خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا/پارت هفده

بازوی یلدا رو گرفتم و نگاهی به اطرافم انداختم.خونه ی خاله اش به حدی بزرگ و تماشايی بود که آدم از قدم زدن توی حياطش هم لذت میبرد و احتمالا داخلش که جای خود داشت. همونطور که سعی میکردم مثل ندید بديدها رفتار نکنم و نگاه های ضايع و تابلوم …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی روی لپ شهاب بنشونم که اگه نبود نه من این کله پاچه خوشمزه رو میخوردم و نه ایمان کله پا میشد….! دستمو روی شکمم کشوندم که شهاب همونطور که با دستمال چربی دور لبهاش رو …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت پانزده

  تو ماشین اونقدر از درد به خودم ميپيچيدم که راننده ی بدبخت هر پنج دقیقه ببار با تعجب نگام میکرد….درد زن زائويی رو داشتم که میخواست بچشو دنیا بیاره…دراون حد شدید!!! باید میرفتم خونه و یلدا رو ميفرستادم تا واسم آمپول بخره و بهم تزریق کنه…..فقط اون جوری میتونستم …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت چهارده

تا شلوارک رو بیشتر تا بزنم اینجوری هم جوراباي ده هزار تومنی خوشگلم مشخص میشدن هم پاهام… ّ”هرزگی که شاخ و دم نداره…یکی زبونا نرخش رو میگه یکی با بالا زدن پاچه هاش” مگه میشد لحن ستیزه جو و نیشدار ایمان رو نشناخت .بلند شدم و با حرص تو چشماش …

بیشتر بخوانید »

رمان دخترحاج آقا/پارت سیزده

  وقتی حس کردم ماشین از حرکت ایستاده سرم رو بلند کردمو دست از ور رفتم های بیخودی با ناخنهای یک درمیون شکسته ام برداشتم.زیرجلکی بهش نگاه کردم…از کیف پولش کارتی بیرون کشید و بعد از ماشین پیاده شد و سمت یه مغازه ی کوچیک که همون اطراف بود رفت…از …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج اقا/پارت دوازده

  ➖بیحالتر و تنبلتر از اونی بودم که بخوام بلند بشمو اوضاع رو چک کنم واسه همین با همون چشمای بسته پامو بلند کردمو یه لگد به پهلوی یلدا زدمو گفتم: -بلند شو…فکر کنم یکی اومده داخل…. یلدا که مثل خرس لم داده بود رو کاناپه و جم نمیخورد حتی …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج/پارت یازده

➖صدای چرخوندن کلید توی قفل در که به گوشم رسید فورا موهامو زیر شال قرمز رنگم پنهون کردمو رو به بهزاد که همچنان درحال مزه پرونی بود گفتم: -هیس هیس هیس! لال شو و برو یه جا دیگه بشین! من پریدم تو آشپزخونه و بهزاد هم با یه پرش فوق …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت ده

➖به صورتم حالت درد مندی دادمو با یه بغض ناراحت کننده گفتم: -مگه من جذامی ام که اینجوری پیف پیف اه اه راه انداختی!؟؟؟ زشتم ؟بدقیافه ام!؟ خرابم!؟ هااان!؟ چی ام که عارت اومد!؟؟؟ تنه ای به شونه اش زدمو از کنارش ردشدم.درد داشت همسایه آدم تو همه کار دخالت …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج اقا/پارت نه

➖به تصویر خودم توی آینه نگاه کردم.باورم نمیشد آمین این لبها رو بوسیده باشه! هر دم و هر لحظه که بهش فکر میکردم احساس خوشایندی از نوک پام تا فرق سرم جریان پیدا میکرد. اینهمه دختر خوشگل و پولدار اینجا در رفت و آمد بود ولی اون منو بوسید! معنیش …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت هشت

  ➖پشت سر حاج بابا از پله ها پایین اومدم.ذکر میگفت و دونه های تسبیح رو یکی کنار میزد. ناخنمو لای دندونام گذاشتمو عصبی و مضطرب شروع به جویدنش کردم. محال بود بابا محل کارمو ببینه و بعد از این اجازه بده به سرکار رفتن حتی فکر کنم! قبل بیرون …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت هفت

زمان دختر حاج آقا

  ➖پوزخند محوی زد و انگار که چیز خنده داری شنیده باشه، سمت سالن مردونه رفت و گفت: – اونقدرا هم مهم نیستی! دمغ و کنف نشدم چون از آدم تلخ بیتفاوتی مثل اون انتظار بیشتری نداشتم.ریز خندیدم و چایی رو مزه مزه کردم. پسر جالبی بود و حقیقتا ازش …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/ پارت شش

رمان دختر حاج آقا

➖صبح ،زودتر از همیشه بیدار شدم اما اجازه دادم اول حاج بابا بیرون بره تا با اون سرو شکلی که دوست دارم از اتاقم بیرون بیام نه اونی که حاجی میپسنده! آخه حاج آقا همیشه میگفت دختر باید لباس ساده و نه خیلی چسبون با رنگهای سنگین و تیره بپوشه، …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت چهار

➖دستم و روی بدن گرم و ترمش کشیدم و همونطور که تو حصار دستهام سعی در گرم نگه داشتنش داشتم با با تعجب به در باز پشت بوم نگاه کردم.خیلی کم پیش میومد آقا رحمان صاحبخونه اینجا رو باز بزاره بخصوص که همیشه میگفت دزدا منتظر یه همچین فرصتی ان …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت سه

  ➖پوزخند طعنه آمیز ایمان احوالم رو بهم ریخته بود اونقدر که دلم میخواست بزنم به سیم آخر و جلوی حاجی هزار تا فحش زشت و کثیف و آبدار نثارشن کنم. پسره ی داعشی فکر میکرد چون خیلی سال همسایه هستیم میتونه مثل یلدا به منم سخت بگیره و به …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت دو

  ➖سکوت کردم و دو سه قدم به سمتش رفتم. نمیدونم چرا هی سوی چشمام از دستم لیز میخورد و می چرخید سمت عضله های بدنش…بخصوص سینه ی صاف و ورزیدش….! نفس گرفت و وزنه رو بلند کرد و بالا سر خودش نگه داشت. هم دلم میخواست دستمو رو بدنش …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت یک

رمان دختر حاج آقا

آخرین دونه ی سیر رو که دهنم گذاشتم، شیشه پراز آب سرکه اش رو انداختم تو سطل آشغال کنار در رستوران و با یه آروغ طولانی درو کنار زدم و داخل رفتم! لپمو خاروندم و از چپ به راست همه رو از نظر گذروندم! کنار پنجره ی عریض مستطیل نشسته …

بیشتر بخوانید »