خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس

رمان پرنسس

رمان پرنسس/پارت بیستو چهار

_باشه پس می ریم نهار. از اینکه هیچ پولی ندارم ته دلم فرو می ریزد و بخاطر حفظ آبرویم می گویم: _نه… نه من گرسنه م نیست. فقط منظورم این بود که الان ممکنه… با شیطنت دستم را می کشد و با لحن زیبایی می گوید: _بیا دیگه تعارف نکن! …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو سه

با دو از اتاقم بیرون می زنم و می بینم مشغول گرفتن شماره تلفن است. ” احساس می‌کنم، دارم آخرین فرصت اینجا ماندنم را از دست می دهم. ” _آخه مگه من چیکار کردم؟ تقصیر من چیه؟ منکه همون کاری که گفتی رو کردم. این شما بودی که بی خیالم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو دو

تکانی به دست و پای خشکم می دهم و به طرف در بزرگ ورودی سالن می روم و دستگیره را می کشم. قفل است. باورم نمی شود. دوباره و چندباره پشت سر هم دستگیره را می کشم. با مشت به در می کوبم و فریاد زنان کمک می خواهم. _کمک! …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو یک

برایم کسل کننده است و تازه متوجه راننده جوان می شوم. دستم را زیر چانه ام می گذارم و ترجیح می دهم به زیبایی های بی نظیر لندن نگاه کنم. ” آنقدر شگفت انگیز و تماشایی ست که واقعا احساس می کنم یک جفت چشم برایم کافی نیست! گردنم را …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیست

گونه ام را می بوسد. طوری کلمات را ادا می کند که خودم هم لحظه ای باورم می شود. _منکه گفتم غلط کردم. متعجب در چشمانش، چشم می دوزم و زیر لبخند و نگاه های معنی دار پلیس سرخ می شوم. رو به پلیس می گوید: _دعوای زن و شوهری …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت نوزده

سرم را پایین می‌گیرم و با فاصله کنار مادربزرگ می نشینم. حتی جرأت ندارم عکس العمل علی را ببینم. زیر چشمی به مادر که چادرش را کمی جلوتر می کشد، نگاه می‌کنم. _والا دلان گفته بود پرستار سالمند شده. تعجب کردم گفتین، برای شرکت شما کار می کنه. علی نیم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هفده

سامان به کنارم می آید. _اگه می خوای، می تونی لباسات رو توی رختکن اون پشت عوض کنی! کاملا رنگ به رنگ می شوم! با خجالت نگاهم را می دزدم. _ممنون همینجوری راحتم! _خب پس کلاهت رو بده! می ذارم توی وسایلم. کلاهم را برمی دارم و به سامان می …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت شانزده

خودم هم نمی فهمم، چطور تا اتاق می دوم! در را پشت سرم می بندم و پشتم را به آن تکیه می دهم. آنقدر نفس نفس می زنم، تا بالاخره ضربان قلب هراسانم به آرامش می رسد. آخرین نفس را محکم و پرصدا فوت می کنم و تازه می فهمم؛ …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت پانزده

صورتم را عقب می کشم و در مقابل شهربانو جا خالی می‌دهم. _الله اکبر! آخه دختر بدون باند که نمیشه. کودک پنج ساله ی درونم مصرانه پا بر زمین می کوبد. ابرو در هم می کشم. _عمرا اگه بذارم اون پارچه بدبو رو به صورتم بزنی! _پارچه چیه؟ اینا گاز …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهارده

به ویلا می رسم. خیلی وقت است، هوا تاریک شده. نگاهی به گوشی ام می اندازم. شارژش تمام و خاموش شده است. خستگی و ضعف شدید، می خواهد؛ چشمانم را مغلوب خواب کند. به جز دیوارکوب ها بقیه چراغ ها خاموش هستند. سلانه سلانه از کنار نشیمن می گذرم. با …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیزده

با غرور و لجبازی پا فشاری می کنم: _نه نمی تونم، قبول کنم. من یه دختر مستقلم و نیازی به ترحم ندارم. کیفم را برمی دارم و با شتاب از اتاق بیرون می زنم. پشت سرم می آید. _صبر کن دِلان! بچه بازی رو بذار کنار! هیچ ترحمی در کار …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت دوازده

چشمانش توضیح بیشتری می طلبند. _اون خیاط ماهریه. کنارم می‌نشیند. کنجکاوانه نگاهم می‌کند. _یعنی هم مادرت خیاطی می کنه و هم تو کمک خرج خانوادتی!؟ انعکاس بلند ضربان قلبم در سرم می پیچد. بی رحمانه ناخن انگشت سبابه ام را کنارانگشت شستم فرو می‌کنم. فشار لبهایم روی هم خطی صاف …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت یازده

” حیف که برادر محمد است؛ وگرنه با همان دوربین توی سرش می کوبیدم! آخه آدم چقدر می‌تواند، پر رو باشد؟ ” لبهایم را روی هم می فشارم. _علاقه ای به عکس گرفتن، ندارم. چند قدم سمت در برمی دارم، که جلویم را می‌گیرد. _ولی آخه چرا؟ _شما بگو چرا؟ …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت ده

با بی حوصلگی کوله را روی میز کنارم گذاشتم و گفتم: _سیمین امروزم نیومد؟ نگار با قیچی پارچه گلبهی را برش داد و گفت: _بچه ش مریضه بردش دکتر. مادر پشت میز چرخ نشست و مشغول شد. اخم هایم در هم رفت. آهی کشیدم و با حرص لبهایم را روی …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت نه

رمان پرنسس

” واضح است؛ شاهین طرف چه کسی را می گیرد! به هر حال چیزی که به چشمش دیده بود، را باور می کند. امیدم ناامید می شود.” آبجی میمنت وارد اتاق شد و گفت: _دخترم، آقا شاهین گفت، بری، بالا اتاقش! با ترس و دلهره نگاه ملتمسانه ای به بهجت …

بیشتر بخوانید »