خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره (پەڕە 3)

رمان خاطره

رمان خاطره/پارت سیزده

_که این طور،بازم بره خداروشکر کنه تو اگه بدونی من توی تهران چه چیزایی که ندیدم. در حالی که سیب پوست می‌کنم سری با تاسف تکان می‌دهم: _وضعیت اونم سخته پیمان.توی خونه ی باباش از گل نازک‌تر بهش نمی‌گفتن حالا اسیر مردی شده که هر روز آزارش می‌ده! سرش پایین …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت دوازده

  نفس بریده از ورزش سر صبحم به سمت مسافرخانه قدم بر می‌دارم؛یک روز نگذشته دلم برای هوای گرگان لک می‌زند،این شهر پر از دود و آلودگی با این هوای گرفته جای مناسبی برای من نبود. بطری آب معدنی را از جیب سویشرت خاکستری رنگم بیرون می‌کشم و آبش را …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت یازده

عزم بلند شدن می‌کنم که همان لحظه اتوبوس راه می‌افتد.با لبخند ژکوندی کنج لبش می‌گوید: _فکر کردی آدرس پری و ندی بیخیال می‌شم؟خانوم مربی هستی واسه خودتی تنهایی نمی‌تونی از پسش بر بیای! یاد دوشب قبل در خاطرم زنده می‌شود؛او زنگ زده بود و با هر روشی سعی کرد آدرس …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره /پارت ده

بار قبل،دڪتر گفت بار بعدی در ڪار نباشد… گفت بار بعد قلبش دوام نمی‌‌آورد.لعنت به تو جانان،این‌بار را هم گند زدی! _فڪر ڪنم قضیه جدی‌تر از اونی باشه ڪه فڪر می‌ڪردم. دست روی قلبم می‌گذارم و ترسیده برمی‌گردم.با دیدن پارسا نفس گرفته می‌گویم: _ترسوندیم. دست در جیب نزدیڪم می‌آید،خجالت می‌ڪشم …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت نه

حرف آخرش منظور دار است و منظورش را هم خیلی خوب می‌رساند. با اخم می‌گویم: _پری ولت نڪرد. فڪش قفل می‌ڪند و سیگار را از ڪنج لبش برمی‌دارد و پرتش می‌ڪند بیرون.. _اما نموند پای من… با زبانم نمڪ می‌پاشم روی زخمش. _ با یه آدمی مثل تو می‌موند ؟لیاقش …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت هشت

در آشپزخانه‌ام که صدای آقاجانم را می‌شنوم.شربت خاکشیر را این بار با یخ اضافه همراه با لیوان آبی در سینی می‌گذارم و بعد از انداختن نگاه به مادرم که در حال سرخ کردن بادمجان است از آشپزخانه بیرون می‌روم. از مادر یاد گرفته بودم هیچ وقت اخم نکنم برای خانواده‌ام. …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت هفت

متعصب جواب می‌دهد: _اون مسابقه رو من بردم.حاضرم نیستم یک قرون از اون پول و مفت مفت بدم به این! _چه جوری بردی؟با دو دوزه بازی و کلک؟ نگاهم به سمت امید کشیده می‌شود،با جواب آذر ابروهایش در هم می‌پیچد: _وقتی مدرکی نداری کسی جز خودت حرفت و باور نمی‌کنه …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت شش

پایش را روی گاز گذاشته بود و داشت تمام بدبختی‌هایش را گردن آقاجانم می‌انداخت.با خشم و تمسخر نگاهی به صورت و دست تماما خالکوبی اش که با وجود تیشرت ارتشی تنش تماما پیداست،می‌اندازم و این بار نوبت من است که او را به رگبار حرف‌هایم بگیرم: _اگه آدم صاف و …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت پنج

مادر در حالی که گل‌گاو زبان را می‌آورد با دل‌آشوبی حرفش را می‌زند: _چه آبرو ریزی شد،بیچاره پارسا… بگیر حاج‌مصطفی این و بخور برات خوبه. آقاجان لیوان را از دست مادر می‌گیرد و با تأسف سر تکان می‌دهد: _این پسر پاک زده به طبل بی‌عاری،خدا می‌دونه مردم چه چیزا که …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت چهار

  سرم را ڪه بالا می‌گیرم چشمانم از آینه‌ی جلوی ماشین قفل چشمانش می‌شود. نفسم را فوت می‌ڪنم و به جای اویی ڪه قصد حرف زدن ندارد می‌گویم: _چی می‌خوای؟ حس می‌ڪنم پوزخند می‌زند،ڪلامش نیش دارد: _یه راننده تاڪسی چی می‌خواد؟ دارم می‌رسونم‌تون خانوم. این بار من به رویش پوزخند …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت سوم

  با احتیاط از پله‌های سنگی پایین می‌روم؛سینی کمی در دستم تکان می‌خورد و مقداری از دوغ خانگیِ هنر دست مامانم در سینی می‌ریزد. نفسی فوت می‌کنم‌‌؛خانه‌ی پارسا با دو پله در طبقه‌ی زیرین بود و خانه‌ی ما با هشت پله در طبقه‌ی بالا. روبه‌روی خانه‌اش می‌ایستم و با انگشتر …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت دو

صدای آذر حواسم را از آن‌ها پرت می‌کند: _باختی دیگه پسر جان قبولش کن. چشم‌غره‌ای مهمان نگاه آذر می‌کنم و با طعنه می‌گویم: _الان خوش‌حالی؟ با ابروهای بالا پریده و صورتی که از هیجان گلگون شده جواب می‌دهد: _خیلی…!حالم جا اومد شاخ این بچه پرو ها رو شکستم تو رو …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت یک

برای بار هزارم دستم را روی زنگ می‌گذارم و خود را در معرض دید آیفون تصویری خانه‌اش قرار می‌دهم تا بلکه معجزه‌ای رخ داده و در باز شود. یک نفر نیست به من بگوید وقتی نیم ساعت پشت این در ایستاده و مرتب زنگ می‌زنی اگر کسی خانه باشد که …

بیشتر بخوانید »