خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا/پارت بیستو یک

  دستش از زیر دامنم بالا رفت و از روی ساپورت نقطه ی حساس بدنم رو مالوند….داغ بودم داغتر شدم…خندیدم و به کمر شهاب چنگ زدم…نفسش کش دار شد و گفت: -جوووون….چقدر تو جوووونی….دختر هات! خنده ام محو شد و صورتم مچاله…گوشت بازوش رو بین انگشتام فشردم و نالیدم: -آااااه …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت بیست

  از نظر خودم این قسمت از زندگیم خیلی مزخرف بود…اینکه گوشیمو خاموش کرده بودم و افسرده و درمونده تو گوشه اتاقم خودمو حبس کرده بودمو حرص و جوش میخوردم…اونم بخاطر کی!؟بخاطر پسری که هیچ ارزشی واسم قائل نبود!،من باید جوونی میکردم…باید خوش میگذروندم تا تلخی های که چشیده بودمو …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت نوزده

چشمای یلدا متعجب بودن ولبهاش خندون….انگار گیر کرده بود…بین باور کردن و نکردن حرف من ! نیم خیز شدمو پشتمو تکیه دادم به تاج تخت…یلدا کوتاه خندید و گفت: -سرکارم گذاشتی!؟ سرمو به چپ و راست تکون دادمو گفتم: -نه! چرا باید دروغ بگم…. صدام لرزید.با همون بغض گفتم: -از …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت هجده

  نمیدونم بوسه های همراه با ترس لذت بیشتری دارن یا بوسه هایی که در کمال آرامش اتفاق میفتن…..چرا گاهی این شهر رو دوست نداریم!؟ شاید دلیلش همین…اینکه هیچوقت دونفر که همدیگرو دوست دارن نمیتونن بدون ترس حتی یه بوسه ساده رو گونه ی هم بکارن! چه برسه به لب …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت هفده

بازوی یلدا رو گرفتم و نگاهی به اطرافم انداختم.خونه ی خاله اش به حدی بزرگ و تماشايی بود که آدم از قدم زدن توی حياطش هم لذت میبرد و احتمالا داخلش که جای خود داشت. همونطور که سعی میکردم مثل ندید بديدها رفتار نکنم و نگاه های ضايع و تابلوم …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی روی لپ شهاب بنشونم که اگه نبود نه من این کله پاچه خوشمزه رو میخوردم و نه ایمان کله پا میشد….! دستمو روی شکمم کشوندم که شهاب همونطور که با دستمال چربی دور لبهاش رو …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت پانزده

  تو ماشین اونقدر از درد به خودم ميپيچيدم که راننده ی بدبخت هر پنج دقیقه ببار با تعجب نگام میکرد….درد زن زائويی رو داشتم که میخواست بچشو دنیا بیاره…دراون حد شدید!!! باید میرفتم خونه و یلدا رو ميفرستادم تا واسم آمپول بخره و بهم تزریق کنه…..فقط اون جوری میتونستم …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت چهارده

تا شلوارک رو بیشتر تا بزنم اینجوری هم جوراباي ده هزار تومنی خوشگلم مشخص میشدن هم پاهام… ّ”هرزگی که شاخ و دم نداره…یکی زبونا نرخش رو میگه یکی با بالا زدن پاچه هاش” مگه میشد لحن ستیزه جو و نیشدار ایمان رو نشناخت .بلند شدم و با حرص تو چشماش …

بیشتر بخوانید »

رمان دخترحاج آقا/پارت سیزده

  وقتی حس کردم ماشین از حرکت ایستاده سرم رو بلند کردمو دست از ور رفتم های بیخودی با ناخنهای یک درمیون شکسته ام برداشتم.زیرجلکی بهش نگاه کردم…از کیف پولش کارتی بیرون کشید و بعد از ماشین پیاده شد و سمت یه مغازه ی کوچیک که همون اطراف بود رفت…از …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج اقا/پارت دوازده

  ➖بیحالتر و تنبلتر از اونی بودم که بخوام بلند بشمو اوضاع رو چک کنم واسه همین با همون چشمای بسته پامو بلند کردمو یه لگد به پهلوی یلدا زدمو گفتم: -بلند شو…فکر کنم یکی اومده داخل…. یلدا که مثل خرس لم داده بود رو کاناپه و جم نمیخورد حتی …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج/پارت یازده

➖صدای چرخوندن کلید توی قفل در که به گوشم رسید فورا موهامو زیر شال قرمز رنگم پنهون کردمو رو به بهزاد که همچنان درحال مزه پرونی بود گفتم: -هیس هیس هیس! لال شو و برو یه جا دیگه بشین! من پریدم تو آشپزخونه و بهزاد هم با یه پرش فوق …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت ده

➖به صورتم حالت درد مندی دادمو با یه بغض ناراحت کننده گفتم: -مگه من جذامی ام که اینجوری پیف پیف اه اه راه انداختی!؟؟؟ زشتم ؟بدقیافه ام!؟ خرابم!؟ هااان!؟ چی ام که عارت اومد!؟؟؟ تنه ای به شونه اش زدمو از کنارش ردشدم.درد داشت همسایه آدم تو همه کار دخالت …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج اقا/پارت نه

➖به تصویر خودم توی آینه نگاه کردم.باورم نمیشد آمین این لبها رو بوسیده باشه! هر دم و هر لحظه که بهش فکر میکردم احساس خوشایندی از نوک پام تا فرق سرم جریان پیدا میکرد. اینهمه دختر خوشگل و پولدار اینجا در رفت و آمد بود ولی اون منو بوسید! معنیش …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت هشت

  ➖پشت سر حاج بابا از پله ها پایین اومدم.ذکر میگفت و دونه های تسبیح رو یکی کنار میزد. ناخنمو لای دندونام گذاشتمو عصبی و مضطرب شروع به جویدنش کردم. محال بود بابا محل کارمو ببینه و بعد از این اجازه بده به سرکار رفتن حتی فکر کنم! قبل بیرون …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت هفت

زمان دختر حاج آقا

  ➖پوزخند محوی زد و انگار که چیز خنده داری شنیده باشه، سمت سالن مردونه رفت و گفت: – اونقدرا هم مهم نیستی! دمغ و کنف نشدم چون از آدم تلخ بیتفاوتی مثل اون انتظار بیشتری نداشتم.ریز خندیدم و چایی رو مزه مزه کردم. پسر جالبی بود و حقیقتا ازش …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/ پارت شش

رمان دختر حاج آقا

➖صبح ،زودتر از همیشه بیدار شدم اما اجازه دادم اول حاج بابا بیرون بره تا با اون سرو شکلی که دوست دارم از اتاقم بیرون بیام نه اونی که حاجی میپسنده! آخه حاج آقا همیشه میگفت دختر باید لباس ساده و نه خیلی چسبون با رنگهای سنگین و تیره بپوشه، …

بیشتر بخوانید »