خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پرنسس (پەڕە 2)

رمان پرنسس

رمان پرنسس/پارت بیستو هفت

قبل از تکان لب هایم به سرعت در آغوشش گم می شوم. _ببخشید فرشته کوچولوی من! معذرت می خوام! ” هنوزم نمی فهمم دلیل اعتراض علی به تنهایی ام چیست!؟ ” درحالیکه خواب از چشمانم فراری ست و برای ذره ای خواب لَه لَه می زنم با بی حالی لب …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستوشش

هنوز به اتاقش نرسیده ایم که لیزا با مردی میانسال و قد بلند و لاغر به طرف ما می آید. علی با روی باز از او استقبال می کند. _هی جَک! صمیمانه یکدیگر را در آغوش می کشند و علی مرا به جک معرفی می کند: _دلان اواخر کارآموزیش رو …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو پنج

_و حالا خانم ها و آقایان… دِلان سوپرمدل جشن بعدی ویکتوریا سکرت. و بدنبالش چشمکی برایم می زند. همگی با شوخی اُیِ کشداری می گویند که باعث می‌شود خجالت زده دستانم را در هم قفل کنم و مودبانه با همگی سلام و احوالپرسی می کنم. انقدر سر به سر هم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو چهار

_باشه پس می ریم نهار. از اینکه هیچ پولی ندارم ته دلم فرو می ریزد و بخاطر حفظ آبرویم می گویم: _نه… نه من گرسنه م نیست. فقط منظورم این بود که الان ممکنه… با شیطنت دستم را می کشد و با لحن زیبایی می گوید: _بیا دیگه تعارف نکن! …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو سه

با دو از اتاقم بیرون می زنم و می بینم مشغول گرفتن شماره تلفن است. ” احساس می‌کنم، دارم آخرین فرصت اینجا ماندنم را از دست می دهم. ” _آخه مگه من چیکار کردم؟ تقصیر من چیه؟ منکه همون کاری که گفتی رو کردم. این شما بودی که بی خیالم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیستو یک

برایم کسل کننده است و تازه متوجه راننده جوان می شوم. دستم را زیر چانه ام می گذارم و ترجیح می دهم به زیبایی های بی نظیر لندن نگاه کنم. ” آنقدر شگفت انگیز و تماشایی ست که واقعا احساس می کنم یک جفت چشم برایم کافی نیست! گردنم را …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت بیست

گونه ام را می بوسد. طوری کلمات را ادا می کند که خودم هم لحظه ای باورم می شود. _منکه گفتم غلط کردم. متعجب در چشمانش، چشم می دوزم و زیر لبخند و نگاه های معنی دار پلیس سرخ می شوم. رو به پلیس می گوید: _دعوای زن و شوهری …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت نوزده

سرم را پایین می‌گیرم و با فاصله کنار مادربزرگ می نشینم. حتی جرأت ندارم عکس العمل علی را ببینم. زیر چشمی به مادر که چادرش را کمی جلوتر می کشد، نگاه می‌کنم. _والا دلان گفته بود پرستار سالمند شده. تعجب کردم گفتین، برای شرکت شما کار می کنه. علی نیم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هفده

سامان به کنارم می آید. _اگه می خوای، می تونی لباسات رو توی رختکن اون پشت عوض کنی! کاملا رنگ به رنگ می شوم! با خجالت نگاهم را می دزدم. _ممنون همینجوری راحتم! _خب پس کلاهت رو بده! می ذارم توی وسایلم. کلاهم را برمی دارم و به سامان می …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت شانزده

خودم هم نمی فهمم، چطور تا اتاق می دوم! در را پشت سرم می بندم و پشتم را به آن تکیه می دهم. آنقدر نفس نفس می زنم، تا بالاخره ضربان قلب هراسانم به آرامش می رسد. آخرین نفس را محکم و پرصدا فوت می کنم و تازه می فهمم؛ …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت پانزده

صورتم را عقب می کشم و در مقابل شهربانو جا خالی می‌دهم. _الله اکبر! آخه دختر بدون باند که نمیشه. کودک پنج ساله ی درونم مصرانه پا بر زمین می کوبد. ابرو در هم می کشم. _عمرا اگه بذارم اون پارچه بدبو رو به صورتم بزنی! _پارچه چیه؟ اینا گاز …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهارده

به ویلا می رسم. خیلی وقت است، هوا تاریک شده. نگاهی به گوشی ام می اندازم. شارژش تمام و خاموش شده است. خستگی و ضعف شدید، می خواهد؛ چشمانم را مغلوب خواب کند. به جز دیوارکوب ها بقیه چراغ ها خاموش هستند. سلانه سلانه از کنار نشیمن می گذرم. با …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیزده

با غرور و لجبازی پا فشاری می کنم: _نه نمی تونم، قبول کنم. من یه دختر مستقلم و نیازی به ترحم ندارم. کیفم را برمی دارم و با شتاب از اتاق بیرون می زنم. پشت سرم می آید. _صبر کن دِلان! بچه بازی رو بذار کنار! هیچ ترحمی در کار …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت دوازده

چشمانش توضیح بیشتری می طلبند. _اون خیاط ماهریه. کنارم می‌نشیند. کنجکاوانه نگاهم می‌کند. _یعنی هم مادرت خیاطی می کنه و هم تو کمک خرج خانوادتی!؟ انعکاس بلند ضربان قلبم در سرم می پیچد. بی رحمانه ناخن انگشت سبابه ام را کنارانگشت شستم فرو می‌کنم. فشار لبهایم روی هم خطی صاف …

بیشتر بخوانید »