خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس

رمان پرنسس

رمان پرنسس/پارت چهلو دو

_من به علی پناه بردم چون پیشنهادش نجات زندگی و خانوادم رو تضمین می کرد. دست در جیب هایش پوزخند صداداری می زند. _مطمئنی فقط همین بوده؟ و بدنبالش صدای قدم هایی که می گوید سمت پنجره می رود. همانند پخش شدن قطره ای جوهر در آب، انجماد آرام و …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهل ویک

علی ژاکتم را روی ساعدش می اندازد. _لجبازی نکن امروز سرده بپوشش! با کله شقی رو می گیرم و دستگیره در را می کشم و ” نمی خوامم ” با دیدن دو مرد درشت اندام و قوی هیکل، سر تا پا سیاه پوش جلوی در، نصفه نیمه روی زبانم می …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهل

مات و مبهوت با ناباوری لب هایم بی اراده می جنبد: _یکبار دیگه… یکبار دیگه بگو لیزا چی؟ دم عمیقی می گیرد و رها می کند. _دیدی که توی مراسمم پیش همه گفتم لیزا کلاهبرداره. هنوز زبانم نمی چرخد. ” تا چند لحظه پیش تصورم از حرف علی در کلیسا، …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو نه

قلب بی قرارم از هیجان چنان پر ضرب در سینه ام می کوبد که فرصت نفس کشیدنم را زایل می کند. ردیف اول صندلی ها پا روی پا انداخته و نشسته ام و به علی که دقیقا روبروی لیزایی ایستاده که در لباس سپید و فوق‌العاده زیبای عروسی با آن …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو هشت

لباس پوشیده آماده رفتن به شرکت است. مردمک های نگرانش در چشم های بارانی ام دودو می زند. بازوانم را می گیرد و مرا سمت خود می چرخاند. _دلان… دلان چی شده؟ کی ناراحتت کرده هان؟ صورتم را با دستانم می پوشانم و سر تکان می دهم و بریده بریده …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو هفت

تای ابرویم را بالا می دهم و با یادآوری مجادله ظهر بین علی و لیزا زبانم را روی لبم می کشم و با دودلی می گویم: _علی… می گم امروز اون کاغذایی که دست لیزا بود… منظورم همون کاغذایی که بخاطرش دعوا کردین… مگه اونا چی بود که لیزارو اون …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو شش

کمرم را به چپ و راست تکان می‌دهم و عضلاتم را می کشم. _نخیرم خسته شدم. وگرنه عمرأ اگه دنبال بی معرفتا راه بیفتم. قدمی جلو می آید و لپم را می کشد. _باشه. تو که راست می گی. خودم را به نشنیدن می زنم و به طرف جایگاه دو …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از دیدن دخترک یخی با همان لباس قرمز سر جا میخکوب می شوم. قهقهه کریه و شیطانی اش در فضای هولناک اتاق اکو می شود. سرش را جلوی صورتم می کشد و چشمان گشادش را در …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو چهار

با باز شدن درهای کافی شاپ قطره قطره خونم خشک می شود. ضربان قلبی که رو به پایان است در فضای سرم اکو می کند. ” راه گریزی نیست تا نیمه ی راه را آمده ام. ” خداروشکر که شاهین در تیررس دید ما نیست و دیواری تزئینی از بامبوهای …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو سه

_ادوارد؟ حواسش نیست یا شاید از موسیقی سرسام آور صدایم را نمی شنود. بازویش را می گیرم و اینبار بلند تر می گویم: _ادوارد خوبی؟ نگاهم می کند. از زهرخندش تا ته قضیه را می خوانم. مست و پاتیل لب می زند: _آره. خوبم… خوبم. کمکم می کنی برم بیرون؟ …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو دو

لحظه ای سکوت می کند و دستش روی کبودی صورتم نوازش وار می نشیند. _می دونستم گوشه گیری. اما باید می فهمیدی من پدرتم و اینجا خونه تو هم هست. نمی توانم از چشمان سرخ و آبدارش چشم بگیرم. _و هیچ دختری نباید اینجوری پدرش رو ترک کنه! احساساتم به …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سی

  ناله می زنم. _با من کاری نداشته باش! رد گازش را می بوسد و نفس های داغش را روی پوست گردنم رها می کند. _کاریت ندارم. و اینبار گردنم تحت آماج بوسه های داغ و پر حرارتش قرار می گیرد. بازویش را چنگ می اندازم. _نکن لعنتی! نکن! _بگو …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو نه

آخرین گوجه را خرد می کنم که صدای موسیقی در فضا منتشر می‌شود. انقدر غرق کارم بودم که متوجه رفتن ویلیام نشدم. گردن می کشم و دنبالش می گردم. با حلقه شدن ناگهانی دستانش از پشت به دور شکمم قلبم می ایستد و هین بلندی می کشم. چاقو را از …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو هشت

_دیگه سفارش نکنم. این چند روز با ویلی کنار میای و تمریناتم انجام می دی! ” با اینکه بودن با لیزا را ترجیح می دادم اما بعد از یک بحث اساسی به علی قول دادم از ویلیام حرف شنوی داشته باشم. ” بی حوصله چشمانم را می بندم. با جدیت …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو هفت

قبل از تکان لب هایم به سرعت در آغوشش گم می شوم. _ببخشید فرشته کوچولوی من! معذرت می خوام! ” هنوزم نمی فهمم دلیل اعتراض علی به تنهایی ام چیست!؟ ” درحالیکه خواب از چشمانم فراری ست و برای ذره ای خواب لَه لَه می زنم با بی حالی لب …

بیشتر بخوانید »