خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خان زاده

رمان خان زاده

رمان خانزاده/فصل دو پارت بیستو یک

به هر سختی بود همراه شاهین به خونه برگشتم دیگه خبری از اون دختر امیدوار و خوشحالی که چند ساعت پیش به راحیل زنگ زده بود نبود تمام وجودم و درد و غم و ناراحتی گرفته بود میدونستم کیمیا بدون دلیل این کارو نمی کنه و من واقعاً خسته بودم …

بیشتر بخوانید »

رمان خانزاده/فصل دو پارت بیست

  اما شاهین برعکس من که عصبانی داد میزدم خیلی ریلکس به سمت اتاقی که بهش داده بودیم رفت و گفت _ فکر اینکه من از اینجا برم از سرت بیرون کن من یه زن و بچش رو توی شهر غریب تنها نمیزارم پس الکی حرص نخور اینم بدون من …

بیشتر بخوانید »

رمان خانزاده/فصل دو پارت نوزده

  به خونه که برگشتیم هوا کم کم داشت تاریک میشد . ایلین حالش بهتر بود و من نگرانیم کمی آروم شده بود‌. با ورود مون به خونه با مونس که تنها جلوی تلویزیون نشسته بود رو به رو شدیم ازش پرسیدم کیمیا کجاست؟ و اون شونه ای بالا انداخت …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت هجده

  بیخیال موهای دخترم رو بوسیدم دختر من مونسه من برای من کافی بود و نیازی به پسر نداشتم اما خانواده ای که نمیدونم این همه حرف و حدیث از کجا در می آوردند مجبورمون کرده بودند تا تن به این کار بدیم و بخوایم اینطور اذیت بشیم و عذاب …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت هفده

  دستی به موهام که روی صورتم ریخته بود کشیدم و پشت گوشم فرستادم و گفتم من نیازی ندارم که به خودم برسم گاهی فقط برای تنوع این کارو میکنم آرایش کردن این طوری تغییر کردن برای کسایی که اعتماد به نفس ندارن و صورت شون ایرادی داره خوبه تا …

بیشتر بخوانید »

رمان خانزاده/فصل دو پارت شانزده

  یه لیوان بزرگ شربت بجلوی روم گذاشت و گفت _ از این بخوری حالت جا میاد بعد از ظهر من و مونس انقدر گرممون بود و بیحال بودیم کیمیا این ودرست کرد داد ما خوردیم حالمون جااومد … برات خوبه مخالفتی نکردم وهمه شو سرکشیدم حق داشتن خیلی خنک …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت پانزده

  اهورا سرش توی گوشیش بود و داشت یه چیزایی رو چک می کرد شروع کردم به عوض کردن لباس و لباس خابمو پوشیدم… نگاهش را از گوشی گرفت و بهم ریخت و گفت‌ _ دخترکه من کرم داره؟ نکنه هوس شوهر توکردی! سریع لباسامو عوض کردم و گفتم نه …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت چهارده

  _دوباره لباساتو سرجاشون گذاشتم میتونی بری تو اتاقت اما کیمیا نگاهی به سر تا پای ما انداخت خودشو نزدیکه ما کرد و گفت _ خوب به این عشق عاشقیتون برسین یه چیزی داره بهم میگه که عمر زیادی از این عاشقی تون نمونده… تا خواستم جوابشو بدم از کنارم …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت سیزده

  درست یادمه اولین رابطم با کیمیا چه روزی بود و چه اتفاقی افتاد کیمیا یه دختره ۲۰ ساله بود که حتی از اسم رابطه می ترسید اما من به قدری عاشقش بودم که نمی تونستم ازش بگذرم فکر می کردم اگه جسمش مال خودم کنم دیگه همه چیز تموم …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت دوازده

  سرتو بیار جلوتر داری اونجا چه غلطی می کنی؟ بهم نگاه کرد و گفت _ هنوزم جلوی من تاب و توان از دست میدی پس اینقدر نگو که فراموشت کردم باشه ؟ تا خواستم جوابشو بدم به طبقه مورد نظر رسیدیم و از آسانسور بیرون اومدیم کنار در روی …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت یازده

  سوزشی که داشتم برام مهم نبود مهم نبود دستم سوخته این مهم بود که کیمیا داره با نگاهش شوهرمو رو قورت میده رو به اهورا گفتم برو لباستو بپوش من حالم خوبه اهورا اما دستم و زیر آب سرد گرفت و گفت _وایسا اول کمی خنک بشه الان میرم …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت ده

  به حرفی که اهورا زده بود فکر کردم حق با اون بود اون بعدا هم می تونست برای ما دردسر درست کنه اما من چیکار میتونستم بکنم تا جلوشو بگیرم ؟ که نتونه به من و خانوادم آسیبی بزنه …. اهورا وقتی از خواب بیدار شد منو بیدار نشسته …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت نه

  عزیز دلم نمیشه این بچه دیگه جون داره نمیتونی جونشو بگیریم و بعدشم باز این کار بخواهیم انجام بدیم. باید یک دوره طولانی مدت بینش فاصله بیفته نمیشه که … برای اینکه این بچه به وجود بیاد کلی هزینه شده. وا رفته به کیمیایی که لبخند پیروزی روی لباش …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت هشت

  از شنیدن این حرف مونس به سمت باباش رفت و پرسید _ یعنی چی یعنی بابایی ؟ یعنی منم مثل دوستام منم می خوام خواهر برادرداشته باشم ؟ اهورا روی صندلی نشست و مونس و روی پاش نشوند و گفت _آره عزیز دلم مثل همونا قراره یه نی نی …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت هفت

  _من کی دروغ گفتم! بپرس چیزی که میخوایو _ وقتی رفته بودیم کیش کیمیا اونجا بود درست توی هتلی که ما بودیم وقتی دیدمش مثل دیوونه ها شدم با خودم فکر کردم حتما توبه کیمیا گفتی که اونام بیان اونجا . اون اتفاق که افتاد اگه حواسم پرت شد …

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده/فصل دو پارت شش

  مونس و زمین گذاشت رو بهش گفت: _ برو بابایی برو بازی کن من با مامانت حرف بزنم. به صورتش زیاد نگاه نمکردم تا صورتم رو نبینه اما اون به سمتم اومد و انگشتش را زیر چونم گذاشت و سرمو بالا گرفت و گفت: _ مونس گفت مادرم اینجا …

بیشتر بخوانید »