خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان مهاجر

رمان مهاجر

رمان مهاجر/پارت چهارده

یک امروز آرمانِ دکتر نباشم! دلم میخواست یک امروز، همان آرمان ۹ سال پیش باشم؛ تنها باشم و با تنهایی خودم بسوزم و بسازم. آهی سوزناک کشیدم و کم کم چشم هایم را رویِ هم قرار دادم. نه برای اینکه بخوابم، بلکه تنهایی مزه اش به ماندن در تاریکی بود. …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت سیزده

با نگرانی دستش را گرفتم: _آرمان چی؟ با بغض گفت: _پسرهی دیوونه خل شده! انگار دوباره برگشته به روزی که… ساکت شد و نگاهم کرد. سؤالی نگاهش کردم، که با صدای تحلیل رفته ای ادامه داد: _روزی که تو ولش کردی! به پشتیِ مبل تکیه دادم و آهی کشیدم. من …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت دوازده

بین رفت و جایش را به اخمی رویِ پیشانی اش داد. با حالت قهر دست به سینه شد و صورتش را به سمتِ دیگری چرخاند.درهمان حال گفت: _گولم زدی؟! می دانستم به قضیه پی می برد؛ از بس که باهوش بود! برایِ همین گفتم: _این خیلی بزرگه. نصف می شه؛ …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت ده

آرمان گفته بود استراحت ضروری است. ایستادم و دستش را گرفتم: _پس بریم کیک بخوریم. پدر و مادرم هم تمام این ۴ روز را اینجا بودند. گویا تازه یادشان افتاده بود نوه ای دارند که به مراقبت و توجه نیاز دارد! به هال که رفتیم، پدر و مادرم نگاهشان را …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت نه

رها چنان جیغی کشید که ترسیدم! با خوشحالی به سمت مادر و پدرش رفت و هردویشان را در آغوش گرفت.آنقدر خوشحال بود که فراموش کرده بود کجا هست! لبخندی از خوشحالی اش بر لب هایم نشست. بی توجه به نگاه های خیره ی بهنام،با قدم هایی بلند به سمتم آمد.روبه …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت هشت

رمان مهاجر

_نه خیر!من می دونم سوراخ می کنن… نگاهش را به سمت من چرخاند و گفت: _مگه نه مامانی؟ سرم را به نشانه ی “نه” تکان دادم و گفتم: _نه گلم.اصلاً مگه عمو آرمان دلش میاد تورو سوراخ کنه؟ بهار متعجب گفت: _مگه عمو آرمانم می خواد عملم کنه؟ لبخندی زدم: …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت هفت

با دیدنِ زنی چادری که رویِ زمین نشسته بود و مدام به سرش می کوبید و مردی که یقه یِ یکی از پرستارهایِ مرد را گرفته بود، متعجب شدم و جلو رفتم. خانم سعیدی آن وسط بود و مدام سعی داشت با حرفش هایش مرد را آرام کند.با خوردن کسی …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت پنج

وای بر منی که وقتی به پدرم گفتم بیاید این جا حرف بزنیم،حواسم به بهارکم نبود! حالا چه می کردم اگر می رفت؟چه می کردم اگر می دوید؟ به سمت پدرم برگشتم و با اشک های روان روی گونه هایم،گفتم: _به خدا اگه شنیده باشه، نمی بخشمتون…نمی بخشم! شالم را …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت چهار

با همین سوختنش،خنکیِ زیبایی را به جان می خریدم. هر چند تمام این کار ها شاید فقط ذره ای از بلا هایی را که سر من و دخترکم آورده بودند را جبران می کردند،ولی راضی بودم…از این که،از این به بعد می توانستم با دخترکم زندگیِ جدیدی را شروع کنم،بسی …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت سه

_بهت که گفتم،اگه امروز کارهایی که می گم رو انجام بدی؛از فردا دیگه کاری به کارت ندارم. دو دل بودم؛اگر از این ماشین پیاده می شدم و پدرم مرا باز مجبور به این ازدواج اجباری می کرد چه؟ لحظه ای پشیمان شدم؛از این که با او تا اینجا آمدم. اما …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/ پارت دو

_من که دیگه وسایل خونم رو هم بخشیدم،دیگه باید چیکار کنم، دست از سرم بردارید؟ زن متعجب گفت: _چی می گی؟ دوباره پوزخندی زدم؛ قصد داشتم بااین روش تنفرم را به او نشان بدهم.زن چندقدمی به جلو آمد،دست های لرزانش را بر رویِ شانه هایم قرار داد و گفت: _رهاجان!باتواما. …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت اول

  هرقدمی که بر می داشتم دلم بیشتر به حال خودم می سوخت.من در این دنیای بی رحم با یک بچه کوچک،چه می کردم؟دنیایی که به هیچ کس رحم نمی کرد.چقدر دلتنگ بودم!دلتنگ گذشته ای که گمش کرده بودم.دوست داشتم درمیان نداشته هایم ،حداقل گذشته ام را داشته باشم.دستم را …

بیشتر بخوانید »