهم می‌کند: _خودش میخاره نفهمیدی؟ …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت چهارده

لبخندی روی لبم می‌آید،دیگر نمی‌دانم چه بگویم!چند لحظه‌ای سکوت بینمان حکم‌فرماست و او سکوت را می‌شکند: _می‌گم جان‌جان خانوم… نفسی با حرص فوت می‌کنم و می‌گویم: _اسم من جانانه! _همون که تو گفتی،می‌گم که… این بار منم که حرفش را قطع می‌کنم: _همون که تو گفتی نه،جانان…تکرار کن! شیطنت وارد …

بیشتر بخوانید »