خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس

رمان پرنسس

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از دیدن دخترک یخی با همان لباس قرمز سر جا میخکوب می شوم. قهقهه کریه و شیطانی اش در فضای هولناک اتاق اکو می شود. سرش را جلوی صورتم می کشد و چشمان گشادش را در …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو چهار

با باز شدن درهای کافی شاپ قطره قطره خونم خشک می شود. ضربان قلبی که رو به پایان است در فضای سرم اکو می کند. ” راه گریزی نیست تا نیمه ی راه را آمده ام. ” خداروشکر که شاهین در تیررس دید ما نیست و دیواری تزئینی از بامبوهای …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو سه

_ادوارد؟ حواسش نیست یا شاید از موسیقی سرسام آور صدایم را نمی شنود. بازویش را می گیرم و اینبار بلند تر می گویم: _ادوارد خوبی؟ نگاهم می کند. از زهرخندش تا ته قضیه را می خوانم. مست و پاتیل لب می زند: _آره. خوبم… خوبم. کمکم می کنی برم بیرون؟ …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو دو

لحظه ای سکوت می کند و دستش روی کبودی صورتم نوازش وار می نشیند. _می دونستم گوشه گیری. اما باید می فهمیدی من پدرتم و اینجا خونه تو هم هست. نمی توانم از چشمان سرخ و آبدارش چشم بگیرم. _و هیچ دختری نباید اینجوری پدرش رو ترک کنه! احساساتم به …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سی

  ناله می زنم. _با من کاری نداشته باش! رد گازش را می بوسد و نفس های داغش را روی پوست گردنم رها می کند. _کاریت ندارم. و اینبار گردنم تحت آماج بوسه های داغ و پر حرارتش قرار می گیرد. بازویش را چنگ می اندازم. _نکن لعنتی! نکن! _بگو …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو نه

آخرین گوجه را خرد می کنم که صدای موسیقی در فضا منتشر می‌شود. انقدر غرق کارم بودم که متوجه رفتن ویلیام نشدم. گردن می کشم و دنبالش می گردم. با حلقه شدن ناگهانی دستانش از پشت به دور شکمم قلبم می ایستد و هین بلندی می کشم. چاقو را از …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو هشت

_دیگه سفارش نکنم. این چند روز با ویلی کنار میای و تمریناتم انجام می دی! ” با اینکه بودن با لیزا را ترجیح می دادم اما بعد از یک بحث اساسی به علی قول دادم از ویلیام حرف شنوی داشته باشم. ” بی حوصله چشمانم را می بندم. با جدیت …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو هفت

قبل از تکان لب هایم به سرعت در آغوشش گم می شوم. _ببخشید فرشته کوچولوی من! معذرت می خوام! ” هنوزم نمی فهمم دلیل اعتراض علی به تنهایی ام چیست!؟ ” درحالیکه خواب از چشمانم فراری ست و برای ذره ای خواب لَه لَه می زنم با بی حالی لب …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستوشش

هنوز به اتاقش نرسیده ایم که لیزا با مردی میانسال و قد بلند و لاغر به طرف ما می آید. علی با روی باز از او استقبال می کند. _هی جَک! صمیمانه یکدیگر را در آغوش می کشند و علی مرا به جک معرفی می کند: _دلان اواخر کارآموزیش رو …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو پنج

_و حالا خانم ها و آقایان… دِلان سوپرمدل جشن بعدی ویکتوریا سکرت. و بدنبالش چشمکی برایم می زند. همگی با شوخی اُیِ کشداری می گویند که باعث می‌شود خجالت زده دستانم را در هم قفل کنم و مودبانه با همگی سلام و احوالپرسی می کنم. انقدر سر به سر هم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو چهار

_باشه پس می ریم نهار. از اینکه هیچ پولی ندارم ته دلم فرو می ریزد و بخاطر حفظ آبرویم می گویم: _نه… نه من گرسنه م نیست. فقط منظورم این بود که الان ممکنه… با شیطنت دستم را می کشد و با لحن زیبایی می گوید: _بیا دیگه تعارف نکن! …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو سه

با دو از اتاقم بیرون می زنم و می بینم مشغول گرفتن شماره تلفن است. ” احساس می‌کنم، دارم آخرین فرصت اینجا ماندنم را از دست می دهم. ” _آخه مگه من چیکار کردم؟ تقصیر من چیه؟ منکه همون کاری که گفتی رو کردم. این شما بودی که بی خیالم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو یک

برایم کسل کننده است و تازه متوجه راننده جوان می شوم. دستم را زیر چانه ام می گذارم و ترجیح می دهم به زیبایی های بی نظیر لندن نگاه کنم. ” آنقدر شگفت انگیز و تماشایی ست که واقعا احساس می کنم یک جفت چشم برایم کافی نیست! گردنم را …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیست

گونه ام را می بوسد. طوری کلمات را ادا می کند که خودم هم لحظه ای باورم می شود. _منکه گفتم غلط کردم. متعجب در چشمانش، چشم می دوزم و زیر لبخند و نگاه های معنی دار پلیس سرخ می شوم. رو به پلیس می گوید: _دعوای زن و شوهری …

بیشتر بخوانید »