خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس

رمان پرنسس

رمان پرنسس/پارت هشتادو یک

از طرفی به خود نهیب می زنم: ” اگر از این در بیرون برود قطعا می بازم! ” پژواک صدای تند پاشنه های بلند کفش هایم در اتاق متوقفش می کند. حرص زده دنبالش می دوم و بازویش را می چسبم. _چی از جون من می خوای؟ همین که سمتم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتاد

انگار بعد از مدتها بالاخره آن روی واقعی محمد را می بینم. از یادآوری سوتی ام شرمزده سرم را پایین می گیرم. احساس می کنم باید حرفی بزنم تا اگر سوتفاهمی برای محمد پیش آمده از بین برود‌. _می خوام یه چیزی بگم. نگاهش در صورتم می چرخد. _گوش می …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهلو هفت

آنتوان بیلز وکیل جدی و سرسختی به نظر می رسد. نگاهم روی چهره ی جاافتاده ای که از سفیدی به سرخی می‌گراید با طره ای از موهای یک دست سفید جلوی سرش می چرخد. عینک قاب فلزی دایره ای برازنده اش است. شک ندارم وکیل باتجربه و کارکشته ای باشد. …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهلو شش

می لرزم! می هراسم! با این حال جرات می کنم و با تارهای صوتی خشک و مرتعشم می پرسم: _شاهین؟! اتفاقی افتاده؟! _دلان؟ ” چرا قدم هایش شل و بی حال است؟! ” _من واقعا متاسفم! زهرخند می زنم. نگاهم گشاد می شود. ” چرا مغموم است؟! ” بازویم را …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهلو پنج

دانه ای اشک روی صورتم می افتد. ناخودآگاه در تصوراتم صحنه ای مجسم می شود که درِ حمام را باز می کنم و همان پرستار با سُرنگش سمتم حمله ور می شود. مستأصل با نگاهی سریع روی میز و اطرافم به دنبال وسیله ای برای دفاع از خود می گردم. …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهلو چهار

همین که صدای بسته شدن در به گوشم می رسد خوشحال از پایان انتظارم نیم خیز می شوم. اما آه از نهادم بلند می شود وقتی به جای محمد، زن پرستار را می بینم. صبح بخیر گفتنش از پشت ماسک جلوی دهانش را به سختی تشخیص می دهم. بنظر کمی …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهلو دو

_من به علی پناه بردم چون پیشنهادش نجات زندگی و خانوادم رو تضمین می کرد. دست در جیب هایش پوزخند صداداری می زند. _مطمئنی فقط همین بوده؟ و بدنبالش صدای قدم هایی که می گوید سمت پنجره می رود. همانند پخش شدن قطره ای جوهر در آب، انجماد آرام و …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهل ویک

علی ژاکتم را روی ساعدش می اندازد. _لجبازی نکن امروز سرده بپوشش! با کله شقی رو می گیرم و دستگیره در را می کشم و ” نمی خوامم ” با دیدن دو مرد درشت اندام و قوی هیکل، سر تا پا سیاه پوش جلوی در، نصفه نیمه روی زبانم می …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهل

مات و مبهوت با ناباوری لب هایم بی اراده می جنبد: _یکبار دیگه… یکبار دیگه بگو لیزا چی؟ دم عمیقی می گیرد و رها می کند. _دیدی که توی مراسمم پیش همه گفتم لیزا کلاهبرداره. هنوز زبانم نمی چرخد. ” تا چند لحظه پیش تصورم از حرف علی در کلیسا، …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو نه

قلب بی قرارم از هیجان چنان پر ضرب در سینه ام می کوبد که فرصت نفس کشیدنم را زایل می کند. ردیف اول صندلی ها پا روی پا انداخته و نشسته ام و به علی که دقیقا روبروی لیزایی ایستاده که در لباس سپید و فوق‌العاده زیبای عروسی با آن …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو هشت

لباس پوشیده آماده رفتن به شرکت است. مردمک های نگرانش در چشم های بارانی ام دودو می زند. بازوانم را می گیرد و مرا سمت خود می چرخاند. _دلان… دلان چی شده؟ کی ناراحتت کرده هان؟ صورتم را با دستانم می پوشانم و سر تکان می دهم و بریده بریده …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو هفت

تای ابرویم را بالا می دهم و با یادآوری مجادله ظهر بین علی و لیزا زبانم را روی لبم می کشم و با دودلی می گویم: _علی… می گم امروز اون کاغذایی که دست لیزا بود… منظورم همون کاغذایی که بخاطرش دعوا کردین… مگه اونا چی بود که لیزارو اون …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو شش

کمرم را به چپ و راست تکان می‌دهم و عضلاتم را می کشم. _نخیرم خسته شدم. وگرنه عمرأ اگه دنبال بی معرفتا راه بیفتم. قدمی جلو می آید و لپم را می کشد. _باشه. تو که راست می گی. خودم را به نشنیدن می زنم و به طرف جایگاه دو …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از دیدن دخترک یخی با همان لباس قرمز سر جا میخکوب می شوم. قهقهه کریه و شیطانی اش در فضای هولناک اتاق اکو می شود. سرش را جلوی صورتم می کشد و چشمان گشادش را در …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو چهار

با باز شدن درهای کافی شاپ قطره قطره خونم خشک می شود. ضربان قلبی که رو به پایان است در فضای سرم اکو می کند. ” راه گریزی نیست تا نیمه ی راه را آمده ام. ” خداروشکر که شاهین در تیررس دید ما نیست و دیواری تزئینی از بامبوهای …

بیشتر بخوانید »